داستان کده ، داستان طنز جالب و... - مطالب داستانهای طنز ملانصرالدین

داستان کده ، داستان طنز جالب و... - مطالب داستانهای طنز ملانصرالدین

شب عید نوروز بود و موقع ترفیع رتبه. در اداره با هم‌قطارها قرار و مدار گذاشته بودیم كه هركس اول ترفیع رتبه یافت، به عنوان ولیمه یك مهمانی دسته‌جمعی كرده، كباب غاز صحیحی بدهد دوستان نوش جان نموده به عمر و عزتش دعا كنند.
زد و ترفیع رتبه به اسم من درآمد. فورا مساله‌ى مهمانی و قرار با رفقا را با عیالم كه به‌تازگی با هم عروسی كرده بودیم در میان گذاشتم. گفت تو شیرینی عروسی هم به دوستانت نداده‌ای و باید در این موقع درست جلوشان درآیی. ولی چیزی كه هست چون ظرف و كارد و چنگال برای دوازده نفر بیش‌تر نداریم یا باید باز یك دست دیگر خرید و یا باید عده‌ى مهمان بیش‌تر از یازده نفر نباشد كه با خودت بشود دوازده نفر.
گفتم خودت به‌تر می‌دانی كه در این شب عیدی مالیه از چه قرار است و بودجه ابدن اجازه‌ی خریدن خرت و پرت تازه نمی‌دهد و دوستان هم از بیست و سه‌ چهار نفر كم‌تر نمی‌شوند.
گفت یك بر نره‌خر گردن‌كلفت را كه نمی‌شود وعده گرفت. تنها همان رتبه‌های بالا را وعده بگیر و مابقی را نقدن خط بكش و بگذار سماق بمكند.
گفتم ای‌بابا، خدا را خوش نمی‌آید. این بدبخت‌ها سال آزگار یك‌بار برایشان چنین پایی می‌افتد و شكم‌ها را مدتی است صابون زده‌اند كه كباب‌غاز بخورند و ساعت‌شماری می‌كنند. اگر از زیرش در بروم چشمم را در خواهند آورد و حالا كه خودمانیم، حق هم دارند. چطور است از منزل یكی از دوستان و آشنایان یك‌دست دیگر ظرف و لوازم عاریه بگیریم؟
با اوقات تلخ گت این خیال را از سرت بیرون كن كه محال است در میهمانی اول بعد از عروسی بگذارم از كسی چیز عاریه وارد این خانه بشود؛ مگر نمی‌دانی كه شكوم ندارد و بچه‌ی اول می‌میرد؟
گفتم پس چاره‌ای نیست جز این‌كه دو روز مهمانی بدهیم. یك روز یك‌دسته بیایند و بخورند و فردای آن روز دسته‌ی دیگر. عیالم با این ترتیب موافقت كرد و بنا شد روز دوم عید نوروز دسته‌ی اول و روز سوم دسته‌ی دوم بیایند.
اینك روز دوم عید است و تدارك پذیرایی از هرجهت دیده شده است. علاوه بر غاز معهود، آش جو اعلا و كباب بره‌ی ممتاز و دو رنگ پلو و چندجور خورش با تمام مخلفات رو به راه شده است. در تختخواب گرم و نرم و تازه‌ای كه از جمله‌ی اسباب جهاز خانم است لم داده و به تفریح تمام مشغول خواندن حكایت‌های بی‌نظیر صادق هدایت بودم. درست كیفور شده بودم كه عیالم وارد شد و گفت جوان دیلاقی مصطفى‌نام آمده می‌گوید پسرعموی تنی تو است و برای عید مباركی شرفیاب شده است.
مصطفی پسرعموی دختردایی خاله‌ی مادرم می‌شد. جوانی به سن بیست و پنج یا بیست و شش. لات و لوت و آسمان جل و بی‌دست و پا و پخمه و گاگول و تا بخواهی بدریخت و بدقواره. هروقت می‌خواست حرفی بزند، رنگ می‌گذاشت و رنگ برمی‌داشت و مثل این‌كه دسته هاون برنجی در گلویش گیر كرده باشد دهنش باز می‌ماند و به خرخر می‌افتاد. الحمدالله سالی یك مرتبه بیش‌تر از زیارت جمالش مسرور و مشعوف نمی‌شدم.
به زنم گفتم تو را به خدا بگو فلانی هنوز از خواب بیدار نشده و شر این غول بی‌شاخ و دم را از سر ما بكن و بگذار برود لای دست بابای علیه‌الرحمه‌اش.
گفت به من دخلی ندارد! مال بد بیخ ریش صاحبش. ماشاء‌الله هفت قرآن به میان پسرعموی دسته‌دیزی خودت است. هرگلی هست به سر خودت بزن. من اساسن شرط كرده‌ام با قوم و خویش‌های ددری تو هیچ سر و كاری نداشته باشم؛ آن‌هم با چنین لندهور الدنگی.
دیدم چاره‌ای نیست و خدا را هم خوش نمی‌آید این بیچاره كه لابد از راه دور و دراز با شكم گرسنه و پای برهنه به امید چند ریال عیدی آمده ناامید كنم. پیش خودم گفتم چنین روز مباركی صله‌ى ارحام نكنی كی خواهی كرد؟ لذا صدایش كردم، سرش را خم كرده وارد شد. دیدم ماشاء‌الله چشم بد دور آقا واترقیده‌اند. قدش درازتر و پك و پوزش كریه‌تر شده است. گردنش مثل گردن همان غاز مادرمرده‌ای كه در همان ساعت در دیگ مشغول كباب شدن بود سر از یقه‌ی چركین بیرون دوانده بود و اگرچه به حساب خودش ریش تراشیده بود، اما پشم‌های زرد و سرخ و خرمایی به بلندی یك انگشت از لابلای یقه‌ی پیراهن، سر به در آورده و مثل كزم‌هایی كه به مارچوبه‌ی گندیده افتاده باشند در پیرامون گردن و گلو در جنبش و اهتزاز بودند. از توصیف لباسش بهتر است بگذرم، ولی همین‌قدر می‌دانم كه سر زانوهای شلوارش_ كه از بس شسته شده بودند به‌قدر یك وجب خورد رفته بود_ چنان باد كرده بود كه راستی‌راستی تصور كردم دو رأس هندوانه از جایی كش رفته و در آن‌جا مخفی كرده است.
مشغول تماشا و ورانداز این مخلوق كمیاب و شیء عجیب بودم كه عیالم هراسان وارد شده گفت خاك به سرم مرد حسابی، اگر ما امروز این غاز را برای مهمان‌های امروز بیاوریم، برای مهمان‌های فردا از كجا غاز خواهی آورد؟ تو كه یك غاز بیش‌تر نیاورده‌ای و به همه‌ی دوستانت هم وعده‌ی كباب غاز داده‌ای!
دیدم حرف حسابی است و بدغفلتی شده. گفتم آیا نمی‌شود نصف غاز را امروز و نصف دیگرش را فردا سر میز آورد؟
گفت مگر می‌خواهی آبروی خودت را بریزی؟ هرگز دیده نشده كه نصف غاز سر سفره بیاورند. تمام حسن كباب غاز به این است كه دست‌نخورده و سر به مهر روی میز بیاید.
حقا كه حرف منطقی بود و هیچ برو برگرد نداشت. در دم ملتفت وخامت امر گردیده و پس از مدتی اندیشه و استشاره، چاره‌ی منحصر به فرد را در این دیدم كه هرطور شده تا زود است یك غاز دیگر دست و پا كنیم. به خود گفتم این مصطفی گرچه زیاد كودن و بی‌نهایت چلمن است، ولی پیدا كردن یك غاز در شهر بزرگی مثل تهران، كشف آمریكا و شكستن گردن رستم كه نیست؛ لابد این‌قدرها از دستش ساخته است. به او خطاب كرده گفتم: مصطفی جان لابد ملتفت شده‌ای مطلب از چه قرار است. سر نازنینت را بنازم. می‌خواهم نشان بدهی كه چند مرده حلاجی و از زیر سنگ هم شده امروز یك عدد غاز خوب و تازه به هر قیمتی شده برای ما پیدا كنی."

تاریخ : جمعه 14 خرداد 1395 ساعت: 11:49 ق.ظ
از ملا پرسیدند ارباب مهمتر است یا زارع. ملا فکری کرد و دستی به ریش خود کشید و گفت: زارع. گفتند: برای این حرف خود دلیلی هم داری؟ گفت: بلی... چون اگر زارع نباشد تا کار کند ارباب از گرسنگی خواهد مرد.
تاریخ : سه شنبه 18 اسفند 1394 ساعت: 04:40 ب.ظ
روزی میخی بر دیوار طویله می کوفت اتفاقا دیوار طویله سوراخ شد وطویله خانه همسایه که در جنب آن بود نمودار شد و اسب وشتر بسیاری در آنجا دید به زن مژده داد گفت بیا طویله ای پر از اسب و شتر پیدا کردم گمانم این است که اینها را کسی از قدیم الایام در اینجا پنهان کرده است واز عهد دقیانوس در اینجا مانده است
تاریخ : سه شنبه 18 اسفند 1394 ساعت: 04:35 ب.ظ
زن ملا مشغول پر کندن چند مرغ بود. گربه ای آمد و یکی از مرغ ها را قاپید و فرار کرد... زن فریاد زد: ملا، گربه مرغ را برد. ملا از توی یکی از اتاق ها با صدای بلندگفت: قرآن را بیاور! گربه تا این را شنید مرغ را انداخت و فرار کرد. 
گربه های دیگر دورش جمع شدند و با افسوس پرسیدند: تو که این همه راه مرغ را آوردی چرا آنرا انداختی؟گربه گفت: مگر نشنیدید گفت قرآن را بیاور؟
گربه ها گفتند قرآن کتاب آسمانی آنهاست به ما گربه ها چه ربطی دارد؟گربه گفت: اشتباه شما همین جاست! ملا می خواست آیه ای پیدا کند و بگوید از این به بعد گوشت گربه حلال است و نسل مان را از روی زمین بردارد!

تاریخ : سه شنبه 18 اسفند 1394 ساعت: 04:32 ب.ظ
روزی ملا در عقب جنازه یکی به آواز بلند گریه می کرد یکی از مهمانان او را تسلیت داد پرسید مرحوم با شما چه نسبتی داشتند ملا گفت نسبتی نداشتند و سبب گریه من هم همین است که هیچ نسبتی با ندارم !!!!
تاریخ : سه شنبه 18 اسفند 1394 ساعت: 04:22 ب.ظ
ملا روزی گردو می شکست گردویی از زیر سنگش جسته ناپدید شد گفت سبحان الله همه چیز از مرگ می گریزند حتی بهائم.
تاریخ : سه شنبه 18 اسفند 1394 ساعت: 04:22 ب.ظ
ملا به بالین بیماری رفته بود پرسیدند که امروزچه دوائی داشتی گفت دوای مسهل ملاگفت واضح است چون بوی گندش از دهانت می آید
تاریخ : سه شنبه 18 اسفند 1394 ساعت: 04:22 ب.ظ
ملا را زنی بدشکلی نصیب شده بود شبیبیجهت مدتی از چهره او تفرس کرد زن پرسید سبب اینکه این همه مرا نگاه می کنی چیست گفت امروزچشمانم به صورت زن خوبروئی افتاد وهرچه خواستم از صورتش چشم بردارم میسر نشد امشب بکفاره آن برای اینکه گناهم بخشیده شود دو برابر آنچه به او نگاه کردم چشمم را به صورت تو می اندازم !!!
تاریخ : سه شنبه 18 اسفند 1394 ساعت: 04:17 ب.ظ
از ملا پر سیدند اولین تاهل خود را در چند سالگی نمودی ملا گفت درست نمی دانم چون آنوقت هنوز به عقل نرسیده بودم
تاریخ : سه شنبه 18 اسفند 1394 ساعت: 04:15 ب.ظ
ملا در بازار پیراهن زری برای زنش میخرید. رفیقش گفت: تو میخواستی زنت را طلاق بدهی پس پیراهن زری برای کی میخری؟ ملا جواب داد: زنم شرط کرده که اگر پیراهن زری برایش بخرم پیش قاضی بیاید و طلاق را قبول کند.
تاریخ : سه شنبه 18 اسفند 1394 ساعت: 04:15 ب.ظ
روزی قبای سیاهی در برداشت پرسیدند این لباس را چرا پوشیدی گفت پدر پسرم مرده است
تاریخ : سه شنبه 18 اسفند 1394 ساعت: 04:15 ب.ظ
روزی غذایی بخور از زیادی فلفل اندرونش بسوخت بی تاب شد فریاد برآورد آب در اندرون من بریزید که سوختم
تاریخ : سه شنبه 18 اسفند 1394 ساعت: 04:15 ب.ظ
ملا از زنش پرسید تو چطور سن خود را نمی دانی زن گفت من همه اسباب خانه را مراقبم وهر روز می شمرم برای اینکه مبادا دزد آمده آنها راببرد اما سنم را که کسی نمی برد که هر روز به شمرم
تاریخ : سه شنبه 18 اسفند 1394 ساعت: 04:15 ب.ظ
ملا نصر الدین با دوستی صحبت می کرد.
-" خوب! ملا هیچ وقت به فکر ازدواج افتاده ای؟"
ملا نصر الدین پاسخ داد:" فکر کرده ام. جوان که بودم تصمیم گرفتم زن کاملی پیدا کنم. از صحرا گذشتم و به دمشق رفتم و با زن پر حرارت و زیبایی آشنا شدم، اما او از دنیا بی خبر بود.
بعد به اصفهان رفتم، آنجا هم با زنی آشنا شدم که معلومات زیادی درباره آسمان و زمین داشت اما زیبا نبود.
به قاهره رفتم و نزدیک بود با دختر زیبا، با ایمان و تحصیل کرده ای ازدواج کنم."
-" پس چرا با او ازدواج نکردی؟"
-" آه رفیق! متاسفانه او هم دنبال مرد کاملی می گشت!!"

تاریخ : سه شنبه 18 اسفند 1394 ساعت: 04:10 ب.ظ
روزی ملا چادر شبی پاره به بازار جهت فروختن برد کسی نخرید گفتند این چادر شب پاره است و به چیزی نمی ارزد گفت دروغ می گویید به جهت آنکه اگر پاره بود مادرم در آن آرد نمی ریخت.
تاریخ : سه شنبه 18 اسفند 1394 ساعت: 04:10 ب.ظ
می گن زمانای قدیم یه روز 3 تا پسر بچه میرن پیش ملا نصرالدین میگن ما 10 تا گردو داریم میشه اینا رو با عدالت بین ما تقسیم کنی ؟
ملا می گه با عدالت آسمونی یا عدالت زمینی ؟
بچه ها میگن خوب عدالت آسمونی بهتره با عدالت آسمونی تقسیم کن.
ملا 8 تا گردو می ده به اولی 2 تا می ده به دومی دو تا پس گردنی محکم هم می زنه به سومی
بچه ها شاکی میشن می گن این چه عدالتیه ملا ؟
ملا می گه خدا هم نعمتاشو بین بنده هاش همینجوری تقسیم کرده

تاریخ : سه شنبه 18 اسفند 1394 ساعت: 04:10 ب.ظ
ملا از زنش پرسید تو چطور سن خود را نمی دانی زن گفت من همه اسباب خانه را مراقبم وهر روز می شمرم برای اینکه مبادا دزد آمده آنها راببرد اما سنم را که کسی نمی برد که هر روز به شمرم
تاریخ : سه شنبه 18 اسفند 1394 ساعت: 04:10 ب.ظ
ملا نصر الدین به خانه مرد ثروتمندی رفت تا برای فقرا صدقه ای از او بگیرد.کلفت پیری در را باز کرد.
ملا گفت:" بگو ملا نصر الدین آمده تا برای فقرا صدقه جمع کند."
کلفت به داخل خانه رفت و چند دقیقه بعد برگشت.
-" اربابم در خانه نیست."
-" پس با این که به فقرا کمک نمی کند، توصیه ای برایش دارم: به او بگو دفعه بعدکه در خانه نیست، سرش را پشت پنجره جا نگذارد- آدم فکر می کند دارد دروغ می گوید!"

تاریخ : سه شنبه 18 اسفند 1394 ساعت: 04:10 ب.ظ
انگشتر ملا در اطاق گم شده بود و او قدری تجسس کرده آن را نیافت از اطاق خارج شد در حیاط آمد زنش گفت که انگشتر در اطاق گم کردی در حیاط چرا می گردی گفت اطاق تاریک بود حیاط روشن است چشمم اینجا را بهتر می بیند
تاریخ : سه شنبه 18 اسفند 1394 ساعت: 04:10 ب.ظ
یک روز ملا به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی با اورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد!
ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی!
ملا گفت : این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند!

تاریخ : سه شنبه 18 اسفند 1394 ساعت: 04:10 ب.ظ
زن ملا به او گفت: سبب این که در خواب اینقدر خروپف میکنی چیست؟ ملا گفت: چرا دروغ میگوئی مخصوصا دفعه پیش که به من گفتی دو شب تا صبح خواب را برخودم حرام کرده که ببینم راستی خروپف میکنم یا نه. ابدا صدائی نشنیدم و یقین دارم که تو اشتباه کرده ای و خودت خروپف میکنی خیال کرده ای که من هستم.
تاریخ : سه شنبه 18 اسفند 1394 ساعت: 03:51 ب.ظ
دختر ملا گریه کنان نزد او آمده گفت: شوهرم مرا مفصل لت کرد. ملا هم چوبی برداشته او را لت کرد و گفت: برو به شوهرت بگو اگر دختر مرا لت و کوب کردی من به تلافی آن زنت را خوب به لت کردم.
تاریخ : سه شنبه 18 اسفند 1394 ساعت: 03:46 ب.ظ
 روزی ملا در مزرعه ای نشسته بود سواری عبور می کرد گفت بفرمائید سوار از اسب پیاده شد پرسید افسار اسب را کجا بکوبم َُِ ملا که گمامن نداشت تعارفش چنین نتیجه ای بدهد گفت بر سر زبان من
تاریخ : سه شنبه 18 اسفند 1394 ساعت: 03:46 ب.ظ
ملا انگشتر خویش را در اطاق گم کرده بود. مدتی جستجو کرد ولی چون آنرا نیافت از اطاق بیرون رفته و در حویلی خانه شروع به جستجو کرد. زنش که او را دیده بود، پرسید: ملا تو که انگشتر را در اطاق گم کرده ای برای چه حویلی را جستجو میکنی؟ ملا دستی به ریش خود کشیده و گفت: اطاق تاریک است و چشم به خوبی نمیتواند ببیند، به همین دلیل در حویلی روشن تر است به دنبال انگشترم میگردم.
تاریخ : سه شنبه 18 اسفند 1394 ساعت: 03:45 ب.ظ
شخصی از ملا پرسید: ساعات استراحت تو چه وقت است؟ ملا گفت: چند ساعت در شب و دو ساعت در بعد از طهر ها که او میخوابد. آن شخص پرسید: او کیست؟ ملا گفت: عیال من. شخص مزبور گفت: نادان پرسیدم خودت کی استراحت میکنی. به عیالت چه کار داشتم. ملا جواب داد: نادان خودت هستی مگر نمیدانی ساعاتی که زنم در خواب است من میتوانم نفس راحتی بکشم.
تاریخ : سه شنبه 18 اسفند 1394 ساعت: 03:45 ب.ظ
 یکی از شاگردان ملا نصرالدین پرسید:" تمام استادان می گویند که گنج روح، چیزی است که باید در تنهایی کشف شود. پس برای چه ما با همیم؟"
ملا نصرالدین پاسخ داد:" با همید، چون جنگل همیشه نیرومندتر از درختی تنهاست!
جنگل رطوبت هوا را تامین می کند، در مقابل طوفان مقاوم تر است و به باروری خاک کمک می کند."
- اما چیزی که یک درخت را مقاوم می کند، ریشه است. و ریشه یک درخت نمی تواند به ریشه درخت دیگری کمک کند."
-" جنگل همین است!
هر درخت با درخت دیگر متفاوت است، هر درخت ریشه مستقل دارد. راه آنانی که می خواهند به خدا برسند، همین است:
اتحاد برای یک هدف، و هم زمان آزاد گذاشتن هر یک از اعضای گروه تا به شیوه خودش تکامل یابد..."

تاریخ : سه شنبه 18 اسفند 1394 ساعت: 03:28 ب.ظ
در موقع بی پولی رفقای ملا از او مهمانی خواستند. ملا هر چه عذر کرد نپذیرفتند. بالاخره به اصرار، خود آنها روزی را معین کردند و ملا هم قبول کرد به شرط آنکه غذای حاضری بسازند. روز موعود برای چاشت نان و ماست و خرما و پنیر و انگور تهیه دیده بود و به دوستانش اصرار بی اندازه میکرد که خجالت نکشید این غذا متعلق به خود تان است، همانطور که در منزل میل میکنید اینجا هم بی تکلیف صرف نمائید. رفقا از تعارف ملا خیلی شاد گشتند و با کمال میل چاشت را صرف کرده و روزی را به خوشی گذرانیدند. ولی وقتی بیرون آمدن از منزل ملا، کفش و عبای خود را نیافتند. از ملا پرسیدند: آنها را کجا گذاشته اید؟ ملا گفت: نزد سمسار سرگذر. دوستان سوال کردند: برای چه؟ ملا جواب داد: مگر نه اینکه وقتی غذا میخوردید میگفتم مال خود تان است، دروغ نگفتم قیمت کفش و عبایتان بود. رفقا مجبور شدند پولی بین خود جمع کرده به ملا بدهند که برود کفش و عبایشان را از گرو بیرون آورد. ملا هم به آنها فهماند که اصرار بی موقع ضررش نصیب خود شخص خواهد گردید
تاریخ : شنبه 15 اسفند 1394 ساعت: 05:14 ب.ظ
ملا نزد حاکم رفته گفت: حُکمی بنویس که من از هر کسی که از زن خود بترسد یک مرغ بگیرم. حاکم که به شوخی ملا عادت داشت دستور داد حکم را نوشته به دست ملا دادند. ملا چند روزی سفر کرده و قریب صد مرغ همراه آورد. او در بدو ورود خانه حاکم شد. حاکم که او را با آنهمه مرغ دید تعجب کرده پرسید. ملا این همه مرغ را به وسیله آن حکم به دست آورده ای؟ ملا گفت: حوصله ام سر رفت ورنه به عدد تمام مردان قلمرو حکومت شما مرغ تهیه میکردم. حالا خدمت شما رسیدم که عرض کنم در فلان شهر کنیز بسیار زیبایی دارای آواز خوب که برای همخوابی حاکم خیلی مناسب بود دیدم. حاکم دست به بینی خود گذاشته گُفت: ملا مواضب باش خانم از پشت درب گوش میدهد. ملا گفت: چون کار دارم خواهش دارم دستور بدهید یکی مرغ به مرغهای من اضافه کنند تا مرخص شوم. حاکم فهمید ملا خواسته خود او را امتحان کند. به او آفرین گفته امر کرد یک خروس به او بدهند. ملا هم خوشحال شده راه بازار را پیش گرفته مرغها را فروخته خانه رفت
تاریخ : شنبه 15 اسفند 1394 ساعت: 05:14 ب.ظ
روزی ملا نصرالدین با لباس كهنه ای که به تن داشت به یك مهمانی رفت . صاحبخانه با داد و فریاد او را از خانه بیرون كرد .
او به منزل رفت و از همسایه خود ، لباسی گرانبها به امانت گرفت و آنرا به تن كرد و دوباره به همان میهمانی برگشت.
اینبار صاحبخانه با روی خوش جلو آمد و به او خوش آمد گفت  و او را در محلی خوب نشاند و برایش سفره ای از غذاهای رنگین پهن كرد .       
     
ملا از این رفتار خنده اش گرفت و پیش خود فكرد كرد كه این همه احترام بابت لباس نوی اوست .
آستین لباسش را كشید و گفت : آستین نو بخور پلو ، آستین نو بخور پلو .
صاحبخانه كه از این رفتار تعجب كرده بود از ملا پرسید كه چكار می كنی .
ملا گفت : من همانی هستم كه با لباسی كهنه به میهمانی تو آمدم و تو مرا راه ندادی و حال كه لباسی نو به تن كرده ام اینقدر احترام می گذاری . پس این احترام بابت لباس من است نه بخاطر من . پس آستین نو بخور پلو ، آستین نو بخور پلو ..

تاریخ : شنبه 15 اسفند 1394 ساعت: 05:14 ب.ظ
تعداد صفحات : 2