داستان کده ، داستان طنز جالب و... - مطالب اسفند 1394

صبحی مادری برای بیدار کردن پسرش رفت. مادر: پسرم بلند شو. وقت رفتن به مدرسه است… … پسر: اما چرا مامان؟ من نمی خوام برم مدرسه. مادر: دو دلیل به من بگو که نمی خوای بری مدرسه. پسر: یک که همه بچه ها از من بدشون می یاد. دو همه معلم ها از من بدشون می یاد. مادر: اُه خدای من! این که دلیل نمی شه. زود باش تو باید بری به مدرسه. پسر: مامان دو دلیل برام بیار که من باید برم مدرسه؟مادر: یک تو الآن پنجاه و دو سالته. دوم اینکه تو مدیر مدرسه هستی!!
تاریخ : شنبه 22 اسفند 1394 ساعت: 11:13 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ،
چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت به خصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت و ضعف مرض آنان نداشت. این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود، به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند. کسی قادر به حل این مسئله نبود. که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می مرد. به همین دلیل گروهی ازپزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند. در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و... دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون » نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد!
تاریخ : شنبه 22 اسفند 1394 ساعت: 10:54 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،
اولین باری که برای بچه ها خوراک جگر درست کردم هیچ وقت یادم نمی ره... غذا رو کشیدم و بچه ها و شوهرم را برای خوردن شام صدا زدم، پسر کوچکم غذا را بو کرد و اخم هایش رفت توی هم... دخترم هم با غذایش بازی بازی می کرد ولی حاضر نبود لب بزنه. به بچه ها گفتم: "ممکنه بوی خوبی نده اما خیلی خوشمزه است، یه کوچولو امتحان کنید... اصلا می دونید اسم این غذا چیه؟ یه راهنمایی می کنم بهتون... باباتون گاهی منو به همین اسم صدا می زنه." ناگهان چشمهای دخترم گشاد شد، به برادرش سقلمه زد و گفت: "نخور! نخور! تاپاله است!
تاریخ : شنبه 22 اسفند 1394 ساعت: 10:52 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،
جانی ساعت ۲ از محل کارش خارج شد و چون نیم ساعت وقت داشت تا به محل کار دوستش برود، تصمیم گرفت با همان یک دلاری که در جیب داشت ناهار ارزان قیمتی بخورد و راهی شرکت شود. چند رستوران گران قیمت را رد کرد تا به رستورانی رسید که روی در آن نوشته شده بود: ”ناهار همراه نوشیدنی فقط یک دلار”. جانی معطل نکرد، داخل رستوران شد و یک پرس اسپاگتی و یک نوشابه برداشت و سر میز نشست. گارسون برایش دو نوع سوپ، سالاد، سیب زمینی سرخ کرده، نوشابه اضافه، بستنی و دو نوع دسر آورد و به اعتراض جانی توجهی نکرد که گفت: ”ولی من این غذاها رو سفارش ندادم.” گارسون که رفت جانی شانه ای بالا انداخت و گفت: ”خودشان می فهمند که من نخوردم!” اما جانی موقعی فهمید که این شیوه آن رستوران برای کلاهبرداری است که رفت جلو صندوق و متصدی رستوران پول همه غذاها رو حساب کرد و گفت ۱۵ دلار و ۱۰ سنت. جانی معترض شد: ”ولی من هیچ کدوم رو نخوردم!” و مرد پاسخ داد ”ما آوردیم، می خواستین بخورین!” جانی که خودش ختم زرنگ های روزگار بود، سری تکان داد و یک سکه ۱۰ سنتی روی پیشخوان گذاشت و وقتی متصدی اعتراض کرد، گفت: ”من مشاوری هستم که بابت یک ساعت مشاوره ۱۵ دلار می گیرم.” متصدی گفت: ”ولی ما که مشاوره نخواستیم!” و جانی پاسخ داد: ”من که اینجا بودم! می خواستین مشاوره بگیرین!” و سپس به آرامی از آنجا خارج شد.
