داستان کده ، داستان طنز جالب و... - مطالب اردیبهشت 1395

یک سقا در هند، دو کوزه بزرگ داشت که آنها را به دو سر میله ای آویزان می کرد و روی شانه هایش می گذاشت. در یکی از کوزه ها ترک کوچکی وجود داشت. بنابر این ، کوزه سالم همیشه حداکثر مقدار آب را از رودخانه به خانه ارباب می رساند، ولی کوزه شکسته تنها نصف این مقدار را حمل می کرد.
به مدت دو سال، این کار هر روز ادامه داشت و سقا فقط یک کوزه و نیم آب را به خانه ارباب می رساند. کوزه سالم به موفقیت خودش افتخار می کرد. موفقیت در رسیدن به هدفی که برای آن ساخته شده بود. اما کوزه شکسته بیچاره از نقص خود شرمنده بود و از اینکه تنها می توانست نیمی از کار خود را انجام دهد، ناراحت بود.
بعد از دوسال، روزی در کنار رودخانه، کوزه شکسته به سقا گفت: "من از خودم شرمنده ام و می خواهم از تو معذرت خواهی کنم"
سقا پرسید : "چه می گویی؟ از چه چیزی شرمنده هستی؟"
کوزه گفت: "در این دو سال من تنها توانسته ام نیمی از کاری را که باید انجام دهم. چون ترکی که در من وجود داشت، باعث نشت آب در راه بازگشت به خانه اربابت می شد. به همین خاطر، تو با همه تلاشی که می کردی، به نتیجه مطلوب نرسیدی" 
سقادلش برای کوزه شکسته سوخت و با همدردی گفت: "از تو می خواهم در مسیر بازگشت به خانه ارباب به گلهای زیبای کنار راه توجه کنی" 
در حین بالا رفتن از تپه، کوزه شکسته، خورشید را نگاه کرد که چگونه گلهای کنار جاده را گرما می بخشد و این موضوع، او را کمی شاد کرد. اما در پایان راه باز هم احساس ناراحتی می کرد. چون باز هم نیمی از آب، نشت کرده بود. برای همین دوباره از صاحبش عذرخواهی کرد.
سقا گفت:" من از ترک تو خبر داشتم و از آن استفاده کردم. من در کناره راه، گلهایی کاشتم که هر روز وقتی از رودخانه بر می گشتیم، تو به آنها آب داده ای. برای مدت دوسال، من با این گلها خانه اربابم را تزئین کرده ام. بی وجود تو، خانه ارباب تا این حد زیبا نمی شد."

تاریخ : دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 ساعت: 05:02 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ،
سه نفر جواب آزمایش هایشان را در دست اشتند . به هر سه ، دکتر گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به بیماری های لاعلاجی مبتلا شده اند به صورتی که دیگر امیدی به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد .در آینده ای نزدیک عمرشان به پایان می رسد .آنها داشتند در این باره صحبت می کردند که می خواهند باقیمانده عمرشان را چه کار کنند . 
نفر اول گفت :....
« من در زندگی ام همیشه مشغول کسب و تجارت بوده ام و حالا که نگاه می کنم حتی یک روز از زندگی ام را به تفریح و استراحت نپرداخته ام . اما حالا که متوجه شده ام بیش از چند روزی از عمرم باقی نمانده می خواهم تمام ثروتم را در این چند روز خرج کامجویی و لذت از دنیا کنم. 
می خواهم جاهایی بروم که یک عمر خیال رفتنش را داشتم . چیزهایی را بپوشم که دلم می خواسته اما نپوشیده ام . کارهایی انجام دهم که به علت مشغله زیاد انجام نداده ام و چیزهایی بخورم که تا به حال نخورده ام .» 
نفر دوم می گوید : « من نیز یک عمر درگیر تجارت بوده ام و از اطرافیانم غافل بوده ام . 
اولین کاری که می کنم اینست که می روم سراغ پدر و مادرم و آنها را به خانه ام می آورم تا این چند روز را در کنار آنها و همراه با همسر و فرزندانم سپری کنم . در این چند روز می خواهم به تمام دوستان و فامیلم سر بزنم و از بودن با آنها لذت ببرم . در این چند روز باقی مانده می خواهم نصف ثروتم را صرف کارهای خیر خواهانه و عام المنفعه بکنم . و نیمی دیگر را برای خانواده ام بگذارم تا پس از مرگ من دچار مشکلات مالی نشوند .» 
نفر سوم با شنیدن سخنان دو نفر اول لحظه ای ساکت ماند و اندیشید و سپس گفت : 
« من مثل شما هنوز نا امید نشده ام و امیدم را از زندگی از دست نداده ام . من می خواهم سالهای سال عمر کنم و از زنده بودنم لذت ببرم اولین کاری که من می خواهم انجام بدهم اینست که دکترم را عوض کنم می خواهم سراغ دکترهای با تجربه تر بروم من می خواهم زنده بمانم و زنده می مانم .

