داستان کده ، داستان طنز جالب و... - مطالب تیر 1396

داستان کده ، داستان طنز جالب و... - مطالب تیر 1396

در زمان‌های دور، روستایی بود که فقط یک چاه آب آشامیدنی داشت. یک روز سگی به داخل چاه افتاد و مرد. آب چاه دیگر غیر قابل استفاده بود. روستاییان نگران شدند و پیش مرد خردمندی رفتند تا چاره کار را به آنان بگوید. مرد خردمند به آنان گفت که صد سطل از چاه آب بردارند و دور بریزند تا آب تمیز جای آن را بگیرد.

روستاییان صد سطل آب برداشتند اما فرقی نکرد و آب کثیف و بدبو بود. دوباره پیش خردمند رفتند. او پیشنهاد کرد که صد سطل دیگر هم آب بردارند. روستاییان این کار را انجام دادند اما باز هم آب کثیف بود. روستاییان بنابر گفته مرد خردمند برای بار سوم هم صد سطل آب از چاه برداشتند اما مشکل حل نشد.

مرد خردمند گفت: «چطور ممکن است این همه آب از چاه برداشته شود اما آب هنوز آلوده باشد. آیا شما قبل از برداشتن این سیصد سطل آب، لاشه سگ را از چاه خارج کردید؟»

روستاییان گفتند: «نه، تو گفتی فقط آب برداریم نه لاشه سگ را!»

در حل مسائل و مشکلات، ابتدا علت اصلی و ریشه‌ای را کشف کرده و آن را از بین ببرید.

در تحلیل مسائل تصویر کلی از موضوع را ترسیم و تجسم کنید و رویکرد و تفکر سیستمی را دنبال کنید.

تاریخ : جمعه 23 تیر 1396 ساعت: 11:30 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،

گروهی دزد غارتگر بر سر کوهی، در کمینگاهی به سر می بردند و سر راه غافله ها را گرفته و به قتل و غارت می پرداختند و موجب ناامنی شده بودند. مردم از آنها ترس داشتند و نیروهای ارتش شاه نیز نمی توانستند بر آنها دست یابند، زیرا در پناهگاهی استوار در قله کوهی بلند کمین کرده بودند، و کسی را جرأت رفتن به آنجا نبود.

فرماندهان اندیشمند کشور، برای مشورت به گرد هم نشستند و درباره دستیابی بر آن دزدان گردنه به مشورت پرداختند و گفتند: هر چه زودتر باید از گروه دزدان جلوگیری گردد و گر نه آنها پایدارتر شده و دیگر نمی توان در مقابلشان مقاومت کرد.


درختی که اکنون گرفته است پای                      به نیروی مردی برآید ز جای
 و گر همچنان روزگاری هلی                              به گردونش از بیخ بر نگسلی
سر چشمه شاید گرفتن به بیل                       چو پر شد نشاید گذشتن به پیل


سرانجام چنین تصمیم گرفتند که یک نفر از نگهبانان با جاسوسی به جستجوی دزدان بپردازد و اخبار آنها را گزارش کند و هر گاه آنان از کمینگاه خود بیرون آمدند، همان گروهی از دلاورمردان جنگ دیده و جنگ آزموده را به سراغ آنها بفرستند... همین طرح اجرا شد، گروه دزدان شبانگاه از کمینگاه خود خارج شدند، جستجوگر، بیرون رفتن آنها را گزارش داد، دلاورمردان ورزیده بیدرنگ خود را تا نزدیک کمینگاه دزدان که شکافی در کنار قله کوه بود رساندند و در آنجا خود را مخفی نمودند و به انتظار دزدان آماده شدند، طولی نکشید که گروهی از دزدان به کمینگاه خود باز گشتند و آنچه را غارت کرده بودند بر زمین نهادند، لباس رو و اسلحه های خود را در آوردند و در کناری گذاشتند، به قدری خسته و کوفته شده بودند که خواب آنها را فرا گرفت، همین که مقداری از شب گذشت و هوا کاملا تاریک گردید:


قرص خورشید در سیاهی شد        یونس اندر دهان ماهی شد


دلاورمردان از کمین بر جهیدند و خود را به آن دزدان از همه جا بی خبر رسانده و دست یکایک آنها را بر شانه خود بستند و صبح همه آنها را دست بسته نزد شاه آوردند. شاه اشاره کرد که همه را اعدام کنید.

اتفاقا در میان آن دزدان، جوانی نورسیده و تازه به دوان رسیده وجود داشت، یکی از وزیران شاه، تخت شاه را بوسید و به وساطت پرداخت و گفت: (این پسر هنوز از باغ زندگی گلی نچیده و از بهار جوانی بهره ای نبرده، کرم و بزرگواری فرما و بر من منت بگذار و این جوان را آزاد کن.)

شاه از این پیشنهاد خشمگین شد و سخن آن وزیر را نپذیرفت و گفت:


پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است           تربیت نااهل را چون گردکان برگنبد است


بهتر این است که نسل این دزدان قطع و ریشه کن شود و همه آنها را نابود کردند، چرا که شعله آتش را فرو نشاندن ولی پاره آتش رخشنده را نگه داشتن و مار افعی را کشتن و بچه او را نگه داشتن از خرد به دور است و هرگز خردمندان چنین نمی کنند:


ابر اگر آب زندگی بارد                         هرگز از شاخ بید بر نخوری
با فرومایه روزگار مبر                             کز نی بوریا شکر نخوری 


وزیر، سخن شاه را خواه ناخواه پسندید و آفرین گفت و عرض کرد: رای شاه عین حقیقت است، چرا که همنشینی با آن دزدان، روح و روان این جوان را دگرگون کرده و همانند آنها نموده است. ولی، ولی امید آن را دارم که اگر او مدتی با نیکان همنشین گردد، تحت تأثیر تربیت ایشان قرار می گیرد و دارای خوی خردمندان شود، زیرا او هنوز نوجوان است و روح ظلم و تجاوز در نهاد او ریشه ندوانده است و در حدیث هم آمده:

کل مولود یولد علی الفطرة فابواه یهودانه او ینصرانه او یمجسانه.

هر فرزندی بر اساس فطرت پاک زاده می شود، ولی پدر و مادر او، او را یهودی یا نصرانی یا مجوسی می سازند.


پسر نوح با بدان بنشست                           خاندان نبوتش گم شد
سگ اصحاب کهف روزی چند                پی نیکان گرفت و مردم شد

 

گروهی از درباریان نیز سخن وزیر را تأکید کردند و در مورد آن جوان شفاعت نمودند. ناچار شاه آن جوان را آزاد کرد و گفت: (بخشیدم اگر چه مصلحت ندیدم)


دانی که چه گفت زال با رستم گرد              دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد 
دیدیم بسی، که آب سرچشمه خرد                  چون بیشتر آمد شتر و بار ببرد  


کوتاه سخن آنکه: آن نوجوان را با ناز و نعمت بزرگ کردند و استادان تربیت را برای او گماشتند و آداب زندگی و شیوه گفتگو و خدمت شاهان را به او آموختند، به طوری که به نظر همه، مورد پسند گردید. وزیر نزد شاه از وصف آن جوان می گفت و اظهار می کرد که دست تربیت عاقلان در او اثر کرده و خوی زشت او را عوض نموده است، ولی شاه سخن وزیر را نپذیرفت و در حالی که لبخند بر چهره داشت گفت:


عاقبت گرگ زاده گرگ شود                 گرچه با آدمی بزرگ شود

 

حدود دو سال از این ماجرا گذشت. گروهی از اوباش و افراد فرومایه با آن جوان رابطه برقرار کردند و با او محرمانه عهد و پیمان بستند که در فرصت مناسب، وزیر و دو پسرش را بکشد. او نیز در فرصت مناسب (با کمال ناجوانمردی) وزیر و دو پسرش را کشت و مال فراوانی برداشت و خود را به کمینگاه دزدان در شکاف بالای کوه رسانید و به جای پدر نشست.