تاریخ : شنبه 22 اسفند 1394 ساعت: 10:30 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
چرچیل (نخست وزیر سابق بریتانیا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر BBC برای مصاحبه میرفت. هنگامی که به آن جا رسید به راننده تاکسی گفت آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم. راننده گفت: "نه آقا! من می خواهم سریعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچیل را از رادیو گوش دهم." چرچیل از علاقه ی این فرد به خودش خوشحال و ذوق زده شد و یک اسکناس ده پوندی به او داد. راننده تاکسی با دیدن اسکناس گفت: "گور بابای چرچیل! اگر بخواهید، تا فردا هم اینجا منتظر می مانم!"
تاریخ : شنبه 22 اسفند 1394 ساعت: 10:24 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
قاضی: اسم؟برشت: شما خودتون می دونین قاضی: می‌دونیم اما شما خودت باید بگی. برشت: خوب. من رو به خاطر برتولت برشت بودن محاکمه می‌کنین. دیگه چرا باید اسمم رو بگم؟ قاضی: با این حال باید اسمتون رو بگین. اسم؟برشت: من که گفتم. برشت هستم. قاضی: ازدواج کرده اید؟برشت : بعله قاضی: با چه کسی؟برشت: با یک زن. خنده حضار در دادگاه قاضی: شما دادگاه رو مسخره می‌کنید؟برشت: نه این طور نیست. قاضی: پس چرا می‌گویید با یک زن ازدواج کرده‌اید؟ برشت: چون واقعا با یک زن ازدواج کرده‌ام!قاضی: کسی را دیده‌اید با یک مرد ازدواج کند؟ برشت: بله! قاضی: چه کسی؟ برشت: همسر من. او با یک مرد ازدواج کرده است.
تاریخ : شنبه 22 اسفند 1394 ساعت: 10:11 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،
مینی بوس پر از مسافر به سوی مقصد در حرکت بود که مردی رو می بینن که تلو تلو می خورده و منتظر تاکسی بوده. فکر می کنن حالش بده، توقف می کنند و مرد بی چاره رو سوار می کنند. همین که راه می افتند، مرد. دیوانه به دور و برش نگاهی می کنه و می گه: "عقبی ها بی شرفن، جلویی ها بی شعورن، سمت راستی ها خرن و سمت چپی ها گاون!" راننده مینی بوس شاکی می شه و چنان می کوبه روی ترمز که همه ی مسافرها روی همدیگه می افتند! راننده میاد مرد دیوانه رو از زیر دست و پای مسافرها می کشه بیرون و می گه: مردک! اگر جرات داری یک بار دیگه بگو کی خر و گاو و بی شعوره! مرد دیوانه با کمال خونسردی می گه: "من از کجا بدونم؟ با اون ترمزی که تو کردی همه قاطی شدند!"
تاریخ : شنبه 22 اسفند 1394 ساعت: 09:39 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
سه مرد دیوانه سوار تاکسی شدند. در رو که بستن،راننده که دید اینها دیوانه اند، سریع ماشین رو روشن کرد، بعد زود خاموش کرد و گفت: "مسافران عزیز! رسیدیم به مقصد!"مرد اولی پول می ده پیاده می شه... مرد دومی نه تنها پول می ده، بلکه تشکر هم می کنه!مرد سوم اما با عصبانیت تمام یه دونه محکم می زنه پس گردن راننده! راننده می گه چرا می زنی؟می گه: اینو زدم که درس عبرتی بشه واست، از این به بعد تند نری! داشتی هممون رو به کشتن می دادی مردیکه!
تاریخ : شنبه 22 اسفند 1394 ساعت: 09:19 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
معروف است که یک بار اینشتین در امریکا با قطار در حال مسافرت بوده که مامور قطار برای دیدن بلیط سر می رسد اما اینشتین هر چه که می گردد بلیط را پیدا نمی کند. مامور که این وضع را می بیند، می گوید "حضرت استاد! کیست که شما را نشناسد و یا شک کند شما بلیط نگرفته اید. نیازی به نشان دادن بلیط نیست" و از کوپه او دور می شود. اینشتین سری به نشانه تشکر تکان می دهد. مامور بعد از تمام کردن کوپه های دیگر این واگن، نگاهی به عقب می اندازد و متوجه می شود اینشتین همچنان در حال گشتن است. برمی گردد و می گوید : "پروفسور اینشتین! گفتم که شما را می شناسم و نیازی به بلیط نیست، چرا باز هم نگرانید؟" اینشتین جواب می دهد: "این هائی که گفتی خودم هم می دانم، دنبال بلیط هستم ببینم به کجا دارم می روم!"