تاریخ : شنبه 4 اردیبهشت 1395 ساعت: 04:40 ب.ظ
داستان کوتاهی که پیش روی شماست یک قصه جادویی است که حتما باید دو بار خوانده شود!به شما اطمینان میدهم هیچ خواننده ای نمیتواند با یک بار خواندن آن را رها کند! این نامه تاجری به نام پائولو به همسرش جولیاست که به رغم اصرار همسرش به یک مسافرت کاری میرود و در آنجا اتفاقاتی برایش می افتد که مجبور می شود نامه ای برای همسرش بنویسد به شرح ذیل است:

جولیای عزیزم سلام …
بهترین آرزو رابرایت دارم همسرمهربانم. همانطورکه پیش بینی

میکردی سفرخوبی داشتم.در رم دوستان زیادی یافتم که با آنها

می شد مخاطرات گوناگون مسافرت و بـه علاوه رنج دوری ازتو

را تحمل کرد.اما طولانی بودن راه وکهنگی وسایل مسافرتی

حـسابی مرا آزار داد. بعد از رسیدن بـه رم چـنـد مــرد جـوان

خود را نزد من رساندند و ضمن گفتگو با هم آشنا شدیم. آنها

که ازاوضاع مناسب مالی و جایگاه ممتاز من در ونیزمطلع بودند

محبتهای زیادی به من کردند و حتی مرا از چنگ تبهکارانی که

قصد مال و جانم را کرده بودند و نزدیک بود به قتلم برسانند

نجات دادند . هم اکنون نیز یکی از رفقای بسیار خوب و عزیزم

“روبرتو”که یکی ازهمین مردان جوان است انگشترمرا گرفته

و با تحمل راه به این دوری خود را به منزل ما خواهد رساند

تا با نشان دادن آن انگشتر به تو و جلب اطمینانت جعبه جواهرات مرا از تو دریافت کند 

وبه من برساند.با او همکاری کن تا جعبه مرا بگیرد.

اطمینان داشته باش که او صندوق ارزشمند جواهرات را

از تو گرفته و به من خواهد داد وگرنه شیاد فرصت طلب دیگری جعبه را

خواهد دزدید وضمن تصاحب تمام جواهرات،در رم مراخواهدکشت

پس درنگ نکن .بلافاصله بعد از دیدن نامه و انگشتر من در ونیز

موضوع رابه برادرت بگو و از او بخواه که دراین ساله به تو کمک کند.
آخرمارکو جای جعبه را میداند.درمورد دزد بعدی هم نگران نباش

حتما پلیس او را دستگیرکرده و آنقدرنگه میدارد تا من بازگردم.
                                            pauolo 

نامه را خواندید؟اما بهتر است یک نکته بسیار مهم را بدانید: پائولو قبل از سفر به رم با جولیا یک قرار گذاشته بود که دراین مدت هر نامه ای به او رسید آن را یک خط در میان بخواند!حالا شما هم برگردید و دوباره نامه را یک خط در میان بخوانید تا به اصل ماجرا پی ببرید!

