داستان کده ، داستان طنز جالب و... - مطالب خرداد 1396

داستان کده ، داستان طنز جالب و... - مطالب خرداد 1396

آمدست، در سراینده های شعر پارسی و افسانه دیرین ایران زمین؛ روزی، روزگاری جمیع پرندگان جلسه ای تشکیل دادند تا پادشاهی نیک سرشت برای خود انتخاب کنند. رییس جلسه هدهد دانا بود. هدهد گفت: دوستان! پادشاه قبلا انتخاب شده است؛ نامند سیمرغ او را! و ماوایش در کوه قاف باشد، باید برای ملاقات ایشان از هفت وادی گذر کرد. و بر شمرد آنها را یک به یک. چون شنیدند، مقصود آن شد و تصمیم بر آن. قصد کردند و داستان سفر ایشان اینچنین آغاز شد.

ابتدا وارد دره تحقیق شدند؛ ضمن اینکه داوطلب هدف مورد بحث بودند سعی کردند راه صحیح را پیدا کنند تا با استقامت راه را ادامه دهند. بسیاری از پرندگان به خاطر سختی راه و رنج محنت از ادامه سفر خودداری کردند. اما بقیه با سیر و سلوک وارد دره دوم شدند. آن وادی عشق نام داشت و چون مجبور بودند که برای خود و معشوق متحمل مصیبت جفا و فداکاری شوند و چون در این راه، عشق از عقل پیروی نمیکند، عده دیگری نیز از گروه خارج شدند؛ ولی عاشقان حقیقت به مرحله سوم یعنی کسب دانش وارد شدند و از موهبت الهی و الهام، مستفیض شدند.

پرندگانی که موفق شدند به مرحله چهارم وارد شدند؛ یعنی بی اعتنایی به وابستگی های دنیوی. نه تنها نعمت های الهی سبب آلودگی و ناسپاسی انان نشد بلکه از مصائب و خسارت مالی نیز متاثر نشدند، بدین ترتیب در این حالت وارد مرحله پنجم یعنی وحدت شدند و اختلافات ظاهری و مادی مانند کیفیت و کمیت و رنگ و خیلی از بسیار، مورد نظر آنها نبود.

سپس بعضی از پرندگان که هنوز سیراب نشده بودند با سعی و تلاش به مرحله ششم رسیدند، یعنی وادی حیرت! حیران ماندند! در آنجا بحثی راجب به من و تو نبود! ما بود و ما! و تنها تو بودی و تو! بطوریکه حتی فراموش کردند که چه کسی هستند! و عاشق چه می باشند؟! حتی دین و مسلک خود را هم فراموش نمودند! فقط به معشوق خود دلبستگی داشتند. درباره مسائلی که در رسیدن به محبوب تاثیر نداشت، کور و کر و لال شدند. و از لحاظ معنوی مجذوب معشوق و همه یک واحد شدند.

بنابراین از میان صدها و صدها و صدها هزار مرغ فقط سی تای انها موفق شدند که از خود فانی و با پیوستن به محبوب باقی و به زندگی جاوید رسند! اما آنها پس از جستجوی سیمرغ؛ متوجه شدند معشوقی که  قبل از مسافرت به قله قاف تصور میکردند، جز خود آنها کسی نبوده است؛ در حقیقت آن مرغان یکی شدند؛ سیمرغ! و گفت هدهد: اگر خود را در او فانی کنید در او باقی خواهید ماند، چنانچه سایه در نور خورشید ناپدید گردد. و چون خود را یافتید، معمای وجود من و تو حل خواهد شد.

تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 11:40 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،
روزها آروم آروم به اواخر بهمن ماه نزدیک میشد و دست های سرد رضا کوچولو از شدت سرما حتی توان موندن تو جیب های کاپشنش رو نداشت، پدر رضا وقتی اون تنها پنج سال داشت بر اثر تصادف جانش رو از دست داده بود و مادر رضا "نجمه" خانوم که از زنان مذهبی و بانی مجالس اهل بیت محل بود با دو فرزند خود رضای نه ساله و سارا پنج ساله زندگی رو میگذروند.

مشکلات زندگی باعث نشده بود نجمه خانوم چیزی برای بچه هاش کم بگذاره و هر طوری که میشد تونسته بود با کارکردن در دو شیفت  مخارج تحصیل و معیشت بچه ها رو فراهم کنه، رضا  بزرگ تر از سن خودش بود و نمیتونست با کار کردن مادر کنار بیاد  با این وجود مادر هم به رضا اجازه کار نمیداد و اصرار بر تحصیل اون داشت.

بعد از ظهر ها که مدرسه تعطیل میشد رضا بهمراه همکلاسیش سعید که تو وضع اقتصادی مشابهی بود یک راست میرفتن دست فروشی لواشک هایی که مادرسعید درست میکرد. چیز زیادی از این دست فروشی نصیبش نمیشد اما حداقل کمکی بود که از دستش برمیومد.

تو یکی از روزهای سرد زمستان که برف اروم اروم درحال ریزش بود و همه مردم شهر بنحوی تو تکاپوی یافتن جایی برای خیس نشدن , رضا مشغول فروش لواشک به ماشین های مدل بالای پشت چراغ  بود, یکی از مسافرهایی که با عجله  سوار تاکسی میشد کیفش افتاد و ماشین هم با سرعت حرکت کرد.

رضا کیف رو برداشت و در حالیکه لواشک ها از دستش افتادن دوان دوان به سمت ماشین رفت اما هر چه داد زد فایده ای نداشت چون چراغ سبز شده بود و بدتر از همه صدای پسرک کوچولو تو این شهر درندشت و پرهیاهو به کسی نمیرسید.

همراه سعید به سمت خونه رفتن و تو راه نیمدونستن با این کیف چه باید بکنند وقتی کیف رو باز کردن خیلی بیشتر از اونی که رضا و خونوادش برای یکسال نیاز داشتند پول بود. پیش خودش فکر کرد اگه این پول رو ببرم خونه مادرم میگه از کجا آوردی و من هم جوابی ندارم و ازم قبول نمیکنه، اگرم راستشو بگم میگه باید پس بدی! ولی مگه چی میشه این پول که از طرف خدا رسیده مشکلات ما رو برطرف بکنه....

وقتی رسید خونه مجلس روضه بر پا شده بود، مادرش رو دید که ناراحت به نظر میومد اما هر چه قدر رضا اصرار کرد مادر سخنی از ناراحتیش به لب نیاورد. رضا هم خسته و پر اضطراب یک راست رفت به اتاق گوشه حیاط که از سقفش مطابق انتظار آب میچکید و میدونست باید صدای چکه های آب رو وقت خواب تحمل بکنه، از فرط خستگی چشمهاش رو هم میافتادن و نمیتونست روی پاهاش بایسته اما فکر کیف پول راحتش نمیگذاشت. زانوشو بغل کرد و به روزنه ای که از گوشه ی سقف مستحلک اتاق چشمک میزد خیره شد و به یک باره خوابش برد.

تو خواب پدرش رو دید که اومده پیشش و رضا رو در آغوش گرفته تو حالت خواب اشک از چشم های رضا سرازیر شده بود و به باباش میگفت :چرا رفتی؟ بابا من و مامان و سارا خیلی تنها شدیم خیلی سخته بدون تو بابا....

پدر رضا دستی رو صورت پر از اشک رضا کشید و گفت : خدا همیشه با ما هست و حواسش بهمونه حالا هر چقدر هم که سخت باشه خدا کمکمون میکنه و همه چیز رو درست میکنه...

از خواب پرید , خواب و بیدار بود که صدای دلنشین ختم دست جمعی قرآن فضای خونه و محلشون رو فراگرفته بود .

به یکباره آیه ای تلاوت شد و به جانش نشست " أَلا إِنَّ أَوْلِیَاء اللّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ" (به هوش باشید كه دوستان خدا نه بیمى خواهند داشت و نه آنان اندوهگین خواهند شد.)

نمیدونست چیکار باید بکنه , چطور اون کیف رو به صاحبش برگردونه،حرف هایی که پدر رضا تو خواب و رویا بهش گفته بود باعث شده بود رضا تصمیم بگیره کیف رو به صاحب اصلیش برگردونه.

فردای اون روز وقتی بعد از مدرسه رفت سر دنبال فروش روزانش خیلی امیدوار بود و تودلش دعا دعا میکرد که صاحب کیف و دوباره ببینه. حوالی عصر سعید بهش گفت که مرد رو تو چهار راه پایینی دیده که دنبال کیف میگشته ،گویا مسیری که پیاده می اومده تا لحظه سوار تاکسی رو گشته بوده.  دوان دوان به سمت چهار راه حرکت کرد از خوش شانسی مرد رو از دور دست دید که در حال پرس و جو از مغازه دارهاست .پیش مرد رسید سلام کرد و ازش در مورد مشخصات کیف پرسید و بعد از اطمینان همراه سعید به خونه رفتن و کیف را برایش آوردند.

وقتی مرد میخواست ازش بابت کیف تشکر بکنه هدیه مرد رو قبول نکرد و در جواب گفت :بابای من بهم یاد داده برای خدا خوبی بکنم پس از شما انتظار ندارم ،همین رو گفت و رفت سراغ دست فروشی همیشگی.

وقتی عصر به خونه برگشت حال خوبی داشت ،وارد خونه که شد مادر رو دید که داشت حیاط رو میشست و سارا هم با عروسکهاش بازی میکرد.مادر خیلی خوشحال به نظر میومد رضا از مادرش درباره حال دیروز و امروزش پرسید که نجمه خانوم در جواب گفت:

چند ماه قبل مردی به در خونه ما اومد و گفت من از دوستان قدیمی همسر شما هستم و از اون دوران به همسر شما بدهکارم . میگفت مدت زیادی به دنبال ما گشته و تونسته آدرسمون رو به سختی پیدا بکنه، دیروز که قرار بود قرضش به پدرت رو بیاره گفت که این پول رو گم کرده و فعلا نمیتونه پس بیاره اما امروز تمامش رو آورد و گفت پسربچه ای کمک کرد که این به دست شما برسه از اون تشکر کنید،رضا نمیدونست چیکار باید بکنه و از کی تشکر کنه.

نزدیک اذان مغرب بود وضو گرفت و به نماز ایستاد در قنوتش آیه ای رو به یاد آورد:
أَلا إِنَّ أَوْلِیَاء اللّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ

تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 11:28 ب.ظ
ساعت حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس می‌خواهی؟

کفشم واکس نیاز نداشت، اما از روی دلسوزی گفتم: «بله.»

به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت و کفش ها را درآورد. به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را با دقت باز کرد، بندهای کفش را درآورد تا کثیف نشود  و آرام آرام شروع کرد کفش را به واکس آغشتن. آنقدر دقت داشت که گویی روی بوم رنگ روغن می‌مالد. وقتی کفش‌ها را حسابی واکسی کرد، با برس مویی شروع کرد به پرداخت کردن واکس. کفش‌ها برق افتاد. در آخر هم با یک پارچه، حسابی کفش را صیقلی کرد.

گفت: «مطمئن باش که نه جورابت و نه شلوارت واکسی نمی‌شود.»

در مدتی که کار می‌کرد با خودم فکر می‌کردم که این بچه با این سن، در این ساعت صبح چقدر تلاش می‌کند! کارش که تمام شد، کفش‌ها را بند کرد و جلوی پای من گذاشت. کفش‌ها را پوشیدم و بندها را بستم. او هم وسایلش را جمع کرد و مؤدب ایستاد. گفتم: «چقدر تقدیم کنم؟»

گفت: «امروز تو اولین مشتری من هستی، هر چه بدهی، خدا برکت.»

گفتم: «بگو چقدر؟»

گفت: «تا حالا هیچ وقت به مشتری اول قیمت نگفتم.»

گفتم: «هر چه بدهم قبول است؟»

گفت: «یا علی.»
با خودم فکر کردم که او را امتحان کنم. از جیبم یک پانصد تومانی درآوردم و به او دادم. شک نداشتم که با دیدن پانصد تومانی اعتراض خواهد کرد و من با این حرکت هوشمندانه به او درسی خواهم داد که دیگر نگوید هر چه دادی قبول. در کمال تعجب پول را گرفت و به پیشانی‌اش زد و توی جیبش گذاشت، تشکر کرد و کیفش را برداشت که برود. سریع اسکناسی ده هزار تومانی از جیب درآوردم که به او بدهم. گردن افراشته‌اش را به سمت بالا برگرداند و نگاهی به من انداخت و گفت: «من گفتم هر چه دادی قبول.»

گفتم: «بله می‌دانم، می‌خواستم امتحانت کنم!»

نگاهی بزرگوارانه به من انداخت، زیر سنگینی نگاه نافذش له شدم.

گفت: «تو؟ تو می‌خواهی مرا امتحان کنی؟»

واژه «تو» را چنان محکم بکار برد که از درون خرد شدم. رویش را برگرداند و رفت. هر چه اصرار کردم قبول نکرد که بیشتر بگیرد. بالاخره با وساطت دوستانم و با تقاضای آنان قبول کرد اما با اکراه. وقتی که می‌رفت از پشت سر شبیه مردی بود با قامتی افراشته، دستانی ورزیده، شانه‌هایی فراخ، گام‌هایی استوار و اراده‌ای مستحکم. مردی که معنای سخاوت و بزرگواری را در عمل به من می‌آموخت. جلوی دوستانم خجالت کشیده بودم، جلوی آن مرد کوچک، جلوی خودم، جلوی خدا.

تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 11:27 ب.ظ
پادشاهی چند پسر داشت، ولی یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود، و دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند. شاه به او با نظر نفرت و خوارکننده می نگریست، و با چنان نگاهش، او را تحقیر می کرد.

آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر تحقیرآمیز به او می نگرد، به پدر رو کرد و گفت:

ای پدر! کوتاه خردمند بهتر از نادان قد بلند است، چنان نیست که هرکس قامت بلندتر داشته باشد، ارزش او بیشتر است، چنانکه گوسفند پاکیزه است، ولی فیل مردار بو گرفته می باشد:

     آن شنیدی که لاغری دانا                           گفت بار به ابلهی فربه
    اسب تازی وگر ضعیف بود                          همچنان از طویله خر به

شاه از سخن پسرش خندید و بزرگان دولت، سخن او را پسندیدند، ولی برادران او، رنجیده خاطر شدند.

         تا مرد سخن نگفته باشد                          عیب و هنرش نهفته باشد
        هر پیسه گمان مبر نهالی                        شاید که پلنگ خفته باشد
 
اتفاقا در آن ایام سپاهی از دشمن برای جنگ با سپاه شاه فرا رسید. نخستین کسی که از سپاه شاه، قهرمانانه به قلب لشگر دشمن زد، همین پسر کوتاه قد و بدقیافه بود، که با شجاعتی عالی، چند نفر از سران دشمن را بر خاک هلاکت افکند، و سپس نزد پدر آمد و پس از احترام نزد پدر ایستاد و گفت:

 ای که شخص منت حقیر نمود     تا درشتی هنر نپنداری
اسب لاغر میان، به کار آید        روز میدان نه گاو پرواری

افراد سپاه دشمن بسیار، ول افراد سپاه پادشاه، اندک بودند. هنگام شدت درگیری، گروهی از سپاه پادشاه پا به فرار گذاشتند، همان پسر قد کوتاه خطاب ته آنان نعره زد که: (آهای مردان! بکوشید و یا جامه زنان بپوشید.)

همین نعره از دل برخاسته او، سواران را قوت بخشید، دل به دریا زدند و همه با هم بر دشمن حمله کردند و دشمن بر اثر حمله قهرمانانه آنها شکست خورد.

شاه سر و چشمان همان پسر زا بوسید و او را از نزدیکان خود نمود و هر روز با نظر بلند و با احترام خاص به او می نگریست و سرانجام او را ولیعهد خود نمود.

برادران نسبت به او حسد ورزیدند، و زهر در غذایش ریختند تا به بخورانند و او را بکشند. خواهر آنها از پشت دریچه، زهر ریختن آنها را دید، دریچه را محکم بر هم زد، پسر قد کوتاه با هوشیاری مخصوصی که داشت جریان را فهمید و بی درنگ دست از غذا کشید و گفت: (محال است که هنرمندان بمیرند و بی هنران زنده بمانند و جای آنها را بگیرند.)

کس نیابد به زیر سایه بوم               ور همای از جهان شود معدوم

پدر از ماجرا باخبر شد، پسرانش را تنبیه کرد و هر کدام از آنها را به یکی از گوشه های کشورش فرستاد، و بخشی از اموالش را به آنها داد و آنها را از مرکز دور نمود تا آتش فتنه خاموش گردید و نزاع و دشمنی از میان رفت. چنانچه گفته اند: (ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی(۳۹) نگنجند.)

       نیم نانی گر خورد مرد خدا                                بذل درویشان کند نیمی دگر
  ملک اقلمی بگیرد پادشاه                              همچنان در بند اقلیمی دگر

تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 11:26 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
برفها آب شده بودند و دیگر خبری از سرمای زمستان نبود. فصل یخبندان تمام شده بود و کم کم اهالی دهکده شیوانا می توانستند از خانه هایشان بیرون بیایند و در مزارع به کشت وزرع بپردازند. همه از گرمای خورشید بهاری حظ می کردند و از سبزی و طراوت گیاهان لذت می بردند ...

در آن روز، شیوانا همراه یکی از شاگردان از مزرعه عبور می کرد. پیرمردی را دید که نوه هایش را دور خود جمع کرده و برای آنها در مورد سرمای شدید زمستان و زندانی بودن در خانه و منتظر آفتاب نشستن صحبت می کند.
 
شیوانا لختی ایستاد و حرفهای پیرمرد را گوش کرد و سپس او را کنار کشید و گفت:"اکنون که بهار است و این بچه ها در حال لذت بردن از آفتاب ملایم و نسیم دلنواز بهار هستند، بهتر است روایت یخ و سرما را برای آنها نقل نکنی! خاطرات زمستان، خوب یا بد، مال زمستان است. آنها را به بهار نیاور! با این حرف تو بچه ها نه تنها بهار را دوست نخواهند داشت بلکه از زمستان هم بیشتر خواهند ترسید و در نتیجه زمستان سال بعد، قبل از آمدن یخبندان همه این بچه ها از وحشت تسلیم سرما خواهند شد.

به جای صحبت از بدبختی های ایام سرما، به این بچه ها یاد بده از این زیبایی و طراوتی که هم اکنون اطرافشان است لذت ببرند. بگذار خاطره بهار در خاطر آنها ماندگار شود و برایشان آنقدر شیرین و جذاب بماند که در سردترین زمستان های آینده، امید به بهاری دلنواز، آنها را تسلیم نکند. پیرمرد اعتراض کرد و گفت :"اما زمستان سختی بود"

شیوانا با لبخند گفت:"ولی اکنون بهار است. آن زمستان سخت حق ندارد بهار را از ما بگیرد. تو با کشیدن خاطرات زمستان به بهار، داری بهار را نیز قربانی می کنی! زمستان را در فصل خودش رها کن!

تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 11:07 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
پدری با دو فرزند کوچکش مشغول قدم زدن در پیاده رو بود.

پسر بزرگتر پرسید: پدر جان ما چرا اتومبیل نداریم؟

پدر گفت : من یک پدر زن ثروتمند پیر دارم، اگر او فوت کند، ثروتش به مادر زن من خواهد رسید، پس از آنکه مادر زنم هم مرد، ثروت او به ما رسیده و من خواهم توانست که یک ماشین برای خودمان بخرم.

 پسر کوچک ، پس از شنیدن حرف پدر گفت: پدر جان، من پهلوی شما خواهم نشست.

 پسر بزرگتر با ناراحتی جواب داد : تو  باید عقب بنشینی، جای من در جلو می باشد.

دو برادر ناگهان شروع به دعوا و کتک زدن همدیگر کردند.

پدر که خیلی عصبانی شده بود، گفت: بیایید پایین ،بچه های بی تربیت.

تقصیر من است که شما را سوار ماشین کرده ام.

تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 04:02 ب.ظ
مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.کشیش گفت:بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.

خوک به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی.

اما در مورد من چی؟...من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا... را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند. با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟می دانی جواب گاو چه بود؟جوابش این بود:شاید علتش این باشد که "هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم"

تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 03:17 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
تو خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفت
آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه, من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا, این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید.
قبول کردم و کلی هم نصیحتش کردم که مادرته بابا, اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه, پیر زن رو پیدا کردم, گفتم این امانتی مال شماس, گفت حامد پسرم تویی؟
گفتم نه مادر, دیدم دوباره گفت حامد تویی مادر؟
دلم نیومد این سری بگم نه , گفتم آره, پیرزنه داد زن میدونستم منو تنها نمی ذاری,
شروع کرد با ذوق به صدا کردن پرستار که دیدی پسر من نامهربون نیست؟
پرستاره تا اومد گفت شما پسرشون هستید؟
تا گفتم آره دستمو گرفت, گفت 4 ماه هزینه ی نگهداری مادرتون عقب افتاده , باید تسویه کنید
حالا از من هی غلط کردم واینکه من پسرش نیستم ولی دیگه باور نمی کردن
آخر چک و نوشتم دادم دستش, ولی ته دلم راضی بود که باز این پیر زن و خوشحال کردم , هر چند که پسرش خیلی … بود.
اومدم از پیرزنه خدافظی کنم تا منو دید گفت دستت درد نکنه , رفتی بیرون به پسرم حامد بگو پرداخت شد , بیا تو مادر!!!

تاریخ : سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 05:46 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،
مردی هنگام غروب به کلانترى می رود تا گم شدن همسرش را اطلاع بدهد…

مرد : زنم از صبح رفته خرید ولى هنوز برنگشته خونه !

پلیس : قدش چقدره ؟ 
مرد : تا حالا دقت نکردم !

پلیس : لاغره ؟ چاقه ؟

مرد : یک کم شاید لاغر یا چاق !؟

پلیس : رنگ چشمهاش ؟

مرد : دقیقاً نمی دونم !؟

پلیس : رنگ موهاش ؟

مرد : راستش موهاشو هى رنگ می کنه !!

پلیس : چى پوشیده بود ؟

مرد : پیراهن !؟ … یا مانتو !؟ … نمی دونم !!

پلیس : با ماشین رفته بود ؟

مرد : بله

پلیس : اسم ، رنگ و شماره ماشین ؟

مرد : یک مگان مشکى 1600 تیپ2 -4سیلندر با115 اسب بخار – حداکثر گشتاور خروجی:151نیوتن متر-5 دنده با سرعت 193 کیلومتر برساعت- مونتاژ داخلی-استاندارد آلایندگی: یورو3

(مرد ناگهان می زند زیر گریه!!!)

پلیس : گریه نکنید آقا! آروم باشید. ما ماشینتون رو براتون پیدا می کنیم !

تاریخ : سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 01:48 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
 چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد.اما بی پول بود.

بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدایی کند.

دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید.

بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و….پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.

میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم.

سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.

این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت.

فراری دهان خود را باز کرده گویی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.

آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد.

میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.

عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.

زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.

میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.

پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.

سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد.

با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود.

او به اطراف نگاه کرد گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.

دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.

او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.

موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت: آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.

میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد.

و در صفحه پشتش چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود: من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم. هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم. نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت، بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد.

تاریخ : دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 02:35 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد

این مرکز ، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد

اما اگر در طبقه ای دری را باز می کردند باید حتما آن مرد را انتخاب می کردند

و اگر به طبقه ی بالاتر می رفتند دیگر اجازه ی برگشت نداشتند

و هرکس فقط یک بار می توانست از این مرکز استفاده کند

روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند

در اولین طبقه، بر روی دری نوشته بود : این مردان ، شغل و بچه های دوست داشتنی دارند

دختری که تابلو را خوانده بود گفت:

خوب ، بهتر از کار داشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینیم بالاتری ها چگونه اند؟

پس به طبقه ی بالایی رفتند

در طبقه ی دوم نوشته بود:

این مردان ، شغلی با حقوق زیاد ، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند

دختر گفت : هوووومممم طبقه بالاتر چه جوریه ؟

طبقه ی سوم :

این مردان شغلی با حقوق زیاد ، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند

و در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند

دختر : وای چقدر وسوسه انگیر ولی بریم بالاتر

و دوباره رفتند

طبقه ی چهارم :

این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند دارای چهره ای زیبا هستند

همچنین در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند و اهداف عالی در زندگی دارند

آن دو واقعا به وجد آمده بودند

دختر : وای چقدر خوب پس چه چیزی ممکنه در طبقه ی آخر باشه؟

پس به طبقه ی پنجم رفتند

آنجا نوشته بود :

این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند!

از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی را برای شما آرزومندیم!

تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 06:10 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ،
از بالای پله‌ها افتادم زمین و تیغه وسط دماغم غر شد. ماجرا برمی‌گردد به ١٠- ١٢ سال پیش. حالا اگر دیدم‌تان سرم را می‌گیرم بالا خودت ببین. تیغه لغزیده سمت چپ و در واقع یکی از دو سوراخ را تنگ و دیگری را گشاد کرده است. پزشک هم تا دماغم را دید، گفت: «بخواب عمل کنم.» نمی‌خواهم همه پزشک‌ها را به یک چوب برانم ولی خداوکیلی خشک و خالی بخوابم تو عمل کن؟! به جان شما حداقل یک گوشی هم نگذاشت روی قفسه سینه‌ام یا چوب بستنی نکرد توی دهان و دماغم که بگویم براساس تحقیق به این نتیجه رسیده.
 
دستش را زد زیر چانه‌ام آورد بالا، همین‌طور چشمی سوراخ‌ها را چک کرد و گفت: «بخواب!» گفتم: «الان؟» و دیدم که اصلا به حرفم گوش نمی‌کند. روی برگه تندتند چیزهایی می‌نوشت و می‌گفت: «شب، شب بیا» آدرس بیمارستان مربوطه را می‌نوشت و شماره حساب را. بعد اما گفت: «نه، نه. شب دیره. یه ساعت دیگه بیا.» در واقع پروسه عمل آن‌قدر سریع داشت اتفاق می‌افتاد که مطمئن شدم زنش از خانه تماس گرفته، گردن‌بند النگویی چیزی سفارش داده و او هم هرطور شده می‌خواهد تا شب پول آن را از یک جایی درآورد؛ شده از دماغ من!
 
چون گفت: «نقد اگه داشتی بهتره!» روی برگه را خواندم که نوشته ٤‌میلیون تومان. گفتم: «ببخشید! ولی الان که نقد...» براق می‌شد توی صورتم. گفت: «با من یکی به دو نکن! یا برو بریز یا بیا بده!» که طبیعتا باعث نشد بدوم بریزم به حسابش. باعث شد از پله‌ها که می‌آیم پایین، برگه را ریزریز کنم بریزم دور. شب که به خانه رفتم، پدرم گفت: «٤ تومن بدم واسه دماغ تو؟» برایش توضیح دادم که خودم فهمیدم گران می‌گیرد و تازه دکتر خوبی هم نبود و همه‌‌اش می‌گفت: «بده!» با این حال پدرم دوباره گفت: «٤ تومن بدم واسه دماغ تو؟» بعد همان‌طور که عقب می‌کشید به پشتی تکیه بدهد، ادامه داد: «به هرحال چشم اگه بود، گوش اگه بود، دهن اگه بود، باز یه چیزی. ٤ تومن بدم واسه دماغ تو؟» احساس نوعی مباحثه درباره کله‌پزی یا طریقه پخت سیرابی را داشتم. گفتم: «پدرجان! گذشت رفت! من که پول ندادم!» پدرم نگاهم نمی‌کرد. در واقع همین که چنین فکری به کله‌ام خطور کرده بود، برای او مجازاتی درحکم عاق والدین داشت. خیره به تلویزیون گفت: «چشم می‌بینه، گوش می‌شنوه، دهن می‌جنبه. ٤ تومن بدم واسه دماغ تو؟» گفتم: ‌«پدر، آدم با دماغ نفس می‌کشه!» فورا گفت: «خب با دهن بکش!» گفتم: «بو چی؟ بو نکنم؟» هنوز نگاهم نمی‌کرد و چین به ابرو داشت. گفت: «چی رو بو کنی؟ زیر بغل منو یا لاستیکی اون بچه رو؟» خواهرزاده‌ام را نشان می‌داد که پوشکش باد کرده بود، آمده بود بالا.
 
گفتم: «دکتر گفت ممکنه باعث ایجاد مشکلات تنفسی...» نگذاشت به آخر حرفم برسم. گفت: «چی چی بشه؟ دکتر غلط کرد با تو! برو بهش بگو بابام خودش مشکلات تنفسه!» بعد برگشت و رو به من ادامه داد: «تو هیچ می‌دونستی من یه گوشم نمی‌شنوه. تازه یه چشمم هم تار می‌بینه. اصلا زبونم هم از بچگی کف داره. نگاه کن!‌ آآآآآآ!» دهانش را گشوده بود و آ می‌کرد. بعد آن را بست و گفت: «خب بیا نگاه کن دیگه! فکر می‌کنی دروغ می‌گم؟» رفتم جلوتر و شنیدم گفت: «جلوتر!» باز جلوتر رفتم. پدرم گفت: «جلوتر!» باز جلوتر رفتم. پدرم دوباره گفت: «جلوتر» و طوری شد که دیگر مثل عاشق و معشوق رخ به رخ بودیم. بعد ناگهان دیدم داد زد: «منو ببخش پسرم ولی اینو بگیر که اومد!» و با کله زد به دماغم! تا همین حالا که ٣٦سالم است، هنوز گاهی ازم عذرخواهی می‌کند، چون نه‌تنها تیغه دماغم برنگشت سر جایش بلکه زیر گونه‌ام هم شکست. البته عذرخواهی‌اش به خاطر این تصمیم نابخردانه نیست. همیشه می‌گوید: «خوب نشونه‌گیری نکردم. منو ببخش»!

تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 06:10 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
روزی مریدان نزد شیخ رفتند و از او پرسیدند:
یا شیخ! فیلترینگ بدتر است یا کم بودن پهنای باند؟
شیخ نگاه معنی‌ داری به آنها کرد و فرمود:
هیچکدام! چیزی در اینترنت هست که از هر دوی اینها بدتر و اعصاب خردکن تر است!
مریدان با حیرت به شیخ نگریستند و فرمودند:
یا شیخ! از فیلترینگ بدتر چیست؟
شیخ فرمود:
.
.
“مشاهده این لینک تنها برای اعضا سایت امکان پذیر است. برای ثبت‌ نام اینجا کلیک کنید”!
بعد از این سخن، مریدان نعره‌ها زدند
و لپ‌ تاپ‌ های خود را به زمین کوبیدندی
فغان کشان به رشته کوهای آلپ پناه بردندی!!‬

تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 06:10 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ،
روزی شیخ از بازار گذر کردی ، گوسفند مذبوحی را دید در قصابی آویزان و مردمان هیچ یک توان و یارای خرید نداشت. شیخ فرمود : عمر این گوسفند بعد از مرگ درازتر است از عمرش قبل مرگ.

و مریدان مدهوش گشتند و نعره ها زدند.

تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 06:02 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،
مریدی ترسان نزد شیخ برفت و عرض کردند شیخا مریدت را دریاب که کابوسی دیدم بس عجیب.
فرمود : خوابت بگوی ببینم.
عرض کرد : در خواب بدیدم 3 غول به من حمله کردندی ، هر یک ز دو تای دگر فربه تر ، از چنگ هرکدام که رهیدم به دام دوتای دگر فتادم.
شیخ فرمود : آن سه غول قبض آب و برق و گازت باشند که در خواب هم رهایت همی نکنند.
و مریدان بیهوش گشتندی.

تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 04:55 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ،
یکی از مریدان مشغول صرف غذا بودندی که شیخ از او پرسید: آیا غذا میخوری؟
مرید گفت بلی.
شیخ پرسید آیا گرسنه ای؟
مریدگفت بلی.
شیخ پرسید آیا پس از صرف غذا سیر خواهی شد؟
مرید گفت بلی.
شیخ شمشیر برکشید و مرید را به دو نیم کردندی. سپس فرمود  از ما نیست کسی که فرصت پ نه پ را از دست دهدندی…
مریدان جملگی کپ کردندی و هفت شبانه روز به همان منوال گذراندند.

تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 04:53 ب.ظ
برچسب ها : ، ،
با اصرار از شوهرش می‌خواهد که طلاقش دهد. شوهرش می گوید: «چرا؟ ما که زندگی‌ خوبی‌ داریم.»
از زن اصرار و از شوهر انکار. در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می‌پذیرد، به شرط و شروط ها. زن مشتاقانه انتظار می‌کشد شرح شروط را: «تمام ۱۳۶۴ سکه بهار آزادی مهریه‌ات را باید ببخشی.»
زن با کمال میل می‌پذیرد. در دفترخانه مرد رو به زن کرده و می‌گوید: «حال که جدا شدیم ولی تنها به یک سوالم جواب بده.»
زن می‌پذیرد. مرد می‌پرسد: «چه چیز باعث شد اصرار بر جدایی داشته باشی‌ و به خاطر آن حاضر شوی قید مهریه‌ات، که با آن دشواری حین بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن، را بزنی‌.؟»
زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد: «طاقت شنیدن داری؟»
مرد با آرامی گفت: «آری.»
زن با اعتماد به نفس گفت: «دو ماه پیش با مردی آشنا شدم که از هر لحاظ نسبت به تو سر بود. از اینجا یک راست میرم محضری که وعده دارم با او، تا زندگی‌ واقعی در ناز و نعمت را تجربه کنم.»
مرد بیچاره هاج و واج رفتن همسر سابقش را به تماشا نشست. زن از محضر طلاق بیرون آمد و تاکسی گرفت. وقتی‌ به مقصد رسید کیفش را گشود تا کرایه را بپردازد. نامه‌ای در کیفش بود. با تعجب بازش کرد. خط همسر سابقش بود. نوشته بود: «فکر می‌کردم احمق باشی‌ ولی‌ نه اینقدر.»
نامه را با پوزخند پاره کرد و به محضر ازدواجی که با همسر جدیدش وعده کرده بود رفت. منتظر بود که تلفنش زنگ زد. برق شادی در چشمانش قابل دیدن بود. شماره همسر جدیدش بود. تماس را پاسخ گفت: «سلام، کجایی؟ پس چرا دیر کردی؟»
پاسخ آنطرف خط، تمام عالم را بر سرش ویران کرد. صدا، صدای همسر سابقش بود که می‌گفت: «باور نکردی؟ گفتم فکر نمی‌کردم اینقدر احمق باشی‌. این روزها می‌توان با یک میلیون تومان مردی ثروتمند کرایه کرد تا مردان گرفتار، از شر زنان با مهریه‌های سنگینشان نجات یابند!»

تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 04:51 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
یکی‌ از شرکت‌های هواپیمایی برای بازاریابی و فروش بلیطهای پرواز‌های مختلفش، تسهیلات خاصی‌ را برای مدیرانی که همسرانشان را همراه خودشان به سفر‌های هوائی آن شرکت می‌بردند در نظر می‌گیرد و علاوه بر آن ۵۰% تخفیف روی بلیط آنان ارائه می‌کند. بعد از مدتی‌ که می‌بینند این طرح با استقبال خیلی‌ زیادی مواجه شده و اکثر مدیران همسرانشان را در پرواز‌ها همراه خودشان می‌برند، با فرستادن نامه‌ای به همسران این افراد، نظرشان رو در مورد سفر‌ها جویا می‌شوند و پاسخی که از تمام این زنها دریافت می‌کنند همین دو کلمه بود: «کدوم سفر؟!»
تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 04:50 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،
مردی برای اعتراف نزد کشیش رفت و گفت: «پدر مقدس، مرا ببخش. در زمان جنگ جهانی دوم من به یک یهودی پناه دادم.»
کشیش: «مسلماً تو گناه نکرده ای پسرم.»
مرد: «اما من ازش خواستم برای ماندن در انباری من هفته ای بیست شیلینگ بپردازد.»
کشیش: «خوب البته این یکی زیاد خوب نبوده. اما بالاخره تو جون اون آدم رو نجات دادی، بنابر این بخشیده می شوی.»
مرد: «اوه پدر این خیلی عالیه. خیالم راحت شد. حالا میتونم یه سئوال دیگه هم بپرسم؟»
کشیش: «چی می خوای بپرسی پسرم؟»
مرد: «به نظر شما باید بهش بگم که جنگ تموم شده؟»

تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 04:49 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ،
سربازی از کنار یک ستوان جوان گذشت و به او سلام نظامی نداد. ستوان او را صدا کرد و با حالتی عبوس به او گفت: «تو به من سلام ندادی. برای همین حالا باید فوراً دویست بار سلام بدی.»
در این لحظه ژنرال از راه رسید و دید سرباز بیچاره پشت سر هم در حال دادن سلام نظامی است. ژنرال با تعجب پرسید: «اینجا چه خبره؟»
ستوان توضیح داد: «این نادان به من سلام نداد و من هم به عنوان تنبیه به او دستور دادم دویست بار سلام دهد.»
ژنرال با لبخند جواب داد: «حق با توست. اما فراموش نکن آقا، با هر بار سلام سرباز، تو هم باید سلام بدی.»

تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 04:48 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
خسیسی غذای خانواده‌اش را نان خالی مقرر کرده بود تا اینکه زن و بچه‌اش به صدا در آمده و قاتق* طلبیدند.
وی مختصر پنیری خریده و در شیشه انداخت. شیشه را در صندوق گذاشت و قفلی بر صندوق زد و کلیدش را در جیب خودش گذاشت. در هر نوبت شیشه پنیر را از صندوق بیرون می‌آورد و دستور می‌داد عائله‌اش لقمه نان را پشت شیشه مالیده و بخورند.
یک روز که مرد خسیس به خانه نیامده بود، وقت غذا بچه‌ها قاتق خواستند و مادرشان گفت نان را پشت صندوق مالیده و بخورند. چون خسیس به خانه آمد و شنید خون به چهره دواند و نعره زد: «ای هوار، کارتان به جایی رسیده که حتی یک وعده نان خالی بی‌قاتق نمی‌توانید بخورید!»
*قاتق: خورشت یا مواد غذایی که همراه با نان یا پلو می‌خورند.

تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 04:47 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
آورده اند که کفن‌دزدی در بستر مرگ افتاده بود. پسر خویش را فراخواند. پسر به نزد پدر رفت گفت: «ای پدر امرت چیست؟»
پدر گفت: «پسرم من تمام عمر به کفن‌دزدی مشغول بودم و همواره نفرین خلقی به دنبالم بود. اکنون که در بستر مرگم و فرشته مرگ را نزدیک حس می‌کنم، بار این نفرین بیش از پیش بر دوشم سنگینی می‌کند. از تو می‌خواهم بعد از مرگم چنان کنی که خلایق مرا دعا کنند و از خدای یکتا مغفرت مرا خواهند.»
پسر گفت: «ای پدر چنان کنم که می‌خواهی و از این پس مرد و زن را به دعایت مشغول سازم.»
پدر همان دم جان به جان آفرین تسلیم کرد. از فردا پسر شغل پدر پیشه کرد با این تفاوت که کفن از مردگان خلایق می‌دزدید و چوبی در شکم آن مردگان فرو می‌نمود و از آن پس خلایق می‌گفتند: «صد رحمت به کفن دزد اولی که فقط می‌دزدید و چنین بر مردگان ما روا نمی‌داشت.»

تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 04:46 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
معلّمی وارد کلاس شد، تصمیم داشت از علم روانشناسی که آموخته بود استفاده کند. پس رو به کودکان خردسال کرده گفت:
"هر کس که تصوّر می‌کند احمق است، برخیزد بایستد."
کسی تکان نخورد و جوابی نداد.

بعد از لحظاتی، کودکی برخاست. معلّم با حیرت از او پرسید، "تو واقعاً تصوّر می‌کنی احمقی؟" کودک معصومانه گفت: "خیر آقا؛ ولی دوست نداشتم شما تنها کسی باشید که ایستاده است!

تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 04:45 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،
ر یک تحقیق روانشناسی بررسی کرده اند که نوع شامپو علاوه بر جنس موهای شما باید با روحیه و سبک زندگی شما هم سازگاری داشته باشد و از آنجایی که خرج زندگی با طنزنویسی در نمی آید، بنده شرکت«شامپو قرژک» را تاسیس کردم و با زحمت و مشقت فراوان توانستم چند مدل شامپو این بار نه بر اساس جنس موهای شما بلکه بر اساس روحیه و موقعیت و سبک زندگی و رفتار شما تولید کرده و به مرحله بهره برداری برسانم؛ شامپو فیش قرژک: مناسب برای کسانی که در ماه هفت میلیون تومان حقوق می گیرند و هفتاد میلیون تومان خودشان به خودشان پاداش می‌دهند.مناسب برای مدیرهای بالایی و میانی و مناسب برای قشر کارگر. شامپو چرت قرژک: مناسب برای نمایندگانی که با کلی تبلیغ و شعار و وعده به مجلس می روند تا در آنجا چرت بزنند. شامپو استخدام قرژک: مناسب برای افرادی که اقوام آنها دارای سمت های اجرایی هستند و می توانند بدون داشتن دانش و تجربه مرتبط استخدام شوند. شامپو دلواپس قرژک: برای کسانی که از دلواپسی رنج می برند و هر روز صبح که از خواب بلند می شوند به دنبال دلواپسی در مورد یک موضوع خاص هستند. شامپو اختلاس قرژک: مناسب برای افرادی که پول بیت المال را بالا کشیده و با بیت المال در حد«بیت الحال» رفتار می کنند.هم اکنون این شامپو به کشور کانادا ارسال می‌شود و می تواند به عنوان صادرات غیرنفتی هم محسوب شود. شامپو سنگ پای قرژک: این شامپو دوکاربری است، یعنی هم می تواند به عنوان شامپو و همزمان به جای سنگ پا هم استفاده شود.مناسب برای کسانی که هشت سال مملکت در دست آنها بود و با نفت بشکه ای ۱۲۰ دلار تورم را به چهل درصد رساندند. شامپو تکذیب قرژک: مناسب برای افرادی که ساعت یک بعد از ظهر اظهارنظر می کنند و ساعت دو بعد از ظهر حرف‌های خود را تکذیب می‌کنند.مثلا به مجری رادیو می گویند شما غلط کردید این سوال را پرسیدید و یک ربع بعد این مکالمه را از بیخ تکذیب می کنند. شامپو آمار قرژک: مناسب برای کسانی که دوست دارند نقاشی های خود را به عنوان آمار به مردم ارائه داده و شرایط کشور را یک طور دیگری به دیگران نشان دهند.
تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 04:44 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،
شوهر عمه من هم مثل همه شوهرعمه‌های دنیا وقتی به خانه‌شان می‌رویم، درباره وضعیت تحصیلی، شغلی، تاهل و بسیاری موارد دیگر سوال پیچ‌مان می‌کند. اما سوالاتش کاملا هدفمند است و هدف هم چیزی نیست جز تعیین واجدین شرایط عیدی گرفتن. پاسخ‌های ما تعیین می‌کند که در ترکیب نهایی عیدی حضور خواهیم داشت یا خیر.

سال‌های گذشته این‌گونه بود که هرکس بزرگ می‌شد، از لیست خط می‌خورد. معیار بزرگ شدن هم برای پسرها این بود که پشت لب‌شان سبز شده باشد و برای دخترها اینکه پشت لبشان دیگر سبز نباشد.

اما طی سال‌ها تغییراتی بر قوانینش اعمال کرد.

طبق آخرین ورژن از آیین نامه اعطای عیدی‌اش، تنها موارد زیر جزو مشمولین دریافت عیدی به حساب می‌آیند:

کلیه افراد زیر پانزده سال اعم از اناث و ذکور که پدرشان به شوهرعمه بدهی نداشته باشد.

افراد بالای پانزده سال مجردی که محصل هستند و از وای فای استفاده نمی‌كنند.

تبصره: آزاد و علمی کاربردی مورد قبول نیست.

افراد بالای پانزده سال مجردی که كارت‌ پایان خدمت همراه دارند (ویژه آقایان).

تبصره 1: كارت معافیت نیز تنها به دلیل ابتلا به بیماری‌های خاص مورد قبول است.

تبصره 2: صافی كف پا به هیچ وجه بیماری خاص محسوب نمی‌شود.

افراد بالای پانزده سال مجردی که مشغول به کار نیستند و در طول میهمانی هم دست به موز نزده‌اند.

تبصره 1: همان‌طور كه می‌دانید هرکس دو ساعت در هفته کار کند، شاغل است.

تبصره 2: انجام پروژه‌های دانشجویی، شغل محسوب می‌شود.

اگر شاغل یا بیكار بودن فرد، مورد اختلاف طرفین باشد، با ارائه حكم كارگزینی یا شهادت سه تن از بستگان درجه یك، مورد مرتفع خواهد شد.

افراد زیر را به هیچ عنوان نمیتوان جزو عیدی بگیران در نظر گرفت:

- اشخاصی كه فاقد اهلیت و تربیت خانوادگی هستند.

- اشخاصی كه به موجب حكم قطعی شوهرعمه، از عیدی محروم شده اند.

با توجه به اجرایی شدن آیین نامه از تاریخ 96/01/01، یقینا می‌دانم كه رنگ عیدی را نخواهم دید. برای تلافی این شكست، تصمیم گرفته‌ام با تمام قوا از آجیل پسته سوا كنم و بعد از پاسخ به هرسوال نیز به وسیله موز تجدید قوا كنم. تازه، فول آلبوم تتلو و سری كامل حریم سلطان را هم میگذارم برای دانلود!

تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 04:38 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،