تاریخ : شنبه 22 اسفند 1394 ساعت: 09:00 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
من یک روز در اتاق انتظار یک دندانپزشک نشسته بودم. بار اولى بود که پیش او مى‌رفتم. به مدارکش که در اتاق انتظار قاب کرده بود و به دیوار زده بود، نگاه کردم و اسم کاملش را دیدم. ناگهان به یادم آمد که ٣٠ سال پیش، در دوران دبیرستان، پسر بلندقد، مو مشکى و مهربانى به همین اسم در کلاس ما بود. وقتى که نوبتم شد و وارد اتاق او شدم به سرعت متوجه شدم که اشتباه کرده‌ام. این آدم خمیده، مو خاکسترى و با صورت پر چین و چروک نمى‌توانست همکلاسى من باشد. بعد از این که کارش بر روى دندان هایم تمام شد و آماده ترک مطب بودم از او پرسیدم که آیا به مدرسه البرز مى ‌رفته است؟ او گفت: بله، بله. من البرزى هستم. پرسیدم: چه سالى فارغ‌ التحصیل شدید؟ گفت: ١٣٥٩. چرا این سوال را مى‌پرسید؟ گفتم: براى این که شما در همان کلاسى بودید که من بودم. او چشمانش را تنگ کرد و کمى به من خیره شد و بعد گفت: شما چى درس مى‌دادید؟
تاریخ : شنبه 22 اسفند 1394 ساعت: 08:55 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد.معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشویق می‌کرد که دور هم جمع شوند. معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و بگوئید : این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله. یکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده !
تاریخ : شنبه 22 اسفند 1394 ساعت: 08:51 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
شرلوك هلمز كارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار كرد و گفت: «نگاهی به آن بالا بینداز و بگو چه می بینی؟» واتسون گفت: «میلیون ها ستاره.»هولمز گفت: «چه نتیجه ای می گیری؟» واتسون گفت: «از لحاظ روحانی نتیجه می گیریم كه خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم كه زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیكی نتیجه می گیریم كه مریخ در محاذات قطب است، پس ساعت باید سه نیمه شب باشد. شرلوك هلمز قدری فكر كرد و گفت: «واتسون تو احمقی بیش نیستی. نتیجه اول و مهمی كه باید بگیری این است كه چادر ما را دزدیده اند!»‍‍
تاریخ : جمعه 21 اسفند 1394 ساعت: 09:30 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
تعدادی مرد در رخت كن یك باشگاه گلف هستند موبایل یكی از آنها زنگ می زند مردی گوشی را بر میدارد و روی اسپیكر می گذارد و شروع به صحبت می كند همه ساكت می شوند و به گفتگوی او با طرف مقابل گوش می دهند مرد: بله بفرمایید. زن: سلام عزیزم باشگاه هستی؟ مرد: سلام بله باشگاه هستم. زن: من الان توی فروشگاهم یك كت چرمی خیلی شیك دیدم فقط هزار دلاره میشه بخرم؟ مرد: آره اگه خیلی خوشت اومده بخر. زن: می دونی از كنار نمایشگاه ماشین هم كه رد می شدم دیدم اون مرسدس بنزی كه خیلی دوست داشتم رو واسه فروش آوردن خیلی دلم میخواد یكی از اون ها رو داشته باشم. مرد: چنده؟ زن: شصت هزار دلار. مرد: باشه اما با این قیمتی كه داره باید مطمئن بشی كه همه چیزش رو به راهه. زن: آخ مرسی یه چیز دیگه هم مونده اون خونه ای كه پارسال ازش خوشم میومد رو هم واسه فروش گذاشتن 950000 دلاره. مرد: خوب برو بگو 900000 تا اگه میتونی بخرش. زن: باشه بعدا می بینمت خیلی دوستت دارم. مرد: خداحافظ مرد گوشی را قطع می كند مرد های دیگر با تعجب مات و مبهوت به او خیره می شوند. بعد مرد می پرسد: این گوشی مال كیه؟؟؟
تاریخ : پنجشنبه 20 اسفند 1394 ساعت: 11:02 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
یک وکیل برای دفاع از مردی که متهم به سرقت بود دفاعیه جالبی را صادر کرد : موکل من فقط دست خودرا داخل پنجره ی خانه ای کرده و چند اشیا بی اهمیت را برداشته است .واقعا این عدالت نیست دست او که خود او نیست پس چرا برای مجازات یک عضو بدن همه ی عضو بدن باید مجازات شود !!!!! قاضی که بسیار مجرب و کارکشته بود در جواب این وکیل میگوید : بیان خوب و درستی است . من هم باشما موافقم پس من دست او را به یک سال زندان محکوم میکنم حال خود او میخواهد با دستش باشد یا بدون دستش !!!! در ان لحظه متهم دست مصنوعی خود را روی میز گذاشت و رفت !!!! در ان لحظه قاضی داد زد: ای تو روحت