تاریخ : شنبه 4 اردیبهشت 1395 ساعت: 04:38 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ،
سه نفر جواب آزمایش هایشان را در دست اشتند . به هر سه ، دکتر گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به بیماری های لاعلاجی مبتلا شده اند به صورتی که دیگر امیدی به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد .در آینده ای نزدیک عمرشان به پایان می رسد .آنها داشتند در این باره صحبت می کردند که می خواهند باقیمانده عمرشان را چه کار کنند . 
نفر اول گفت :....
« من در زندگی ام همیشه مشغول کسب و تجارت بوده ام و حالا که نگاه می کنم حتی یک روز از زندگی ام را به تفریح و استراحت نپرداخته ام . اما حالا که متوجه شده ام بیش از چند روزی از عمرم باقی نمانده می خواهم تمام ثروتم را در این چند روز خرج کامجویی و لذت از دنیا کنم. 
می خواهم جاهایی بروم که یک عمر خیال رفتنش را داشتم . چیزهایی را بپوشم که دلم می خواسته اما نپوشیده ام . کارهایی انجام دهم که به علت مشغله زیاد انجام نداده ام و چیزهایی بخورم که تا به حال نخورده ام .» 
نفر دوم می گوید : « من نیز یک عمر درگیر تجارت بوده ام و از اطرافیانم غافل بوده ام . 
اولین کاری که می کنم اینست که می روم سراغ پدر و مادرم و آنها را به خانه ام می آورم تا این چند روز را در کنار آنها و همراه با همسر و فرزندانم سپری کنم . در این چند روز می خواهم به تمام دوستان و فامیلم سر بزنم و از بودن با آنها لذت ببرم . در این چند روز باقی مانده می خواهم نصف ثروتم را صرف کارهای خیر خواهانه و عام المنفعه بکنم . و نیمی دیگر را برای خانواده ام بگذارم تا پس از مرگ من دچار مشکلات مالی نشوند .» 
نفر سوم با شنیدن سخنان دو نفر اول لحظه ای ساکت ماند و اندیشید و سپس گفت : 
« من مثل شما هنوز نا امید نشده ام و امیدم را از زندگی از دست نداده ام . من می خواهم سالهای سال عمر کنم و از زنده بودنم لذت ببرم اولین کاری که من می خواهم انجام بدهم اینست که دکترم را عوض کنم می خواهم سراغ دکترهای با تجربه تر بروم من می خواهم زنده بمانم و زنده می مانم .

تاریخ : شنبه 4 اردیبهشت 1395 ساعت: 04:38 ب.ظ
یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوجک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود. از ماهی گیر پرسید :
تاجر: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟
ماهی گیر: مدت خیلی کمی 
تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟ 
ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است. 

تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟ 

ماهی گیر: تا دیروقت می خوابم. یه کم ماهی گیری می کنم. با بچه ها بازی می کنم بعد می رم توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن، خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی 
تاجر:من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم، تو باید بیشتر ماهی گیری کنی. اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه می کنی، اون وقت یه عالمه قایق برای ماهیگیری داری! 
ماهی گیر: خوب بعدش چی ؟ 
تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونارو مستقیما به مشتریها می دی و برای خودت کار و باردرست می کنی... بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکوسیتی! بعد از اون هم لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی... 
ماهی گیر: این کار چقدر طول میکشه 
تاجر: پانزده تا بیست سال ! 
ماهی گیر: اما بعدش چی آقا ؟ 
تاجر:بهترین قسمتش همین جاست، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد می ری سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی! این کار میلیون ها دلار برات عایدی داره. 
ماهی گیر : میلیون ها دلار!؟ خوب بعدش چی؟ 
تاجر: اون وقت بازنشسته می شی! می ری یه دهکده ی ساحلی کوچیک! جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی! یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی! بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی.