شاه با شنیدن این خبر، انگشت حیرت به دندان گزید و گفت:

 

شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسی؟                   ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس
  باران که در لطافت طبعش خلاف نیست                        در باغ لاله روید و در شوره زار خس 
زمین شوره سنبل بر نیاورد                                               در او تخم و عمل ضایع مگردان
نکویی با بدان کردن چنان است                                              که بد کردن بجای نیکمردان


تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 ساعت: 11:28 ق.ظ

گروهی دزد غارتگر بر سر کوهی، در کمینگاهی به سر می بردند و سر راه غافله ها را گرفته و به قتل و غارت می پرداختند و موجب ناامنی شده بودند. مردم از آنها ترس داشتند و نیروهای ارتش شاه نیز نمی توانستند بر آنها دست یابند، زیرا در پناهگاهی استوار در قله کوهی بلند کمین کرده بودند، و کسی را جرأت رفتن به آنجا نبود.

فرماندهان اندیشمند کشور، برای مشورت به گرد هم نشستند و درباره دستیابی بر آن دزدان گردنه به مشورت پرداختند و گفتند: هر چه زودتر باید از گروه دزدان جلوگیری گردد و گر نه آنها پایدارتر شده و دیگر نمی توان در مقابلشان مقاومت کرد.


درختی که اکنون گرفته است پای                      به نیروی مردی برآید ز جای
 و گر همچنان روزگاری هلی                              به گردونش از بیخ بر نگسلی
سر چشمه شاید گرفتن به بیل                       چو پر شد نشاید گذشتن به پیل


سرانجام چنین تصمیم گرفتند که یک نفر از نگهبانان با جاسوسی به جستجوی دزدان بپردازد و اخبار آنها را گزارش کند و هر گاه آنان از کمینگاه خود بیرون آمدند، همان گروهی از دلاورمردان جنگ دیده و جنگ آزموده را به سراغ آنها بفرستند... همین طرح اجرا شد، گروه دزدان شبانگاه از کمینگاه خود خارج شدند، جستجوگر، بیرون رفتن آنها را گزارش داد، دلاورمردان ورزیده بیدرنگ خود را تا نزدیک کمینگاه دزدان که شکافی در کنار قله کوه بود رساندند و در آنجا خود را مخفی نمودند و به انتظار دزدان آماده شدند، طولی نکشید که گروهی از دزدان به کمینگاه خود باز گشتند و آنچه را غارت کرده بودند بر زمین نهادند، لباس رو و اسلحه های خود را در آوردند و در کناری گذاشتند، به قدری خسته و کوفته شده بودند که خواب آنها را فرا گرفت، همین که مقداری از شب گذشت و هوا کاملا تاریک گردید:


قرص خورشید در سیاهی شد        یونس اندر دهان ماهی شد


دلاورمردان از کمین بر جهیدند و خود را به آن دزدان از همه جا بی خبر رسانده و دست یکایک آنها را بر شانه خود بستند و صبح همه آنها را دست بسته نزد شاه آوردند. شاه اشاره کرد که همه را اعدام کنید.

اتفاقا در میان آن دزدان، جوانی نورسیده و تازه به دوان رسیده وجود داشت، یکی از وزیران شاه، تخت شاه را بوسید و به وساطت پرداخت و گفت: (این پسر هنوز از باغ زندگی گلی نچیده و از بهار جوانی بهره ای نبرده، کرم و بزرگواری فرما و بر من منت بگذار و این جوان را آزاد کن.)

شاه از این پیشنهاد خشمگین شد و سخن آن وزیر را نپذیرفت و گفت:


پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است           تربیت نااهل را چون گردکان برگنبد است


بهتر این است که نسل این دزدان قطع و ریشه کن شود و همه آنها را نابود کردند، چرا که شعله آتش را فرو نشاندن ولی پاره آتش رخشنده را نگه داشتن و مار افعی را کشتن و بچه او را نگه داشتن از خرد به دور است و هرگز خردمندان چنین نمی کنند:


ابر اگر آب زندگی بارد                         هرگز از شاخ بید بر نخوری
با فرومایه روزگار مبر                             کز نی بوریا شکر نخوری 


وزیر، سخن شاه را خواه ناخواه پسندید و آفرین گفت و عرض کرد: رای شاه عین حقیقت است، چرا که همنشینی با آن دزدان، روح و روان این جوان را دگرگون کرده و همانند آنها نموده است. ولی، ولی امید آن را دارم که اگر او مدتی با نیکان همنشین گردد، تحت تأثیر تربیت ایشان قرار می گیرد و دارای خوی خردمندان شود، زیرا او هنوز نوجوان است و روح ظلم و تجاوز در نهاد او ریشه ندوانده است و در حدیث هم آمده:

کل مولود یولد علی الفطرة فابواه یهودانه او ینصرانه او یمجسانه.

هر فرزندی بر اساس فطرت پاک زاده می شود، ولی پدر و مادر او، او را یهودی یا نصرانی یا مجوسی می سازند.


پسر نوح با بدان بنشست                           خاندان نبوتش گم شد
سگ اصحاب کهف روزی چند                پی نیکان گرفت و مردم شد

 

گروهی از درباریان نیز سخن وزیر را تأکید کردند و در مورد آن جوان شفاعت نمودند. ناچار شاه آن جوان را آزاد کرد و گفت: (بخشیدم اگر چه مصلحت ندیدم)


دانی که چه گفت زال با رستم گرد              دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد 
دیدیم بسی، که آب سرچشمه خرد                  چون بیشتر آمد شتر و بار ببرد  


کوتاه سخن آنکه: آن نوجوان را با ناز و نعمت بزرگ کردند و استادان تربیت را برای او گماشتند و آداب زندگی و شیوه گفتگو و خدمت شاهان را به او آموختند، به طوری که به نظر همه، مورد پسند گردید. وزیر نزد شاه از وصف آن جوان می گفت و اظهار می کرد که دست تربیت عاقلان در او اثر کرده و خوی زشت او را عوض نموده است، ولی شاه سخن وزیر را نپذیرفت و در حالی که لبخند بر چهره داشت گفت:


عاقبت گرگ زاده گرگ شود                 گرچه با آدمی بزرگ شود

 

حدود دو سال از این ماجرا گذشت. گروهی از اوباش و افراد فرومایه با آن جوان رابطه برقرار کردند و با او محرمانه عهد و پیمان بستند که در فرصت مناسب، وزیر و دو پسرش را بکشد. او نیز در فرصت مناسب (با کمال ناجوانمردی) وزیر و دو پسرش را کشت و مال فراوانی برداشت و خود را به کمینگاه دزدان در شکاف بالای کوه رسانید و به جای پدر نشست.

شاه با شنیدن این خبر، انگشت حیرت به دندان گزید و گفت:

 

شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسی؟                   ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس
  باران که در لطافت طبعش خلاف نیست                        در باغ لاله روید و در شوره زار خس 
زمین شوره سنبل بر نیاورد                                               در او تخم و عمل ضایع مگردان
نکویی با بدان کردن چنان است                                              که بد کردن بجای نیکمردان


تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 ساعت: 11:26 ق.ظ
(هنگامی که شخص زودباوری را به انجام کاری تشویق کنند و او بدون دوراندیشی و بررسی به آن اقدام کند و بدین ترتیب در بن بستی گرفتار آید، درباره ی او می گویند که: « دست و پایش را در پوست گردو گذاشتند» یعنی کاری دستش داده اند که نمی داند چه بکند.)

ضرب المثل "دست و پای کسی را در پوست گردو گذاشتن" پیش از پیدایش آن، درباره ی انسان نبوده و کاربردی برای او  نداشته است، بلکه به جای واژه ی کسی در این اصطلاح، واژه ی گربه قرار داشته است. یعنی این دست و پای گربه بوده است که توسط افرادی بی انصاف و حیوان آزار در پوست گردو نهاده می شده است.

گربه حیوانی اهلی و ملوس و قشنگ و پاکیزه است و به شرط آن که آزارش ندهند دوست دارد با کودکان بازی کند.

در کشورهای غربی گربه را پرورش می دهند و جایشان نه در کوچه و خیابان، بلکه در میان مردم است و تقریبن خانه ای نیست که در آن گربه ای وجود نداشته باشد.

در کشورهای افریقایی و آسیایی، از جمله در ایران، به جز تعدادی که در خانه ها به صورت اهلی زندگی می کنند، مابقی گربه ها به صورت نیمه وحشی روی دیوارها و پشت بام ها رفت و آمد می کنند و با شکار موش و کبوتر و گنجشک و خوردن از زباله های مردم زندگی می کنند. این گربه ها در دزدی و ربودن خوردنی های مردم ورزیده هستند و می توانند از هر روزنه و سوراخی بگذرند و چون صدای پایشان را کسی نمی شنود، هرگاه فرصتی دست بدهد از در و پنجره های باز و نیمه باز خانه های مردم وارد شده و در آشپزخانه مرغ بریان و گوشت خام یا سرخ کرده را می ربایند و به سرعت از همان راهی که آمده اند بیرون می روند.

یکی از راه های دفع این گربه ها شیوه ای بوده است که شرح آن را از قول شادروان امیرقلی امینی در کتاب "فرهنگ عوام" ( برگ ۲۷۴ )  می خوانیم :

« . . . سابقن افراد بی انصافی بودند که وقتی گربه ای دزدی زیادی می کرد و چاره ی کارش را نمی توانستند بکنند، قیر را ذوب کرده در پوست گردو می ریختند و هر یک از چهار دست و پای او را در یک پوست گردوی پر از قیر فرو می بردند و سپس او را سُر می دادند. بیچاره گربه در این حال، هم به زحمت راه می رفت و هم چون حالا دیگر صدای پایش را همه ی اهل خانه می شنیدند، از انجام دزدی باز می ماند".

این گربه با این حال روزگاری پیدا می کرد که نه تنها دزدی از یادش می رفت، بلکه چون کسی هم چیزی به او نمی داد از شدت درد و گرسنگی تلف می شد.

این روش و ابتکار نابخردانه نسیت به این حیوان ملوس و پاکیزه  گرچه در نهایت بی انصافی بوده است، رفته رفته شکل ضرب المثل یافته و اکنون در مواردی که کسی با تنگی و مشکلی رو به رو شود که " نه راه پیش داشته باشد و نه راه پس " در باره ی او به کار برده می شود. 

تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 ساعت: 11:20 ق.ظ
شامت را اینجا بخور و دهن گیره ات را جای دیگریکی بود یکی نبود . مردی بود که همراه خانواده اش مشغول خوردن شام بودند . نه قرار بود جایی بروند نه با کسی قول و قراری داشت . ناگهان صدای در بلند شد . مرد نگاهی به همسرش انداخت و گفت : کیست که این وقت شب در می زند؟ از جا بلند شد و رفت در خانه را باز کرد . یکی از همکارانش بود . سلام و علیکی با هم کردند و همکارش گفت : «شام خانه ی دخترم میهمانم، گفتم سر راه سری به تو بزنم و حالی بپرسم . مرد گفت : بفرمایید .
 
همکارش گفت : بهتر است مزاحم نشوم
مرد، باز هم تعارف کرد . همسر مرد گفت : میهمان حبیب خداست . سفره باز است بفرمایید با ما شام بخورید . مرد همکار گفت : نه نه اصلاً‌ مزاحم نمی شوم . مرد گفت : مثل یک دوست خوب بنشین و غذایت را بخور .
همکارش گفت : می خواهم خانه دخترم بروم . شام آنجا دعوت شده ام . مرد گفت : شام را با ما بخورید و بعد به خانه دخترتان بروید . همکارش گفت : نه خیلی متشکرم، شام نمی خورم، فقط دو لقمه دهن گیره می خورم و ته بندی می کنم و شام را به خانه ی دخترم می روم . سپس مشغول خوردن غذا شد .
 
مرد و افراد خانواده اش که انتظار داشتند او پس از خوردن یکی – دو لقمه، کنار بکشد و چیزی نخورد . همکار مرد به اندازه ی غذای دو نفر را جلو خودش کشید و با اشتها خورد . چهره ی بچه های صاحب خانه که گرسنه مانده بودند، دیدنی بود . غذا تمام شد همکار مرد گفت : دست شما درد نکند خانم! غذای خوشمزه ای پخته بودید . کاش خانه ی دخترم میهمان نبودم و یک شام درست و حسابی اینجا می خوردم . مرد صاحب خانه که از دست او عصبانی بودگفت : «بهتر است این دفعه شامت را اینجا بخوری و دهن گیره ات را خانه ی دخترت ....»
 
از آن به بعد درباره ی کسی که در پذیرش دعوتی بیش از حد تعارف کند اما در عمل ملاحظه نکند می گویند : (این دفعه شامت را اینجا بخور و دهن گیره ات را جای دیگر)

تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 ساعت: 11:19 ق.ظ
یکی بود یکی نبود ، مرد فقیر و بیچاره ای بود که به هر کار دست می زد بد می آورد و موفق نمی شد . مرد بیچاره روز به روز فقیرتر و بدبخت تر می شد و کاری از دستش ساخته نبود . یک روز دوست قدیمی اش به سراغش آمد .
 
سلام کرد و گفت : چی شده چرا به این حال روز افتادی ؟ مرد گفت : دست روی دلم نگذار بد بیاری روی بد بیاری ، اصلاً شانس ندارم ، نمی دانم چه کنم ؟ دوستش خیلی ناراحت شد فکری کرد و گفت چه طور است مدتی ریاضت کشی کنی (یعنی سختی بکشی) شاید جن ها به کمکت بیایند و گشایشی در کارت شود .
 
مرد فقیر گفت : منظورت چیست ؟
دوستش گفت : یکی دو هفته باید گوشه گیری کنی و با هیچ کس حرف نزنی و فقط روزی یک مغز بادام و یک لیوان آب بخوری و زجر بکشی تا یکی از جن ها به سراغت بیاید و مشکل تو را حل کند . مرد فقیر حرف دوست خود را گوش کرد و دو سه هفته ای ریاضت کشید . او روز به روز لاغرتر و افسرده تر شد با خود گفت نه خیر مثل اینکه جن ها هم با آدم بدشانسی مثل من کاری ندارند بهتر است به ریاضت کشیدن خودم پایان دهم . بلند شد تا کفشش را بپوشد . چه کفش پاره ای ! با خودش گفت کاش پول داشتم و یک کفش نو می خریدم . یا می رفتم سراغ پینه دوز تا کفشم را تعمیر کند ناگهان موجود عجیبی به خانه اش پرید .
 
مرد گفت: تو چی هستی ؟
گفت : من جِنّم و حالا در خدمت تو هستم . مرد فقیر با خوشحالی گفت : خوب جناب جن بهتر است به قصر پادشاه بروی و دو سه کیسه طلا و جواهرات برایم بیاوری اما جن ایستاده بود و حرکت نمی کرد مرد فقیر عصبانی شد و گفت چرا دستورم را اجرا نمی کنی ؟
 
جن گفت : راستش من پینه دوز جن ها هستم و فقط می توانم کفش شما را تعمیر کنم .
مرد با ناراحتی گفت : این هم از شانس بد ماست . ریاضت کش بد اقبال پینه دوز جن ها گیرش می آید .

تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 ساعت: 11:18 ق.ظ
این مثل را در جواب تهدیدات و توپ و تشرهای تو خالی اشخاص ایراد می كند .
 
آورده اند كه ...
در زمان ناصرالدین شاه قاجار وقتی بلوایی در اصفهان ایجاد شد و چند نفر به قتل رسیدند ، شاه غضبناك گردید و حاج شیخ محمد تقی مسجد شاهی معروف به آقا نجفی اصفهانی را كه باعث این آشوب می دانست به تهران احضار كرد . آقا نجفی كه بیدی نبود كه از این بادها بلرزد ، از آمدن به تهران سرپیچی نمود در نتیجه شهر اصفهان تعطیل شد .
 
شاه برای اجرای حكم خودش اصرار داشت و آقا نجفی هم در تصمیم خود راسخ بود . بالاخره چند نفر از علمای تهران واسطه شده و قرار گذاشتند تا آقا نجفی به عنوان زیارت مشهد ، به تهران رفته به حضور شاه برسد ، تا هم امر شاه اجرا گردد و هم توهینی به مقام آقا نجفی وارد نشود . به این ترتیب آقا نجفی با احترام و استقبال برای ملاقات شاه رفت ولی چون از این ملاقات ناراضی بود و به طور احیار به این كار تن داده بود یكی از آخوندهای اصفهان را با خودش در عمارت شمس العماره برد .
 
در آنجا تا آمدن شاه مشغول مباحثه فقهی شدند . شاه وارد شد و آنها گرم مباحثه بوده و كمترین توجهی به شاه نداشته ، شاه به آنها نزدیك شد . ناگهان آقا نجفی سر بلند كرد و با لهجه اصفهانی گفت : شاه ! شمایید ؟ سلام . شاه از این عمل كه توهین عمدی نسبت به او بود سخت آشفته شد . از قصر خارج شد و در حالیكه با كلمات تند و زننده تهدید می كرد به اندرون رفت .
 
غضب شاه ، اتابك و رجال دربار را سخت به وحشت انداخت ، آقا نجفی برخاست ، عصا زنان راه خود را پیش گرفت كه برود . اتابك با رنگ پریده و وحشت زده گفت : چرا اینطور رفتار فرمودید ؟ امروز جان و مال مملكت در دست شماست ممكن است خود شما را هم مجازات خطرناكی بفرمایند . آقا نجفی كه به در خروجی قصر نزدیك می شد و این كلمات تهدید آمیز را می شنید ، ناگهان در ، هشتی بزرگ شمس العماره ، چشمش به توپی كه در آنجا كار گذاشته بودند افتاد و با لحن تمسخر آمیزی گفت : آقای صدر اعظم باشی این چیست ؟ جواب داد كه توپ است و ...
 
آقای نجفی سؤالات زیادی كرد و بعد هم عاقبت جلوی آن ایستاد و گفت : آقای صدر اعظم ، بفرمایید این توپ در برود و مرا قطعه قطعه كند .
اتابك گفت : این توپ خالی است ، حالا در نمی رود ، آقا نجفی نگاه تمسخر آمیزی به اتابك انداخت و در جواب به تهدیدهای او گفت : برو به شاه بگو كسی از این توپهای خالی شما نمی ترسد .

تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 ساعت: 11:18 ق.ظ
یکی بود یکی نبود . در یکی از روزها ملانصرالدین صبح تا عصر به سختی کار کرد. شب که شد، خسته به خانه برگشت . شام خورد و بدون معطلی به رخت خوابش رفت .هنوز خوابش نبرده بود که با خود گفت: خواب برادر مرگ است . با این خستگی زیاد، نکند صبح زود نتوانم از خواب بیدار شوم و نماز صبحم قضا شود. سرش را از زیر لحاف بیرون آورد و به زنش گفت : فردا صبح زود که از خواب بیدار شدی ، مرا هم بیدار کن تا نماز بخوانم .
زن گفت : باشد .
 
صبح که شد ،زن ملا چند بار او را صدا زد اما ملا تکان نخورد ناچار بالای سر او رفت و گفت: بیدار شو مرد! آفتاب دارد می زند. ملا تکانی خورد و گفت: آخر زن ! این چه وقت بیدار کردن من است؟ زنش گفت : خودت گفتی که صبح زود برای نماز بیدارت کنم ملا گفت: بله گفتم . اما الان نصف شب هم نشده ، زن ملا عصبانی شد و گفت: چه می گویی مرد؟ آفتاب طلوع کرده بلند شو نماز بخوان ملا لحاف را روی صورتش کشید و گفت : بابا بگذار بخوابم . شاید آفتاب دلش بخواهد که نصف شب طلوع کند، من که نباید به ساز او برقصم .
 
از آن به بعد به کسی که فقط حرف خودش را بزند و واقعیت ها را نادیده بگیرد به شوخی می گویند: شاید آفتاب بخواهد نصف شب طلوع کند.

تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 ساعت: 11:17 ق.ظ
این ضرب المثل در مواردی كاربرد دارد كه دو دشمن بخواهند بر ضد یك دشمن با یكدیگر متحد شوند.
 
روزی، چند موش كه دنبال لانه جدیدی می‌گشتند، سر از یك دكان بقالی درآوردند. موش‌ها فكر می‌كردند كه گنج پیدا كرده‌اند. چون هرچه می‌خواستند می توانستند پیدا كنند و بخورند. آنها یك روز به سراغ گونی گندم می‌رفتند و روز دیگر گونی گردوها را سوراخ می‌كردند و فردایش گونی نخود و لوبیا را می‌جویدند. بقال در روزهای اول فكر می‌كرد با گذاشتن تله و ریختن سم می‌تواند از شر موش‌ها خلاص شود. ولی مدتی كه گذشت فهمید این كارها برای نجات از دست میهمانان تازه واردش هیچ فایده‌ای ندارد.
 
مرد بقال به توصیه‌ی همسایه‌هایش یك گربه جوان و تند و فرض پیدا كرد و به مغازه‌اش آورد. به امید اینكه از دعوای همیشگی موش و گربه استفاده كند و بتواند از دست موش‌ها راحت شود.
گربه روزها تكه‌ای گوشت و مقداری شیر می‌خورد و در دكّان می‌چرخید و چرت می‌زد. تا شب كه دكّان بسته است و موش‌ها سروكله‌شان پیدا می‌شود به آنها حمله می‌كند و در یك چشم برهم زدن آنها را بخورد. بعد از مدتی با وجود این گربه تیز و فرض هیچ موشی جرأت نمی‌كرد كه آنجا پیدا شود.
 
این معامله بسیار خوب بود و هم بقّال از گربه راضی بود و از دست موش‌ها راحت شده بود. هم گربه راضی بود كه صبح تا شب می‌چرخید، می‌خورد و چرت می‌زد تا شب شود و از اموال بقال محافظت كند و چند موشی هم بخورد.
بعد از مدتی كم كم سروكله‌ی دو موش موذی جدید پیدا شد كه شب‌ها دور از چشم گربه خود را به كیسه‌ها می‌رساندند و كمی از آنها را می‌خوردند. مرد بقال اول توجهی به این كار موش‌ها نكرد ولی چون چند هفته‌ای ادامه پیدا كرد ترسید، گربه تنبلی كند و اوضاع به قبل برگردد.
 
مرد بقال برای اینكه از تنبلی گربه جلوگیری كرده باشد تصمیم گرفت تا در روز غذای كمتری به گربه بدهد تا گرسنه بماند و مجبور شود شب‌ها بیشتر مواظب باشد تا بتواند موش‌ها را بگیرد. اتفاقاً نقشه‌ی بقال كارگر افتاد. گربه حواسش را جمع كرد و آن دو موش را هم گرفت و خورد ولی به دلیل كم شدن غذای روزانه گربه كمی لاغر شد.
گربه تنبل كه قبلاً با زحمت كمتر غذای بیشتر و لذیذتری می‌خورد از این وضعیت ناراضی بود. او می‌دید كه روز به روز لاغرتر می‌شود ولی صاحب مغازه اصلاً به فكر او نیست.
 
از طرفی موش‌ها نمی‌توانستند با وجود همه‌ی ترس و وحشتی كه گربه ایجاد می‌كرد از گنج بزرگی مثل انبار بقالی بگذرند روزی با گروهی از موش‌ها نشستند تا نقشه‌ای طرح ریزی كنند. وقتی موشها حرف‌هایشان تمام شد یكی از موش‌ها كه خیلی زرنگ و باهوش بود قبول كرد تا برود و با گربه صحبت كند.
 
موش شجاع لابه لای كیسه‌های برنج، گندم و نخود و لوبیا پنهان شد، در حالی كه او گربه را می‌دید ولی گربه او را نمی‌دید. موش فریاد زد: گربه خوب گوش كن می‌خواهم چند كلمه با تو صحبت كنم. اول بدان كه هرگز دستت به من نمی‌رسد همینطور كه تا حالا نرسیده ولی حرفی دارم كه اگر بشنوی برایت سودمند خواهد بود. گربه‌ی تنبل كه خیلی خسته بود گفت: حرفت را بگو كه من خوابم می‌آید خیلی خسته‌ام.
 
موش گفت: ببین گربه جان، از وقتی كه تو آمده‌ای اینجا اوضاع ما خیلی خراب شده. كم مانده ما از گرسنگی بمیریم. گربه از این حرف موش خوشش آمد و گفت: این نهایت توان من است. مگر غیر از این انتظار داشتی. موش گفت: خوب آره حرف تو درست، ولی از این كار چه كسی نفع می‌برد؟ و چه كسی ضرر می‌كند؟ این بقال تو این چند هفته آنقدر به تو غذا نمی‌دهد كه تو سیر بشوی؟ بعد تو شبانه روز برای او كار می‌كنی تا رضایتش را جلب كنی؟
گربه لبخندی زد و گفت: بگو، بقیه‌ی حرفهایت را می‌شنوم.
 
موش گفت: گربه جان ببین ما دو تا به یكدیگر نیازمندیم تا وقتی كه ما اینجا باشیم. بقال به تو نیاز دارد. به تو غذا می‌دهد و از تو نگهداری می‌كند تا خرابكاری‌های ما را كمتر كنی. بیا یك معامله كنیم. ما هر روز به اندازه‌ی نیاز خودمان و تو از كیسه‌های گندم و برنج و گردو ... غذا برمی‌داریم و غذای تو را برایت جایی پنهان می‌كنیم تا بعداً بخوری بعد غذای خودمان را می‌خوریم. اینطوری نه ضرر زیادی به بقال می‌رسد نه تو گرسنه می‌مانی.
 
گربه سكوت كرد و بعد از كمی فكر گفت: من خسته‌ام می‌خواهم بخوابم. فقط خیلی سروصدا نكنید. موش كه موافقت گربه را گرفته بود، دوستانش را خبر كرد. موش‌ها با احتیاط به اندازه نیازشان از كیسه‌ها غذا برداشتند و مقداری هم غذا برای گربه باقی گذاشتند و به لانه‌شان رفتند.
از اجرای این نقشه هم گربه راضی بود و هم موش‌ها گرسنه نمی‌ماندند. فقط این وسط بقال بیچاره و بی‌خبر از همه جا سرش كلاه می‌رفت و نمی‌دانست این كلاه در اثر نقشه خودش سرش رفته.

تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 ساعت: 11:17 ق.ظ
وقتی كه بخواهند ضرر و زیان عجله و شتاب را نشان بدهند این مثل را می‌گویند.
برای یك نفر كار واجبی پیش آمد كه برای انجام آن مجبور بود از آبادی خودشان به یك آبادی دیگر كه در چند فرسخی آنجا برود. میان دو آبادی رودخانه‌ای بود كه یك پل روش زده بودند و كمی از آبادی دور بود و كسانی كه می‌خواستند به ده دیگر بروند باید مقداری پیاده می‌رفتند تا به پل می‌رسیدند. اما او آدم عجولی بود خواست میان‌بر بزند تا راهش نزدیكتر بشود به همین خاطر خیال كرد كه از میان آب رودخانه رد بشود تا زودتر برسد همین كار را هم كرد ولی آب رودخانه زیاد بود و او را غرق كرد.
همولایتی‌هاش كه خبر شدند گفتند پل آنقدر دور بود كه هنوز نرسیده بود؟
 
روایت دوم
پسری از مادرش پرسید: «مادر! مگه من پدر نداشتم؟» مادر جواب داد: «چرا پسرم» پسر پرسید: «پس پدرم كجاست؟» مادر گفت: «پسرم، چند سال پیش پدرت زد به آب رودخانه و آب رودخانه او را برد» پسر پرسید: «مادر مگه رودخانه پل نداشت؟» مادر گفت: «چرا رودخانه پل داشت ولی پل دور بود». پسر در جواب مادر گفت: «اگه پدرم از پل رفته بود یعنی تا حالا هم نیامده بود؟» 

تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 ساعت: 11:16 ق.ظ
روزی سواری از كنار دهی می‌گذشت كه مردی با شتاب از ده بیرون آمد و خود را به او رساند و لگام اسبش را گرفت و از او خواهش كرد كه چخماق و سنگش را برای روشن كردن چپقش به او بدهد سوار درحالی كه با تعجب سراپای مرد را نگاه می‌كرد از او پرسید: «به چه علت از اهل ده كه احتمالاً همه‌شان آتش دارند سنگ و چخماق یا آتش نگرفته‌ای و به رهگذر ناشناسی پناه آورده‌ای؟»

مرد با قیافه حق بجانبی جواب داد: «والله چون اهل این ده همه بدند و من هم بدها را دوست ندارم با همه‌شان قهرم آتش ترا بی‌منت‌تر دانسته‌ام».
 
سوار به تندی لگام از دستش كشید و درحالی كه اسبش را می‌تاخت به مرد گفت:
«تو خوب نیستی كه دهی را خوب نمی‌دانی، آتش من حیف است به دست تو برسد».

تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 ساعت: 11:15 ق.ظ
هنگامی كه یك نفر داوطلب انجام كاری شود كه نه از عهده‌اش برآید نه سررشته‌اش را داشته باشد و عاقبت هم آن كار را خراب كند و ضرر هم ببیند آنان كه درباره او «گاف» می‌زنند و صحبت می‌كنند از سر تمسخر این مثل را می‌زنند.

می‌گویند خر پیر و از كار افتاده‌ای را كه دیگر هیچ كاری ازش ساخته نبود در صحرا ول كرده بودند. یك گرگی او را دید و در كمینش نشست تا بمیرد و او را بخورد. خر كه گوشه‌ای افتاده بود گرگ را دید و فهمید كه چه منظور و نیتی دارد. پیش خودش نقشه‌ای كشید و بلند و گرگ را صدا زد. گرگ آمد پیش او، خر گفت: «می‌دونم كه می‌خوای همین كه جونم دراومد مرا بخوری، منم حرفی ندارم چون در دنیا خیلی زحمت كشیدم و دیگه نمی‌خوام زجر بكشم و صبر كنم تا از گرسنگی جونم دربیاد، حالا برای اینكه هم تو زودتر از گوشت من بخوری و سیر بشی، هم من زودتر از رنج پیری و گرسنگی خلاص بشم فكری به خاطرم رسیده و آن اینكه نعلی را كه صاحبم درسم دستم كوبیده تا قدرت و توانایی پیدا كنم و براش باركشی كنم تو با دندون‌های تیزت دربیاری جون منم درمیاد و زود می‌میرم»

گرگ باورش شد. خر دستش را بالا گرفت و گرگ زیر دست خر خوابید و با دندان‌های تیزش میخی را كه به نعل او زده بودند گرفت و همین كه خواست میخ را با یك ضرب از دست خر بیرون بكشد خر دستش را محكم به دهن گرگ زد و تمام دندان‌های گرگ شكست و دهنش پر خون شد. گرگ كه خیلی پشیمان شده بود به خودش گفت: «جدمان قصاب بود ما را به نعلبندی چكار!» 

تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 ساعت: 11:14 ق.ظ
كسی كه بلایی بر سرش آمده و تجربه تلخی از چیزی دارد ، در آن مورد بدگمان و محتاط تر می شود .
بعضی حوادث یا خاطرات تلخ ، چنان تاثیری در روح انسان می گذارد که حتی با گذشت زمان نیز فراموش نمی شود. شرایطی که به موجب یاد آوردن آن خاطره یا حادثه شود، می تواند در رفتار و عمل شخص تاثیر بگذارد. در چنین مواردی از این ضرب المثل استفاده می شود.
 
خانه ای را موش برداشته بود . گربه ای متوجه ی موضوع شد ، به آنجا رفت و تا می توانست  از آنها خورد . کشتار بی رحمانه ی گربه ، موشها را به وحشت انداخت و همگی از ترس به سوراخهایشان پناه بردند .

 وقتی گربه متوجه پنهان شدن موشها شد به فکر افتاد تا به ترفند و نیرنگ آنها را از سوراخهایشان بیرون بکشد. از این رو بالای دیواری رفت ،خود را به میخی آویخت و خود را به مردن زد .
اما موشی که مخفیانه گربه را پاییده و متوجه ی نیرنگ او شده بود، به او گفت :" این کار تو بی فایده است . من حتی از مرده ی تو هم فاصله می گیرم."

تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 ساعت: 11:14 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ،
این ضرب‌المثل در نکوهش کسانی که به مقامات دنیوی رسیده‌اند، ولی هیچ بهره‌ای از انسانیت و اخلاق نبرده‌اند، به کار می‌رود.

 

پدری منکر آن بود که پسرش با شعور و آدم شود. از قضا آشوبی در مملکت به پا شد و در آن واقعه، پسر به سرکردگی و حمایت اشرار به سلطنت رسید. چون به تخت نشست، فرمان داد پدرش را با خفّت به حضورش آورند. چون پدر را در تعبِ بند و زنجیر نگریست، گفت: نه تو آن بودی که مرا می‌گفتی آدم نمی‌شوی؟! ببین به چه مقام رسیده‌ام! پدرش جواب داد: اکنون نیز همان گویم که گفتم. من گفتم: آدم نمی‌شوی، نگفتم شاه نمی‌شوی! اگر آ‌دم بودی، خود را این‌چنین معرفی نمی‌کردی

تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 ساعت: 11:13 ق.ظ
در زمان‌های قدیم مردی بود كه چهل سالش شده بود و هنوز زن نگرفته بود. كار و بارش چاق بود. گاو زراعتی، گاو شیرده، گله گوسفندی، انبار گندمی، برنجی، اسب، مال و مكنت، اسباب و اثاث خانه، خلاصه همه چیز داشت.
 
اما به هر مجلسی كه می‌رفت و به هر جا كه می‌رسید مردم عوض احوالپرسی به او می‌گفتند: «خب! كی خدا بخوا عروسی می‌كنی؟ كی می‌خوای زن بسونی بیاییم شیرینی بخوریم؟» و از این حرف‌ها. اینقدر گفتند و گفتند كه مرد بیچاره برای اینكه از شر حرف مردم خلاص بشود رفت و زنی گرفت.

اما بختش یاری كرد و زن شكمو و خوش خوراكی گیرش آمد! این زن عوض اینكه به كارهای خانه برسد و جارو كند و لباس بشورد و غذا بپزد سه چهار تا جیب به لباسش دوخته بود و همیشه این جیب‌ها پر از تنقلك و چیزهای خوردنی بود از صبح كه پا می‌شد همینطور ماشاالله دهنش رو بود تا ظهر، تازه برای ظهر هم اگر می‌خواست چیزی بپزد باز از نپخته‌اش می‌خورد تا بپزد. بعد از ناهار هم همینطور توجیبی‌هاش را می‌جوید و برای زن‌های همسایه حرف می‌زد تا عصر، شامم مثل ناهار هیچوقت پهلوی شوهرش چیزی نمی‌‌خورد.
 
هرچه شوهر بدبخت اصرار می‌كرد كه چیزی بخورد می‌گفت: «خوراكم كجا بود؟ منم خدا مثل بعضی از زن‌ها سیلم كرده».
دو سه سالی گذشت. مرد بیچاره دید هستی‌اش از دست رفت. گله رفت، دكان رفت، گاوهای شیرده رفت و انبار گندمی و برنجی به سر سال نمی‌رسد و هرچه بود رفت و در «چه بكنم» دچار شد.

ایندفعه مردم كه به او می‌رسیدند می‌گفتند: «ماشاالله؟ عجب زن خوش خوراكی به چنگ آوردی، ده تا دكان آجیل‌فروشی كم‌تونه». به سال چهارمی نرسیده بود كه یك بار میهمانی براشان آمد. مرد زود یك مرغ چاق خرید و سرش را برید و به زنش داد و گفت: «این میهمان برای من خیلی عزیز است یك شام خوبی بپز».
 
تا مرد ایستاده بود یك من برنج از تو خانه آورد و شروع كرد با مردش صحبت كردن و با خودش می‌گفت: «چه بپزم؟ چه نپزم؟» و همینطور كه داشت برنج پاك می‌كرد یك مشت هم تو دهنش می‌ریخت و می‌جوید. مرد تو فكر رفته بود و نگاه می‌كرد و با خودش می‌گفت: «ما یك نفر میهمان داریم این زن این همه برنج را برای كی می‌خواد؟» زن هم كه داشت برنج پاك می‌كرد، هم پاك می‌كرد، هم تند و تند برنج‌های خشك را می‌جوید. مرد، آنقدر اوقاتش تلخ بود كه طاقت نیاورد بایستد و رفت.

عاقبت میهمانشان آمد و موقع شام خوردن شد. مرد دستور شام داد و زن كم خوراك! فوری شام حاضر كرد و خودش رفت كنار. مرد دید مرغ نصفه است و شام هم شام آن برنج عصری نیست خیلی اصرار كرد به زنش كه: «بیا شام بخور میهمونمون غریبه نیست». زن هم گفت: «نمی‌تونم بخورم شما بخورین».

میهمان بدبخت هم كه از قضیه خبر نداشت هی می‌گفت: «دده بیا شام بخور» مرد دیگر طاقت نیاورد رفت و دیگ غذا را آورد. خدا بده بركت، دیگ پر پلو بود و روش هم نصفه مرغ و خورشت بود.
مرد از دق دلش به میهمانشان گفت: «این زن بدبخت من هیچ خوراكی نداره!» و به زنش اشاره كرد و گفت: «بیا این شام ما واسی تو و آن دیگ برای ما!» زن جلو میهمان چیزی نگفت و از اتاق بیرون رفت.

مرد بیچاره كه از هستی فارغ شده بود چون پیش اهل محل و اطراف آبرو داشت نتوانست زنش را طلاق بدهد و یك دست رختخواب با خودش برداشت و رفت. هرجا كه می‌رسید و می‌دید كه كسی دارد از زندگی خودش تعریف می‌كند او می‌گفت:
«اگه گاوت خوش خوراك شد سرت بنه بخوس»
«اگه زنت خوش خوراك شد جلت وردار در رو»

تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 ساعت: 11:11 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ،
مورد استفاده:
در مورد ارزشمند بودن اجناس به كار می‌رود.
روزی روزگاری، تاجری كه دكان بزرگی در بازار داشت دو شاگرد هم سن و سال را در همان سالی كه این دكّان را خرید به كار گرفت. تاجر به یكی از شاگردان ماهی پنجاه سكه و به دیگری ماهی دویست و پنجاه سكه دستمزد می‌داد.
شاگردی كه كمتر حقوق می‌گرفت بارها و بارها خواسته بود دلیل این تفاوت را با صاحب كارش در میان بگذارد ولی هر بار ترسیده بود صاحبكارش از او دلگیر شود.

در یكی از سفرها كه مرد تاجر به همراه شاگردی كه حقوق كمتری می‌گرفت بود، تاجر بعد از اینكه معامله‌ی پرسودی را انجام داد خیلی خوشحال شد به همین دلیل به شاگرد پیشنهاد داد تا با هم به قهوه‌خانه شهر بروند و نهار بخورند. بعد به طرف شهر خود حركت كنند. وقتی نهار را خوردند شاگرد كه تا آن موقع صاحب كارش را به این سرحالی ندیده بود جرأت كرد تا سؤالی كه همیشه در ذهن خود داشت را بپرسد شاگرد رو كرد به طرف صاحب كارش و گفت: ارباب! شما هر كاری به من می‌گویید، سعی می‌كنم به سرعت و با بهترین كیفیت انجام دهم. ولی نمی‌فهمم، چرا حقوقم خیلی كمتر از همكارم هست.

تاجر لبخندی زد و به او گفت: پسرم طاقت بیاور، همین چند روز آینده دلیلش را به تو ثابت خواهم كرد.
یك هفته از آن مسافرت كوتاه شاگرد و استاد گذشته بود. و شاگرد گمان می‌كرد تاجر قولش را فراموش كرده تا اینكه یك روز كه تاجر مشغول حساب و كتاب دفاترش بود و دو شاگرد مشغول بسته بندی سفارشاتی كه قرار بود به شهر دیگری بفرستند بودند كه ناگهان صدای زنگ‌های شتران كاروانی به گوش رسید. صدای زنگوله‌ی شتر كاروانیان نوید یك كاروان تازه از راه رسیده و خریدوفروش كالا برای صاحب مغازه بود به همین دلیل اول او بود كه متوجه نزدیك شدن كاروانیان شد.

صاحب مغازه رو به شاگردانش گفت: امیدوارم كالای خوبی به شهر ما آورده باشند اجناس شهر ما را هم خوب بخرند و به شهر خود ببرند.یكی از شما برود یك سر و گوشی آب بدهد. ببینم یك خبر خوش می‌آورد. شاگردی كه حقوق كمتری می‌گرفت برای اینكه شایستگی‌اش را به تاجر نشان دهد، سریع گفت: من می‌روم ببینم چه خبر است؟
چند لحظه‌ای از رفتنش نگذشته بود كه دوباره برگشت و گفت: یك كاروان بزرگ است با شترهای زیاد كه یكی یك زنگوله بزرگ به گردن شترانش آویخته و صدای دوچندان ایجاد می‌كنند. خیلی عجله داشتند فكر نمی‌كنم اصلاً در شهر ما توقفی داشته باشند.

تاجر همین طور كه مشغول حساب و كتاب بود سرش را بالا گرفت رو به شاگردش لبخندی زد و گفت: ممنون! بعد رو كرد به شاگرد دیگری و گفت: تو برو ببین چه خبر هست؟
شاگرد كه تا آن موقع مشغول كار بود دست از كار كشید لباسهایش را مرتب كرد اجازه گرفت و از دكّان خارج شد. مدت زیادی از رفتن شاگرد دومی گذشت ولی او برنگشت. شاگرد اولی پیش خود گفت: نمی‌بیند كه او برای اینكه از زیر كار دربرود از آن موقع تا حالا در كوچه و گذر مانده و تمام كارها را من تنها انجام دادم. بعد حقوق بیشتر را به او می‌دهد.

خلاصه بعد از چند ساعت شاگرد دوم بازگشت تاجر از او پرسید: چه خبر؟پاسخ داد بله كاروانی بزرگ است با صد و چهل نفر شتر و بیست و پنج رأس قاطر كه روی تمام آنها بار بسته شده. حدود دوازده نفر از تجار آن شهر هم همراهشان هست. بارشان پارچه‌ی ساده و مغز بادام و گردو است. مقصدشان شهر دیگری است ولی فكر می‌كنم ما بتوانیم مقداری از كالای آنها را بخریم و میزان زیادی از كالای خودمان را به آنها بفروشیم چون شترهایشان بار زیادی را حمل نمی‌كنند. آنها برای اینكه شب مورد حمله‌ی راهزنان قرار نگیرند عجله داشتند تا هوا روشن است به كاروانسرای بعدی برسند. آنها تعریف ادویه و پشم این شهر را خیلی شنیده بودند. با آنها صحبت كردم و قرار شد فردا صبح نمونه‌ای از كالاهای موردنیازشان را برایشان ببریم تا اگر پسندیدند از ما بخرند. تاجر كه با دقت حرف‌های او را گوش می‌كرد، گفت: خیلی خوب، قیمت چی؟ در مورد قیمت ادویه و پشم با آنها صحبت كردی؟

شاگرد گفت: در مورد قیمت با آنها صحبت نكردم. گفتم ارباب می‌آیند در آن مورد صحبت می‌كنند. تاجر گفت: احسنت! این پول را بگیر برای فردا كمی آب و غذا تهیه كن تا فردا با هم به آن كاروانسرا برویم. وقتی شاگرد از دكّان خارج شد، تاجر رو به شاگردی كه حقوق كمتری می‌گرفت گفت: حالا فهمیدی چرا حقوق او دو برابر تو است؟

تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 ساعت: 11:09 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
هنگامی که پیشامدی غیرمنتظره و به وجود آمدن فرصت و موقعیت چیزی نصیب فرصت طلبان و مفت خوارگان شود 
 
دختری عاشق جوانی بود و همواره در آتش عشق و دوری او می سوخت به این امید بود که شاید روزی به او برسد. دختر هر روز کارش این بود که ظرفی ماست را به یکی از دکان های محله برای فروش ببرد. ناگاه آن جوان، مرد. وقتی خبر مرگش به دختر رسید، دختر از ناراحتی مثل مار بر خود می پیچید ولی از ترس پدر و مادرش جرات گریه کردن نداشت. فردای روزی که خبر مرگ معشوق را شنیده بود، ظرف ماست را بر سر گذاشت و به طرف دکان روان شد.
 
چون قدری راه رفت عمدا پای خود را به زمین، گیر داد و ظرف ماست را به زمین انداخت و بالای سر آن نشست. در ظاهر به بهانه ی شکستن ظرف و ریختن ماست و در واقع در غم آن جوان شروع کرد به گریه تا کمی دلش سبک شود. در این گیر و دار چند فقیر و گرسنه سر رسیدند و مشغول لیسیدن ماست ها شدند. پیر مردی دانا که این جریان را دیده بود گفت:
 
تغاری بشکند ماستس بریزد   جهان گردد به کام کاسه لیسان

تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 ساعت: 11:08 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،
روزی و روزگاری در یکی از شهرها مردی زندگی می کرد که پول داشت ، ولی کم خرج می کرد . او هرگاه چیزی می خواست از این دکان و آن دکان نسیه می گرفت و به سختی قرض خود را پس می داد.
روزی شنید که بقال دوغ خوبی آورده . نزد او رفت و گفت : " در راه که می آمدم چند جا دوغ دیدم . آن هم از آن دوغها ؛ ولی نخریدم." بقال پرسید :" برای چه ؟ " مرد گفت :" برای آنکه می خواستم از تو دوغ بخرم." بقال گفت:" کار خوبی کردی، حالا پول بده، هرقدر که می خواهی دوغ ببر !" مرد گفت:" این چه حرفی است؟ اگر می خواستم پول بدهم ، از آن دکانها دوغ می گرفتم."
 
بقال گفت:" من دیگر به تو نسیه نمی دهم ، هرچه بدهکاری داری بده ، بعد دوغ نسیه ببر" مرد سری تکان داد و گفت:" پشیمان می شوی ." بقال گفت :" خیلی پیش از این پشیمان شده ام ، از آن روزی که هرچه خواستی بردی و پولش را ندادی ." مرد که دید حرف زدن فایده ای ندارد ، راه خانه اش را در پیش گرفت و رفت . برای کاری نوکرش را صدا زد . نوکر که جلوی در خانه ایستاده بود ، دیر نزد ارباب رفت . مرد گفت :" چرا این قدر سر به هوا شده ای ؟ چند بار صدایت بزنم؟ "
 
نوکر گفت :" ارباب جایی نبودم . سر و صدایی شنیدم و جلوی در خانه رفتم ؛ دیدم دکان بقالی شلوغ است . اگر اشتباه نکنم ، امروز ، روز ماست است ." مرد گفت :" کدام ماست ؟" نوکر گفت :" از آن ماست های پرچرب و خوشمزه !" آب در دهان ارباب جمع شد . به نوکر گفت :" به بقال بگو که اربابم گفته که یک ظرف ماست به ما بده ." نوکر که می دانست اربابش همیشه از بقال نسیه می گیرد گفت:" ارباب پولش را کی می دهی ؟ " ارباب گفت به تو مربوط نیست .
 
فقط بگو که پولش را بعد می آورم. ارباب این را گفت ؛ ولی پشیمان شد . این بود که به نوکرش گفت : " نمی خواهد پیش مردم بگویی که ماست نسیه می خواهم. سر و صدا می کند و آبرو ریزی می شود. به بقال بگو که اربابم گفت :" به آن نشانی که خودم آمدم دوغم ندادی ، نوکرم می آید ماستش بده !"
 
نوکر که خودش نیز دوست داشت از آن ماست بخورد ، خود را به بقالی رساند و آنچه را که ارباب گفته بود ، به بقال گفت . بقال تا این حرف را شنید ، عصبانی شد و بلند داد کشید . یکی پرسید :" چرا ناراحت شدی؟ " بقال گفت :" اگر به جای من بودی ، آتش می گرفتی ، یک نفر بدهکار است ، به خودش دوغ نداده ام ، حالا نوکرش را فرستاده و گفته :" به آن نشانی که خودم آمدم دوغم ندادی ، نوکرم می آید ماستش بده ! "
 
از آن پس برای کسی که میان دیگران اعتبار و مقامی نداشته باشد و با این حال بخواهد برای دیگران توصیه و سفارش کند ، این ضرب المثل را به کار می برند .

تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 ساعت: 11:07 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
یك روز سرد و زمستانی، یك گرگی توی كوه دنبال طعمه می‌گشت. آنطرف‌ترش هم یك روباهی ایستاده بود كه چند روز بود چیزی گیر نیاورده بود و گرسنه مانده بود. تا چشم روباه به گرگ افتاد پیش رفت و بعد از سلام و علیك گفت: «حالت چطوره رفیق؟»

گرگ جواب داد: «اوضاع، خیلی بده. چند روزه كه گله‌‌ها خانگی شده‌اند و چوپان از ترس برف و سرما آنها را به بیابان نیاورده تا ما بتوانیم سبیلی چرب كنیم». روباه گفت: «اینكه غصه نداره. من از تو بدترم. روده بزرگه‌ام داره روده كوچیكه مو میخوره بیا تا دست برادری و یكرنگی بهم بدیم... خدا هم وسیله سازه». گرگ هم قبول كرد و با هم راه افتادند.
 
همینطور كه داشتند می‌رفتند روباه چشمش افتاد به یك پلنگی كه داشت از آن دورها رد می‌شد به گرگ گفت: «چه صلاح می‌دونی كه بریم با پلنگ دوست بشیم؟... خیال می‌كنم تو این زمستونی بدردمون بخوره، تو هم كه دیگه پیر شده‌ای و باید بقیه عمرت غذای آماده بخوری!» گرگ گفت: «ما چه جوری می‌تونیم با پلنگ رو هم بریزیم؟»
 
روباه گفت: «اینش با من!» خلاصه روباه آرام‌آرام رفت جلو تا رسید به پلنگ و سلام كرد. پلنگ غرش ترسناكی كرد و گفت: «تو با این قیافه مضحك از من چی می‌خوای؟» روباه گفت: «من و این رفیق پیرم یك عمریست كه در همسایگی شما هستیم و حق همسایگی به گردن شما داریم به این حساب شما باید توی این زمستان سخت ما را زیر سایه خودتان نگه دارید وگرنه ما دو تا از گرسنگی تلف می‌شیم».
 
پلنگ گفت: «تو و رفیقت اگه مكر و حیله‌تونو كنار بذارید و كارهای منو خراب نكنید و صداقت به خرج بدهید حرفی ندارم اما اگر دست از پا خطا كنید روزگارتون سیاهه و به جزای عملتان می‌رسید». روباه و گرگ قول دادند خالصاً مخلصاً هرچه پلنگ گفت گوش بدهند و اطاعت كنند.
 
قول و قرارشان را گذاشتند و راه افتادند یك مسافتی كه رفتند به تك درخت پیری رسیدند. روباه و گرگ كه دیگر از گرسنگی رمق نداشتند اجازه گرفتند كه همانجا پای درخت بمانند. پلنگ هم قبول كرد و گفت: «شما همین جا بمانید تا من برم قوت و غذایی فراهم كنم». بعد رفت و در یك كوره راهی كمین كرد. از قضا پیرمردی با الاغش داشت می‌رفت. دنبال الاغ هم كره كوچكش بود. همین كه از نزدیك كمینگاه رد شدند، پلنگ روی كره‌خر جست و او را گرفت و با خودش به میان بوته‌‌ها برد. وقتی جانش را گرفت او را برداشت و برد پیش رفقاش و داد به دست گرگ تا پوست بكند و «منصفانه» تقسیم كند.
 
گرگ كه در یك چشم به هم زدن پوست كره‌خر را كند و روده‌های آن را با مقداری استخوان میان پوست پیچید و گفت: «این برای روباه» بعد گوشت‌های نازك ران و چربی‌های داخل شكم و دل و جگرش را هم به عنوان سهمیه خودش برداشت. مابقی را هم به عنوان سهم پلنگ جلو پلنگ گذاشت و گفت: «چون من پیرم و دندان ندارم این چربی‌‌ها و گوشت ران و دل و جگر را می‌خورم. روباه هم كه جوونه پوست نازك و روده‌‌ها را بخوره. جناب پلنگ هم كه از همه بیشتر زحمت كشیده‌اند و سرور ما هستند بقیه را میل فرمایند»
 
روباه از این تقسیم مزورانه خیلی ناراحت شد اما چون دید پلنگ بیشتر ناراحت شده به پلنگ چشمكی زد و بنای گریه را گذاشت كه: «سهم من چیزی نبود، من گرسنه‌ام، گرگ در تقسیم بی‌انصافی كرده» پلنگ كه منتظر چنین حرفی بود به گرگ غرید و گفت: «قرار نبود ناجوانمردانه عمل كنی. قرار بر این بود كه همه با هم صاف و راست باشیم و به فكر فریب دادن و نیرنگ زدن نیفتیم». گرگ قبول كرد و قسم خورد كه دیگر چنین رفتاری نكند.
 
شام كه شد به چشمه آبی رسیدند كه آب زلال و روشنی داشت. روباه به گرگ و پلنگ گفت: «چطوره رفقا شب را در كنار این چشمه باصفا به صبح برسونیم و شام هم همین جا بخوریم؟» پلنگ قبول كرد و به قصد تهیه شام با رفقا خداحافظی كرد و راه افتاد. به میان دره‌ای رسید و چشمش به گله گوسفندی افتاد و دید چوپان نمدش را روش انداخته و خوابیده با یك جست خودش را به گله زد و گوسفند چاقی را گرفت و پیش رفقا برگشت و آن را به گرگ داد تا تقسیم كندگرگ درست مانند تقسیم اولی تقسیم كرد و باعث اوقات تلخی پلنگ و روباه شد اما روباه ساكت ماند و چیزی نگفت فقط پلنگ را پر كرد و واداشت كه یك بار دیگر به گرگ نهیب بزند.

گرگ باز قول داد كه موقع تقسیم حیله و بی‌انصافی به خرج ندهد. صبح شد و مسافتی كه پیمودند به كنار «تلخ» ) استخر) آبی رسیدند، گرگ چون پیر بود و زود خسته می‌شد گفت: «بهتر است كه ناهار را در كنار همین تلخ بمانیم» آنها هم قبول كردند و پلنگ رفت و برگشت یك گوسفند چاق و چله آورد و به گرگ سپرد تا تقسیم كند. گرگ بعد از اینكه پوست آن را كند مثل دفعه‌های قبل با بی‌انصافی تقسیم كرد و پلنگ با حالتی خشمناك گردن گرگ را به دندان گرفت و با ضرب تمام به وسط آب و گل داخل تلخ انداخت به‌طوری كه فقط دم گرگ از داخل گل و لای بیرون ماند و خفه شد.
 
روباه كه این وضع را دید موهایش از ترس راست ایستاد، پلنگ به روباه گفت: «بردار گوشت و پیه و دمبه این گوسفند را تقسیم كن» روباه با احتیاط تمام پیه و دمبه‌ای كه گرگ برای خودش كنار گذاشته بود به علاوه گوشت‌های ران به پلنگ داد و خودش پوست و روده را خورد. پلنگ به روباه گفت: «چرا بهترین را به من دادی و پست‌ترین را خودت خوردی؟» روباه گفت: «چشم روباه كه به دم گرگ بیفتد حساب پیه و دمبه خودش را می‌كند!»

تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 ساعت: 11:05 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
داستان ضرب المثل, مهمان‌داری

ضرب المثل مهمان روزی خودش را با خودش می‌آورد و بلای صاحب‌خانه را با خودش می‌برد

 

این ضرب المثل در فواید و آثار مهمان‌داری و مهمان‌نوازی و در نکوهش کسانی که تنگ‌نظرند و چشم دیدن مهمان را ندارند استفاده می شود.

 

داستان ضرب المثل :

روزی مهمانی به کلبه محقّر مرد صاحب بصیرت وارد شد. آن مرد، مَقدم او را گرامی داشت و با وجود تنگدستی صمیمانه از وی پذیرایی کرد و آنچه داشت در طبق اخلاص نهاد و برای او آورد. مهمان با دلی شاد و خرسند از او خداحافظی کرد و رفت ولی همین که قدم از خانه بیرون گذاشت صاحب‌خانه از پشت مشاهده کرد که مشتی مار و عقرب و رتیل به تن او چسبیده‌اند. وحشت‌زده به دنبال او روان شد. چون اندکی راه پیمودند و به بیابان رسیدند دید که جانوران گزنده همه از بدن او به زمین ریختند و هر یک به گوشه‌ای گریختند و در لابه‌لای سنگ‌ها و بوته‌های صحرایی پنهان شدند. دانست که آنچه مهمان با خود برده و در بیابان ریخته درد و بلاهای خانه او بوده است. پس خدا را شکر کرد و به خانه بازگشت.

پیامها:
1. غم روزی مهمان را نباید خورد.
2. مهمان نه تنها روزی را کم نمی‌کند بلکه موجب رفع بلاها از خانواده میزبان می‌شود.

تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 ساعت: 11:03 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،