تبلیغات
داستان کده ، داستان طنز جالب و...

داستان کده ، داستان طنز جالب و...

وقتی كه بخواهند ضرر و زیان عجله و شتاب را نشان بدهند این مثل را می‌گویند.
برای یك نفر كار واجبی پیش آمد كه برای انجام آن مجبور بود از آبادی خودشان به یك آبادی دیگر كه در چند فرسخی آنجا برود. میان دو آبادی رودخانه‌ای بود كه یك پل روش زده بودند و كمی از آبادی دور بود و كسانی كه می‌خواستند به ده دیگر بروند باید مقداری پیاده می‌رفتند تا به پل می‌رسیدند. اما او آدم عجولی بود خواست میان‌بر بزند تا راهش نزدیكتر بشود به همین خاطر خیال كرد كه از میان آب رودخانه رد بشود تا زودتر برسد همین كار را هم كرد ولی آب رودخانه زیاد بود و او را غرق كرد.
همولایتی‌هاش كه خبر شدند گفتند پل آنقدر دور بود كه هنوز نرسیده بود؟
 
روایت دوم
پسری از مادرش پرسید: «مادر! مگه من پدر نداشتم؟» مادر جواب داد: «چرا پسرم» پسر پرسید: «پس پدرم كجاست؟» مادر گفت: «پسرم، چند سال پیش پدرت زد به آب رودخانه و آب رودخانه او را برد» پسر پرسید: «مادر مگه رودخانه پل نداشت؟» مادر گفت: «چرا رودخانه پل داشت ولی پل دور بود». پسر در جواب مادر گفت: «اگه پدرم از پل رفته بود یعنی تا حالا هم نیامده بود؟» 

تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 ساعت: 11:16 ق.ظ
روزی سواری از كنار دهی می‌گذشت كه مردی با شتاب از ده بیرون آمد و خود را به او رساند و لگام اسبش را گرفت و از او خواهش كرد كه چخماق و سنگش را برای روشن كردن چپقش به او بدهد سوار درحالی كه با تعجب سراپای مرد را نگاه می‌كرد از او پرسید: «به چه علت از اهل ده كه احتمالاً همه‌شان آتش دارند سنگ و چخماق یا آتش نگرفته‌ای و به رهگذر ناشناسی پناه آورده‌ای؟»

مرد با قیافه حق بجانبی جواب داد: «والله چون اهل این ده همه بدند و من هم بدها را دوست ندارم با همه‌شان قهرم آتش ترا بی‌منت‌تر دانسته‌ام».
 
سوار به تندی لگام از دستش كشید و درحالی كه اسبش را می‌تاخت به مرد گفت:
«تو خوب نیستی كه دهی را خوب نمی‌دانی، آتش من حیف است به دست تو برسد».

تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 ساعت: 11:15 ق.ظ
هنگامی كه یك نفر داوطلب انجام كاری شود كه نه از عهده‌اش برآید نه سررشته‌اش را داشته باشد و عاقبت هم آن كار را خراب كند و ضرر هم ببیند آنان كه درباره او «گاف» می‌زنند و صحبت می‌كنند از سر تمسخر این مثل را می‌زنند.

می‌گویند خر پیر و از كار افتاده‌ای را كه دیگر هیچ كاری ازش ساخته نبود در صحرا ول كرده بودند. یك گرگی او را دید و در كمینش نشست تا بمیرد و او را بخورد. خر كه گوشه‌ای افتاده بود گرگ را دید و فهمید كه چه منظور و نیتی دارد. پیش خودش نقشه‌ای كشید و بلند و گرگ را صدا زد. گرگ آمد پیش او، خر گفت: «می‌دونم كه می‌خوای همین كه جونم دراومد مرا بخوری، منم حرفی ندارم چون در دنیا خیلی زحمت كشیدم و دیگه نمی‌خوام زجر بكشم و صبر كنم تا از گرسنگی جونم دربیاد، حالا برای اینكه هم تو زودتر از گوشت من بخوری و سیر بشی، هم من زودتر از رنج پیری و گرسنگی خلاص بشم فكری به خاطرم رسیده و آن اینكه نعلی را كه صاحبم درسم دستم كوبیده تا قدرت و توانایی پیدا كنم و براش باركشی كنم تو با دندون‌های تیزت دربیاری جون منم درمیاد و زود می‌میرم»

گرگ باورش شد. خر دستش را بالا گرفت و گرگ زیر دست خر خوابید و با دندان‌های تیزش میخی را كه به نعل او زده بودند گرفت و همین كه خواست میخ را با یك ضرب از دست خر بیرون بكشد خر دستش را محكم به دهن گرگ زد و تمام دندان‌های گرگ شكست و دهنش پر خون شد. گرگ كه خیلی پشیمان شده بود به خودش گفت: «جدمان قصاب بود ما را به نعلبندی چكار!» 

تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 ساعت: 11:14 ق.ظ
كسی كه بلایی بر سرش آمده و تجربه تلخی از چیزی دارد ، در آن مورد بدگمان و محتاط تر می شود .
بعضی حوادث یا خاطرات تلخ ، چنان تاثیری در روح انسان می گذارد که حتی با گذشت زمان نیز فراموش نمی شود. شرایطی که به موجب یاد آوردن آن خاطره یا حادثه شود، می تواند در رفتار و عمل شخص تاثیر بگذارد. در چنین مواردی از این ضرب المثل استفاده می شود.
 
خانه ای را موش برداشته بود . گربه ای متوجه ی موضوع شد ، به آنجا رفت و تا می توانست  از آنها خورد . کشتار بی رحمانه ی گربه ، موشها را به وحشت انداخت و همگی از ترس به سوراخهایشان پناه بردند .

 وقتی گربه متوجه پنهان شدن موشها شد به فکر افتاد تا به ترفند و نیرنگ آنها را از سوراخهایشان بیرون بکشد. از این رو بالای دیواری رفت ،خود را به میخی آویخت و خود را به مردن زد .
اما موشی که مخفیانه گربه را پاییده و متوجه ی نیرنگ او شده بود، به او گفت :" این کار تو بی فایده است . من حتی از مرده ی تو هم فاصله می گیرم."

تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 ساعت: 11:14 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ،
این ضرب‌المثل در نکوهش کسانی که به مقامات دنیوی رسیده‌اند، ولی هیچ بهره‌ای از انسانیت و اخلاق نبرده‌اند، به کار می‌رود.

 

پدری منکر آن بود که پسرش با شعور و آدم شود. از قضا آشوبی در مملکت به پا شد و در آن واقعه، پسر به سرکردگی و حمایت اشرار به سلطنت رسید. چون به تخت نشست، فرمان داد پدرش را با خفّت به حضورش آورند. چون پدر را در تعبِ بند و زنجیر نگریست، گفت: نه تو آن بودی که مرا می‌گفتی آدم نمی‌شوی؟! ببین به چه مقام رسیده‌ام! پدرش جواب داد: اکنون نیز همان گویم که گفتم. من گفتم: آدم نمی‌شوی، نگفتم شاه نمی‌شوی! اگر آ‌دم بودی، خود را این‌چنین معرفی نمی‌کردی

تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 ساعت: 11:13 ق.ظ
در زمان‌های قدیم مردی بود كه چهل سالش شده بود و هنوز زن نگرفته بود. كار و بارش چاق بود. گاو زراعتی، گاو شیرده، گله گوسفندی، انبار گندمی، برنجی، اسب، مال و مكنت، اسباب و اثاث خانه، خلاصه همه چیز داشت.
 
اما به هر مجلسی كه می‌رفت و به هر جا كه می‌رسید مردم عوض احوالپرسی به او می‌گفتند: «خب! كی خدا بخوا عروسی می‌كنی؟ كی می‌خوای زن بسونی بیاییم شیرینی بخوریم؟» و از این حرف‌ها. اینقدر گفتند و گفتند كه مرد بیچاره برای اینكه از شر حرف مردم خلاص بشود رفت و زنی گرفت.

اما بختش یاری كرد و زن شكمو و خوش خوراكی گیرش آمد! این زن عوض اینكه به كارهای خانه برسد و جارو كند و لباس بشورد و غذا بپزد سه چهار تا جیب به لباسش دوخته بود و همیشه این جیب‌ها پر از تنقلك و چیزهای خوردنی بود از صبح كه پا می‌شد همینطور ماشاالله دهنش رو بود تا ظهر، تازه برای ظهر هم اگر می‌خواست چیزی بپزد باز از نپخته‌اش می‌خورد تا بپزد. بعد از ناهار هم همینطور توجیبی‌هاش را می‌جوید و برای زن‌های همسایه حرف می‌زد تا عصر، شامم مثل ناهار هیچوقت پهلوی شوهرش چیزی نمی‌‌خورد.
 
هرچه شوهر بدبخت اصرار می‌كرد كه چیزی بخورد می‌گفت: «خوراكم كجا بود؟ منم خدا مثل بعضی از زن‌ها سیلم كرده».
دو سه سالی گذشت. مرد بیچاره دید هستی‌اش از دست رفت. گله رفت، دكان رفت، گاوهای شیرده رفت و انبار گندمی و برنجی به سر سال نمی‌رسد و هرچه بود رفت و در «چه بكنم» دچار شد.

ایندفعه مردم كه به او می‌رسیدند می‌گفتند: «ماشاالله؟ عجب زن خوش خوراكی به چنگ آوردی، ده تا دكان آجیل‌فروشی كم‌تونه». به سال چهارمی نرسیده بود كه یك بار میهمانی براشان آمد. مرد زود یك مرغ چاق خرید و سرش را برید و به زنش داد و گفت: «این میهمان برای من خیلی عزیز است یك شام خوبی بپز».
 
تا مرد ایستاده بود یك من برنج از تو خانه آورد و شروع كرد با مردش صحبت كردن و با خودش می‌گفت: «چه بپزم؟ چه نپزم؟» و همینطور كه داشت برنج پاك می‌كرد یك مشت هم تو دهنش می‌ریخت و می‌جوید. مرد تو فكر رفته بود و نگاه می‌كرد و با خودش می‌گفت: «ما یك نفر میهمان داریم این زن این همه برنج را برای كی می‌خواد؟» زن هم كه داشت برنج پاك می‌كرد، هم پاك می‌كرد، هم تند و تند برنج‌های خشك را می‌جوید. مرد، آنقدر اوقاتش تلخ بود كه طاقت نیاورد بایستد و رفت.

عاقبت میهمانشان آمد و موقع شام خوردن شد. مرد دستور شام داد و زن كم خوراك! فوری شام حاضر كرد و خودش رفت كنار. مرد دید مرغ نصفه است و شام هم شام آن برنج عصری نیست خیلی اصرار كرد به زنش كه: «بیا شام بخور میهمونمون غریبه نیست». زن هم گفت: «نمی‌تونم بخورم شما بخورین».

میهمان بدبخت هم كه از قضیه خبر نداشت هی می‌گفت: «دده بیا شام بخور» مرد دیگر طاقت نیاورد رفت و دیگ غذا را آورد. خدا بده بركت، دیگ پر پلو بود و روش هم نصفه مرغ و خورشت بود.
مرد از دق دلش به میهمانشان گفت: «این زن بدبخت من هیچ خوراكی نداره!» و به زنش اشاره كرد و گفت: «بیا این شام ما واسی تو و آن دیگ برای ما!» زن جلو میهمان چیزی نگفت و از اتاق بیرون رفت.

مرد بیچاره كه از هستی فارغ شده بود چون پیش اهل محل و اطراف آبرو داشت نتوانست زنش را طلاق بدهد و یك دست رختخواب با خودش برداشت و رفت. هرجا كه می‌رسید و می‌دید كه كسی دارد از زندگی خودش تعریف می‌كند او می‌گفت:
«اگه گاوت خوش خوراك شد سرت بنه بخوس»
«اگه زنت خوش خوراك شد جلت وردار در رو»

تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 ساعت: 11:11 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ،
مورد استفاده:
در مورد ارزشمند بودن اجناس به كار می‌رود.
روزی روزگاری، تاجری كه دكان بزرگی در بازار داشت دو شاگرد هم سن و سال را در همان سالی كه این دكّان را خرید به كار گرفت. تاجر به یكی از شاگردان ماهی پنجاه سكه و به دیگری ماهی دویست و پنجاه سكه دستمزد می‌داد.
شاگردی كه كمتر حقوق می‌گرفت بارها و بارها خواسته بود دلیل این تفاوت را با صاحب كارش در میان بگذارد ولی هر بار ترسیده بود صاحبكارش از او دلگیر شود.

در یكی از سفرها كه مرد تاجر به همراه شاگردی كه حقوق كمتری می‌گرفت بود، تاجر بعد از اینكه معامله‌ی پرسودی را انجام داد خیلی خوشحال شد به همین دلیل به شاگرد پیشنهاد داد تا با هم به قهوه‌خانه شهر بروند و نهار بخورند. بعد به طرف شهر خود حركت كنند. وقتی نهار را خوردند شاگرد كه تا آن موقع صاحب كارش را به این سرحالی ندیده بود جرأت كرد تا سؤالی كه همیشه در ذهن خود داشت را بپرسد شاگرد رو كرد به طرف صاحب كارش و گفت: ارباب! شما هر كاری به من می‌گویید، سعی می‌كنم به سرعت و با بهترین كیفیت انجام دهم. ولی نمی‌فهمم، چرا حقوقم خیلی كمتر از همكارم هست.

تاجر لبخندی زد و به او گفت: پسرم طاقت بیاور، همین چند روز آینده دلیلش را به تو ثابت خواهم كرد.
یك هفته از آن مسافرت كوتاه شاگرد و استاد گذشته بود. و شاگرد گمان می‌كرد تاجر قولش را فراموش كرده تا اینكه یك روز كه تاجر مشغول حساب و كتاب دفاترش بود و دو شاگرد مشغول بسته بندی سفارشاتی كه قرار بود به شهر دیگری بفرستند بودند كه ناگهان صدای زنگ‌های شتران كاروانی به گوش رسید. صدای زنگوله‌ی شتر كاروانیان نوید یك كاروان تازه از راه رسیده و خریدوفروش كالا برای صاحب مغازه بود به همین دلیل اول او بود كه متوجه نزدیك شدن كاروانیان شد.

صاحب مغازه رو به شاگردانش گفت: امیدوارم كالای خوبی به شهر ما آورده باشند اجناس شهر ما را هم خوب بخرند و به شهر خود ببرند.یكی از شما برود یك سر و گوشی آب بدهد. ببینم یك خبر خوش می‌آورد. شاگردی كه حقوق كمتری می‌گرفت برای اینكه شایستگی‌اش را به تاجر نشان دهد، سریع گفت: من می‌روم ببینم چه خبر است؟
چند لحظه‌ای از رفتنش نگذشته بود كه دوباره برگشت و گفت: یك كاروان بزرگ است با شترهای زیاد كه یكی یك زنگوله بزرگ به گردن شترانش آویخته و صدای دوچندان ایجاد می‌كنند. خیلی عجله داشتند فكر نمی‌كنم اصلاً در شهر ما توقفی داشته باشند.

تاجر همین طور كه مشغول حساب و كتاب بود سرش را بالا گرفت رو به شاگردش لبخندی زد و گفت: ممنون! بعد رو كرد به شاگرد دیگری و گفت: تو برو ببین چه خبر هست؟
شاگرد كه تا آن موقع مشغول كار بود دست از كار كشید لباسهایش را مرتب كرد اجازه گرفت و از دكّان خارج شد. مدت زیادی از رفتن شاگرد دومی گذشت ولی او برنگشت. شاگرد اولی پیش خود گفت: نمی‌بیند كه او برای اینكه از زیر كار دربرود از آن موقع تا حالا در كوچه و گذر مانده و تمام كارها را من تنها انجام دادم. بعد حقوق بیشتر را به او می‌دهد.

خلاصه بعد از چند ساعت شاگرد دوم بازگشت تاجر از او پرسید: چه خبر؟پاسخ داد بله كاروانی بزرگ است با صد و چهل نفر شتر و بیست و پنج رأس قاطر كه روی تمام آنها بار بسته شده. حدود دوازده نفر از تجار آن شهر هم همراهشان هست. بارشان پارچه‌ی ساده و مغز بادام و گردو است. مقصدشان شهر دیگری است ولی فكر می‌كنم ما بتوانیم مقداری از كالای آنها را بخریم و میزان زیادی از كالای خودمان را به آنها بفروشیم چون شترهایشان بار زیادی را حمل نمی‌كنند. آنها برای اینكه شب مورد حمله‌ی راهزنان قرار نگیرند عجله داشتند تا هوا روشن است به كاروانسرای بعدی برسند. آنها تعریف ادویه و پشم این شهر را خیلی شنیده بودند. با آنها صحبت كردم و قرار شد فردا صبح نمونه‌ای از كالاهای موردنیازشان را برایشان ببریم تا اگر پسندیدند از ما بخرند. تاجر كه با دقت حرف‌های او را گوش می‌كرد، گفت: خیلی خوب، قیمت چی؟ در مورد قیمت ادویه و پشم با آنها صحبت كردی؟

شاگرد گفت: در مورد قیمت با آنها صحبت نكردم. گفتم ارباب می‌آیند در آن مورد صحبت می‌كنند. تاجر گفت: احسنت! این پول را بگیر برای فردا كمی آب و غذا تهیه كن تا فردا با هم به آن كاروانسرا برویم. وقتی شاگرد از دكّان خارج شد، تاجر رو به شاگردی كه حقوق كمتری می‌گرفت گفت: حالا فهمیدی چرا حقوق او دو برابر تو است؟

تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 ساعت: 11:09 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
هنگامی که پیشامدی غیرمنتظره و به وجود آمدن فرصت و موقعیت چیزی نصیب فرصت طلبان و مفت خوارگان شود 
 
دختری عاشق جوانی بود و همواره در آتش عشق و دوری او می سوخت به این امید بود که شاید روزی به او برسد. دختر هر روز کارش این بود که ظرفی ماست را به یکی از دکان های محله برای فروش ببرد. ناگاه آن جوان، مرد. وقتی خبر مرگش به دختر رسید، دختر از ناراحتی مثل مار بر خود می پیچید ولی از ترس پدر و مادرش جرات گریه کردن نداشت. فردای روزی که خبر مرگ معشوق را شنیده بود، ظرف ماست را بر سر گذاشت و به طرف دکان روان شد.
 
چون قدری راه رفت عمدا پای خود را به زمین، گیر داد و ظرف ماست را به زمین انداخت و بالای سر آن نشست. در ظاهر به بهانه ی شکستن ظرف و ریختن ماست و در واقع در غم آن جوان شروع کرد به گریه تا کمی دلش سبک شود. در این گیر و دار چند فقیر و گرسنه سر رسیدند و مشغول لیسیدن ماست ها شدند. پیر مردی دانا که این جریان را دیده بود گفت:
 
تغاری بشکند ماستس بریزد   جهان گردد به کام کاسه لیسان

تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 ساعت: 11:08 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،
روزی و روزگاری در یکی از شهرها مردی زندگی می کرد که پول داشت ، ولی کم خرج می کرد . او هرگاه چیزی می خواست از این دکان و آن دکان نسیه می گرفت و به سختی قرض خود را پس می داد.
روزی شنید که بقال دوغ خوبی آورده . نزد او رفت و گفت : " در راه که می آمدم چند جا دوغ دیدم . آن هم از آن دوغها ؛ ولی نخریدم." بقال پرسید :" برای چه ؟ " مرد گفت :" برای آنکه می خواستم از تو دوغ بخرم." بقال گفت:" کار خوبی کردی، حالا پول بده، هرقدر که می خواهی دوغ ببر !" مرد گفت:" این چه حرفی است؟ اگر می خواستم پول بدهم ، از آن دکانها دوغ می گرفتم."
 
بقال گفت:" من دیگر به تو نسیه نمی دهم ، هرچه بدهکاری داری بده ، بعد دوغ نسیه ببر" مرد سری تکان داد و گفت:" پشیمان می شوی ." بقال گفت :" خیلی پیش از این پشیمان شده ام ، از آن روزی که هرچه خواستی بردی و پولش را ندادی ." مرد که دید حرف زدن فایده ای ندارد ، راه خانه اش را در پیش گرفت و رفت . برای کاری نوکرش را صدا زد . نوکر که جلوی در خانه ایستاده بود ، دیر نزد ارباب رفت . مرد گفت :" چرا این قدر سر به هوا شده ای ؟ چند بار صدایت بزنم؟ "
 
نوکر گفت :" ارباب جایی نبودم . سر و صدایی شنیدم و جلوی در خانه رفتم ؛ دیدم دکان بقالی شلوغ است . اگر اشتباه نکنم ، امروز ، روز ماست است ." مرد گفت :" کدام ماست ؟" نوکر گفت :" از آن ماست های پرچرب و خوشمزه !" آب در دهان ارباب جمع شد . به نوکر گفت :" به بقال بگو که اربابم گفته که یک ظرف ماست به ما بده ." نوکر که می دانست اربابش همیشه از بقال نسیه می گیرد گفت:" ارباب پولش را کی می دهی ؟ " ارباب گفت به تو مربوط نیست .
 
فقط بگو که پولش را بعد می آورم. ارباب این را گفت ؛ ولی پشیمان شد . این بود که به نوکرش گفت : " نمی خواهد پیش مردم بگویی که ماست نسیه می خواهم. سر و صدا می کند و آبرو ریزی می شود. به بقال بگو که اربابم گفت :" به آن نشانی که خودم آمدم دوغم ندادی ، نوکرم می آید ماستش بده !"
 
نوکر که خودش نیز دوست داشت از آن ماست بخورد ، خود را به بقالی رساند و آنچه را که ارباب گفته بود ، به بقال گفت . بقال تا این حرف را شنید ، عصبانی شد و بلند داد کشید . یکی پرسید :" چرا ناراحت شدی؟ " بقال گفت :" اگر به جای من بودی ، آتش می گرفتی ، یک نفر بدهکار است ، به خودش دوغ نداده ام ، حالا نوکرش را فرستاده و گفته :" به آن نشانی که خودم آمدم دوغم ندادی ، نوکرم می آید ماستش بده ! "
 
از آن پس برای کسی که میان دیگران اعتبار و مقامی نداشته باشد و با این حال بخواهد برای دیگران توصیه و سفارش کند ، این ضرب المثل را به کار می برند .

تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 ساعت: 11:07 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
یك روز سرد و زمستانی، یك گرگی توی كوه دنبال طعمه می‌گشت. آنطرف‌ترش هم یك روباهی ایستاده بود كه چند روز بود چیزی گیر نیاورده بود و گرسنه مانده بود. تا چشم روباه به گرگ افتاد پیش رفت و بعد از سلام و علیك گفت: «حالت چطوره رفیق؟»

گرگ جواب داد: «اوضاع، خیلی بده. چند روزه كه گله‌‌ها خانگی شده‌اند و چوپان از ترس برف و سرما آنها را به بیابان نیاورده تا ما بتوانیم سبیلی چرب كنیم». روباه گفت: «اینكه غصه نداره. من از تو بدترم. روده بزرگه‌ام داره روده كوچیكه مو میخوره بیا تا دست برادری و یكرنگی بهم بدیم... خدا هم وسیله سازه». گرگ هم قبول كرد و با هم راه افتادند.
 
همینطور كه داشتند می‌رفتند روباه چشمش افتاد به یك پلنگی كه داشت از آن دورها رد می‌شد به گرگ گفت: «چه صلاح می‌دونی كه بریم با پلنگ دوست بشیم؟... خیال می‌كنم تو این زمستونی بدردمون بخوره، تو هم كه دیگه پیر شده‌ای و باید بقیه عمرت غذای آماده بخوری!» گرگ گفت: «ما چه جوری می‌تونیم با پلنگ رو هم بریزیم؟»
 
روباه گفت: «اینش با من!» خلاصه روباه آرام‌آرام رفت جلو تا رسید به پلنگ و سلام كرد. پلنگ غرش ترسناكی كرد و گفت: «تو با این قیافه مضحك از من چی می‌خوای؟» روباه گفت: «من و این رفیق پیرم یك عمریست كه در همسایگی شما هستیم و حق همسایگی به گردن شما داریم به این حساب شما باید توی این زمستان سخت ما را زیر سایه خودتان نگه دارید وگرنه ما دو تا از گرسنگی تلف می‌شیم».
 
پلنگ گفت: «تو و رفیقت اگه مكر و حیله‌تونو كنار بذارید و كارهای منو خراب نكنید و صداقت به خرج بدهید حرفی ندارم اما اگر دست از پا خطا كنید روزگارتون سیاهه و به جزای عملتان می‌رسید». روباه و گرگ قول دادند خالصاً مخلصاً هرچه پلنگ گفت گوش بدهند و اطاعت كنند.
 
قول و قرارشان را گذاشتند و راه افتادند یك مسافتی كه رفتند به تك درخت پیری رسیدند. روباه و گرگ كه دیگر از گرسنگی رمق نداشتند اجازه گرفتند كه همانجا پای درخت بمانند. پلنگ هم قبول كرد و گفت: «شما همین جا بمانید تا من برم قوت و غذایی فراهم كنم». بعد رفت و در یك كوره راهی كمین كرد. از قضا پیرمردی با الاغش داشت می‌رفت. دنبال الاغ هم كره كوچكش بود. همین كه از نزدیك كمینگاه رد شدند، پلنگ روی كره‌خر جست و او را گرفت و با خودش به میان بوته‌‌ها برد. وقتی جانش را گرفت او را برداشت و برد پیش رفقاش و داد به دست گرگ تا پوست بكند و «منصفانه» تقسیم كند.
 
گرگ كه در یك چشم به هم زدن پوست كره‌خر را كند و روده‌های آن را با مقداری استخوان میان پوست پیچید و گفت: «این برای روباه» بعد گوشت‌های نازك ران و چربی‌های داخل شكم و دل و جگرش را هم به عنوان سهمیه خودش برداشت. مابقی را هم به عنوان سهم پلنگ جلو پلنگ گذاشت و گفت: «چون من پیرم و دندان ندارم این چربی‌‌ها و گوشت ران و دل و جگر را می‌خورم. روباه هم كه جوونه پوست نازك و روده‌‌ها را بخوره. جناب پلنگ هم كه از همه بیشتر زحمت كشیده‌اند و سرور ما هستند بقیه را میل فرمایند»
 
روباه از این تقسیم مزورانه خیلی ناراحت شد اما چون دید پلنگ بیشتر ناراحت شده به پلنگ چشمكی زد و بنای گریه را گذاشت كه: «سهم من چیزی نبود، من گرسنه‌ام، گرگ در تقسیم بی‌انصافی كرده» پلنگ كه منتظر چنین حرفی بود به گرگ غرید و گفت: «قرار نبود ناجوانمردانه عمل كنی. قرار بر این بود كه همه با هم صاف و راست باشیم و به فكر فریب دادن و نیرنگ زدن نیفتیم». گرگ قبول كرد و قسم خورد كه دیگر چنین رفتاری نكند.
 
شام كه شد به چشمه آبی رسیدند كه آب زلال و روشنی داشت. روباه به گرگ و پلنگ گفت: «چطوره رفقا شب را در كنار این چشمه باصفا به صبح برسونیم و شام هم همین جا بخوریم؟» پلنگ قبول كرد و به قصد تهیه شام با رفقا خداحافظی كرد و راه افتاد. به میان دره‌ای رسید و چشمش به گله گوسفندی افتاد و دید چوپان نمدش را روش انداخته و خوابیده با یك جست خودش را به گله زد و گوسفند چاقی را گرفت و پیش رفقا برگشت و آن را به گرگ داد تا تقسیم كندگرگ درست مانند تقسیم اولی تقسیم كرد و باعث اوقات تلخی پلنگ و روباه شد اما روباه ساكت ماند و چیزی نگفت فقط پلنگ را پر كرد و واداشت كه یك بار دیگر به گرگ نهیب بزند.

گرگ باز قول داد كه موقع تقسیم حیله و بی‌انصافی به خرج ندهد. صبح شد و مسافتی كه پیمودند به كنار «تلخ» ) استخر) آبی رسیدند، گرگ چون پیر بود و زود خسته می‌شد گفت: «بهتر است كه ناهار را در كنار همین تلخ بمانیم» آنها هم قبول كردند و پلنگ رفت و برگشت یك گوسفند چاق و چله آورد و به گرگ سپرد تا تقسیم كند. گرگ بعد از اینكه پوست آن را كند مثل دفعه‌های قبل با بی‌انصافی تقسیم كرد و پلنگ با حالتی خشمناك گردن گرگ را به دندان گرفت و با ضرب تمام به وسط آب و گل داخل تلخ انداخت به‌طوری كه فقط دم گرگ از داخل گل و لای بیرون ماند و خفه شد.
 
روباه كه این وضع را دید موهایش از ترس راست ایستاد، پلنگ به روباه گفت: «بردار گوشت و پیه و دمبه این گوسفند را تقسیم كن» روباه با احتیاط تمام پیه و دمبه‌ای كه گرگ برای خودش كنار گذاشته بود به علاوه گوشت‌های ران به پلنگ داد و خودش پوست و روده را خورد. پلنگ به روباه گفت: «چرا بهترین را به من دادی و پست‌ترین را خودت خوردی؟» روباه گفت: «چشم روباه كه به دم گرگ بیفتد حساب پیه و دمبه خودش را می‌كند!»

تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 ساعت: 11:05 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
داستان ضرب المثل, مهمان‌داری

ضرب المثل مهمان روزی خودش را با خودش می‌آورد و بلای صاحب‌خانه را با خودش می‌برد

 

این ضرب المثل در فواید و آثار مهمان‌داری و مهمان‌نوازی و در نکوهش کسانی که تنگ‌نظرند و چشم دیدن مهمان را ندارند استفاده می شود.

 

داستان ضرب المثل :

روزی مهمانی به کلبه محقّر مرد صاحب بصیرت وارد شد. آن مرد، مَقدم او را گرامی داشت و با وجود تنگدستی صمیمانه از وی پذیرایی کرد و آنچه داشت در طبق اخلاص نهاد و برای او آورد. مهمان با دلی شاد و خرسند از او خداحافظی کرد و رفت ولی همین که قدم از خانه بیرون گذاشت صاحب‌خانه از پشت مشاهده کرد که مشتی مار و عقرب و رتیل به تن او چسبیده‌اند. وحشت‌زده به دنبال او روان شد. چون اندکی راه پیمودند و به بیابان رسیدند دید که جانوران گزنده همه از بدن او به زمین ریختند و هر یک به گوشه‌ای گریختند و در لابه‌لای سنگ‌ها و بوته‌های صحرایی پنهان شدند. دانست که آنچه مهمان با خود برده و در بیابان ریخته درد و بلاهای خانه او بوده است. پس خدا را شکر کرد و به خانه بازگشت.

پیامها:
1. غم روزی مهمان را نباید خورد.
2. مهمان نه تنها روزی را کم نمی‌کند بلکه موجب رفع بلاها از خانواده میزبان می‌شود.

تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 ساعت: 11:03 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
آمدست، در سراینده های شعر پارسی و افسانه دیرین ایران زمین؛ روزی، روزگاری جمیع پرندگان جلسه ای تشکیل دادند تا پادشاهی نیک سرشت برای خود انتخاب کنند. رییس جلسه هدهد دانا بود. هدهد گفت: دوستان! پادشاه قبلا انتخاب شده است؛ نامند سیمرغ او را! و ماوایش در کوه قاف باشد، باید برای ملاقات ایشان از هفت وادی گذر کرد. و بر شمرد آنها را یک به یک. چون شنیدند، مقصود آن شد و تصمیم بر آن. قصد کردند و داستان سفر ایشان اینچنین آغاز شد.

ابتدا وارد دره تحقیق شدند؛ ضمن اینکه داوطلب هدف مورد بحث بودند سعی کردند راه صحیح را پیدا کنند تا با استقامت راه را ادامه دهند. بسیاری از پرندگان به خاطر سختی راه و رنج محنت از ادامه سفر خودداری کردند. اما بقیه با سیر و سلوک وارد دره دوم شدند. آن وادی عشق نام داشت و چون مجبور بودند که برای خود و معشوق متحمل مصیبت جفا و فداکاری شوند و چون در این راه، عشق از عقل پیروی نمیکند، عده دیگری نیز از گروه خارج شدند؛ ولی عاشقان حقیقت به مرحله سوم یعنی کسب دانش وارد شدند و از موهبت الهی و الهام، مستفیض شدند.

پرندگانی که موفق شدند به مرحله چهارم وارد شدند؛ یعنی بی اعتنایی به وابستگی های دنیوی. نه تنها نعمت های الهی سبب آلودگی و ناسپاسی انان نشد بلکه از مصائب و خسارت مالی نیز متاثر نشدند، بدین ترتیب در این حالت وارد مرحله پنجم یعنی وحدت شدند و اختلافات ظاهری و مادی مانند کیفیت و کمیت و رنگ و خیلی از بسیار، مورد نظر آنها نبود.

سپس بعضی از پرندگان که هنوز سیراب نشده بودند با سعی و تلاش به مرحله ششم رسیدند، یعنی وادی حیرت! حیران ماندند! در آنجا بحثی راجب به من و تو نبود! ما بود و ما! و تنها تو بودی و تو! بطوریکه حتی فراموش کردند که چه کسی هستند! و عاشق چه می باشند؟! حتی دین و مسلک خود را هم فراموش نمودند! فقط به معشوق خود دلبستگی داشتند. درباره مسائلی که در رسیدن به محبوب تاثیر نداشت، کور و کر و لال شدند. و از لحاظ معنوی مجذوب معشوق و همه یک واحد شدند.

بنابراین از میان صدها و صدها و صدها هزار مرغ فقط سی تای انها موفق شدند که از خود فانی و با پیوستن به محبوب باقی و به زندگی جاوید رسند! اما آنها پس از جستجوی سیمرغ؛ متوجه شدند معشوقی که  قبل از مسافرت به قله قاف تصور میکردند، جز خود آنها کسی نبوده است؛ در حقیقت آن مرغان یکی شدند؛ سیمرغ! و گفت هدهد: اگر خود را در او فانی کنید در او باقی خواهید ماند، چنانچه سایه در نور خورشید ناپدید گردد. و چون خود را یافتید، معمای وجود من و تو حل خواهد شد.

تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 11:40 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،
روزها آروم آروم به اواخر بهمن ماه نزدیک میشد و دست های سرد رضا کوچولو از شدت سرما حتی توان موندن تو جیب های کاپشنش رو نداشت، پدر رضا وقتی اون تنها پنج سال داشت بر اثر تصادف جانش رو از دست داده بود و مادر رضا "نجمه" خانوم که از زنان مذهبی و بانی مجالس اهل بیت محل بود با دو فرزند خود رضای نه ساله و سارا پنج ساله زندگی رو میگذروند.

مشکلات زندگی باعث نشده بود نجمه خانوم چیزی برای بچه هاش کم بگذاره و هر طوری که میشد تونسته بود با کارکردن در دو شیفت  مخارج تحصیل و معیشت بچه ها رو فراهم کنه، رضا  بزرگ تر از سن خودش بود و نمیتونست با کار کردن مادر کنار بیاد  با این وجود مادر هم به رضا اجازه کار نمیداد و اصرار بر تحصیل اون داشت.

بعد از ظهر ها که مدرسه تعطیل میشد رضا بهمراه همکلاسیش سعید که تو وضع اقتصادی مشابهی بود یک راست میرفتن دست فروشی لواشک هایی که مادرسعید درست میکرد. چیز زیادی از این دست فروشی نصیبش نمیشد اما حداقل کمکی بود که از دستش برمیومد.

تو یکی از روزهای سرد زمستان که برف اروم اروم درحال ریزش بود و همه مردم شهر بنحوی تو تکاپوی یافتن جایی برای خیس نشدن , رضا مشغول فروش لواشک به ماشین های مدل بالای پشت چراغ  بود, یکی از مسافرهایی که با عجله  سوار تاکسی میشد کیفش افتاد و ماشین هم با سرعت حرکت کرد.

رضا کیف رو برداشت و در حالیکه لواشک ها از دستش افتادن دوان دوان به سمت ماشین رفت اما هر چه داد زد فایده ای نداشت چون چراغ سبز شده بود و بدتر از همه صدای پسرک کوچولو تو این شهر درندشت و پرهیاهو به کسی نمیرسید.

همراه سعید به سمت خونه رفتن و تو راه نیمدونستن با این کیف چه باید بکنند وقتی کیف رو باز کردن خیلی بیشتر از اونی که رضا و خونوادش برای یکسال نیاز داشتند پول بود. پیش خودش فکر کرد اگه این پول رو ببرم خونه مادرم میگه از کجا آوردی و من هم جوابی ندارم و ازم قبول نمیکنه، اگرم راستشو بگم میگه باید پس بدی! ولی مگه چی میشه این پول که از طرف خدا رسیده مشکلات ما رو برطرف بکنه....

وقتی رسید خونه مجلس روضه بر پا شده بود، مادرش رو دید که ناراحت به نظر میومد اما هر چه قدر رضا اصرار کرد مادر سخنی از ناراحتیش به لب نیاورد. رضا هم خسته و پر اضطراب یک راست رفت به اتاق گوشه حیاط که از سقفش مطابق انتظار آب میچکید و میدونست باید صدای چکه های آب رو وقت خواب تحمل بکنه، از فرط خستگی چشمهاش رو هم میافتادن و نمیتونست روی پاهاش بایسته اما فکر کیف پول راحتش نمیگذاشت. زانوشو بغل کرد و به روزنه ای که از گوشه ی سقف مستحلک اتاق چشمک میزد خیره شد و به یک باره خوابش برد.

تو خواب پدرش رو دید که اومده پیشش و رضا رو در آغوش گرفته تو حالت خواب اشک از چشم های رضا سرازیر شده بود و به باباش میگفت :چرا رفتی؟ بابا من و مامان و سارا خیلی تنها شدیم خیلی سخته بدون تو بابا....

پدر رضا دستی رو صورت پر از اشک رضا کشید و گفت : خدا همیشه با ما هست و حواسش بهمونه حالا هر چقدر هم که سخت باشه خدا کمکمون میکنه و همه چیز رو درست میکنه...

از خواب پرید , خواب و بیدار بود که صدای دلنشین ختم دست جمعی قرآن فضای خونه و محلشون رو فراگرفته بود .

به یکباره آیه ای تلاوت شد و به جانش نشست " أَلا إِنَّ أَوْلِیَاء اللّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ" (به هوش باشید كه دوستان خدا نه بیمى خواهند داشت و نه آنان اندوهگین خواهند شد.)

نمیدونست چیکار باید بکنه , چطور اون کیف رو به صاحبش برگردونه،حرف هایی که پدر رضا تو خواب و رویا بهش گفته بود باعث شده بود رضا تصمیم بگیره کیف رو به صاحب اصلیش برگردونه.

فردای اون روز وقتی بعد از مدرسه رفت سر دنبال فروش روزانش خیلی امیدوار بود و تودلش دعا دعا میکرد که صاحب کیف و دوباره ببینه. حوالی عصر سعید بهش گفت که مرد رو تو چهار راه پایینی دیده که دنبال کیف میگشته ،گویا مسیری که پیاده می اومده تا لحظه سوار تاکسی رو گشته بوده.  دوان دوان به سمت چهار راه حرکت کرد از خوش شانسی مرد رو از دور دست دید که در حال پرس و جو از مغازه دارهاست .پیش مرد رسید سلام کرد و ازش در مورد مشخصات کیف پرسید و بعد از اطمینان همراه سعید به خونه رفتن و کیف را برایش آوردند.

وقتی مرد میخواست ازش بابت کیف تشکر بکنه هدیه مرد رو قبول نکرد و در جواب گفت :بابای من بهم یاد داده برای خدا خوبی بکنم پس از شما انتظار ندارم ،همین رو گفت و رفت سراغ دست فروشی همیشگی.

وقتی عصر به خونه برگشت حال خوبی داشت ،وارد خونه که شد مادر رو دید که داشت حیاط رو میشست و سارا هم با عروسکهاش بازی میکرد.مادر خیلی خوشحال به نظر میومد رضا از مادرش درباره حال دیروز و امروزش پرسید که نجمه خانوم در جواب گفت:

چند ماه قبل مردی به در خونه ما اومد و گفت من از دوستان قدیمی همسر شما هستم و از اون دوران به همسر شما بدهکارم . میگفت مدت زیادی به دنبال ما گشته و تونسته آدرسمون رو به سختی پیدا بکنه، دیروز که قرار بود قرضش به پدرت رو بیاره گفت که این پول رو گم کرده و فعلا نمیتونه پس بیاره اما امروز تمامش رو آورد و گفت پسربچه ای کمک کرد که این به دست شما برسه از اون تشکر کنید،رضا نمیدونست چیکار باید بکنه و از کی تشکر کنه.

نزدیک اذان مغرب بود وضو گرفت و به نماز ایستاد در قنوتش آیه ای رو به یاد آورد:
أَلا إِنَّ أَوْلِیَاء اللّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ

تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 11:28 ب.ظ
ساعت حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس می‌خواهی؟

کفشم واکس نیاز نداشت، اما از روی دلسوزی گفتم: «بله.»

به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت و کفش ها را درآورد. به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را با دقت باز کرد، بندهای کفش را درآورد تا کثیف نشود  و آرام آرام شروع کرد کفش را به واکس آغشتن. آنقدر دقت داشت که گویی روی بوم رنگ روغن می‌مالد. وقتی کفش‌ها را حسابی واکسی کرد، با برس مویی شروع کرد به پرداخت کردن واکس. کفش‌ها برق افتاد. در آخر هم با یک پارچه، حسابی کفش را صیقلی کرد.

گفت: «مطمئن باش که نه جورابت و نه شلوارت واکسی نمی‌شود.»

در مدتی که کار می‌کرد با خودم فکر می‌کردم که این بچه با این سن، در این ساعت صبح چقدر تلاش می‌کند! کارش که تمام شد، کفش‌ها را بند کرد و جلوی پای من گذاشت. کفش‌ها را پوشیدم و بندها را بستم. او هم وسایلش را جمع کرد و مؤدب ایستاد. گفتم: «چقدر تقدیم کنم؟»

گفت: «امروز تو اولین مشتری من هستی، هر چه بدهی، خدا برکت.»

گفتم: «بگو چقدر؟»

گفت: «تا حالا هیچ وقت به مشتری اول قیمت نگفتم.»

گفتم: «هر چه بدهم قبول است؟»

گفت: «یا علی.»
با خودم فکر کردم که او را امتحان کنم. از جیبم یک پانصد تومانی درآوردم و به او دادم. شک نداشتم که با دیدن پانصد تومانی اعتراض خواهد کرد و من با این حرکت هوشمندانه به او درسی خواهم داد که دیگر نگوید هر چه دادی قبول. در کمال تعجب پول را گرفت و به پیشانی‌اش زد و توی جیبش گذاشت، تشکر کرد و کیفش را برداشت که برود. سریع اسکناسی ده هزار تومانی از جیب درآوردم که به او بدهم. گردن افراشته‌اش را به سمت بالا برگرداند و نگاهی به من انداخت و گفت: «من گفتم هر چه دادی قبول.»

گفتم: «بله می‌دانم، می‌خواستم امتحانت کنم!»

نگاهی بزرگوارانه به من انداخت، زیر سنگینی نگاه نافذش له شدم.

گفت: «تو؟ تو می‌خواهی مرا امتحان کنی؟»

واژه «تو» را چنان محکم بکار برد که از درون خرد شدم. رویش را برگرداند و رفت. هر چه اصرار کردم قبول نکرد که بیشتر بگیرد. بالاخره با وساطت دوستانم و با تقاضای آنان قبول کرد اما با اکراه. وقتی که می‌رفت از پشت سر شبیه مردی بود با قامتی افراشته، دستانی ورزیده، شانه‌هایی فراخ، گام‌هایی استوار و اراده‌ای مستحکم. مردی که معنای سخاوت و بزرگواری را در عمل به من می‌آموخت. جلوی دوستانم خجالت کشیده بودم، جلوی آن مرد کوچک، جلوی خودم، جلوی خدا.

تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 11:27 ب.ظ
پادشاهی چند پسر داشت، ولی یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود، و دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند. شاه به او با نظر نفرت و خوارکننده می نگریست، و با چنان نگاهش، او را تحقیر می کرد.

آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر تحقیرآمیز به او می نگرد، به پدر رو کرد و گفت:

ای پدر! کوتاه خردمند بهتر از نادان قد بلند است، چنان نیست که هرکس قامت بلندتر داشته باشد، ارزش او بیشتر است، چنانکه گوسفند پاکیزه است، ولی فیل مردار بو گرفته می باشد:

     آن شنیدی که لاغری دانا                           گفت بار به ابلهی فربه
    اسب تازی وگر ضعیف بود                          همچنان از طویله خر به

شاه از سخن پسرش خندید و بزرگان دولت، سخن او را پسندیدند، ولی برادران او، رنجیده خاطر شدند.

         تا مرد سخن نگفته باشد                          عیب و هنرش نهفته باشد
        هر پیسه گمان مبر نهالی                        شاید که پلنگ خفته باشد
 
اتفاقا در آن ایام سپاهی از دشمن برای جنگ با سپاه شاه فرا رسید. نخستین کسی که از سپاه شاه، قهرمانانه به قلب لشگر دشمن زد، همین پسر کوتاه قد و بدقیافه بود، که با شجاعتی عالی، چند نفر از سران دشمن را بر خاک هلاکت افکند، و سپس نزد پدر آمد و پس از احترام نزد پدر ایستاد و گفت:

 ای که شخص منت حقیر نمود     تا درشتی هنر نپنداری
اسب لاغر میان، به کار آید        روز میدان نه گاو پرواری

افراد سپاه دشمن بسیار، ول افراد سپاه پادشاه، اندک بودند. هنگام شدت درگیری، گروهی از سپاه پادشاه پا به فرار گذاشتند، همان پسر قد کوتاه خطاب ته آنان نعره زد که: (آهای مردان! بکوشید و یا جامه زنان بپوشید.)

همین نعره از دل برخاسته او، سواران را قوت بخشید، دل به دریا زدند و همه با هم بر دشمن حمله کردند و دشمن بر اثر حمله قهرمانانه آنها شکست خورد.

شاه سر و چشمان همان پسر زا بوسید و او را از نزدیکان خود نمود و هر روز با نظر بلند و با احترام خاص به او می نگریست و سرانجام او را ولیعهد خود نمود.

برادران نسبت به او حسد ورزیدند، و زهر در غذایش ریختند تا به بخورانند و او را بکشند. خواهر آنها از پشت دریچه، زهر ریختن آنها را دید، دریچه را محکم بر هم زد، پسر قد کوتاه با هوشیاری مخصوصی که داشت جریان را فهمید و بی درنگ دست از غذا کشید و گفت: (محال است که هنرمندان بمیرند و بی هنران زنده بمانند و جای آنها را بگیرند.)

کس نیابد به زیر سایه بوم               ور همای از جهان شود معدوم

پدر از ماجرا باخبر شد، پسرانش را تنبیه کرد و هر کدام از آنها را به یکی از گوشه های کشورش فرستاد، و بخشی از اموالش را به آنها داد و آنها را از مرکز دور نمود تا آتش فتنه خاموش گردید و نزاع و دشمنی از میان رفت. چنانچه گفته اند: (ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی(۳۹) نگنجند.)

       نیم نانی گر خورد مرد خدا                                بذل درویشان کند نیمی دگر
  ملک اقلمی بگیرد پادشاه                              همچنان در بند اقلیمی دگر

تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 11:26 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
برفها آب شده بودند و دیگر خبری از سرمای زمستان نبود. فصل یخبندان تمام شده بود و کم کم اهالی دهکده شیوانا می توانستند از خانه هایشان بیرون بیایند و در مزارع به کشت وزرع بپردازند. همه از گرمای خورشید بهاری حظ می کردند و از سبزی و طراوت گیاهان لذت می بردند ...

در آن روز، شیوانا همراه یکی از شاگردان از مزرعه عبور می کرد. پیرمردی را دید که نوه هایش را دور خود جمع کرده و برای آنها در مورد سرمای شدید زمستان و زندانی بودن در خانه و منتظر آفتاب نشستن صحبت می کند.
 
شیوانا لختی ایستاد و حرفهای پیرمرد را گوش کرد و سپس او را کنار کشید و گفت:"اکنون که بهار است و این بچه ها در حال لذت بردن از آفتاب ملایم و نسیم دلنواز بهار هستند، بهتر است روایت یخ و سرما را برای آنها نقل نکنی! خاطرات زمستان، خوب یا بد، مال زمستان است. آنها را به بهار نیاور! با این حرف تو بچه ها نه تنها بهار را دوست نخواهند داشت بلکه از زمستان هم بیشتر خواهند ترسید و در نتیجه زمستان سال بعد، قبل از آمدن یخبندان همه این بچه ها از وحشت تسلیم سرما خواهند شد.

به جای صحبت از بدبختی های ایام سرما، به این بچه ها یاد بده از این زیبایی و طراوتی که هم اکنون اطرافشان است لذت ببرند. بگذار خاطره بهار در خاطر آنها ماندگار شود و برایشان آنقدر شیرین و جذاب بماند که در سردترین زمستان های آینده، امید به بهاری دلنواز، آنها را تسلیم نکند. پیرمرد اعتراض کرد و گفت :"اما زمستان سختی بود"

شیوانا با لبخند گفت:"ولی اکنون بهار است. آن زمستان سخت حق ندارد بهار را از ما بگیرد. تو با کشیدن خاطرات زمستان به بهار، داری بهار را نیز قربانی می کنی! زمستان را در فصل خودش رها کن!

تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 11:07 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
پدری با دو فرزند کوچکش مشغول قدم زدن در پیاده رو بود.

پسر بزرگتر پرسید: پدر جان ما چرا اتومبیل نداریم؟

پدر گفت : من یک پدر زن ثروتمند پیر دارم، اگر او فوت کند، ثروتش به مادر زن من خواهد رسید، پس از آنکه مادر زنم هم مرد، ثروت او به ما رسیده و من خواهم توانست که یک ماشین برای خودمان بخرم.

 پسر کوچک ، پس از شنیدن حرف پدر گفت: پدر جان، من پهلوی شما خواهم نشست.

 پسر بزرگتر با ناراحتی جواب داد : تو  باید عقب بنشینی، جای من در جلو می باشد.

دو برادر ناگهان شروع به دعوا و کتک زدن همدیگر کردند.

پدر که خیلی عصبانی شده بود، گفت: بیایید پایین ،بچه های بی تربیت.

تقصیر من است که شما را سوار ماشین کرده ام.

تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 04:02 ب.ظ
مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.کشیش گفت:بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.

خوک به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی.

اما در مورد من چی؟...من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا... را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند. با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟می دانی جواب گاو چه بود؟جوابش این بود:شاید علتش این باشد که "هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم"

تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 03:17 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
تو خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفت
آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه, من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا, این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید.
قبول کردم و کلی هم نصیحتش کردم که مادرته بابا, اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه, پیر زن رو پیدا کردم, گفتم این امانتی مال شماس, گفت حامد پسرم تویی؟
گفتم نه مادر, دیدم دوباره گفت حامد تویی مادر؟
دلم نیومد این سری بگم نه , گفتم آره, پیرزنه داد زن میدونستم منو تنها نمی ذاری,
شروع کرد با ذوق به صدا کردن پرستار که دیدی پسر من نامهربون نیست؟
پرستاره تا اومد گفت شما پسرشون هستید؟
تا گفتم آره دستمو گرفت, گفت 4 ماه هزینه ی نگهداری مادرتون عقب افتاده , باید تسویه کنید
حالا از من هی غلط کردم واینکه من پسرش نیستم ولی دیگه باور نمی کردن
آخر چک و نوشتم دادم دستش, ولی ته دلم راضی بود که باز این پیر زن و خوشحال کردم , هر چند که پسرش خیلی … بود.
اومدم از پیرزنه خدافظی کنم تا منو دید گفت دستت درد نکنه , رفتی بیرون به پسرم حامد بگو پرداخت شد , بیا تو مادر!!!

تاریخ : سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 05:46 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،
مردی هنگام غروب به کلانترى می رود تا گم شدن همسرش را اطلاع بدهد…

مرد : زنم از صبح رفته خرید ولى هنوز برنگشته خونه !

پلیس : قدش چقدره ؟ 
مرد : تا حالا دقت نکردم !

پلیس : لاغره ؟ چاقه ؟

مرد : یک کم شاید لاغر یا چاق !؟

پلیس : رنگ چشمهاش ؟

مرد : دقیقاً نمی دونم !؟

پلیس : رنگ موهاش ؟

مرد : راستش موهاشو هى رنگ می کنه !!

پلیس : چى پوشیده بود ؟

مرد : پیراهن !؟ … یا مانتو !؟ … نمی دونم !!

پلیس : با ماشین رفته بود ؟

مرد : بله

پلیس : اسم ، رنگ و شماره ماشین ؟

مرد : یک مگان مشکى 1600 تیپ2 -4سیلندر با115 اسب بخار – حداکثر گشتاور خروجی:151نیوتن متر-5 دنده با سرعت 193 کیلومتر برساعت- مونتاژ داخلی-استاندارد آلایندگی: یورو3

(مرد ناگهان می زند زیر گریه!!!)

پلیس : گریه نکنید آقا! آروم باشید. ما ماشینتون رو براتون پیدا می کنیم !

تاریخ : سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 01:48 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
 چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد.اما بی پول بود.

بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدایی کند.

دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید.

بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و….پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.

میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم.

سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.

این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت.

فراری دهان خود را باز کرده گویی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.

آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد.

میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.

عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.

زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.

میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.

پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.

سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد.

با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود.

او به اطراف نگاه کرد گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.

دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.

او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.

موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت: آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.

میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد.

و در صفحه پشتش چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود: من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم. هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم. نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت، بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد.

تاریخ : دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 02:35 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد

این مرکز ، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد

اما اگر در طبقه ای دری را باز می کردند باید حتما آن مرد را انتخاب می کردند

و اگر به طبقه ی بالاتر می رفتند دیگر اجازه ی برگشت نداشتند

و هرکس فقط یک بار می توانست از این مرکز استفاده کند

روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند

در اولین طبقه، بر روی دری نوشته بود : این مردان ، شغل و بچه های دوست داشتنی دارند

دختری که تابلو را خوانده بود گفت:

خوب ، بهتر از کار داشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینیم بالاتری ها چگونه اند؟

پس به طبقه ی بالایی رفتند

در طبقه ی دوم نوشته بود:

این مردان ، شغلی با حقوق زیاد ، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند

دختر گفت : هوووومممم طبقه بالاتر چه جوریه ؟

طبقه ی سوم :

این مردان شغلی با حقوق زیاد ، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند

و در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند

دختر : وای چقدر وسوسه انگیر ولی بریم بالاتر

و دوباره رفتند

طبقه ی چهارم :

این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند دارای چهره ای زیبا هستند

همچنین در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند و اهداف عالی در زندگی دارند

آن دو واقعا به وجد آمده بودند

دختر : وای چقدر خوب پس چه چیزی ممکنه در طبقه ی آخر باشه؟

پس به طبقه ی پنجم رفتند

آنجا نوشته بود :

این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند!

از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی را برای شما آرزومندیم!

تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 06:10 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ،
از بالای پله‌ها افتادم زمین و تیغه وسط دماغم غر شد. ماجرا برمی‌گردد به ١٠- ١٢ سال پیش. حالا اگر دیدم‌تان سرم را می‌گیرم بالا خودت ببین. تیغه لغزیده سمت چپ و در واقع یکی از دو سوراخ را تنگ و دیگری را گشاد کرده است. پزشک هم تا دماغم را دید، گفت: «بخواب عمل کنم.» نمی‌خواهم همه پزشک‌ها را به یک چوب برانم ولی خداوکیلی خشک و خالی بخوابم تو عمل کن؟! به جان شما حداقل یک گوشی هم نگذاشت روی قفسه سینه‌ام یا چوب بستنی نکرد توی دهان و دماغم که بگویم براساس تحقیق به این نتیجه رسیده.
 
دستش را زد زیر چانه‌ام آورد بالا، همین‌طور چشمی سوراخ‌ها را چک کرد و گفت: «بخواب!» گفتم: «الان؟» و دیدم که اصلا به حرفم گوش نمی‌کند. روی برگه تندتند چیزهایی می‌نوشت و می‌گفت: «شب، شب بیا» آدرس بیمارستان مربوطه را می‌نوشت و شماره حساب را. بعد اما گفت: «نه، نه. شب دیره. یه ساعت دیگه بیا.» در واقع پروسه عمل آن‌قدر سریع داشت اتفاق می‌افتاد که مطمئن شدم زنش از خانه تماس گرفته، گردن‌بند النگویی چیزی سفارش داده و او هم هرطور شده می‌خواهد تا شب پول آن را از یک جایی درآورد؛ شده از دماغ من!
 
چون گفت: «نقد اگه داشتی بهتره!» روی برگه را خواندم که نوشته ٤‌میلیون تومان. گفتم: «ببخشید! ولی الان که نقد...» براق می‌شد توی صورتم. گفت: «با من یکی به دو نکن! یا برو بریز یا بیا بده!» که طبیعتا باعث نشد بدوم بریزم به حسابش. باعث شد از پله‌ها که می‌آیم پایین، برگه را ریزریز کنم بریزم دور. شب که به خانه رفتم، پدرم گفت: «٤ تومن بدم واسه دماغ تو؟» برایش توضیح دادم که خودم فهمیدم گران می‌گیرد و تازه دکتر خوبی هم نبود و همه‌‌اش می‌گفت: «بده!» با این حال پدرم دوباره گفت: «٤ تومن بدم واسه دماغ تو؟» بعد همان‌طور که عقب می‌کشید به پشتی تکیه بدهد، ادامه داد: «به هرحال چشم اگه بود، گوش اگه بود، دهن اگه بود، باز یه چیزی. ٤ تومن بدم واسه دماغ تو؟» احساس نوعی مباحثه درباره کله‌پزی یا طریقه پخت سیرابی را داشتم. گفتم: «پدرجان! گذشت رفت! من که پول ندادم!» پدرم نگاهم نمی‌کرد. در واقع همین که چنین فکری به کله‌ام خطور کرده بود، برای او مجازاتی درحکم عاق والدین داشت. خیره به تلویزیون گفت: «چشم می‌بینه، گوش می‌شنوه، دهن می‌جنبه. ٤ تومن بدم واسه دماغ تو؟» گفتم: ‌«پدر، آدم با دماغ نفس می‌کشه!» فورا گفت: «خب با دهن بکش!» گفتم: «بو چی؟ بو نکنم؟» هنوز نگاهم نمی‌کرد و چین به ابرو داشت. گفت: «چی رو بو کنی؟ زیر بغل منو یا لاستیکی اون بچه رو؟» خواهرزاده‌ام را نشان می‌داد که پوشکش باد کرده بود، آمده بود بالا.
 
گفتم: «دکتر گفت ممکنه باعث ایجاد مشکلات تنفسی...» نگذاشت به آخر حرفم برسم. گفت: «چی چی بشه؟ دکتر غلط کرد با تو! برو بهش بگو بابام خودش مشکلات تنفسه!» بعد برگشت و رو به من ادامه داد: «تو هیچ می‌دونستی من یه گوشم نمی‌شنوه. تازه یه چشمم هم تار می‌بینه. اصلا زبونم هم از بچگی کف داره. نگاه کن!‌ آآآآآآ!» دهانش را گشوده بود و آ می‌کرد. بعد آن را بست و گفت: «خب بیا نگاه کن دیگه! فکر می‌کنی دروغ می‌گم؟» رفتم جلوتر و شنیدم گفت: «جلوتر!» باز جلوتر رفتم. پدرم گفت: «جلوتر!» باز جلوتر رفتم. پدرم دوباره گفت: «جلوتر» و طوری شد که دیگر مثل عاشق و معشوق رخ به رخ بودیم. بعد ناگهان دیدم داد زد: «منو ببخش پسرم ولی اینو بگیر که اومد!» و با کله زد به دماغم! تا همین حالا که ٣٦سالم است، هنوز گاهی ازم عذرخواهی می‌کند، چون نه‌تنها تیغه دماغم برنگشت سر جایش بلکه زیر گونه‌ام هم شکست. البته عذرخواهی‌اش به خاطر این تصمیم نابخردانه نیست. همیشه می‌گوید: «خوب نشونه‌گیری نکردم. منو ببخش»!

تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 06:10 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
روزی مریدان نزد شیخ رفتند و از او پرسیدند:
یا شیخ! فیلترینگ بدتر است یا کم بودن پهنای باند؟
شیخ نگاه معنی‌ داری به آنها کرد و فرمود:
هیچکدام! چیزی در اینترنت هست که از هر دوی اینها بدتر و اعصاب خردکن تر است!
مریدان با حیرت به شیخ نگریستند و فرمودند:
یا شیخ! از فیلترینگ بدتر چیست؟
شیخ فرمود:
.
.
“مشاهده این لینک تنها برای اعضا سایت امکان پذیر است. برای ثبت‌ نام اینجا کلیک کنید”!
بعد از این سخن، مریدان نعره‌ها زدند
و لپ‌ تاپ‌ های خود را به زمین کوبیدندی
فغان کشان به رشته کوهای آلپ پناه بردندی!!‬

تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 06:10 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ،
روزی شیخ از بازار گذر کردی ، گوسفند مذبوحی را دید در قصابی آویزان و مردمان هیچ یک توان و یارای خرید نداشت. شیخ فرمود : عمر این گوسفند بعد از مرگ درازتر است از عمرش قبل مرگ.

و مریدان مدهوش گشتند و نعره ها زدند.

تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 06:02 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،
مریدی ترسان نزد شیخ برفت و عرض کردند شیخا مریدت را دریاب که کابوسی دیدم بس عجیب.
فرمود : خوابت بگوی ببینم.
عرض کرد : در خواب بدیدم 3 غول به من حمله کردندی ، هر یک ز دو تای دگر فربه تر ، از چنگ هرکدام که رهیدم به دام دوتای دگر فتادم.
شیخ فرمود : آن سه غول قبض آب و برق و گازت باشند که در خواب هم رهایت همی نکنند.
و مریدان بیهوش گشتندی.

تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 04:55 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ،
یکی از مریدان مشغول صرف غذا بودندی که شیخ از او پرسید: آیا غذا میخوری؟
مرید گفت بلی.
شیخ پرسید آیا گرسنه ای؟
مریدگفت بلی.
شیخ پرسید آیا پس از صرف غذا سیر خواهی شد؟
مرید گفت بلی.
شیخ شمشیر برکشید و مرید را به دو نیم کردندی. سپس فرمود  از ما نیست کسی که فرصت پ نه پ را از دست دهدندی…
مریدان جملگی کپ کردندی و هفت شبانه روز به همان منوال گذراندند.

تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 04:53 ب.ظ
برچسب ها : ، ،
با اصرار از شوهرش می‌خواهد که طلاقش دهد. شوهرش می گوید: «چرا؟ ما که زندگی‌ خوبی‌ داریم.»
از زن اصرار و از شوهر انکار. در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می‌پذیرد، به شرط و شروط ها. زن مشتاقانه انتظار می‌کشد شرح شروط را: «تمام ۱۳۶۴ سکه بهار آزادی مهریه‌ات را باید ببخشی.»
زن با کمال میل می‌پذیرد. در دفترخانه مرد رو به زن کرده و می‌گوید: «حال که جدا شدیم ولی تنها به یک سوالم جواب بده.»
زن می‌پذیرد. مرد می‌پرسد: «چه چیز باعث شد اصرار بر جدایی داشته باشی‌ و به خاطر آن حاضر شوی قید مهریه‌ات، که با آن دشواری حین بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن، را بزنی‌.؟»
زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد: «طاقت شنیدن داری؟»
مرد با آرامی گفت: «آری.»
زن با اعتماد به نفس گفت: «دو ماه پیش با مردی آشنا شدم که از هر لحاظ نسبت به تو سر بود. از اینجا یک راست میرم محضری که وعده دارم با او، تا زندگی‌ واقعی در ناز و نعمت را تجربه کنم.»
مرد بیچاره هاج و واج رفتن همسر سابقش را به تماشا نشست. زن از محضر طلاق بیرون آمد و تاکسی گرفت. وقتی‌ به مقصد رسید کیفش را گشود تا کرایه را بپردازد. نامه‌ای در کیفش بود. با تعجب بازش کرد. خط همسر سابقش بود. نوشته بود: «فکر می‌کردم احمق باشی‌ ولی‌ نه اینقدر.»
نامه را با پوزخند پاره کرد و به محضر ازدواجی که با همسر جدیدش وعده کرده بود رفت. منتظر بود که تلفنش زنگ زد. برق شادی در چشمانش قابل دیدن بود. شماره همسر جدیدش بود. تماس را پاسخ گفت: «سلام، کجایی؟ پس چرا دیر کردی؟»
پاسخ آنطرف خط، تمام عالم را بر سرش ویران کرد. صدا، صدای همسر سابقش بود که می‌گفت: «باور نکردی؟ گفتم فکر نمی‌کردم اینقدر احمق باشی‌. این روزها می‌توان با یک میلیون تومان مردی ثروتمند کرایه کرد تا مردان گرفتار، از شر زنان با مهریه‌های سنگینشان نجات یابند!»

تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 04:51 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
یکی‌ از شرکت‌های هواپیمایی برای بازاریابی و فروش بلیطهای پرواز‌های مختلفش، تسهیلات خاصی‌ را برای مدیرانی که همسرانشان را همراه خودشان به سفر‌های هوائی آن شرکت می‌بردند در نظر می‌گیرد و علاوه بر آن ۵۰% تخفیف روی بلیط آنان ارائه می‌کند. بعد از مدتی‌ که می‌بینند این طرح با استقبال خیلی‌ زیادی مواجه شده و اکثر مدیران همسرانشان را در پرواز‌ها همراه خودشان می‌برند، با فرستادن نامه‌ای به همسران این افراد، نظرشان رو در مورد سفر‌ها جویا می‌شوند و پاسخی که از تمام این زنها دریافت می‌کنند همین دو کلمه بود: «کدوم سفر؟!»
تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 04:50 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،
تعداد صفحات : 18