تاریخ : شنبه 4 اردیبهشت 1395 ساعت: 04:38 ب.ظ
ناپلئون هیل که یکی از نویسندگان به نام علم موفقیت است میگه "الان وقت آن رسیده که به صورت قانونی ضمیر ناخودآگاه خودمون رو فریب بدیم"! داستان از این قراره که:آقایی بود در فرانسه و ایشون داروساز بود به اسم "امیل کوئه". امیل کوئه علاوه بر داروسازی، محقق هم بود. یه روز یکی از رفقای امیل میاد در داروخونه و میگه: "امیل من فلان بیماری رو دارم و میخام بهم دارو بدی".بیماری دوست امیل از اون بیماری هایی بود که حتما نیاز به نسخه پزشک داشته و امیل نمی تونسته به او دارو بده. امیل به دوستش میگه: "من نمیتونم دارو بدم. حتما باید بری پیش پزشک" رفیقش هم میشینه وسط داروخونه میگه "یا دارو میدی یا بیرون نمیرم!"امیل میبینه که این رفیقش از داروخونه بیرون برو نیست. یه پاکت قرص تقویتی میده بهش و میگه "اینم داروت. برو بخور خوب میشی"رفیق امیل میره و امیل یه نفس راحت میکشه. یه مدت بعد رفیقش میاد میگه "امیل اومدم تشکر کنم. خوب شدم. مرسی"!ایمل میدونسته که چیزی که به او داده واقعا دوای دردش نبوده! فکر میکنه "چرا این اتفاق افتاد؟" شروع به یک سری تحقیقات میکنه. این تحقیقات به دو شاخه تقسیم میشه. یک شاخه اش منجر به کشف جدیدی در علم پزشکی میشه به اسم "دارو نما"!بیمارانی هستند که فکر می کنن اگه روزی شونصد تا قرص نخورن و شصت تا سوزن بهشون نزنن، خوب نمیشن. از دارونما برای این افراد استفاده میشه. یه چیزی قلابی به او میدن که واقعا دارو نیست تا که اون رو بخوره و اثر روانی اون موجب بهبودیش بشه. امروزه از دارو نماها، هم در پزشکی و هم در روانشناسی استفاده میشه.و اما شاخه ی دوم تحقیقات امیل کوئه:امیل با خودش گفت "من مطمئنم که این قرص دوستم رو خوب نکرده. اون من رو قبول داشت. گفت امیل تو باید به من دارو بدی. منم یه چیزی بهش دادم و گفتم برو این خوبت میکنه. احتمالا میزانی که من رو قبول داشت، باورم کرده بود، جمله ای که بهش گفتم، فکری که جمله ی من در ذهن او ایجاد کرد، خوبش کرده"امیل کوئه تحقیقات مفصلی رو کرد و یک جمله ای رو درست کرد.این جمله رو در کشور های مختلف به انسان های مختلفی که توی زندگیشون مشکلات زیادی داشتند، پیشنهاد شد که مرتب این جمله رو بگند. جمله چی بود؟"زندگی من هر روز از هر جهت بهتر و بهتر می شود"هزاران نفر مورد تست قرار گرفتن و تنها کاری که می کردن این بود که صبح تا شب راه می رفتن و می گفتن "زندگی من هر روز از هر جهت بهتر و بهتر می شود" و جالبه بدونید که درصد بسیار بالاییشون در زمانی کوتاهی اعلام کردن که ما مشکلاتمون حل شده است! در واقع گول زدن ضمیر ناحودآگاه.

تاریخ : شنبه 4 اردیبهشت 1395 ساعت: 04:33 ب.ظ
در ژاپن سگ معروفی با نام هاچیکو به دنیا آمد که زندگی و منش او به افسانه ای از یاد نرفتنی بدل گشت. هاچیکو سگ سفید نری از نژاد آکیتا که در اوداته ژاپن در نوامبر سال ۱۹۲۳ به دنیا آمد. زمانی که هاچیکو دو ماه داشت به وسیلۀ قطار اوداته به توکیو فرستاده شد و زمانی که به ایستگاه شیبوئی میرسید قفس حمل آن از روی باربر به پائین می افتد و آدرسی که قرار بود هاچیکو به آنجا برود گم می شود و او از قفس بیرون آمده و تنها در ایستگاه به این سو و آن سو میرود در همین زمان یکی از مسافران هاچیکو را پیدا کرده و با خود به منزل میبرد و به نگهداری از او می پردازد.این فرد پروفسور دانشگاه توکیو دکتر شابرو اوئنو بود.پروفسور به قدری به این سگ دلبسته می شود که بیشتر وقت خود را به نگهداری از این سگ اختصاص می دهد. دور گردن هاچیکو قلاده ای بود که روی آن عدد ۸ نوشته شده بود (عدد هشت در زبان ژاپنی هاچی بیان می شود و نماد شانس و موفقیت است) و پروفسور نام اورا هاچیکو می گذارد. منزل پروفسور در حومه شهر توکیو قرار داشت و هر روز برای رفتن به دانشگاه به ایستگاه قطار شیبوئی میرفت و ساعت ۴ برمی گشت. هاچیکو یک روز به دنبال پروفسور به ایستگاه می آید و هرچه شابرو از او می خواهد که به خانه برگردد هاچیکو نمی‌رود و او مجبور می شود که خود هاچیکو را به منزل برساند و از قطار آن روز جا می ماند.در زمان بازگشت از دانشگاه با تعجب می بیند هاچیکو روبروی در ورودی ایستگاه به انتظارش نشسته و با هم به خانه برمیگردند از آن تاریخ به بعد هرروز هاچیکو و پروفسور باهم به ایستگاه قطار میرفتند و ساعت ۴ هاچیکو جلوی در ایستگاه منتظر بازگشت او می ماند، تمام فروشندگان و حتی مسافران هاچیکو را می شناختند و با تعجب به این رابطۀ دوستانه نگاه میکردند. در سال ۱۹۲۵ دکتر شابرو اوئنو در سر کلاس درس بر اثر سکتۀ قلبی از دنیا میرود، آن روز هاچیکو که ۱۸ ماه داشت تا شب روبروی در ایستگاه به انتظار صاحبش می نشیند و خانوادۀ پروفسور به دنبالش آمده و به خانه میبرندش اما روز بعد نیز مثل گذشته هاچیکو به ایستگاه رفته و منتظر بازگشت صاحبش می ماند و هربار که خانوادۀ پروفسور جلوی رفتنش را می گرفتند هاچیکو فرار میکرد و به هر طریقی بود خود را رأس ساعت ۴ به ایستگاه میرساند. این رفتار هاچیکو خبرنگاران و افراد زیادی را به ایستگاه شیبوئی می کشاند، و در روزنامه ها اخبار زیادی دربارۀ او نوشته می شد و همه میخواستند از نزدیک با این سگ باوفا آشنا شوند. هاچیکو خانوادۀ پروفسور را ترک کرد و شبها در زیر قطار فرسوده‌ای میخوابید، فروشندگان و مسافران برایش غذا می آوردند و او ۹ سال هر بعد از ظهر روبروی در ایستگاه منتظر بازگشت صاحب عزیزش میماند و در هیچ شرایطی از این انتظار دلسرد نشد و تا زمان مرگش در مارس ۱۹۳۴ در سن ۱۱ سال و ۴ ماهگی منتظر صاحب مورد علاقه‌اش باقی‌ماندوفاداری هاچیکو در سراسر ژاپن پیچید و در سال ۱۹۳۵ تندیس یادبودی روبروی در ایستگاه قطار شیبوئی از او ساخته شد.تا امروز تندیس برنزی هاچیکو همچنان در ایستگاه شیبوئی منتظر بازگشت پروفسور است.در زمان جنگ جهانی دوم تندیس تخریب شد و در سال ۱۹۴۷ دوباره تندیس جدیدی از هاچیکو در وعدگاه همیشگی اش بنا شد، اگرچه این بنا حالت ایستاده داشت و به زیبایی تندیس اول نبود، اما یادبودی بود از وفاداری و عشق زیبای هاچیکو برای مردم ژاپن؛ در سال ۱۹۶۴ تندیس دیگری از هاچیکو همراه با خانواده ای که هرگز، انتظار و عشق اجازۀ داشتنش را به او نداده بود در اوداته روبروی زادگاهش بنا شد.

تاریخ : شنبه 4 اردیبهشت 1395 ساعت: 04:33 ب.ظ
آرتور اش قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش رستادند.
یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:...
در سر تا سر دنیابیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزندو شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنندپنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.و دو نفر به مسابقات نهایی.وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟"و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :"چرا من؟"

تاریخ : شنبه 4 اردیبهشت 1395 ساعت: 04:33 ب.ظ
گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!
پرسیدند : چه می کنی ؟
پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و...
آن را روی آتش می ریزم !
گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد!
گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟
پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد!

تاریخ : شنبه 4 اردیبهشت 1395 ساعت: 04:33 ب.ظ
در یک باشگاه بدن سازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد.پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد.این مسئله برای ورزشکار جوان ودوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان .این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند.او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود.او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست.هر فردی خود را ارزیابی می کند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید «هستید». اما بیش از آنچه باور دارید «می توانید» انجام دهید
تاریخ : شنبه 4 اردیبهشت 1395 ساعت: 04:33 ب.ظ
من عاشق سفرم، سفر و جاهای جدید بهم آرامش میده. یه روز داشتم فیلم Eat Pray Love رو می دیدم . توی این فیلم شخصیت داستان به سه کشور ایتالیا، هند و اندونزی سفر می کنه. وقتی فیلم به قسمتی رسید که جولیا رابرتز توی جزیره ی بالی ساکن شده، دقیقا گفتم :من یه روز همین جایی که تو نشستی می شینم. اون موقع نه پولی برای سفر داشتم نه برنامه ای، اما مدام خودم رو اونجا تصور می کردم.دو ماه بعد به طرز شگفت انگیزی در یک مسابقه برنده شدم و به اندونزی دعوت شدم. در اولین فرصت بلیط بالی گرفتم اما حتی توی ذهنم نبود که برم همون خونه محل فیلمبرداری اون فیلم رو ببینم. باز هم قانون جذب منو با دوستی هندی آشنا کرد و اون ازم پرسید. راستی دلت می خواد خونه ای که این فیلم توش فیلمبرداری شده رو ببینی؟ و این بود که دو ماه بعد من روی همون سکویی نشستم که جولیا رابرتز توی فیلم نشسته بود!
تاریخ : شنبه 4 اردیبهشت 1395 ساعت: 04:33 ب.ظ
صنعت خودروسازی جهان بدون شرکت بنز احتمالا راه دیگری را می‏پیمود و در وضعیت فعلی قرار نداشت و بنیانگذار شرکت بنز نیز احتمالا اگر مادر دیگری داشت، راه دیگری را پیموده بود.
کارل فردریش بنز در سال 1844 به دنیا آمد. خانواده وی در آن زمان وضع مالی مناسبی نداشتند و به همین خاطر انتظار می‏رفت که فردریش نیز آینده چندان درخشانی در پیش نداشته باشد. به خصوص اینکه تنها زمانی که کارل 2 سال داشت پدرش در یک حادثه در خطوط راه آهن کشته می‏شود و مادرش به تنهایی سرپرستی وی را بر عهده می‏گیرد. اما مادر کارل اصرار داشت که وی در بهترین وضعیت تحصیل کند. او به رغم مشکلات مالی، فردریش را به مدرسه ای خوب فرستاد و همواره به او تاکید می‏کرد که باید تلاش کند تا تحصیلات خود را به بهترین نحو ممکن پیش ببرد.
البته فردریش نیز به گفته مادر خود عمل کرد به طوری که عملکرد تحصیلی درخشان او مورد توجه مسوولان مدرسه قرار گرفت. او در 15 سالگی در امتحان ورودی رشته مکانیک دانشگاه کارلسروهه قبول شد و در سال 1864 در 19 سالگی تحصیل خود در دانشگاه را به اتمام رساند. علاقه او به مکانیک نیز به پدرش مربوط می‏شد چرا که پدر کارل در راه آهن کار می‏کرد و به همین خاطر نیز کارل اگرچه خاطره چندانی از پدرش به یاد نداشت اما به رشته مکانیک علاقه مند شد. در دوران دانشجویی، زمانی که بنز با دوچرخه تردد می‏ کرد، در مورد خودرویی که بدون اسب قادر به حرکت باشد می‏اندیشید.او پس از دوران تحصیل، برای سال ها در شرکت های مختلف از پل سازی گرفته تا شرکت تولید آهن فعالیت می‏کرد. اما ذهن او همواره به دنبال ایده هایی بود که در مورد اختراع خودرو داشت. او در نهایت توانست موتوری گازوئیلی را برای خودرو طراحی کند. او در سال 1879 اختراع موتور گازوئیلی را ثبت کرد و 7 سال بعد یعنی در سال 1886 نخستین خودروی تولیدی خود را به ثبت رساند.از زمان اختراع موتور گازوئیلی تا اختراع خودرو، بنز راه سختی را طی کرد و با مشکلات بسیاری مواجه شد اما بالاخره توانست بر آن ها غلبه کند و تا زمان مرگش یعنی سال 1929، به ثروت و شهرت هنگفتی دست یابد.البته مادر کارل فدریش بنز، تنها زن تاثیرگذار در زندگی او به حساب نمی‏آید، بلکه برتا رینگر که زمانی نامزد کارل محسوب می‏شد و بعدها با او ازدواج کرد نیز در دوره ای بحرانی از زندگی کارل فدریش به کمک وی آمد و با فروش جهیزیه اش، مشکلات مالی کارل بنز را حل و فصل کرد. در واقع شاید همانقدر که بنز سواران امروز خود را مدیون کارل فردریش بنز می‏دانند، باید قدردان زنانی که در زندگی او حضور داشتند یعنی مادر و همسرش نیز باشند.

تاریخ : شنبه 4 اردیبهشت 1395 ساعت: 04:30 ب.ظ
شغل مردی تمیز کردن ساحل بود. او هر روز مقدار زیادی از صدف‌های شکسته و بدبو را از کنار دریا جمع‌آوری می‌کرد. و مدام به صدف‌ها لعنت می‌فرستاد چون کارش را خیلی زیاد می‌کردند. او باید هر روز آنها را روی هم انباشته می‌کرد و همیشه این کار را با بداخلاقی انجام می‌داد.روزی، یکی از دوستانش به او پیشنهاد کرد که خودش را از شر این کوه بزرگی که با صدف‌های بدبو درست کرده بود،‌ خلاص کند. او با قدرشناسی و اشتیاق فراوان این پیشنهاد را پذیرفت.یک سال بعد، آن دو مرد، در جایی یکدیگر را دیدند. آن دوست قدیمی از او دعوت کرد تا به دیدن قصرش برود. وقتی به آنجا رسیدند مرد نظافتچی نمی‌توانست آن همه ثروت را باور کند و از او پرسید چطور توانسته چنین ثروتی را بدست بیاورد.مرد ثروتمند پاسخ داد: "من هدیه‌ای را پذیرفتم که خداوند هر روز به تو می‌داد و تو قبول نمی‌کردی! در تمام صدف‌های نفرت‌انگیز تو، مرواریدی نهفته بود"اکثر مواقع هدایا و موهبت‌های الهی در بطن خستگی‌ها و رنج‌ها نهفته‌اند، این ما هستیم که موهبت‌هایی را که خدا عاشقانه در اختیار ما قرار می‌دهد، ندانسته رد می‌کنیم!
تاریخ : شنبه 4 اردیبهشت 1395 ساعت: 04:26 ب.ظ
بخش پونتیاک شرکت خودروسازی جنرال موتورز شکایتی را از یک مشتری با این مضمون دریافت کرد:» این دومین باری است که برایتان می نویسم و برای این که بار قبل پاسخی نداده اید، گلایه ای ندارم، چرا که موضوع از نظر من نیز احمقانه است!به هر حال، موضوع این است که طبق یک رسم قدیمی، خانواده ما عادت دارد هر شب پس از شام به عنوان دسر، بستنی بخورد. سالهاست که ما پس از شام رأی گیری می کنیم و براساس اکثریت آرا نوع بستنی، انتخاب و خریداری می شود. این را هم باید بگویم که من به تازگی یک خودروی شورولت پونتیاک جدید خریده ام و با خرید این خودرو، رفت و آمدم به فروشگاه برای تهیه بستنی دچار مشکل شده است.لطفاً دقت بفرمایید! هر دفعه که برای خرید بستنی وانیلی...به مغازه می روم و به خودرو باز می گردم، ماشین روشن نمی شود. اما هر بستنی دیگری که بخرم، چنین مشکلی نخواهم داشت. خواهش می کنم درک کنید که این مسأله برای من بسیار جدی و دردسر آفرین است و من هرگز قصد شوخی با شما را ندارم. می خواهم بپرسم چطور می شود پونتیاک من وقتی بستنی وانیلی می خرم، روشن نمی شود، اما هر بستنی دیگری می خرم، راحت استارت می خورد؟مدیر شرکت به نامه عجیب دریافتی با شک و تردید برخورد کرد، اما از روی وظیفه و تعهد، یک مهندس را مأمور بررسی مسأله کرد. مهندس خبره شرکت، شب هنگام پس از شام با مشتری قرار گذاشت، آن دو به اتفاق به بستنی فروشی رفتند، آن شب نوبت بستنی وانیلی بود. پس از خرید بستنی، همانطور که در نامه شرح داده شد، ماشین روشن نشد! مهندس جوان و کنجکاو،۳ شب پیاپی دیگر نیز با صاحب خودرو به فروشگاه رفت. شبی نوبت بستنی شکلاتی بود، ماشین روشن شد. شب بعد بستنی توت فرنگی، و خودرو براحتی استارت خورد. اما شب سوم دوباره نوبت بستنی وانیلی شد، باز ماشین روشن نشد!