تاریخ : پنجشنبه 20 اسفند 1394 ساعت: 10:53 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
یه کلاغ و یه خرس سوار هواپیما بودن. کلاغه سفارش چایی میده. چایی رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو می پاشه به مهموندار! مهموندار میگه: چرا این کارو کردی؟ کلاغه میگه: دلم خواست، پررو بازیه دیگه پررو بازی! چند دقیقه میگذره… باز کلاغه سفارش نوشیدنی میده، باز یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار. مهموندار میگه: چرا این کارو کردی؟ کلاغه میگه: دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی! بعد از چند دقیقه کلاغه چرتش میگیره، خرسه که اینو میبینه به سرش میزنه که اونم یه خورده تفریح کنه … مهموندارو صدا میکنه میگه یه قهوه براش بیارن. قهوه رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار! مهموندار میگه: چرا این کارو کردی؟ خرسه میگه: دلم خواست! پررو بازیه دیگه پررو بازی! اینو که میگه یهو همه مهمون دارا میریزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپیما میبرن که بندازنش بیرون. خرسه که اینو میبینه شروع به داد و فریاد میکنه. کلاغه که بیدار شده بوده بهش میگه: آخه خرس گنده تو که بال نداری مگه مجبوری پررو بازی دربیاری!!! نکته مدیریتی: قبل از تقلید از دیگران منابع خود را به دقت ارزیابی کنید!
تاریخ : پنجشنبه 20 اسفند 1394 ساعت: 09:04 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
می گویند در دوران قبل که پاســگاه های ژاندارمری در مناطق مرزی و روستایی و دور از شهرها وجود داشته و اکثرا ماموران مستقر در آنها از نقاط دیگر برای خدمت منتقل می شدند باید مــدت زیادی را دور از اقوام و بستگان سپری می کردند کما اینکه سفر و رفت وآمد به سهولت فعلی نبوده شاید بعضی مواقع حتی در طول سال هم امکانی برای مسافرت ماموران به شهر موطن خود پیش نمی آمد و به همین خاطر معدود خانه سازمانی در اختیار فرمانده پاسگاه و برخی ماموران دیگر قرار می گرفت. همـــسر یکی از فرماندهان پاسگاه که به تازگی هم ازدواج کرده و چندین ماه از زندگیشان دور از شهر و بستگان در منطقه خدمت همسرش می گذشت بدجوری دلتنگ خانواده پدری اش شده بود چندین بار از شوهرش درخواست می کند که برای دیدن پدر ومادرش به شهرشان به اتفاق هم یا به تنهایی مسافرت کند ولی هر بار شوهرش به بهانه ای از زیر بار موضوع شانه خالی می کند. زن که در این مدت با چگونگی برخورد ماموران زیر دست شوهرش و بعضا مکاتبات آنها برای گرفتن مرخصی و غیره هم کم و وبیش آشنا شده بود به فکر می افتد حالا که همسرش به خواسته وی اهمیتی قائل نمی شود او هم به صورت مکتوب و به مانند ماموران درخواست مرخصی برای رفتن و دیدن خانواده اش بکند ، پس دست به کار شده و در کاغذی درخواست کتبی به این شرح می نویسد: ” جناب ….. فرمانده محترم … اینجانب …. همسر حضرتعالی که مدت چندین ماه است پس از ازدواج با شما دور از خانواده و بستگان خود هستم حال که شما بدلیل مشغله بیش از حد کاری فرصت سفر و دیدار بستگان را ندارید بدینوسیله درخواست دارم که با مرخصی اینجانب به مدت .. برای مسافرت و دیدن پدر ومادر واقوام موافقت فرمائید .” ” با احترام ….. همسر شما” و نامه را در پوشه مکاتبات همسرش می گذارد. چند وقت بعد جواب نامه به این مضمون بدستش میرسد: “سرکار خانم … عطف به درخواست مرخصی سرکار عالی جهت سفر برای دیدار اقوام، با درخواست شما به شرط تامین جانشین موافقت میشود .” فرمانده …” خودتان می توانید حدس بزنید که همسر بیچاره با دیدن این جواب قید مسافرت و دیدن پدر و مادر را زده ، ماندن در همان محل خدمت شوهر رضایت می دهد.
تاریخ : پنجشنبه 20 اسفند 1394 ساعت: 09:02 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
رفته بودم فروشگاه .. یكی از این فروشگاه بزرگا , اسم نمیبرم تبلیغ نشه براش ! یه پیرمرد با نوه اش اومده بود خرید، پسره هی زِر زٍر می كرد. پیرمرد می گفت: آروم باش فرهاد، آروم باش عزیزم! جلوی قفسه ی خوراكی ها، پسره خودشو زد زمین و داد و بیداد .. پیر مرده گفت: آروم فرهاد جان، دیگه چیزی نمونده خرید تموم بشه. دَم صندوق پسره چرخ دستی رو كشید چنتا از جنسا افتاد رو زمین، پیرمرده باز گفت: فرهاد آروم! تموم شد، دیگه داریم میریم بیرون! من كف بُر شده بودم. بیرون رفتم بهش گفتم آقا شما خیلی كارت درسته این همه اذیتت كرد فقط بهش گفتی فرهاد آروم باش! پیرمرده با این قیافه :| منو نگاه كرد و گفت: عزیزم، فرهاد اسم مَنه! اون پدر سگ اسمش سیامكه !!
تاریخ : پنجشنبه 20 اسفند 1394 ساعت: 08:56 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،
بــابــام اس فــرسـتاده: هــلـو، ســاعت ۷ دم در حــاضر بــاش مــیـام دنـبالـت!!! مــنــم فــکـر کـردم ازش سوتی گــرفـتم جــو گـرفـت جواب دادم: بــاشـه شــفـتـالـوی مـن ,مـانـتـو خـوشـگـلمـو میـپـوشـم مـیـام عـجـیـجـم!!! بــعد بـابـام جـواب داد: اسـکـلِ بیــشــعـور, هـلـو یـعـنی سـلام ,آخـه تـو کـی میخوای آدم شی ؟؟؟ ۲۰ سالت شد آدم نشدی,مــن چـه گـنـاهـی کـردم کـه تو پــسـرمـی؟؟؟ من :| بابام ~X( پرورشگاه B-) سازمان حمایت از بچه های بی سرپرست :D
تاریخ : پنجشنبه 20 اسفند 1394 ساعت: 08:56 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
شیخ را گفتند : علم بهتر است یا ثروت ؟! شیخ بی درنگ شمشیر از میان بیرون آورد و مانند جومونگ مرید بخت برگشته را به سه پاره ی نامساوی تقسیم نمود و گفت :سالهاست که هیچ خری بین دو راهی علم و ثروت گیر نمیکند !!! مریدان در حالی که انگشت به دندان گرفته و لرزشی وجودشان را فرا گرفت گفتند یا شیخ ما را دلیلی عیان ساز تا جان فدا کنیم . شیخ گفت :در عنفوان جوانی مرا دوستی بود که با هم به مکتب می رفتیم ، دوستم ترک تحصیل کرد من معلم مکتب شدم... حالا او پورشه دارد ، من پوشه... او اوراق مشارکت دارد، و من اوراق امتحانی... او عینک آفتابی من عینک ته استکانی... او بیمه زندگانی ، من بیمه خدمات درمانی ... او سکه و ارز ، من سکته و قرض . . . سخن شیخ چون بدین جا رسید مریدان نعره ای جانسوز برداشته و راهی کلاسهای آموزش اختلاس گشتندی .
تاریخ : پنجشنبه 20 اسفند 1394 ساعت: 08:53 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند. سردبیر میگه : آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟ شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه : بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم،اونجا … برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود .سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو زین انداخت .همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت : این بار اولته دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت : این دومین بارت بعد بازم راه افتادیم . وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت. سر همسرم داد کشیدم و گفتم : چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی!دیونه شدی؟ همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت : این بار اولت بود
تاریخ : پنجشنبه 20 اسفند 1394 ساعت: 07:44 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت. هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید. وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند. هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست. و اما خبر بد این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود. هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه... ..................... حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون ؟؟؟!!!
تاریخ : پنجشنبه 20 اسفند 1394 ساعت: 07:36 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
جوانی از بیكاری رفت باغ وحش پرسید استخدام دارید؟ یارو گفت مدرك چی داری گفت دیپلم یاروگفت یه كاری برات دارم حقوقشم خوبه پسره قبول كرد یارو گفت :ما اینجا میمون نداریم میتونی بری تو پوست میمون تو قفس تا میمون برامون بیادچند روزی گذشت یه روز جمعه كه شلوغ شده بود . پسره توی قفس پشتك وارو میزد ، از میله ها بالا پائین میرفت . جو گیر شد زیادی از رفت بالا از اون طرف افتاد تو قفس شیره ، داد زد كمكکککککککک شیره افتاد روش دستشو گذاشت رو دهانش گفت آبرو ریزی نكن من لیسانس دارم. . .
تاریخ : پنجشنبه 20 اسفند 1394 ساعت: 07:32 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
ﯾﻪ ﺭﻭﺯﻩ ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ﯾﻪ ﺧﺎﻧﻢِ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺭﻭﯼ ﻋﺮﺷﻪ ﮐﺸﺘﯽ ، ﺩﺭ ﺳﻮﺍﺣﻞ ﻣﮑﺰﯾﮏ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮ ﺍﻟﻤﺎﺱ ﮔﺮﺍﻧﺒﻬﺎﯾﺶ ﺍﺯ ﺍﻧﮕﺸﺘﺶ ﺳﺮ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺗﻮ ﺁﺏ ﻭ ﺯﻥ ﺑﺎ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﺳﻔﺮ ﺭﺍ ﺳﭙﺮﯾﮑﺮﺩ... ... ﭘﺲ ﺍﺯ15ﺳﺎﻝ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﻬﺮﻩ ﻣﮑﺰﯾﮑﻮ ﺳﯿﺘﯽ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ، ﺩﺭ ﯾﮏ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺳﺎﺣﻞ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺧﻮﺭﺍﮎ ﻣﺎﻫﯽ ﺩﺍﺩ ، ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﺎﻫﯽ ﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ﯾﻪ ﺟﺴﻢ ﺳﻔﺖ ﻭ ﺳﺨﺖ ﺯﯾﺮ ﺩﻧﺪﻭﻧﺶ ﺣﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ ﺩﯾﺪ . . . . . . . . . . . ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻣﺎﻫﯿﻪ ﻧﮑﻨﻪ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮﻩ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ﺑﺎﺑﺎ ﺗﻮ ﺩﯾﮕﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﺨﯿﻠﺖ ﻗﻮﯾﻪ!!!
تاریخ : پنجشنبه 20 اسفند 1394 ساعت: 07:21 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،
من کلآ زیاد سوتی کلامی نمی دم ولی اعتراف می کنم از بچگی با کلمه "پست پیشتاز" مشکل داشتم.(کلماتی که میبینید اشتباه املایی نیست!! کل مکالمه ابتدایی من سی ثانیه هم طول نکشید!!) امروز رفتم اداره پست خیلی هم عجله داشتم به اولین باجه که رسیدم گفتم:آقا ببخشید,"پشت پیستاژ!!!" کجاست؟ بنده خدا خیلی عادی گفت:کجا بهت آدرس دادن؟ _:نمیدونم,اداره شماست از من میپرسی؟ _:آخه من باید بدونم "پیست...اژ" کجاست که بگم "پشتش"کجاست!!(بیچاره فکر کرد دارم آدرس می پرسم و "پیستاژ" هم اسم جاییه) _:شما نمیدونی قسمت "پیشتاز"کجاست؟ _:تو میخوای بری "پشت" "پیشتاز" چکار کنی؟اونجا کسی رو راه نمیدن! _:آقای محترم من "پشت" جایی نمیخوام برم,میخوام برم"پشت پیستاژ"... یارو که دیگه کلافه شده بود بلند شد گفت:چی میگی بابا تو؟!!"پشت" کجا میخوای بری؟!! منم شاکی گفتم:میخوام این لامصب رو با پست اکسپرس بفرستم یارو یه سه ثانیه ای تو چشای من نگاه کرد......دیگه نتونست جلو خودش رو بگیره,افتاده بود کف زمین عین سوسک برعکس شده از خنده دست و پا میزد!!! منم هم خندم گرفته بود هم مثه این بچه ها که تازه زبون باز میکنن و نمیتونن منظورشون رو برسونن عصبی شده بودم رفتم پیدا کردم این خراب شده کذایی رو کارم رو انجام دادم دارم میرم بیرون,یارو منو دید دوباره زد زیر خنده,صدام کرد گفت بیا جلو,رفتم جلو آروم میگه:جون مادرت یه بار دیگه بگو "پست پیشتاز"!!!! منم یه نفس عمیق کشیدم,تمرکز کردم,با یه مکث طولانی گفتم.............: "پشت پیستاژ"!!!!! از زور ناتوانی میخواستم گریه کنم!!! بماند که اون بنده خدا چه حالی داشت دیگه!
تاریخ : پنجشنبه 20 اسفند 1394 ساعت: 07:17 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،
هفـــت سالــــم بود با مامـــنم رفته بودم بیــــرون واســـــه خرید حالا اینـــش که چطو گــم شــــدم بمـــونه !!! مــــا رو تحویل کلانتری دادن گفـتن : این پســـره گم شـــده مـــنم اینههههههــو این یتــیما یه گوشـه کــــز کــرده بودمــــو گریه میـــکردم و میــگفتم : "مــن مامنمو مــوخووام" یه ســـــربازه اومد پیشـــم گفت : پسر جون اسمــت چیه ؟؟؟؟؟ من : محمد ســـــــرباز: ببین محمد جان ما مامنتو پیــــدا میکنیم اگه قول بـــــدی گریه نکنــــی و به سوالام درست جواب بدی من: باشیییییییییی :"( سرباز: محمد جان خونتون کجــــاس؟؟؟ من : پهـلو خونه ســـارا اینا (دخمل همسایمون) ســـربازه :| ســــــربازٍ :نــه منظورم اینکه کــــدوم خیابون ؟؟؟ من: خیابون ســــــارا اینا باز ســـــــربازه :||| یکــــــی دیگه اومـد بنظر ســــرباز نمیومد گفت : بذار خودم ازش بپرســــم پســــر جان خونه ســــارا اینا کجاس ؟؟؟ مـــن : پهلو خونه مــــا یهو کل ملت از خنده کف کلانتری هیلیکوپتری زدن !!! الان که فک میکنــم میبینـم از همـون بچگــی هــم فقط بدرد این میــخوردم موجــبات خنــده و شــادی دیــگرونو فراهم کنم :|
تاریخ : پنجشنبه 20 اسفند 1394 ساعت: 07:15 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
روزی شیخ مشغول مکالمه با سیم کارت ایرانسل خود بودی. اما مکالمه چنان طولانی گشت که مریدان پرسیدند: یا شیخ چگونه است که شارژ سیم کارت شما تمام نمیشود پس از چندین ساعت گوهرفشانی؟ شیخ لبخندی شیطان گونه زده و فرمود: از ان روی که من در فیس بوک یک (فیک اکانت) با نام (عسل جون) اختیار نموده و به وسیله ی ان ملت را شارژ ایرانسل تیغ همی زدمی!! و مریدان از فرط تعجب توان نعره و گریز به بیابان هم نداشتندی!!
تاریخ : پنجشنبه 20 اسفند 1394 ساعت: 07:12 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،
مشتری خوش تیپی وارد سلمانی یک شهر کوچک شد . آرایشگر ساده با دیدن یک آدم شیک پوش و مرتب در مغازه اش ذوق زده شد و به گرمی از او استقبال کرد .سپس خمیر ریش را توی دستش خالی کرد . تف گنده ای به داخل آن انداخت و با فرچه شروع به مالیدن ان به صورت مشتری نمود !مشتری با عصبانیت پرسید : داخل خمیر ریش تف انداختی ؟ سلمانی جواب داد : چون شما مشتری مخصوص ما هستید این کار را کرده ام. برای مشتریان معمولی مستقیماً توی صورتشان می اندازم
تاریخ : پنجشنبه 20 اسفند 1394 ساعت: 06:58 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ،
یکی از دوستام تعریف می کرد : “با اتوبوس از یه شهر دیگه داشتم میومدم یه بچه ء ۵-۶ ساله رو صندلی جلویی بغل مامانش یه شکلات کاکایویی رو هی میگرف طرف من هی میکشید طرف خودش. منم کرمم گرفت ایندفعه که بچه شکلاتو آورد یه گاز بزرگ زدم!بچه یکم عصبانی شد ولی مامان باباش بهش یه شکلات دیگه دادن.خیلی احساس شعف میکردم که همچین شیطنتی کردم. یکم که گذشت دیدم تو شکمم داره یه اتفاقایی میوفته.رفتم به راننده گفتم آقا نگه دار من برم دستشویی. خلاصه حل شد.یه ربع نگذشه بود باز همون اتفاق افتاد.دوباره رفتم…سومین بار دیگه مسافرا چپ چپ نیگا میکردن. اینبار خیلی خودمو نگه داشم دیدم نه انگار نمیشه رفتم راننده گفت برو بشین ببینیم توام مارو مسخره کردی… رفتم نشستم سر جام از مامان بچه پرسیدم ببخشید این شکلاته چی بود؟ گفت این بچه دچار یبوسته، ما روی شکلاتا مسهل میمالیم میدیم بچه میخوره!!!خلاصه خیلی تو مخمصه گیر کرده بودم.خیلی به ذهنم فشار آوردم بالاخره به خانومه گفتم ببخشید بازم ازین شکلاتا دارین؟ گفت بله و یکی داد..رفتم پیش راننده گفتم باید اینو بخورین. الا و بلا که امکان نداره دستمو رد کنین.خلاصه یه گاز خوردو من خوشحال اومدم سر جام . ده دقیقه طول نکشید راننده ماشینو نگه داشت!!!منم پیاده شدم و خوشحال از نبوغی که به خرج دادم! یه ربع بعد باز ماشینو نگه داشت…! بعد منو صدا کرد جلو گفت این چی بود دادی به خورد من؟ گفتم آقا دستم به دامنت منم همین مشکلو داشتم! کار همین شکلاته بود!شما درکم نمیکردین! خلاصه راننده هر یه ربع نگه میداشت منو صدا میکرد میگفت هی جوون! بیا بریم! نتیجه اخلاقی : وقتی دیگران درکتون نمی کنند ، یه کاری کنید درکتون کنند.!!!
تاریخ : پنجشنبه 20 اسفند 1394 ساعت: 06:51 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ،
یارو میره رستوران سوپ بخوره سفارش میده ولی خیلی طول میکشه ، میبینه یکی اونور نشسته ، یه کاسه سوپ جولوشه و داره سیگار میکشه . میگه : جناب من عجله دارم ، سوپ شمارو بخورم، سوپ من که اومد مال شما ... سوپ رو که تا آخرش میخوره میبینه یه مارمولک خشکی تهش چسبیده ! ... هر چی خورده بود بالا میاره تو کاسه ! اون سیگاریه میگه : تو هم دیدیش؟!!! :|
تاریخ : چهارشنبه 19 اسفند 1394 ساعت: 11:02 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ،
تعداد صفحات : 6
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic