تبلیغات
داستان کده ، داستان طنز جالب و...

داستان کده ، داستان طنز جالب و...

جزیره سرسبز و پر علف است که در آن گاوی خوش خوراک زندگی می‌کند. هر روز از صبح تا شب علف صحرا را می‌خورد و چاق و فربه می‌شود. هنگام شب که به استراحت مشغول است یکسره در غم فرداست.آیا فردا چیزی برای خوردن پیدا خواهم کرد؟ او از این غصه تا صبح رنج می‌برد و نمی‌خوابد و مثل موی لاغر و باریک می‌شود.

 

صبح صحرا سبز و خُرِّم است. علفها بلند شده و تا کمر گاو می‌رسند. دوباره گاو با اشتها به چریدن مشغول می‌شود و تا شب می‌چرد و چاق و فربه می‌شود. باز شبانگاه از ترس اینکه فردا علف برای خوردن پیدا می‌کند یا نه؟ لاغر و باریک می‌شود. سالیان سال است که کار گاو همین است اما او هیچ وقت با خود فکر نکرده که من سالهاست از این علف‌‌زار می‌خورم و علف همیشه هست و تمام نمی‌شود، پس چرا باید غمناک باشم؟

*تفسیر داستان: گاو، رمزِ نفسِ زیاده طلبِ انسان است و صحرا هم این دنیاست. 


تاریخ : دوشنبه 17 دی 1397 ساعت: 03:06 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،

مردان قبیله سرخ پوست از رییس جدید می‌پرسند:

 

«آیا زمستان سختی در پیش است؟»

 

رییس جوان قبیله که هیچ تجربه‌ای در این زمینه نداشت، جواب میده «برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید»

 

بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: «آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»

پاسخ: «اینطور به نظر میاد»...

 

پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند

 

و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه:

 

«شما نظر قبلیتون رو تایید می کنید؟» پاسخ: «صد در صد»

 

رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند.

 

بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»

 

پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!!!

 

رییس: «از کجا می دونید؟»

 

>> پاسخ: «چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!!

 

خیلی وقتها ما خودمان مسبب وقایع اطرافمان هستیم.


تاریخ : پنجشنبه 13 دی 1397 ساعت: 02:03 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،

در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی كاری خسته و كسل شده بودند.

ناگهان ذكاوت ایستاد و گفت بیایید یك بازی بكنیم مثل قایم باشك.

همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد، من چشم می گذارم و از آنجایی كه کسی نمی خواست دنبال دیوانگی برود همه قبول كردند او چشم بگذارد.

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع كرد به شمردن .. یك .. دو .. سه .. همه رفتند تا جایی پنهان شوند.

 

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان كرد، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد، اصالت در میان ابرها مخفی شد، هوس به مركز زمین رفت، دروغ گفت زیر سنگ پنهان می شوم اما به ته دریا رفت،طمع داخل كیسه ای كه خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتاد و نه ... هشتاد ... و همه پنهان شدند به جز عشق كه همواره مردد بود نمی توانست تصمیم بگیرید و جای تعجب نیست چون همه می دانیم پنهان كردن عشق مشكل است، در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید نود و پنج ... نود و شش. هنگامی كه دیوانگی به صد رسید عشقپرید و بین یك بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام. و اولین كسی را كه پیدا كرد تنبلی بود زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و بعد لطافت را یافت كه به شاخ ماه آویزان بود، دروغ ته دریاچه، هوس در مركز زمین، یكی یكی همه را پیدا كرد به جز عشق و از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت در گوش هایش زمزمه كرد تو فقط باید عشق را پیدا كنی و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.

 

دیوانگی شاخه چنگك مانندی از درخت چید و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای دست كشید عشق از پشت بوته بیرون آمد درحالی که با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند او كور شده بود! دیوانگی گفت من چه كردم؟ من چه كردم؟ چگونه می توانم تو را درمان كنم؟ عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان كنی اما اگر می خواهی كمكم كنی می توانی راهنمای من شوی.

 

و اینگونه است كه از آنروز به بعد عشق كور است و دیوانگی همواره همراه اوست! و از همانروز تا همیشه عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...


تاریخ : پنجشنبه 13 دی 1397 ساعت: 02:01 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،

خلاصه داستان

در یك كشتی مبلغ 300 هزار دلار مورد سرقت قرار می گیرد. این مبلغ از طرف یك شركت كشتیرانی امریكایی به این كشتی سپرده شده بود تا در یكی از بنادر امریكای لاتین تحویل شود.

هاگن، مامور امنیتی، برای بررسی این قضیه به اسكله می رود و وارد كشتی می شود. هاگن در گفتگو با ناخدا دوم هارپر و حسابدار كشتی، فینلی، درمی یابد كه سارق با قایق موتوری وارد كشتی شده و در حالی كه چاقویی در دست داشته و صورتش را پوشانده بود، وارد دفتر حسابدار شده و با تهدید او را وادار كرده مبلغ 300 هزار دلار را از گاوصندوق به وی بدهد. ضمنا بنا به گفته آنها سارق كر و لال بوده و خواسته هایش را روی كاغذی نوشته و آن را جلوی حسابدار گرفته است.

پایان ماجرا را بخوانید.


هاگن بعد از مكثی كوتاه گفت: درباره ملوانی كه كنار در ورودی نگهبانی می دهد، چه می دانید؟

فینلی، حسابدار كشتی گفت: چیز زیادی نمی دانم. تازه چند روز است كه به كشتی ما آمده. اسمش اشتورگیس است. ناخد دوم می گفت پلیس ها مطلب به درد خوری از او به دست نیاورده اند.

هاگن گفت: شاید من خوش شانس تر باشم.

بعد به طرف در ورودی كه جایگاه نگهبان آنجا قرار داشت، رفت. نگهبان اشتورگیس روی نیمكتی نشسته بود و رادیو گوش می داد. نگاهش را به قسمت انتهایی كشتی دوخته بود.

وقتی هاگن به او نزدیك شد نگهبان نگاهی به دور و بر خود انداخت و بلند شد. او جوانی بود قوی جثه، كوتاه قد، حدودا 20 ساله با موهای نسبتا بلند و خرمایی رنگ. لباسی مندرس و خاكی رنگ كه با تكه پارچه های جین وصله پینه شده بود به تن داشت.

هاگن پرسید: هنگام وقوع سرقت شما كجا بودید؟

اشتورگیس پاسخ داد: مثل حالا همین جا بودم و اشاره ای به رادیویش كرد و ادامه داد: داشتم موسیقی گوش می كردم.

پس صدای قایق موتوری را شنیدید؟

اشتورگیس حرف او را تایید كرد و گفت: قایق از سمت اسكله دور زد و خلاف جهت جریان آب حركت كرد من متوجه نشده بودم كه این قایق در حال فرار است، تا این كه ناخدا دوم سراسیمه آمد و گفت: كشتی مورد سرقت واقع شده است.

سارق احتمالا برای این كار همدستی هم داشته كه كمكش كند تا روی عرشه بیاید و طناب ببندد یا نردبانی به نرده های دور عرشه تكیه دهد و از آن بالا بیاید. این دور و برها چیز مشكوكی ندیده ای؟

اشتورگیس با حالتی رنجیده خاطر، جواب داد: این سوالات را پلیس هم از من كرد. با این لحن، شما انگار می خواهید به من بگوییدكه من همدستش بوده ام. اما هر كدام از خدمه كشتی می توانسته شریك او باشد. همان طور كه به پلیس گفتم این ماجرا هیچ ربطی به من ندارد.

شما كارمند جدید هستید؟

اشتورگیس با لحن تندی جواب داد: بله، تازه بعد از 4 ماه كار بدون حقوق فهمیدم كه این آخرین سفر این كشتی است.

هاگن چند ثانیه ای به فكر فرورفت و بعد دوباره به اتاق ناخدا دوم برگشت. هارپر هنوز مشغول مرتب كردن كارت ها بود. مثل دفعه قبل با نگرانی رو به هاگن كرد.

هاگن گفت: اگر هنوز سر پیشنهادتان برای صرف قهوه هستید، باید بگویم كه خیلی متشكر می شوم اگر لطف كنید.

باعث افتخارم است كه در خدمت شما باشم.

هاگن همراه هارپر به اتاقی كه سكان كشتی در آن قرار داشت، رفت و مشغول خوردن قهوه شد.

هارپر پرسید: حسابدار بیدار بود؟

بله و توضیحاتش را نیز شنیدم. بعد پیش نگهبان اشتورگیس رفتم و از او شنیدم كه این آخرین سفر این كشتی است.

هارپر با ناراحتی حرف او را تایید كرد و گفت: ما هم تازه دیروز بعدازظهر مطلع شدیم.

آهی كشید و ادامه داد: همه اش به خاطر ركود اقتصادی است.

به این ترتیب امیدوارم بتوانید پول هایی را كه از دست دادید دوباره به كشتی برگردانید. هاگن سپس حالی كه قهوه اش را می نوشید، گفت: فكر می كنم می توانم حدس بزنم كه چه اتفاقی افتاده است، یا بهتر بگویم چه اتفاقی نیفتاده است. با توجه به تجربه های قبلی این امر برایم مسلم و واضح است كه كار خود حسابدار باید باشد. او همراه شخص دیگری نقشه این سرقت را كشیدند و بعد این داستان ها را سر هم كردند.

هارپر پرسید: واقعا فكر می كنید این طور بوده باشد؟

اما حالت های فینلی كاملا واقعی به نظر می رسد.

هارپر گفت: شاید نقشش را خوب بازی می كند.

سوال اینجاست كه چرا باید او یك داستان عجیب و باور نكردنی را سرهم كند كه در آن یك آدم گنگ نقش یك سارق را بازی كند؟

هارپر گفت: شاید دقیقا به این دلیل غیرمحتمل به نظر می رسد كه او توانسته چنین داستان عجیب و غریبی را سرهم كرده باشد.

اما چرا باید آن سارق كر و لال به او حكم كرده باشد تا 10 دقیقه بعد از رفتن وی دفتر كارش را ترك نكند و همانجا بماند. در حالی كه دو یا سه دقیقه كفایت می كرده تا قایق موتوری از كشتی دور شود؟

هارپر شانه هایش را بالا انداخت و گفت: شاید آقای فینلی در این مورد اشتباه می كند. اگر فرض را بر این بگذاریم كه سرقت به همان شكلی كه حسابدار توصیفش می كند اتفاق افتاده پس قطعا سارق كسی را داشته كه كمكش كند تا از قایق وارد كشتی شود. شاید هم این شخص موقعی كه اوضاع مساعد بوده از كشتی به سارق كه سوار قایق موتوری بوده علامت داده است. من به اشتورگیس نگهبان مشكوكم.

حق هم دارید. او ملوان جدید كشتی است. شاید دستش با سارق توی یك كاسه باشد، شاید هم بابت علامت دادن به قایق موتوری از سارق رشوه گرفته باشد.

هاگن گفت: او 2 روز پیش به كشتی آمده، یعنی قبل از این كه مشخص بشود كه آن پول از بانك به كشتی منتقل خواهد شد. بنابراین نمی توانسته به خاطر قضیه سرقت ماموریت ورود به این كشتی را دریافت كرده باشد.

اما ممكن است دیروز بعدازظهر كسی با او تماس برقرار كرده و او را تطمیع كرده است. حتی ممكن است برای سارق، ماسك، دستكش و چاقو تهیه كرده باشد.

هارپر با هیجان گفت: این هم می تواند دلیلی باشد برای این كه چر سارق 10 دقیقه فرصت می خواسته تا فرار كند. لابد می خواسته وسایل را به اشتورگیس برگرداند.

حتی در آن صورت هم 10 دقیقه وقت لازم نبود. وقتی از اشتورگیس درباره قایق موتوری سوال كردم او گفت كه دیده قایق خلاف جهت جریان حركت كرده است. حالا یا اشتباه كرده است یا عملا كاری كرده كه تلاش ها برای پیدا كردن قایق با سختی مواجه شود. اگر فرضیه دوم درست نباشد باید دید كه چرا اشتباه كرده است. به نظر من جواب این سوال كلیدی است برای حل معمای سرقت. شاید تا آمدن كاپیتان سونس پاسخ این سوال را كشف كنم.

ناخدا دوم نفسی كشید و گفت: آرزو می كنم موفق شوید.

هاگن بعد از نوشیدن قهوه رفت بیرون تا بوی نمدار دریا مشامش را نوازش دهد. در حالی كه غرق در افكارش به كشتی باربری كه در اسكله دیگر قرار داشت، خیره شده بود، مثل یك كامپیوتر اطلاعات و احتمالات را به ذهنش سپرد و آنها را مرور كرد.

ناگهان مثل برق پاسخی منطقی برای سوالش در مغز او جرقه زد. در همین لحظه سوت كشتی كه از آن حوالی می گذشت انگار برای هاگن ابراز احساسات نشان داده و او را تشویق می كرد.

دوباره نزد حسابدار به طبقه پایین رفت. فینلی هنوز بیدار بود، اما چراغ را خاموش كرده بود. با ورود هاگن چراغ را روشن كرد. هاگن پرسید: آقای فینلی، شما قبل از این كه پیش ناخدا دوم بروید 10 دقیقه صبر كردید، چرا 10 دقیقه؟ وقتی صدای حركت قایق موتوری را شنیدید بی شك متوجه شدید كه سارق از كشتی رفته است؟

حسابدار گفت: آن لحظه نمی دانستم كه او چطور وارد كشتی شده است. اما حتی اگر می دانستم هم خطر نمی كردم. من اصلا صدای قایق را نشنیدم، حالا یا به این خاطر است كه اتاقم در این پایین قرار دارد و یا به دلیل این است كه وحشت كرده بودم و تنها چیزی كه می توانستم بشنوم صدای طپش قلبم بود.

هاگن با بدگمانی به دو پنجره دایره شكلی كه باز بود نگاه كرد، هر دو به یك سمت باز شده بود مثل پنجره اتاق كارش و نیز اتاق ناخدا دوم. هاگن گفت: آقای فینلی، اگر حدس من درست باشد خیلی برای شما بد می شود كه دیروز بعدازظهر دفتر كارتان را ترك نكردید.

هاگن نزد اشتورگیس رفت و بدون مقدمه به او گفت: شما گفتید كه قایق خلاف جهت جریان آب رفت. آیا شما واقعا قایق را دیده اید یا دروغ می گویید؟ می خواهید مانع آشكار شدن حقیقت شوید؟

ملوان با تامل نگاهی به او كرد و گفت: راستش می خواستم طوری وانمود كنم كه مشغول كار بوده ام تا مبادا از من خرده بگیرند كه چرا موقع سرقت مراقب نبوده ام.

پس صدای قایق را نشنیدید؟

اشتورگیس با ناراحتی سرش را به نشانه تایید تكان داد و گفت: می دانم كه عجیب به نظر می رسد اما حقیقت همین است كه گفتم. من صدای رادیو را هم آنقدر زیاد نكرده بودم كه صدای موتور قایق را نتوانم بشنوم. قسم می خورد كه محل كارم را تا بعد از زمان حادثه ترك نكردم. ناخدا دوم به من دستور داده بود كه بدون اجازه او جایگاهم را ترك نكنم. بعد از حادثه به من اجازه داد به بوفه بروم و چای و نان بیاورم.

هاگن لحظه ای تامل كرد و بعد به طبقه پایین، نزد هارپر رفت. او خودكارش را روی میز گذاشت و امیدوارانه نگاهی به هاگن انداخت و پرسید: چیزی دست گیرتان شد؟

تا حدی. هنوز نمی دانم كه چرا وقتی حسابدار صدای قایق را شنیده دفترش را ترك نكرده. شاید اصلا قایقی در كار نبوده است. وقتی برای بار دوم نزد حسابدار رفتم او این شك را در دلم ایجاد كرد. چون به من گفت اصلا صدای قایقی نشنیده است. بعد اشتورگیس را جوری ترساندم تا اعتراف كند كه دروغ می گوید و اصلا صدای قایق را نشنیده است.

هاگن نفسی تازه كرد و ادامه داد: از آن به بعد نتیجه گیری ساده شد. اگر داستانی كه حسابدار سر هم كرده درست باشد و قایقی در كار نباشد تنها مشخص كردن شخص كر و لال می ماند كه او هم می تواند همان شخصی باشد كه دیروز بعدازظهر كپی رسید بانكی را در دفتر كار حسابدار مشاهده كرده، بعد به شهر رفته و شلوار و ژاكت خریده كه برای سرقت موردنیازش بوده، همچنین بقیه وسایل مورد نیاز مثل دستكش، كلاه و چاقو.

او 10 دقیقه زمان نیاز داشته كه با كیسه به كابین خود برگردد، لباس های عادی خودش را بپوشد، طوری كه وقتی بعد از خبر سرقت نزد حسابدار می رود عادی به نظر برسد.

او از بیم این كه مبادا اشتورگیس به طرف دفتر كار حسابدار بیاید و او را ببیند، به او دستور می دهد كه جایگاه نگهبانی را به هیچ عنوان ترك نكند.

حتی سرتاسر رودخانه نیز دچار همان سكوت مرگباری شده بود كه در دفتر كار ناخدا دوم حاكم بود. هارپر سر جایش خشكش زده بود و مثل آدم های گیج و منگ به كارت های روی میز نگاه می كرد. صورتش كبود شده بود، انگار در یك لحظه روح از تنش بیرون رفته بود.

به سختی آب دهانش را قورت داد و گفت: این آخرین سفر این كشتی بود، وضع اقتصادی هر روز بدتر می شد. فكر كردم ارزش امتحان كردن را دارد.

نقشه اش خیلی ساده بود: كیسه ای برداشتم، یك كیسه خالی و لباس ها را از دریا روی عرشه انداختم. می خواستم در انتهای سفر پول ها را به گاوصندوق بانكی در آن سوی آب ها بسپارم... به نظرم خیلی ساده می رسید. اما خیلی احمق بودم كه فكر می كردم از مهلكه جان سالم به در می برم. چه شد كه به من شك كردید؟

این واقعیت كه شم كر و لال نیستید.

منظورتان را نمی فهمم.

هاگن گفت: برای این كه پلیس كشتی را تفتیش نكند باید این طور به نظر می رسید كه پول ها از كشتی خارج شده است. شما تنها فرد روی عرشه بودید كه صدای قایق موتوری را شنیده بودید.


تاریخ : پنجشنبه 13 دی 1397 ساعت: 01:58 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
پسر كوچكی، روزی هنگام راه رفتن در خیابان، سكه‌ای یك سنتی پیدا كرد. او از پیدا كردن این پول ، آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد كه او بقیه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پایین بگیرد و در جستجوی سكه های بیشتر باشد.

او در مدت زندگیش، 296 سكه 1 سنتی، 48 سكه 5 سنتی، 19 سكه10 سنتی، 16 سكه 25 سنتی، 2 سكه نیم دلاری و یك اسكناس مچاله شده یك دلاری پیدا كرد. یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت.

 در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت، او زیبایی دل انگیز طلوع خورشید ، درخشش 31369رنگین كمان و منظره درختان افرا درسرمای پاییز را از دست داد . او هیچ گاه حركت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ها در حا لی كه از شكلی به شكلی دیگر در می‌آمدند، ندید . پرندگان در حال پرواز، در خشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد.


تاریخ : پنجشنبه 13 دی 1397 ساعت: 01:45 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،

  نابینایی در شب تاریک سبویی بر دوش و چراغی در دست داشت و به راهی می رفت. شخصی فضول به او رسید و خطاب به وی گفت: ای نادان شب و روز پیش تو یکسان است و روشنی و تاریکی برابر. چرا با خود چراغ حمل می کنی؟

 

نابینا گفت: این چراغ را برای این برداشته ام تا یک نفر کوردلی چون تو تنه نزند و سبوی مرا نشکند!


تاریخ : چهارشنبه 12 دی 1397 ساعت: 12:15 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،

فردی بیمار شد و مدتی طولانی در بستر بیماری افتاد. شاعری که آشنا و دوست او بود در آن مدت به عیادت وی نیامد. چون او بهبود یافت و با او ملاقات کرد از روی گله مندی گفت: این همه بیماری سخت کشیدم و یک بار مرا عیادت نکردی.

 

گفت: معذورم دار که به مرثیه گفتن مشغول بودم.


تاریخ : چهارشنبه 12 دی 1397 ساعت: 12:14 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،

یزیدبن مهلب با پسر خود از زندان عمربن عبدالعزیز فرار کردند. بعد از مسافتی به خیمه ای رسیدند، پیرزالی درآن بود.

 

بر او وارد شدند. پیر آن ها را پذیرفت و بزغاله ای پخت و نزد آن ها گذاشت.

 

بعد از صرف غذا یزید از پسر خود پرسید: برای خرج با خود چه داری؟

 

پسرگفت: یک صددینار.

 

او گفت: همه را به پیرزال بده!

 

پسر گفت: این عجوزه به اندک راضی می شود و تو را هم که نمی شناسد. او گفت: اگر او به اندک راضی می شود من راضی نمی شوم، اگر او مرا نمی شناسد من که خود را می شناسم!

 


تاریخ : چهارشنبه 12 دی 1397 ساعت: 12:12 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،

در زمان فرعون دو نفر بدخواه نزد فرعون رفته از شخص سومی که خداپرست بود بدگویی کردند و گفتند: او پروردگار دیگری را پرستیده، تو را به خدایی قبول ندارد.

 

فرعون گفت: او را نزد من بیاورید. دستور او را اطاعت کردند و مرد خداپرست را پیش فرعون بردند. در این وقت فرعون از دو مرد سعایت کننده پرسید: پروردگار شما کیست؟

 

گفتند: پروردگار ما تویی. فرعون از خداپرست پرسید: پروردگار تو کیست؟

 

مرد مومن گفت: پروردگار من همان پروردگار ایشان است. (منظور مرد مومن، خالق آن دو مرد بود که پروردگارعالمیان است) فرعون تصور کرد که او را می گوید بنابراین سعایت کنندگان را سرزنش کرد و از دربار راند.

 


تاریخ : چهارشنبه 12 دی 1397 ساعت: 12:09 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
حكایت دستور براى رفع مزاحمت مردم

یكى از مریدان نزد پیر مرشد خود آمد و گفت: چه كنم كه از دست مردم در رنج مى باشم؟

آنها زیاد نزد من مى آیند و وقت عزیز مرا مى گیرند.

پیر مرشد به او گفت: به این دستور عمل كن تا از دور تو پراكنده گردند و آن اینكه: به فقیران آنها قرض بده و از ثروتمندان آنها چیزى را بخواه. در این صورت فقیران بر اثر نداشتن پول براى اداى قرض و ثروتمندان از ترس پول دادن، نزد تو نیایند و اطرافیان خلوت گردد.

گر گدا پیشرو لشگر اسلام بود

كافر از بیم توقع برود تا در چین

تاریخ : چهارشنبه 12 دی 1397 ساعت: 11:59 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،

سلیمان فرزند داود، انگشتری داشت که اسم اعظم الهی بر نگین آن نقش شده بود و سلیمان به دولت آن نام، دیو و پری را تسخیر کرده و به خدمت خود در آورده بود، چنانچه برای او قصر و ایوان و جام ها و پیکره ها می ساختند. این دیوان، همان لشکریان نفسند که اگر آزاد باشند، آدمی را به خدمت خود گیرند و هلاک کنند و اگر دربند و فرمان سلیمان روح آیند، خادم دولتسرای عشق شوند.

روزی سلیمان انگشتری خود را به کنیزی سپرد و به گرمابه رفت. دیوی از این واقعه باخبر شد. در حال خود را به صورت سلیمان در آورد و انگشتری را از کنیزک طلب کرد. کنیز انگشتری به وی داد و او خود را به تخت سلیمان رساند و بر جای او نشست و دعوی سلیمانی کرد و خلق از او پذیرفتند ( از آنکه از سلیمانی جز صورتی و خاتمی نمی دیدند.) و چون سلیمان از گرمابه بیرون آمد و از ماجرا خبر یافت، گفت سلیمان حقیقی منم و آنکه بر جای من نشسته، دیوی بیش نیست. اما خلق او را انکار کردند و سلیمان که به ملک اعتنایی نداشت و در عین سلطنت خود را " مسکین و فقیر " می دانست، به صحرا و کنار دریا رفت و ماهیگیری پیشه کرد.


دلی که غیب نمایست و جام جم دارد
ز خاتمی که دمی گم شود، چه غم دارد؟


اما دیو چون به تلبیس و حیل بر تخت نشست و مردم انگشتری با وی دیدند و ملک بر او مقرر شد، روزی از بیم آنکه مبادا انگشتری بار دیگر به دست سلیمان افتد، آن را در دریا افکند تا به کلی از میان برود و خود به اعتبار پیشین بر مردم حکومت کند. چون مدتی بدینسان بگذشت، مردم آن لطف و صفای سلیمانی را در رفتار دیو ندیدند و در دل گفتند :


که زنهار از این مکر و دستان و ریو
به جای سلیمان نشستن چو دیو


و بتدریج ماهیت ظلمانی دیو بر خلق آشکار شد و جمله دل از او بگردانیدند و در کمین فرصت بودند تا او را از تخت به زیر آورند و سلیمان حقیقی را به جای او نشانند که به گفته ی حافظ :


اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل، دیو سلیمان نشود

بجز شکر دهنی، مایه هاست خوبی را
به خاتمی نتوان زد دم از سلیمانی

و به زبان مولانا :


خلق گفتند این سلیمان بی صفاست
از سلیمان تا سلیمان فرق هاست


و در این احوال، سلیمان همچنان بر لب بحر ماهی می گرفت. روزی ماهی ای را بشکافت و از قضا، خاتم گمشده را در شکم ماهی یافت و بر دست کرد. سلیمان به شهر نیامد، اما مردم از این ماجرا با خبر شدند و دانستند که سلیمان حقیقی با خاتم سلیمانی، بیرون شهر است. پس بر دیو بشوریدند و همه از شهر بیرون آمدند تا سلیمان را به تخت باز گردانند ...


تاریخ : چهارشنبه 12 دی 1397 ساعت: 11:57 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،

مردی بزغاله ای یافت. به او گفتند: واجب است در معابر ندا دهی تا اگر مالکی دارد بیاید و گمگشته خویش بستاند.

 

مرد در خیابان فریاد می زد: آی صاحب و آهسته می گفت: بزغاله. (مقصود این که هم به واجب شرعی عمل کرده باشد و هم صاحب بزغاله پیدا نشود.)


تاریخ : چهارشنبه 12 دی 1397 ساعت: 11:49 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،

داستانی جالب و پندآموزی از وصیت های یک پدر به پسرش آماده کرده ایم که در ادامه خواهید خواند.

ﭘﺪﺭﯼ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﮒ به فرزندش گفت :

ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﺩﺍﺭﻡ. امیدوارم ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﻣﻦ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﻨﯽ!

1) ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻣﻠﮑﯽ ﺑﻔﺮﻭﺷﯽ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﻭ ﺭﻭﯾﺶ ﺑﮑﺶ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺵ!
2) اﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺑﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﻬﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ!
3) ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﯾﺎ ﺍﻓﯿﻮﻧﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﯽ ﺑﺎ ﺁﺩﻡ ﺑﺰﺭﮔﺴﺎﻟﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻦ!

ﻣﺪﺗﯽ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﭘﺪﺭ، ﭘﺴﺮ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﺪﺭﯼ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ.


ﭘﺲ ﺑﻪ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﭘﺪر ، ﺁﻥ ﻣﻠﮏ ﺭﺍ ﺳﺮ ﻭ ﺳﺎﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ.


ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﮐﺎﺭ ﺩﯾﺪ...ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺣﯿﻒ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ ﭘﺲ ﻣﻨﺼﺮﻑ ﺷﺪ!

ﺑﻌﺪ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﺪ ؛ ﭘﺲ ﺍﺯ ﭘﺮﺱ ﻭ ﺟﻮﯼ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ.


ﺩﯾﺪ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺧﺮﺍﺑﻪ ﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ! ﻋﻠﺘش را ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮔﻔﺖ:


"ﻫﻤﻪ ﺩﺍﺭﺍﯾﯿﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ!"


ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺑﻪ ﻋﻤﻖ ﻧﺼﺎﯾﺢ ﭘﺪﺭﺵ ﭘﯽ ﺑﺮﺩ...

و میخواست ﺑﺎ ﻣﺮﺩ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﺑﻮﺩ ﺩﻭﺩ ﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺑﻪ ﻣﻮﺕ ﯾﺎﻓﺖ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺍﺛﺮ ﻣﻮﺍﺩ ﻣﺨﺪﺭ ﺑﻮﺩ!


ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺪﺭ ﺭﺣﻤﺖ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﺳﺘﺎﺭ ﺷﺪ...

"ﮐﺎﺵ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﻗﻄﻮﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﻄﺮﯼ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺑﯿﺎﺩ ﻣﺎﻧﺪﻧﯽ ﻧﻪ ﺣﺎﺷﯿﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﺭفتنی...!"


تاریخ : چهارشنبه 5 دی 1397 ساعت: 03:58 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
روزی یک مرد زاهد از راه میگذشت از شدت تشنگی العطش مزد که نا گهان چشمه سر شار از آب زالال را می بیند به طرف آن میرود در کناره چشمه مینیشیند قدری آب مینوشد و دست و صورت خود را با آب میشوید متوجه سنگ در درون چشمه میشود این سنگ را میگیرد و به راه خود ادامه میدهد.

چند قدم پیشتر میرود جوان را میبیند که از گرسنگی و تشنگی نزدیک است که بمیرد این مرد زاهد کنار مرد نشت پرسید که چه شده مرد گفت که خیلی تشنه و گرسنه ام.

این مرد زاهد یگ مقدار آب و نان که داشت به این مرد داد مرد بعد از خوردن نان و آب سر حال آمد مرد زاهد میخواست که به راه خود ادامه بدهد که این مرد دیگری گفت میشودکه  از تان یگ خواهش بکنم؟

مرد زاهد جواب داد بلی چرا نه...!

این مرد دیگر گفت: میشود آن سنگ که در داخل بکس تان است به من بدهی؟

مرد زاهد سنگ را از داخل بکس خود بیرون میکند به این مرد دیگر میدهد این مرد میداند که سنک که مرد زاهد برایش داده چه قدر با ارزش است.

بعد از چند مدت باز هم همین دو تا مرد باهم رو برو میشود.

مرد که در صحرا از گرسنگی و تشنگی نزدیگ بود که جان خود را از دست بدهد به زاهد گفت: سنگ که آن روز به من دادی دو باره آوردم میخواهم برایت پس بدهم.

 زاهد سوال کرد: چرا این سنگ مشکل تو را حل نکرد!؟ مرد جواب داد من چیزی با ارزش تر از سنگ از تو یاد گرفتم اینکه در این دنیا هیچگاه به مال دنیا ایمان نداشته باشم. چرا که حسادت مال دنیا انسان را کور میسازد و دیگر نمیتوان کسی جزء خودش دید مانند آینه که پشت شان با نقره جیوه شده باشد.

تاریخ : چهارشنبه 5 دی 1397 ساعت: 03:30 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
ﺳﺎﻟﻬﺎ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺪﺍﺭﺱ، ﭘﺴﺮﺑﭽﻪ بازیگوشى ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺟﻌﻔر درس میخواند. ﺭﻭﺯﯼ معلمش كه از شیطنت های او به تنگ آمده بود با او دعوای سختی كرد و به او گفت كه در آینده هیچ چیز نمیشود. جعفر آنقدر در مقابل هم كلاسیهایش خجل شد كه مدرسه خود را عوض كرد و تا سالها كسى از او خبر نداشت. بیست ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﺧﺎﻧﻢ ﺍﺣﻤﺪﯼ به علت ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﻗﻠﺒﯽ ﺩﺭ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺴﺘﺮﯼ ﺷﺪ ﻭ ﺗﺤﺖ ﻋﻤﻞ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ. ﻋﻤﻞ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ، ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﻪ ﻫﻮﺵ ﺁﻣﺪﻥ، ﺩﮐﺘﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﻋﻨﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺧﻮﺩ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻭﯼ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯿﺰﺩ. ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﻭﯼ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﻨﺪ ﺍﻣﺎ به علت تاﺛﯿﺮ ﺩﺍﺭﻭﻫﺎﯼ ﺑﯿﻬﻮﺷﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﻧﺪﺍﺷﺖ و ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺩﮐﺘﺮ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﻟﺒﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﺩﺭ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ؛ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺩﺍﺭﺩ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﺭﻧﮓ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺑﻮﺩ، ﮐﻢ ﮐﻢ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﮐﺒﻮﺩ ﺷﺪﻥ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﮐﻤﺎﻝ ﻧﺎﺑﺎﻭﺭﯼ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺩﮐﺘﺮ ﺟﺎﻥ ﺑﺎﺧﺖ. ﺩﮐﺘﺮ ﻧﺎﺑﺎﻭﺭﺍﻧﻪ ﻭ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ، ﻭﻗﺘﯽ که ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻧﻈﺎﻓﺘﭽﯽ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺩﻭﺷﺎﺧﻪ ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ ﮐﻨﺘﺮﻝ ﺑﯿﻤﺎﺭﺍﻥ ﻗﻠﺒﯽ ﺭﺍ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﻩ ﻭ ﺷﺎﺭﮊﺭ ﮔﻮﺷﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺁﻥ ﺯﺩﻩ ﺍ ﺳﺖ. آن نظافتچی کسی نبود جز جعفر… چیه؟ ﻧﮑﻨﻪ ﯾﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﯾﻦ ﺟﻌﻔﺮ دکتر شده!!! با اون درس خوندنش!
تاریخ : سه شنبه 4 دی 1397 ساعت: 08:46 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
کاربرد ضرب المثل:

" کوتاه خردمند به که نادان بلند " در متنبه کردن کسانی که تنها ملاک آنها در ارزیابی افراد، ظاهر آنهاست، همچنین، در بیان شرافت و برتری عقل و دانش به کار می‌رود.

 

داستان ضرب المثل کوتاه خردمند بِه که نادان بلند :

ملک‌زاده‌ای شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوب‌روی. باری پدر به کراهت و استحقار در وی نظر می‌کرد. پس به فَراست دریافت و گفت: ای پدر! کوتاه خردمند به که نادان بلند! نه هر چه به قامت مهتر، به قیمت بهتر. پدر بخندید و ارکان دولت پسندیدند و برادران برنجیدند. شنیدم که مُلک را در آن مدت دشمنی صعب روی نمود. چون لشکر از هر دو طرف روی در هم آوردند، اول کسی که به میدان درآمد، این پسر بود.

 

بر سپاه دشمن زد و تنی چند مردان کاری بینداخت. آورده‌اند که سپاه دشمن بی‌قیاس بود و اینان اندک. طایفه‌ای آهنگ گریز کردند، شنیدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر یافتند. مَلک سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و هر روز نظر پیش کرد که تا ولی عهد خویش کرد.

 

تاریخ : سه شنبه 27 آذر 1397 ساعت: 12:00 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت . ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد. وقتی که دوباره به پشت بام رفت، می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت. بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، و سرانجام الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد! ملا نصر الدین با خود گفت لعنت بر من که نمی دانستم اگر خر به جایگاه رفیع و بالایی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را از بین می برد.
تاریخ : جمعه 23 آذر 1397 ساعت: 09:18 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
یک پسر تگزاسی برای پیدا کردن کار از خانه به راه افتاده و به یکی از این فروشگاهای بزرگ که همه چیز می فروشند (Everything under a roof) در ایالت کالیفرنیا می رود . مدیر فروشگاه به او می گوید : یک روز فرصت داری تا به طور آزمایشی کار کرده و در پایان روز با توجه به نتیجه کار در مورد استخدام تو تصمیم می گیریم. در پایان اولین روز کاری مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید که چند مشتری داشته است ؟ پسر پاسخ داد که یک مشتری . مدیر با تعجب گفت: تنها یک مشتری ...؟! بی تجربه ترین متقاضیان در اینجا حدقل 10 تا 20 فروش در روز دارند . حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است ؟ پسر گفت: 134,999.50 دلار .... مدیر تقریبا فریاد کشید : 134,999.50 دلار .....؟! مگه چی فروختی ؟ پسر گفت : اول یک قلاب ماهیگیری کوچک فروختم، بعد یک قلاب ماهیگیری بزرگ، بعد یک چوب ماهیگیری گرافیت به همراه یک چرخ ماهیگیری 4 بلبرینگه. یعد پرسیدم کجا میرید ماهیگیری؟ گفت : خلیج پشتی . من هم گفتم : پس به قایق هم احتیاج دارید و یک قایق توربوی دو موتوره به او فروختم . بعد پرسیدم: ماشین تان چیست و آیا میتواند این قایق را بکشد؟ که گفت هوندا سیویک . پس منهم یک بلیزر 4WD به او پیشنهاد دادم که او هم خرید . مدیر با تعجب پرسید : او آمده بود که یک قلاب ماهیگیری بخرد و تو به او قایق و بلیزر فروختی ؟ پسر به آرامی گفت : نه ، او آمده بود یک بسته قرص سردرد بخرد که من گفتم : بیا برای آخر هفته ات یک برنامه ماهیگیری ترتیب بدهیم شاید سردردت بهتر شد ...!
تاریخ : جمعه 23 آذر 1397 ساعت: 09:05 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم. 
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ۵٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام
همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ۵٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ۵٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید ...

تاریخ : جمعه 23 آذر 1397 ساعت: 05:12 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
آقای اسمیت به تازگی مدیر عامل یك شركت بزرگ شده بود. مدیر عامل قبلی یك جلسه خصوصی با او ترتیب داد و در آن جلسه سه پاكت نامه دربسته كه شماره های 1 و 2 و 3 روی آنها نوشته شده بود به او داد و گفت: هر وقت با مشكلی مواجه شدی كه نمی توانستی آن را حل كنی، یكی از این پاكت ها را به ترتیب شماره باز كن.
چند ماه اول همه چیز خوب پیش می رفت تا اینكه میزان فروش شركت كاهش یافت و آقای اسمیت بد جوری به درد سر افتاده بود.
در ناامیدی كامل، آقای اسمیت به یاد پاكت نامه ها افتاد. سراغ گاوصندوق رفت و نامه شماره 1 را باز كرد. 
كاغذی در پاكت بود كه روی آن نوشته شده بود: همه تقصیر را به گردن مدیرعامل قبلی بینداز.
آقای اسمیت یك نشست خبری با حضور سهامداران برگزار كرد و همه مشكلات فعلی شركت را ناشی از سوء مدیریت مدیرعامل قبلی اعلام كرد. این نشست در رسانه ها بازتاب مثبتی داشت و باعث شد كه میزان فروش افزایش یابد و این مشكل پشت سر گذاشته شد.
یك سال بعد، شركت دوباره با مشكلات تولید توأم با كاهش فروش مواجه شد. با تجربه خوشایندی كه از پاكت اول داشت، آقای اسمیت بی درنگ سراغ پاكت دوم رفت. پیغام این بود:تغییر ساختار بده.
اسمیت به سرعت طرحی برای تغییر ساختار اجرا كرد و باعث شد كه مشكلات فروكش كند.بعد از چند ماه شركت دوباره با مشكلات روبرو شد.
آقای اسمیت به دفتر خود رفت و پاكت سوم را باز كرد. پیغام این بود:سه پاكت نامه آماده كن.

تاریخ : سه شنبه 20 آذر 1397 ساعت: 03:10 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌ کشی کردند.روز بعد، ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش در حال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: «لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمی داند چه طور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌ شویی بهتری بخرد.»
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: «یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»

تاریخ : سه شنبه 20 آذر 1397 ساعت: 02:03 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
نمی دانم اسمش را چه واژه و لغتی بگذارم، چشم زدن، بدشانسی، قدم نحس و شوم، هنوز هم خودم پی نبرده ام. سال سوم راهنمایی بودم كه متوجه این موضوع شدم. روزی كه به بغل دستی ام سركلاس ریاضی گفتم: چه خودكار قشنگی داری! در همان لحظه از دستش افتاد و گویی كه از دماوند افتاده باشد، تكه تكه شد.
در بازی فوتبال در هر تیمی كه بازی می كردم، همیشه باخت از آن ما بود و جالبتر این كه طرفدار هر تیمی بودم یا می باخت یا بازیكنانش به شدت مصدوم می شدند.
در خدمت سربازی دسته ای كه من در آن بودم همیشه تنبیه می شد. بعد از خدمت آثار این موضوع وخیم تر شد.
در خیابان چند نفر ماشین هل می دادند. من به كمك آنها رفتم. تا دستم بدنه ماشین را لمس كرد، سمت شاگرد ماشین كاملاً در جوی آب افتاد و در زاویه 45 درجه قرار گرفت. حتی نزدیك بود كه واژگون شود!
یك روز وقتی به خانه دایی ام رفتم، متوجه شدم كه یخچال فریزر زیبا و گرا نقیمتی خریده است. گفتم: مبارك باشد. تا دوشاخه آن را به پریز برق زدند، دود آبی رنگی از پشت یخچال بلند شد و بوی سوختگی خانه را فرا گرفت. همه چپ چپ نگاهم می كردند، چون سوختن یخچال را از چشم من می دانستند. دایی ام در حالی كه به زور جلوی عصبانیت خود را گرفته بود، به من نگاه غضبناك و خشنی كرد و گفت: هنوز اولین قسط رو پرداخت نكرده ام، یخچال ناكار شد. و یا روزی كه به خانه عموی بزرگم رفتم، تا وارد شدم و بعد از سلام گفتم: زن عمو ناهار چی دارین؟ صدای تركیدن زودپز روی اجاق گاز، كه مانند انفجار بمب بود، همه را وحشت زده كرد. آشپزخانه با تمام وسایلش به كلی خسارت دیده بود. متوجه چرخیدن سر همه به طرف خودم شدم. زن عمویم كنترلش را از دست داد و درحالی كه دست مرا گرفته بود و به بیرون از خانه هدایت می كرد، گفت: دیگه ناهار نداریم، شرّت رو كم كن!!
و یا این كه یك روز وقتی از خانه خارج شدم، متوجه دوستم شدم كه كاپوت ماشینش را نزدیك خانه ما بالا زده و با موتور آن ور می رفت. وقتی مرا دید پشت ماشین خودش را مخفی كرد. اهمیت ندادم و به طرفش رفتم. بعد ازتماشای موتور به او گفتم كه موتور ایراد ندارد فقط سر باتری كثیف است. وقتی كه كارش تمام شد با اضطراب و دلهره ماشین را روشن كرد. لحظه ای كه صدای كاركردن روان و یكنواخت موتور را شنید، با خوشحالی و تعجب فریاد كشید: پسر، تو بالاخره طلسمو شكستی، دیگه قدمت نحس نیست! و به راه افتاد. هنوز چند متری را طی نكرده بود كه صدای تق و توق موتور بلند و ماشین در جایش میخكوب شد. پیاده شد و در حالی كه با هر دو دست بر سر خود می كوبید، به دنبال پیدا كردن سنگ بود كه به طرف من پرتاب كند. به ناچار فرار كردم. موتور ماشین یاتاق زده بود و هزینه ای گزاف به او تحمیل شد.
از این گونه اتفاقات نحس و شوم صدها خاطره دارم كه حتی یك رمان برای نوشتن آنها كم به نظر می رسد. دیگر به این نتیجه رسیده ام و یقین دارم كه نه تنها برای جامعه مفید نیستم، بلكه مضر و خطرناكم. بعضی ها نامم را زلزله گذاشته اند وعده ای نیز ام الشرصدایم می كنند. شهره خاص و عام شده ام. تا از خانه بیرون می روم، كوچه و خیابان خلوت می شود. برایم ثابت شده است كه برای حفظ آرامش و امنیت مردم بهتر است در خانه بمانم. اكنون چند ماه است كه كاملاً در خانه تنها هستم.
گاه گاهی برای انجام كارهای ضروری، شبانه از خانه خارج می شوم.بعضی اوقات حتی از پنجره كه بیرون را تماشا می كنم، باعث زمین خوردن افراد، یا افتادن وسایل از دستشان می شوم. دیگر به پنجره هم نزدیك نمی شوم. تلویزیون كهنه و سیاه و سفیدی در اتاق تمام اوقات مرا پر كرده است واغلب مشغول تماشای آن هستم. وقتی در سریا لها، عروسی یا نامزدی به هم می خورد، یا تصادفی رخ می دهد و یا در یك فیلم جنگی كسانی كشته می شوند، این سؤال به ذهنم می رسد كه آیا فیلم همین طور درست شده، یا به خاطر تماشای من این اتفاقات روی می دهد. دیگر می ترسم كسی را تماشا كنم و با فردی حرف بزنم، حتی خانواده ام. ترسم از این است كه خسارات مالی جایش را با صدمات جانی عوض كند. صبحانه، ناهار و شام را از لای در نیمه باز تحویل می گیرم و لیست چیزهایی را كه لازم دارم روی كاغذ می نویسم و از زیردر به بیرون می فرستم.
این زندگی جدید من است و باید خودم را با آن وفق دهم. شاید روزی این طلسم شكسته شود و بتوانم با دنیای بیرون از اتاق دوباره ارتباط داشته باشم. الان شما كه این مطالب را می خوانید، امیدوارم كه برایتان حادثه بدی رخ ندهد !

تاریخ : دوشنبه 19 آذر 1397 ساعت: 04:05 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
كسی كه بلایی بر سرش آمده و تجربه تلخی از چیزی دارد ، در آن مورد بدگمان و محتاط تر می شود .
بعضی حوادث یا خاطرات تلخ ، چنان تاثیری در روح انسان می گذارد که حتی با گذشت زمان نیز فراموش نمی شود. شرایطی که به موجب یاد آوردن آن خاطره یا حادثه شود، می تواند در رفتار و عمل شخص تاثیر بگذارد. در چنین مواردی از این ضرب المثل استفاده می شود.
 
خانه ای را موش برداشته بود . گربه ای متوجه ی موضوع شد ، به آنجا رفت و تا می توانست  از آنها خورد . کشتار بی رحمانه ی گربه ، موشها را به وحشت انداخت و همگی از ترس به سوراخهایشان پناه بردند .

 وقتی گربه متوجه پنهان شدن موشها شد به فکر افتاد تا به ترفند و نیرنگ آنها را از سوراخهایشان بیرون بکشد. از این رو بالای دیواری رفت ،خود را به میخی آویخت و خود را به مردن زد .
اما موشی که مخفیانه گربه را پاییده و متوجه ی نیرنگ او شده بود، به او گفت :" این کار تو بی فایده است . من حتی از مرده ی تو هم فاصله می گیرم."

تاریخ : دوشنبه 19 آذر 1397 ساعت: 01:18 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
مَردی , شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال اطرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.
وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در می‌ارم!
راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.
با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش.
اینقدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!
خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون طور بی‌صدا راه افتاد.
هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه!
تمام تنم یخ کرده بود. نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می‌رفت طرف دره.
تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.
تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده.
نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می‌رفت، یه دست می‌اومد و فرمون رو می‌پیچوند.
از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در روباز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می‌دویدم که هوا کم آورده بودم.
دویدم به سمت آبادی که نور ازش می‌اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.
وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفرخیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم سوار ماشین ما شده بود. 

تاریخ : دوشنبه 19 آذر 1397 ساعت: 01:16 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی ، مدیر منابع انسانی شرکت از مهندس جوان صفر کیلومتر ام آی تی پرسید : " و برای شروع کار ، حقوق مورد انتظار شما چیست ؟ " 
مهندس گفت : " حدود 75000 دلار در سال ، بسته به اینکه چه مزایایی داده شود . " 
مدیر منابع انسانی گفت : " خب ، نظر شما درباره 5 هفته تعطیلی ، 14 روز تعطیلی با حقوق ، بیمه کامل درمانی و حقوق بازنشستگی ویژه و خودروی شیک و مدل بالای در اختیار چیست ؟ " 
مهندس جوان از جا پرید و با تعجب پرسید : شوخی می کنید ؟ 
مدیر منابع انسانی گفت : « بله ، اما اول تو شروع کردی . »

تاریخ : دوشنبه 19 آذر 1397 ساعت: 01:13 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:«فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند.»

عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را بر کند. ابلیس به صورت پیری ظاهرالصلاح، بر مسیر او مجسم شد و گفت: «ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت: « نه، بریدن درخت اولویت دارد.»

مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند. عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت:«دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»

عابد با خود گفت: «راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت. بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و بر گرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر بر گرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت: «کجا؟» عابد گفت: «تا آن درخت برکنم»

ابلیس گفت: «دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند.» عابد و ابلیس در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! عابد گفت: «دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟»

ابلیس گفت: «آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد. ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی.»


تاریخ : یکشنبه 18 آذر 1397 ساعت: 01:22 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
روزی هارون الرشید به سربازانش دستور داد تا بهلول دیوانه را به نزد او بیاورند
سربازان پس از ساعتی گشت زدن در شهر بهلول دیوانه را در حال بازی با کودکان یافتند
و او را به نزد هارون الرشید بردند
هارون الرشید با روی باز از بهلول استقبال کرد و گفت مبلغی پول  به بهلول بدهند
که بین فقرا و نیازمندان تقسیم کند و از آنها بخواهد برای سلامتی و طول عمر هارون الرشید دعا کنند
بهلول وجه را از خزانه هارون الرشید گرفت و لحظه ای بعد دوباره به نزد خلیفه هارون الرشید رسید
هارون الرشید با تعجب به بهلول نگاه کرد و گفت ای دیوانه چرا هنوز اینجایی !
چرا برای تقسیم کردن پول به میان فقرا نرفته ای ؟
بهلول ( عاقل ترین دیوانه ) گفت : هر چه فکر کردم از خلیفه محتاج تر و فقیرتر در این دیار نیافتم
چرا که می بینم ماموران تو به ضرب تازیانه از مردم باج و خراج می گیرند و در خزانه ی تو می ریزند
از این جهت دیدم که نیاز تو از همه بیشتر است لذا وجه را آورده ام تا به خودت بازگرداندم !


تاریخ : شنبه 17 آذر 1397 ساعت: 01:40 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
کَلَک آتشدان گلی و سفالین است که آهنگران از آن برای سرخ کردن فلزات استفاده می‌کردند تا بتوانند آهن و فلز گداخته را در روی سندان و زیر چکش به هر شکلی که بخواهند در بیاورند. کَلَک به شکل گلدان های معمولی ساخته می‌شد و در زیر آن سوراخی داشت که لوله دمیدن را از زیر زمین به آن متصل می‌کردند. آن گاه در داخل مقداری آتش و بر روی آن زغال سنگ یا زغال چوب می‌ریختند و با تلمبه مخصوصی از زیر کلک به آن می‌دمیدند تا زغال‌ها کاملاً سرخ شود. سپس آهن مورد نظر را در درون آتش می‌گذاشتند و باز هم به شدت می‌دمیدند تا آهن نیز گداخته شده به شکل آتش درآید و از آن تیشه و داس و تبر و بیل و کلنگ و انبر و غیره بسازند.
جوگی‌ها قبایل سیاری بودند که به صورت چادرنشینی زندگی می‌کردند و به تناسب فصل به روستاهای ییلاقی و قشلاقی می‌رفتند و در خارج از آبادی‌ها چادر می‌زدند. اگرچه هر یک از خانواده‌های جوگی چند رأس اسب و الاغ و گوسفند داشتند ولی حرفه اصلی آنها آهنگری بود که چون در خارج از روستاها چادر می‌زدند، پس از نصب چادرها اولین کارشان این بود که زمین جلوی چادر را کنده و کَلَک را نصب می‌کردند. در حقیقت کَلَک اساس کار جوگی‌ها و آهنگرهاست تا بدان وسیله به ساختن احتیاجات فلزی روستائیان بپردازند. وقتی جوگی‌ها کَلَک را بکنند یعنی از زمین دربیاورند دال بر این است که می‌خواهند از آن منطقه کوچ کنند و به جای دیگر بروند.
برخی از جوگی‌ها شب‌ها که هوا تاریک می‌شد و سکنه دهات و روستاها در خانه‌های خویش خواب بودند، در دل شب به همان روستاها و روستاهای مجاور می‌رفتند و دستبرد می‌زدند. مردان جوگی اسب و گاو می‌دزدند و شبانه به وسیله ایادی خویش حیوانات مسروقه را به نقاط دور دست می‌فرستند و به قیمت نازل می‌فروشند. زنان‌شان هم مشغول فال‌گیری یا کف‌بینی می‌شدند.
همین مسائل موجب می‌شد که بعضی مواقع بین روستاییان و جوگی‌ها اختلاف بروز کند و گهگاه به منازعه و زد و خورد منتهی می‌شد. در این موقع کشاورزان قبل از هر کاری جلوی چادر جوگی می‌رفتند و کَلَکش را می‌کندند و به دور می‌انداختند. وقتی کَلَک کنده شد جوگی مجبور می‌شد اثاث و زندگی را جمع و به جای دیگر کوچ کند.
به همین خاطر عبارت «کلک کسی را کندن» به صورت ضرب‌المثل درآمده است و موقعی به کار می‌رود که شخصی را از بین برده، از جایی که در آن کار می‌کرده اخراج کرده باشند یا از صحنه حذف کرده باشند. در چنین موارد و نظایر آن گفته می‌شود: «بالاخره کَلَکش را کندند.»

تاریخ : جمعه 16 آذر 1397 ساعت: 06:25 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،

می‌گویند شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. وقتی که زنگ را زدند بیدار شد، با عجله دو مسأله را که روی تخته سیاه نوشته بود یادداشت کرد و به خیال اینکه استاد آنها را به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز و آن شب برای حل آنها فکر کرد. هیچ یک را نتوانست حل کند، اما تمام آن هفته دست از کوشش بر نداشت. سرانجام یکی را حل کرد و به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد زیرا آنها را به عنوان دو نمونه از مسائل غیرقابل حل ریاضی داده بود.
اگر این دانشجو این موضوع را می‌دانست احتمالاً آنرا حل نمی‌کرد ولی چون به خود تلقین نکرده بود که مسأله غیرقابل حل است، فکر می‌کرد باید حتماً آن مسأله را حل کند و سرانجام راهی برای حل مسأله یافت.
حل نشدن بیشتر مشکلات زندگی ما به افکار خودمون بر می‌گردد.

تاریخ : جمعه 16 آذر 1397 ساعت: 06:26 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
تعداد صفحات : 18