نماینده شرکت به جای این که به فکر یافتن دلیل حساسیت داشتن خودرو به بستنی وانیلی باشد، تلاش کرد با موضوع منطقی و متفکرانه برخورد کند. او مشاهدات فنی خود را از لحظه ترک منزل مشتری تا خریدن بستنی و بازگشت به ماشین و استارت زدن برای انواع بستنی ثبت کرد. این مشاهده و ثبت اتفاق ها و مدت زمان آنها، نکته جالبی را به او نشان داد: بستنی وانیلی پرطرفدار و پر فروش است و نزدیک در مغازه در قفسه ها چیده می شود، اما دیگر بستنی ها داخل مغازه و دورتر از در قرار می گیرند، پس مدت زمان خروج از خودرو تا خرید بستنی و برگشتن و استارت زدن برای بستنی وانیلی کمتر از دیگر بستنی هاست. این مدت زمان مهندس را به تحلیل علمی موضوع راهنمایی کرد و او دریافت پدیده ای به نام قفل بخار(Lock Vapor) باعث بروز این مشکل می شود. روشن شدن خیلی زود خودرو پس از خاموش شدن، به دلیل تراکم بخار در موتور و پیستون ها مسأله اصلی شرکت پونتیاک و مشتری بود.
تاریخ : شنبه 4 اردیبهشت 1395 ساعت: 04:25 ب.ظ
مرد فقیری به شهری وارد شد، هنوز خورشید طلوع نکرده بود و دروازه شهر باز نشده بود. پشت در نشست و منتظر شد، ساعتی بعد در را باز کردند، تا خواست وارد شهر شود، جمعی او را گرفتند و دست بسته به کاخ پادشاهی بردند، هر چه التماس کرد که مگر من چه کار کردم، جوابی نشنید اما در کاخ دید که او را بر تخت سلطنت نشاندند و همه به تعظیم و اکرام او بر خاستند و پوزش طلبیدند. چون علت ماجرا را پرسید! گفتند: «هر سال در چنین روزی، ما پادشاه خویش را این گونه انتخاب می کنیم.»پادشاه کنونی و مرد فقیر روزگار قبل روزی با خود اندیشید که داستان پادشاهان پیش را باید جست که چه شدند و کجا رفتند؟طرح رفاقت با مردی ریخت و آن مرد در عالم محبت به او گفت که: « در روزهای آخر سال، پادشاه را با کشتی به جزیره ای دور دست می برند که نه در آن جا آبادانی است و نه ساکنی دارد و آن جا رهایش می کنند. بعد همگی بر می گردند و شاهی دیگر را انتخاب می کنند.» محل جزیره را جویا شد و از فردای آن روز داستان زندگی اش دگرگون شد.به کمک آن مرد، به صورت پنهانی غلامان و کنیزانی خرید و پول و وسیله در اختیارشان نهاد تا به جزیره روند و آن جا را آباد کنند. سراها و باغ ها ساخت. هرچه مردم نگریستند دیدند که بر خلاف شاهان پیشین او را به دنیا و تاج و تخت کاری نیست. چون سال تمام شد روزی وزیران به او گفتند: «امروز رسمی است که باید برای صید به دریا برویم.» مرد داستان را فهمید، آماده شد و با شوق به کشتی نشست، اورا به دریا بردند و در آن جزیره رها کردند و بازگشتند، غلامان در آن جزیره او را یافتند و با عزت به سلطنتی دیگر بردند!
تاریخ : شنبه 4 اردیبهشت 1395 ساعت: 04:25 ب.ظ
انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟
راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و ...او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت.به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد!

تاریخ : شنبه 4 اردیبهشت 1395 ساعت: 04:25 ب.ظ
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic