داستان کده ، داستان طنز جالب و... سلام ،داستان های طنز،تاریخی،جالب وپندآموز،حکایات طنز ملا نصر الدین در داستان کده... کد شامد:1-1-715720-64-2-2 http://dastancadeh.mihanblog.com 2020-08-04T01:48:34+01:00 text/html 2020-04-04T10:54:58+01:00 dastancadeh.mihanblog.com . . حکایت قاضی و کوزه عسل ملانصرالدین http://dastancadeh.mihanblog.com/post/794 <font face="Mihan-Iransans"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">ملا نصرالدین سندی داشت که باید قاضی شهر آن را تائید میکرد ولی از بخت بد وی، قاضی اصلاً کاری را بدون باج انجام نمی داد.</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">ملا نصرالدین هم آه در بساط نداشت که با قاضی شریک شود و کار تائید سند را به انجام برساند این بود که کوزه ای برداشت و آن را پر از خاک کرد و روی آن عسل ریخت بعد کوزه ی عسل و سند را برداشت و پیش قاضی رفت و کوزه را هدیه داد و درخواستش را اعلام‌کرد .</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">قاضی به محض اینکه در پوش کوزه را برداشت و عسل را دید بی درنگ سند را تائید کرد و هر دو شاد و خندان از هم خداحافظی کردند.</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">چند روز گذشت قاضی به نیرنگ ملا نصرالدین پی برد یکی از نزدیکان خود را به خانه ی ملا فرستاد و پیام داد که در سند اشتباهی شده است</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">ملا به فرستاده قاضی پاسخ داد از طرف من سلامی گرم به قاضی برسان و بگو اشتباه در سند نیست در کوزه ی عسل است.</span></font> text/html 2020-02-01T13:32:59+01:00 dastancadeh.mihanblog.com . . چوپان و سنگ سرد http://dastancadeh.mihanblog.com/post/792 <p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">چوپانی عادت داشت تا در یک مکان معین زیر یک درخت بنشیند و گله گوسفندان را برای چرا در حوالی آن جا نگه دارد. زیر درخت سه تکه سنگ بود که چوپان همیشه از آن ها برای آتش درست کردن استفاده میکرد و برای خود چای آماده میکرد . هر بار که وی آتشی بین سنگها می افروخت متوجه میشد که یکی از سنگها مادامی که آتش روشن است سرد است ولی علت آن را نمی دانست.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>چند بار تلاش کرد با تغییر دادنجای سنگها چیزی دست گیرش شود ولی هم چنان در هر جایی که سنگ را قرار می داد سرد بود تا این که یک روز تحریک شد تا از راز این سنگ آگاه شود. تیشه ای با خود برد و سنگ را به دو نیم کرد. آه از نهادش بر آمد. بین سنگ موجودی بسیار ریز مثل کرم زندگی میکرد.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>رو به اسمان کرد و خداوند را در حالی که اشک صورتش را پوشانده بود شکر کرد و گفت:« خدایا، ای مهربان، تو که برای کرمی اینگونه می اندیشی و به فکر ارامش وی هستی پس ببین برای من چه کرده ای و من اصلاً سنگ وجودم را نشکستم تا مهر تو را بخود ببینم.»</font></p> text/html 2020-01-08T13:29:57+01:00 dastancadeh.mihanblog.com . . رستم و سهراب http://dastancadeh.mihanblog.com/post/790 <p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;روزی رستم برای شکار به نزدیکی‌های مرز توران می‌رود، پس از شکار به خواب می‌رود. رخش که رها در مرغزار مشغول چرا بوده توسط چند سوار ترک به سختی گرفتار می‌شود. رستم پس از بیداری از رخش اثری جز رد پای او نمی‌بیند. در پی اثر پای او به سمنگان می‌رسد. خبر رسیدن رستم به سمنگان سبب می‌شود بزرگان و ناموران شهر به استقبال او بیایند. رستم ایشان را تهدید می‌کند چنانچه رخش را به او بازنگردانند، سر بسیاری را از تن جدا خواهد کرد. شاه سمنگان از او دعوت می‌کند شبی را دربارگاه او بگذراند تا صبح رخش را برای او پیدا کنند. رستم با خشنودی می‌پذیرد.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>در بارگاه شاه سمنگان رستم با تهمینه روبرو می‌شود و عاشق او می‌شود و او را توسط موبدی از شاه سمنگان خواستگاری می‌کند. فردای آن روز رستم مهره‌ای را به عنوان یادگاری به تهمینه می‌دهد و می‌گوید چنانچه فرزندشان دختر بود این مهره را به گیسوی او ببندد و چنانچه پسر بود به بازو او. پس از آن رستم روانه ایران می‌شود و این راز را با کسی در میان نمی‌گذارد.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>فرزندی که تهمینه به دنیا می‌آورد پسری است که شباهت بسیار به پدر دارد. پس از چندی که سهراب، جوانی تنومند نسبت به همسالان خود شده است، نشان پدر خود را از مادر می‌پرسد. مادر حقیقت را به او می‌گوید و مهره نشان پدر را بر بازوی او می‌بندد و به او هشدار می‌دهد که افراسیاب دشمن رستم از این راز نباید آگاه گردد. سهراب که آوازه پدر خود را می‌شنود، تصمیم می‌گیرد که ابتدا به ایران حمله کند و پدرش را به جای کاووس شاه برتخت بنشاند و پس از آن به توران برود و افراسیاب را سرنگون سازد.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>افراسیاب با حیله به عنوان کمک به سهراب لشکری را به سرداری هومان و بارمان به یاری او می‌فرستد و به آنان سفارش می‌کند که نگذارند سهراب، رستم را بشناسد. سهراب به ایران حمله‌ور می‌شود و کاووس شاه، رستم را به یاری می‌طلبد، رستم و سهراب با هم روبرو می‌شوند. سهراب از ظاهر او حدس می‌زند که شاید او رستم باشد ولی رستم نام و نسب خود را از او پنهان می‌کند. در نبرد اول سهراب بر رستم چیره می‌شود و می‌خواهد که او را از پای در آورد ولی رستم با نیرنگ به او می‌گوید که رسم آنان این است که در دومین نبرد پیروز، حریف را از پای درمی آورند.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>ولی در نبرد بعدی که رستم پیروز آن است به سهراب رحم نمی‌کند و همین که او را از پای در می‌آورد، مهره نشان خود را بر بازوی او می‌بیند. و گریه و زاری سر می‌دهد.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>سهراب اینک به نوشداروی که نزد کاووس شاه است می‌تواند زنده بماند ولی او از روی کینه از دادن آن خودداری می‌کند. پس از آنکه کاووس را راضی می‌کنند که نوشدارو را بدهد، سهراب دیگر دار فانی را وداع گفته است.</font></p> text/html 2020-01-06T13:28:11+01:00 dastancadeh.mihanblog.com . . قایق تان را به کدامین ساحل بسته اید؟ http://dastancadeh.mihanblog.com/post/789 <font face="Mihan-Iransans"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">نیمه شبی چند دوست به قایق سواری رفتند و زمان زیادی پارو زدند. سپیده که زد گفتند: « چقدر رفته ایم؟ تمام شب را پارو زده ایم!»</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">ولی دیدند درست در همان جایی هستند که شب پیش بودند! آنان تمام شب را پارو زده بودند، ولی یادشان رفته بود طناب قایق را از ساحل باز کنند!</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">در اقیانوﺱ بی انتها هستی، انسانی که قایقش را از این ساحل باز نکرده باشد هر چه قدر هم که سختی بکشد به هیچ کجا نخواهد رسید.</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">شما قایق تان را به کدامین ساحل بسته اید؟ ساحل افکار منفی، ناامیدی، ترس، طمع ، تکبر ، غرور ، گذشته یا...</span></font> text/html 2019-11-26T13:27:42+01:00 dastancadeh.mihanblog.com . . من هم مسافرم... http://dastancadeh.mihanblog.com/post/788 <p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">مردی جهانگردی شنید روحانی مقدسی در سرزمین خاور زندگی میكند. وسایلش را جمع كرد تا برود و شكوه و بزرگی وی را ببیند. وقتی به منزل روحانی رسید وی را در كلبه محقری تنها یافت در حالی كه در آن منزل جز یك قفسه كتاب و میز و صندلی چیزی وجود نداشت.<br><br>مرد جهانگرد از روحانی پرسید:« پس وسایل منزل شما كجاست؟»</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">روحانی پرسید:« وسایل تو كجاست؟»</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">مرد جهانگرد جواب داد:« من وسیله ای ندارم. اینجا مسافرم.»</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>روحانی نیز جوابداد:« من هم وسیله ای ندارم. اینجا مسافرم...»</font></p> text/html 2019-11-01T13:21:24+01:00 dastancadeh.mihanblog.com . . ﺣﺘﻤﺎ ﺣﻜﻤﺖ ﺧﺪﺍﺳﺖ http://dastancadeh.mihanblog.com/post/787 <p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">ﺭﻭﺯﮔﺎﺭی ﭘﺎﺩﺷﺎهی بود که ﻭﺯﻳﺮی داشت که همیشه ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﺮ حادثه و ﺍﺗﻔﺎﻕ خیر ﻳﺎ ﺷﺮی ﻛﻪ ﺑﺮﺍﯼ شاه می افتاد،ﺑﻪ پادشاه میگفت : "ﺣﺘﻤﺎ ﺣﻜﻤﺖ ﺧﺪﺍﺳﺖ!" ﺗﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ چاقو ﺑﺮﻳﺪ ﻭ ﻭﺯﻳﺮ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﮔﻔﺖ: «ﺑﺮﻳﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﺩﺳﺘﺖ ﺣﻜﻤﺘﯽ ﺩﺍﺭﺩ! »</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">شاه ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ بسیار ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪ ﻭ به شدت ﺑﺎ ﻭﺯﻳﺮ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺍﻭ که ﺑﻪ ﺣﻜﻤﺖ ﺍﻳﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ معتقد نبود، ﻭﺯﻳﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ. ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁن رﻭﺯ ﻃﺒﻖ ﻋﺎﺩﺕ ﺑﻪ ﺷﻜﺎﺭگاه ﺭﻓﺖ، ﻭﻟﯽ این بار ﺑﺪﻭﻥ ﻭﺯﻳﺮ ﺑﻮﺩ. پادشاه ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺷﻜﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻋﺪﻩ ﺍی از ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺑﻮﻣﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ خواستند ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺪﺍﻳﺎﻧﺸﺎﻥ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﻛﻨﻨﺪ. ﻭﻟﯽ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ کردن، ﻣﺘﻮﺟﻪ شدند ﺩﺳﺖ پادشاه ﺯﺧﻤﯽ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﻧﺎﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺳﺎﻟﻢ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﻧﻘﺺ می خواستند. ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻫﻤﻴﻦ پادشاه ﺭﺍ ﺁﺯﺍﺩ کردند. ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﻪ ﻗﺼﺮ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ پیش ﻭﺯﻳﺮ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺭﻓﺖ ﻭ ﻗﻀﻴﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﻧﻘﻞ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:« ﺣﻜﻤﺖ ﺑﺮﻳﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻭﻟﯽ ﺣﻜﻤﺖ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺭﻓﺘﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ!»</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>ﻭﺯﻳﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ:« ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻧﺒﻮﺩﻡ ﺣﺘﻤﺎً ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺷﻜﺎﺭ ﻣﯽﺁﻣﺪﻡ ﻭ ﻣﻦ ﻛﻪ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﺣﺘﻤﺎً قربانی می شدم.»</font></p> text/html 2019-10-19T13:35:15+01:00 dastancadeh.mihanblog.com . . ظلم بر کوتاه قد http://dastancadeh.mihanblog.com/post/793 <span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">انوشیروان روزی به دادرسی نشسته بود. مردی کوته قامت فراز آمد و بانگ دادخواهی برداشت. خسرو انوشیران گفت: کسی بر کوته قامت ستم نتواند کرد. گفت: شهریارا! آن که بر من ستم راند، از من کوتاه تر است. خسرو بخندید و دادش بداد.</font></span> text/html 2019-10-19T13:32:46+01:00 dastancadeh.mihanblog.com . . رستم و سهراب http://dastancadeh.mihanblog.com/post/791 <p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;روزی رستم برای شکار به نزدیکی‌های مرز توران می‌رود، پس از شکار به خواب می‌رود. رخش که رها در مرغزار مشغول چرا بوده توسط چند سوار ترک به سختی گرفتار می‌شود. رستم پس از بیداری از رخش اثری جز رد پای او نمی‌بیند. در پی اثر پای او به سمنگان می‌رسد. خبر رسیدن رستم به سمنگان سبب می‌شود بزرگان و ناموران شهر به استقبال او بیایند. رستم ایشان را تهدید می‌کند چنانچه رخش را به او بازنگردانند، سر بسیاری را از تن جدا خواهد کرد. شاه سمنگان از او دعوت می‌کند شبی را دربارگاه او بگذراند تا صبح رخش را برای او پیدا کنند. رستم با خشنودی می‌پذیرد.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>در بارگاه شاه سمنگان رستم با تهمینه روبرو می‌شود و عاشق او می‌شود و او را توسط موبدی از شاه سمنگان خواستگاری می‌کند. فردای آن روز رستم مهره‌ای را به عنوان یادگاری به تهمینه می‌دهد و می‌گوید چنانچه فرزندشان دختر بود این مهره را به گیسوی او ببندد و چنانچه پسر بود به بازو او. پس از آن رستم روانه ایران می‌شود و این راز را با کسی در میان نمی‌گذارد.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>فرزندی که تهمینه به دنیا می‌آورد پسری است که شباهت بسیار به پدر دارد. پس از چندی که سهراب، جوانی تنومند نسبت به همسالان خود شده است، نشان پدر خود را از مادر می‌پرسد. مادر حقیقت را به او می‌گوید و مهره نشان پدر را بر بازوی او می‌بندد و به او هشدار می‌دهد که افراسیاب دشمن رستم از این راز نباید آگاه گردد. سهراب که آوازه پدر خود را می‌شنود، تصمیم می‌گیرد که ابتدا به ایران حمله کند و پدرش را به جای کاووس شاه برتخت بنشاند و پس از آن به توران برود و افراسیاب را سرنگون سازد.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>افراسیاب با حیله به عنوان کمک به سهراب لشکری را به سرداری هومان و بارمان به یاری او می‌فرستد و به آنان سفارش می‌کند که نگذارند سهراب، رستم را بشناسد. سهراب به ایران حمله‌ور می‌شود و کاووس شاه، رستم را به یاری می‌طلبد، رستم و سهراب با هم روبرو می‌شوند. سهراب از ظاهر او حدس می‌زند که شاید او رستم باشد ولی رستم نام و نسب خود را از او پنهان می‌کند. در نبرد اول سهراب بر رستم چیره می‌شود و می‌خواهد که او را از پای در آورد ولی رستم با نیرنگ به او می‌گوید که رسم آنان این است که در دومین نبرد پیروز، حریف را از پای درمی آورند.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>ولی در نبرد بعدی که رستم پیروز آن است به سهراب رحم نمی‌کند و همین که او را از پای در می‌آورد، مهره نشان خود را بر بازوی او می‌بیند. و گریه و زاری سر می‌دهد.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>سهراب اینک به نوشداروی که نزد کاووس شاه است می‌تواند زنده بماند ولی او از روی کینه از دادن آن خودداری می‌کند. پس از آنکه کاووس را راضی می‌کنند که نوشدارو را بدهد، سهراب دیگر دار فانی را وداع گفته است.</font></p> text/html 2019-10-19T13:18:42+01:00 dastancadeh.mihanblog.com . . عقل الاغ http://dastancadeh.mihanblog.com/post/786 <span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">علی بن محمد گوید: روزی عبداله بن معاویه به آسیابانی گذشت که الاغ خویش را به آسیا بسته بود و زنگوله هایی به گردن آن آویخته بود. بدو گفت: چرا این زنگوله ها را به گردن الاغت&nbsp; آویخته ای؟ آسیابان گفت: آویخته ام که وقتی ایستاد و آسیا از کار افتاد بدانم. گفت: اگر بایستد و سر تکان دهد چگونه می فهمی که آسیا را نمی گرداند؟ آسیابان گفت: خدا امیر را قرین صلاح بدارد. عقل الاغ من مانند عقل امیر نیست!</font></span> text/html 2019-04-20T21:02:35+01:00 dastancadeh.mihanblog.com . . بهلول و تخت پادشاهی http://dastancadeh.mihanblog.com/post/781 <p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">روزی بهلول وارد قصر هارون الرشید شد و چون مسند خلافت را خالی و بلامانع دید جلو رفته و بدون ترس و واهمه بر تخت خلیفه نشست.<br>غلامان دربار چون آن حال بدیدند به ضرب چوب و تازیانه بهلول را از تخت پایین کشیدند.<br><br>هنگامی که خلیفه وارد شد بهلول را در حالتی بهم ریخته دید که گریه می کند. از نگهبانان سبب گریه ی او را پرسید.<br>نگهبانان گفتند : چون در مکان مخصوص شما نشسته بود او را از آنجا دور کردیم.<br>هارون ایشان را ملامت کرد و بهلول را دلداری داده و نوازش نمود.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>بهلول گفت : من برای خود گریه نمی کنم بلکه به حال تو می گریم.<br>زیرا که من چند لحظه در مسند تو نشستم اینقدر صدمه دیدم و اذیت و آزار کشیدم.<br>در این اندیشه ام که تو که یک عمر بر این مسند نشسته ای&nbsp; چه مقدار آزار خواهی کشید و صدمه خواهی دید.<br>تو به عاقبت کار خود نمی اندیشی و در فکر کارهای خود نیستی !!!</font></p> text/html 2019-03-21T08:16:47+01:00 dastancadeh.mihanblog.com . . بهلول شکم سیر http://dastancadeh.mihanblog.com/post/780 <font face="Mihan-Iransans"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">ای بهلول بگو ببینم نزد تو ” دوست ترین مردم ” چه کسی است ؟</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">بهلول پاسخ داد : همان کسی که شکم مرا سیر کند دوست ترین مردم نزد من است !</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">هارون الرشید گفت : اگر من شکم تو را سیر کنم مرا دوست داری ؟</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">بهلول با خنده پاسخ داد : دوستی به نسیه و اما و اگر نمی شود !</span></font> text/html 2019-02-20T08:15:20+01:00 dastancadeh.mihanblog.com . . گوشت را آزاد كن http://dastancadeh.mihanblog.com/post/779 <p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">ز بزرگان عصر، یكی با غلام خود گفت كه از مال خود، پاره‌ای گوشت بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. غلام شاد شد. بریانی ساخت و پیش او آورد. خواجه خورد و گوشت به غلام سپرد. دیگر روز گفت: بدان گوشت، آبگوشتی زعفرانی بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. غلام فرمان برد.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>خواجه زهر مار كرد و گوشت به غلام سپرد. روز دیگر گوشت مضمحل بود و از كار افتاده، گفت: این گوشت بفروش و مقداری روغن بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم.<br>گفت: ای خواجه، تو را به‌خدا بگذار من همچنان غلام تو باشم، اگر خیری در خاطر مبارك می‌گذرد، به نیت خدا این گوشت پاره را آزاد كن!</font></p> text/html 2019-02-10T03:32:32+01:00 dastancadeh.mihanblog.com . . آواز خر در چمن http://dastancadeh.mihanblog.com/post/772 <p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><strong style=""><span style="color: rgb(255, 153, 204);"><font face="Mihan-Iransans">کاربرد ضرب المثل:</font></span></strong></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">ضرب المثل آواز خر در چمن این ضرب المثل در مواردی بکار می‌رود که شخص فکر می‌کند تواناتر از دیگران است.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><strong><span style="color: rgb(255, 153, 204);"><font face="Mihan-Iransans">داستان ضرب المثل:</font></span></strong></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">در زمان های قدیم که خانه‌ها حمام نداشتند، هر محله یک حمام عمومی داشت که تمام مردم شهر از آن حمام عمومی استفاده می‌کردند. این حمام‌ها سقف‌های بلند و گنبدی داشتند و حوضچه‌ای در وسط حمام که وقتی آب گرم در آن می‌ریختند، حمام بخار می‌کرد و صدا خیلی خوب در حمام می‌پیچید.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">یک روز صبح زود یک مرد به حمام عمومی رفت و دید کسی در حمام نیست و حمام خیلی خلوت است. مرد شروع به آواز خواندن کرد از صدایش که در فضای حمام می‌پیچید خیلی خوشش آمد و همینطور که خودش را می‌شست با صدای بلند هم آواز می‌خواند. کمی که گذشت با خودش گفت: چرا من چنین صدای خوشی داشتم و از آن استفاده نمی‌کردم؟ من با این صدای دلنشین می‌توانم از خوانندگان معروف دربار شوم.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">مرد بهترین لباس‌هایش را پوشید و به طرف قصر پادشاه حرکت کرد. اجازه دیدار حضوری پادشاه را گرفت. او به اطرافیان پادشاه گفت: من صدای بسیار خوبی دارم ولی این استعدادم را تا به امروز نتوانسته بودم کشف کنم. اما امروز آمده‌ام تا با صدای زیبایم برای پادشاه کمی آواز بخوانم.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">مرد به حضور پادشاه رسید اجازه گرفت و شروع کرد به آواز خواندن. هنوز لحظه ای نگذشته بود که همه حاضرین گوشهایشان را گرفتند . مرد که خودش هم فهمیده بود صدایش، آن صدای داخل حمام نیست سکوت کرد پادشاه گفت: ما را مسخره کردی؟ این صدا قابل تحمل نیست چه برسد دلنشین.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">مرد ترسید و گفت: اگر اجازه بدهید یک خمره‌ی بزرگ را تا نصفه آب کنند و برای من بیاورند تا صدای واقعی مرا بشنوید. پادشاه&nbsp; دستور داد تا خمره‌ای بزرگ را تا نصفه آب کنند و برای مرد بیاورند. خمره را که آوردند، مرد سرش را در خمره فرو کرد و شروع کرد به آواز خواندن. کمی که خواند خودش احساس کرد که صدایش آنچه توقع‌اش را داشته نیست. مرد با ناامیدی سرش را از خمره درآورد و حاکم که احساس کرد مرد آنها را مسخره می‌کند دستور داد تا نگهبانان ترکه چوبی بیاورند و در خمره بیندازند و آنقدر این ترکه را خیس کنند و مرد را کتک بزنند تا آب خمره تمام شود.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">نگهبانان ترکه‌ها را در خمره می‌بردند، تر می‌کردند و به تن و بدن مرد می‌زدند. با هر ضربه‌ای که مرد می‌خورد می‌گفت: خدا رو شکر پادشاه که می‌دید با هر ضربه مرد آوازه خوان یکبار خدا را شکر می‌کند،&nbsp; از مرد پرسید: مرد حسابی تو در قبال کار اشتباهی که کردی ترکه می‌خوری، پس چرا خدا را شکر می‌کنی؟</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">مرد گفت: خدا را شکر می‌کنم که اینجا و در خمره‌ی نصفه‌ آب خواندم. من می‌خواستم از شما بخواهم به حمام بیایید تا در آنجا برای شما برنامه اجرا کنم. اگر آنجا می‌آمدید و چنین دستوری را تا تمام شدن آب خزینه‌ی حمام صادر می‌کردید، من زیر ضربات ترکه‌ها می‌مردم.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">پادشاه از جواب هوشمندانه‌ی مرد خوشش آمد و&nbsp; از مجازات مرد چشم پوشی کرد.</font></p> text/html 2019-02-07T18:48:18+01:00 dastancadeh.mihanblog.com . . درویش یک دست http://dastancadeh.mihanblog.com/post/775 <p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">درویشی در کوهساری دور از مردم زندگی می‌کرد و در آن خلوت به ذکر خدا و نیایش مشغول بود. در آن کوهستان، درختان سیب و گلابی و انار بسیار بود و درویش فقط میوه می‌خورد. روزی با خدا عهد کرد که هرگز از درخت میوه نچیند و فقط از میوه‌هایی بخورد که باد از درخت بر زمین می‌ریزد. درویش مدتی به پیمان خود وفادار بود، تا اینکه امر الهی، امتحان سختی برای او پیش ‌آورد. تا پنج روز، هیچ میوه‌ای از درخت نیفتاد. درویش بسیار گرسنه و ناتوان شد، و بالاخره گرسنگی بر او غالب شد. عهد و پیمان خود را شکست و از درخت گلابی چید و خورد. خداوند به سزای این پیمان شکنی او را به بلای سختی گرفتار کرد.<br><br>قصه از این قرار بود که روزی حدود بیست نفر دزد به کوهستان نزدیک درویش آمده بودند و اموال دزدی را میان خود تقسیم می‌کردند. یکی از جاسوسان حکومت آنها را دید و به داروغه خبر داد. ناگهان ماموران دولتی رسیدند و دزدان را دستگیر کردند و درویش را هم جزو دزدان پنداشتند و او را دستگیر کردند. بلافاصله، دادگاه تشکیل شد و طبق حکم دادگاه یک دست و یک پای دزدان را قطع کردند. وقتی نوبت به درویش رسید ابتدا دست او را قطع کردند و همینکه خواستند پایش را ببرند، یکی از ماموران بلند مرتبه از راه رسید و درویش را شناخت و بر سر مامور اجرای حکم فریاد زد و گفت: ای سگ صفت! این مرد از درویشان حق است چرا دستش را بریدی؟<br>&nbsp;&nbsp;<br><br>خبر به داروغه رسید، پا برهنه پیش شیخ آمد و گریه کرد و از او پوزش و معذرت بسیار خواست.اما درویش با خوشرویی و مهربانی گفت : این سزای پیمان شکنی من بود من حرمت ایمان به خدا را شکستم و خدا مرا مجازات کرد.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>از آن پس در میان مردم با لقب درویش دست بریده معروف بود. او همچنان در خلوت و تنهایی و به دور از غوغای خلق در کلبه‌ای بیرون شهر به عبادت و راز و نیاز با خدا مشغول بود. روزی یکی از آشنایان سر زده، نزد او آمد و دید که درویش با دو دست زنبیل می‌بافد. درویش ناراحت شد و به دوست خود گفت چرا بی خبر پیش من آمدی؟ مرد گفت: از شدت مهر و اشتیاق تاب دوری شما را نداشتم. شیخ تبسم کرد و گفت: ترا به خدا سوگند می‌‌دهم تا زمان مرگ من، این راز را با هیچکس نگویی.<br><br>اما رفته رفته راز کرامت درویش فاش شد و همه مردم از این راز با خبر شدند. روزی درویش در خلوت با خدا گفت: خدایا چرا راز کرامت مرا بر خلق فاش کردی؟ خداوند فرمود: زیرا مردم نسبت به تو گمان بد داشتند و می‌گفتند او ریاکار و دزد بود و خدا او را رسوا کرد. راز کرامت تو را بر آنان فاش کردم تا بدگمانی آنها بر طرف شود و به مقام والای تو پی ببرند</font></p> text/html 2019-02-06T03:33:12+01:00 dastancadeh.mihanblog.com . . ویرگول از احمد شاملو http://dastancadeh.mihanblog.com/post/774 <font face="Mihan-Iransans"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">&nbsp;گفته‌اند که وقتی، یکی از افسران جوان گارد نیکلای اول ـ امپراتور روسیه ـ به گناهی متهم شد و خشم امپراتور را چنان برانگیخت که فرمان داد تا بی درنگ به دوردست ترین نقاط سیبری تبعیدش کنند.</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">یاران او کمر به نجاتش بستند و به هر وسیله تشبث جستند؛ چنان که شهبانو را برانگیختند تا نامه ئی به امپراتور نوشت و شفاعت او کرد تا از تبعیدش درگذرد.</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">امپراتور شفاعت شهبانو را نپذیرفت و به دبیر خود گفت تا در گوشۀ همان نامه تصمیم قاطع او را به لزوم تبعید افسر گناهکار، یادداشت کند:</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><strong style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">بخشش لازم نیست ، به سیبری تبعید شود .</strong><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">دبیر ـ که خود از یاران متهم بود ـ فرمان امپراتور را، هم بدان گونه که از او شنیده بود به گوشۀ نامه نوشت. اما حیله ئی در کار کرد تا افسر نگونبخت از خشم امپراتور رهائی یافت.</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">در فرمان امپراتور، تنها جای ویرگولی را تغییر داده آن را چنین نوشته بود:</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><strong style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">بخشش ، لازم نیست به سیبری تبعید شود !</strong></font><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 13px; text-align: justify;"> text/html 2019-02-04T22:27:12+01:00 dastancadeh.mihanblog.com . . عاشق گردو باز http://dastancadeh.mihanblog.com/post/778 <p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">در روزگاران پیش عاشقی بود كه به وفاداری در عشق مشهور بود. مدتها در آرزوی رسیدن به یار گذرانده بود تا اینكه روزی معشوق به او گفت: امشب برایت لوبیا پخته‌ام. آهسته بیا و در فلان اتاق منتطرم بنشین تا بیایم. عاشق خدا را سپاس گفت و به شكر این خبر خوش به فقیران نان و غذا داد.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">هنگام شب به آن حجره رفت و به امید آمدن یار نشست. شب از نیمه گذشت و معشوق آمد. دید كه جوان خوابش برده. مقداری از آستین جوان را پاره كرد به این معنی كه من به قو‎ْلَم وفا كردم. و چند گردو در جیب او گذاشت به این معنی كه تو هنوز كودك هستی، عاشقی برای تو زود است، هنوز باید گردو بازی كنی.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">آنگاه یار رفت. سحرگاه كه عاشق از خواب بیدار شد، دید آستینش پاره است و داخل جیبش چند گردو پیدا كرد. با خود گفت: یار ما یكپارچه صداقت و وفاداری است، هر بلایی كه بر سر ما می‌آید از خود ماست.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p> text/html 2019-02-04T15:48:39+01:00 dastancadeh.mihanblog.com . . دزد باش و مرد باش http://dastancadeh.mihanblog.com/post/771 <p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(255, 153, 204);"><strong style=""><font face="Mihan-Iransans">کاربرد ضرب المثل دزد باش و مرد باش:</font></strong></span></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">ضرب المثل دزد باش و مرد باش کنایه از اشخاصی است که اگر کار اشتباهی انجام می‌دهند اما اصول انسانیت و جوانمردی را زیر پا نمی‌گذارند.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><strong><span style="color: rgb(255, 153, 204);"><font face="Mihan-Iransans">داستان ضرب المثل دزد باش و مرد باش:</font></span></strong></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">در دوران قدیم اقامت مسافران در کاروانسراها بود، نوع ساخت کاروانسراها در هر شهر&nbsp; متفاوت بودند.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">در یکی از شهرهای بزرگ ایران کاروانسرایی معروف وجود داشت که دلیل شهرتش دیوارهای بلند و در بزرگ آهنی‌اش بود که از ورود هرگونه دزد و راهزن جلوگیری می‌کرد.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">سه دزد که آوازه این کاروانسرا را شنیده بودند تصمیم گرفتند هر طور شده وارد آن شوند و به اموال بازرگانان دستبرد بزنند.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">این سه نفر هرچه فکر کردند دیدند تنها راه ورود به کاروانسرا از زیرزمین است چون دیوارها خیلی بلند است و نمی‌توان از آن بالا رفت، در ورودی هم که از جنس آهن است. شروع به کندن زمین کردند. پنهانی و دور از چشم مردم از زیرزمین تونلی را حفر کردند و&nbsp; از چاه وسط کاروانسرا خارج شدند.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">آن سه نفر از تونل زیرزمینی وارد کاروانسرا شدند و اموال بعضی از بازرگانان را برداشتند و از همان تونل خارج شدند.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">صبح خبر سرقت از کاروانسرا به سرعت در بین مردم پیچید و به قصر حاکم رسید. حاکم شهر که بسیار تعجب کرده بود، خودش تصمیم گرفت این موضوع را پی گیری کند. به همین دلیل راه افتاد و به کاروانسرا رفت و دستور داد تا مأمورانش همه جا را بگردند تا ردپایی از دزدها پیدا کنند.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">مأموران هر چه گشتند نشانه‌ای پیدا نکردند. حاکم گفت: چون هیچ نشانه‌ای از دزد نیست پس دزد یکی از نگهبانان کاروانسرا است.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">دزدها وقتی از تونل خارج شدند، به شهر بازگشتند تا ببینند اوضاع در چه حال است و هنگامی که دیدند نگهبانان بیچاره متهم به گناه شده‌اند، یکی از سه دزد گفت: این رسم جوانمردی نیست که چوب اعمال ما را نگهبانان بخورند. پس رفت و گفت: نزنید این دزدی کار من است. من از بیرون به داخل چاه وسط کاروانسرا تونلی کندم، دیشب از آنجا وارد شدم. حاکم خودش سر چاه رفت و چون چیزی ندید گفت: شما دروغ می‌گویید .</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">دزد گفت:یک نفر را با طناب به داخل چاه بفرستید تا حفره‌ای میانه‌ی چاه&nbsp; را بتواند ببیند. هیچ کس قبول نکرد به وسط چاه رود تا از تونلی که معلوم نیست از کجا خارج می‌شود، بیرون بیاید. مرد دزد که دید هیچ کس این کار را نمی‌کند خودش جلوی چشم همه از دهانه‌ی چاه وارد شد و از راه تونل فرار کرد.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">مردم مدتی در کاروانسرا منتظر ماندند تا دزد از چاه بیرون بیاید ولی هرچه منتظر شدند، دزد بیرون نیامد چون به راحتی از راه تونل فرار کرده بود. همه فهمیدند که دزد راست گفته.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">حاکم مجبور شد دستور دهد نگهبانان بیچاره را آزاد کنند. در همان موقع یکی از تاجران که اموالش به سرقت رفته بود گفت: اموال من حلال دزد، دزدی که تا این حد جوانمرد باشد که محاکمه‌ی نگهبان بی‌گناه را نتواند طاقت بیاورد و خود را به خطر اندازد تا حق کسی ضایع نشود اموال دزدی نوش جانش. از آن به بعد برای کسی که کار اشتباهی می کند ولی اصول انسانیت را رعایت می کند این ضرب المثل را به کار می برند.</font></p> text/html 2019-02-03T08:54:49+01:00 dastancadeh.mihanblog.com . . جوراب هایی که زندگی مرا تغییر دادند http://dastancadeh.mihanblog.com/post/777 <font face="Mihan-Iransans"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">در آن صبح پاییزی سال 1990 وقتی داشتم جوراب هایم را میپوشیدم، هیچ فکر نمیکردم یک جفت جوراب کتان ناقابل بتواند زندگی مرا تغییر دهد.</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">&nbsp;</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">آن روز قرار بود دوستانم به خارج شهر بروند و من قول داده بودم از حیوانات آنها مراقبت کنم ولی این حیوانات نه سگ بودند که قرار باشد با آنها بیرون بروم و نه گربه که قرار باشد خاکشان را عوض کنم.</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">&nbsp;</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">آنها تعدادی مرغ بودند که دوستانم از دامداری صنعتی نجات داده بودند. با این حال، با خودم فکر کردم آیا نگهداری از چند تا مرغ میتواند کار سختی باشد؟</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">&nbsp;هنوز چند دقیقه از رسیدنم به خانه دوستانم نگذشته بود که متوجه شدم این جامعه مرغی چقدر پیچیده و جالب است. بعضی از مرغها گستاخ بودند، بعضی خجالتی، بعضی سمج و بعضی خیلی شاد.</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">&nbsp;</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">یکی از مرغ ها مرتب به جوراب های من که خال های نارنجی داشتند علاقه نشان میداد. این مرغ، که اسمش هیلی بود، بد جوری عاشق جوراب های من شده بود! او مرتب نوکش را به جوراب های من می مالید و همه جا دنبال من می آمد.</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">&nbsp;من تمام روز مرغها را در حال قدقد کردن، شکار غذا در علفها، مشاجره و آرایش کردن تماشا کردم. این مرغها دنیای فعالی داشتند که من هرگز تصورش را هم نمیکردم.</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">&nbsp;عصر آن روز پس از آنکه مرغ ها را به طویله ای که مخصوص خوابشان بود بردم، لباسهایم را شستم و روی طناب آویزان کردم.</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">&nbsp;صبح روز بعد، هر دو جوراب من ناپدید شده بودند و فقط دو گیره لباس به عنوان مدرک جرم باقی مانده بودند.</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">&nbsp;</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">خیلی طول کشید تا آنها را پیدا کردم. هیلی نه تنها جوراب ها را دزدیده بود، بلکه یک تخم هم گذاشته بود و با دقت دو جوراب را دور آن بسته بود.</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">&nbsp;</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">من آنجا با دهان باز ایستاده بودم که او سرش را بالا آورد و با نگاهی التماس آمیز به من نگاه کرد. او آن جوراب ها را میخواست و از من می خواست که آنها را به او ببخشم. من هم همین کار را کردم.</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">&nbsp;</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">از آن روز من دیگر گوشت مرغ و تخم مرغ نخوردم. دیگر نمیتوانستم رابطه بال ها و پاها و سینه ها در بشقابم را با هیلی و دخترهای دیگر از یاد ببرم. خیلی طول نکشید که وگن شدم.</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">&nbsp;پایان غم انگیز داستان این است که هیلی خیلی زنده نماند. او که در نتیجه زندگی قبلی خود در دامداری صنعتی رنجور و ناتوان شده بود، چند روز پس از این ماجرا در خواب مرد.</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">&nbsp;</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">ولی من هرگز او و شوخ طبعیش را فراموش نمیکنم و این سوال را با خود به گور خواهم برد که او آن جوراب ها را چطور از طناب رخت ها پایین کشیده بود.</span></font> text/html 2019-02-03T08:54:00+01:00 dastancadeh.mihanblog.com . . زیبای معنای دوست داشتن http://dastancadeh.mihanblog.com/post/776 <div><font face="Mihan-Iransans" size="3">خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می‌کردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای. اعضای خانواده از برداشت محصولات...</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3"><br></font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3">خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می‌کردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای. اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آنقدری گیرشان می‌آمد که فقط شکمشان را به سختی سیر کنند. اما یک سال بدون هیچ علتی، محصول کمی بیشتر از حد معمول بدست آمد، در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول بدست آوردند…</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3"><br></font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3"><br></font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3">زن کاتالوگ کهنه و خاک گرفته ای را بیرون کشید و ورق زد، همچنان که صفحات آنرا یکی یکی ورق می‌زد افراد خانواده هم دورش جمع می‌شدند، بالاخره زن آینه‌ی بسیار زیبایی دید و به نظرش رسید که از همه چیز بهتر است. پیش از آن در خانه هرگز آینه ای نداشتند. از آنجایی‌که پول کافی برای خریدنش داشتند، زن آن را سفارش داد. یک هفته بعد وقتی در مزرعه سرگرم کار بودند مردی سوار بر اسب از راه رسید او بسته ای در دست داشت، و خانواده به استقبالش رفتند .</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3"><br></font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3"><br></font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3">زن اولین کسی بود که بسته راباز کرد و خود را در آینه دید و جیغ زد: جک، تو همیشه می‌گفتی من زیبا هستم، من واقعآ زیبا هستم! مرد آینه را بدست گرفت و در آن نگاه کرد لبخندی زد و گفت: تو همیشه می‌گفتی که من خشن هستم ولی من جذاب هستم. نفر بعدی دختر کوچکشان بود که گفت: مامان، مامان، چشمهای من شبیه توست . در این اثنا پسر کوچکشان که بسیار پر انرژی بود از راه رسید و آینه را قاپید او در چهار سالگی از قاطر لگد خورده بود و صورتش از ریخت افتاده بود، او فریاد زد: من زشتم ! من زشتم!</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3"><br></font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3"><br></font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3">و در حالی که بشدت گریه می‌کرد به پدرش گفت : پدر، آیا من همیشه همین شکل بودم ؟</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3">بله پسرم ، همیشه .</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3"><br></font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3"><br></font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3">با این حال تو مرا دوست داری ؟</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3"><br></font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3"><br></font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3">بله پسرم، دوستت دارم !</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3"><br></font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3"><br></font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3">چرا؟ برای چه من را دوست داری ؟</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3"><br></font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3"><br></font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3">چون مال من هستی!!!</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3"><br></font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3"><br></font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3">….و من هر روز صبح وقتی صادقانه به درونم نگاه می‌کنم و می بینم که زشت است ، از خدا می‌پرسم آیا دوستم داری ؟ و او همیشه مهربانانه جواب می دهد: بله !و وقتی از او می پرسم چرا دوستم داری ؟</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3"><br></font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3"><br></font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3">او می‌گوید : چون مال من هستی.</font></div> text/html 2019-02-03T08:47:55+01:00 dastancadeh.mihanblog.com . . زور من وقت غربیل کردن معلوم می شود http://dastancadeh.mihanblog.com/post/769 <p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><strong style=""><span style="color: rgb(255, 153, 204);"><font face="Mihan-Iransans">کاربرد ضرب المثل:</font></span></strong></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">اگر کسی بخواهد زورگویی را نصیحت کند و به او بفهماند که نتیجه کارهای بد هرکس به خودش بر می گردد ، ضرب المثل زور من وقت غربیل کردن معلوم می شود را برایش بکار می برد.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><strong><span style="color: rgb(255, 153, 204);"><font face="Mihan-Iransans">داستان ضرب المثل:</font></span></strong></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">آورده اند که در روزگاران قدیم مرد قلدر و پر قدرتی بود که به همه زور می گفت و هر چه می خواست از راه زورگویی به دست می آورد . یک روز ، همسر او داد و بیداد راه انداخت و گفت:" همین طوری بیکار و بی عار ننشین. دیگر یک چارک آرد هم توی خانه نداریم . بلند شو یک گونی گندم بردار و برو به آسیابان بده تا گندمها را آرد کند. اگر امروز آرد به من نرسانی نمی توانم نان بپزم و شب توی سفره مان نان پیدا نمی شود. "&nbsp;</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">مرد قلدر گفت:" حالا کو تا شب. عصر که شد، گندم را به آسیاب می برم. " زن گفت :" این روزها سر آسیابان شلوغ است. همه گندمهایشان را برای آسیاب کردن پیش او می برند. باید مدتی انتظار بکشی تا نوبت آرد کردن گندم ما بشود. بلند شو بهانه نیار . اگر همین الان حرکت کنی ، شاید بتوانی تا عصر آرد به من برسانی ."</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">مرد گفت :" من توی صف بایستم و انتظار بکشم؟ مثل اینکه مرا نشناخته ای؟ من بدون نوبت کارم را می کنم و هیچ کس هم جرآت ندارد ، حرفی بزند."</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">زن گفت :" ببینیم و تعریف کنیم."</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">مرد قلدر که می خواست هرچه زودتر زور و قلدری اش را به همسرش نشان بدهد، از جا بلند شد. گونی گندم را به کول گرفت و به آسیاب رفت. در آنجا عده ای از مردم با گونی های گندم منتظر بودند تا نوبت آرد کردن گندمشان بشود. مرد قلدر بدون رعایت نوبت ، گندمش را به آسیابان داد و گفت :" هر چه زودتر گندم مرا آسیاب کن که باید بروم خانه . زود باش! کار دارم."</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">آسیابان که پیرمرد دنیا دیده ای بود ، با زبان خوش گفت :" مگر نمی بینی ؟ این همه آدم منتظر نشسته اند که نوبتشان شود و گندمشان را آرد کنم . صبر کن تا نوبتت بشود. "</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">شاگردش هم گفت:" آقا جان از قدیم گفته اند آسیاب به نوبت"</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">مرد قلدر با صدای بلند گفت:" بی خود کرده اند که چنین حرفهایی زده اند . من نوبت و انتظار سرم نمی شود. همین الان باید گندمم را آرد کنی و اجرت هم نگیری ."</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">آسیابان که حوصله دردسر نداشت، گفت :" فکر نکن که فقط تو زور داری هر کس به اندازه خودش زور دارد. حتی من پیرمرد هم زور دارم ".</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">مرد قلدر که فکر می کرد ، پیرمرد قصد زورآزمایی دارد، سینه سپر کرد و برای دعوا آماده شد. اما پیرمرد گفت :" هر کس زورش را یک جوری نشان می دهد. من با تو قصد دعوا ندارم . زور من وقت غربیل کردن معلوم می شود. "</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">مرد قلدر نفهمید که پیرمرد چه می گوید. آسیابان وقتی گندم مرد قلدر را آرد کرد، کمی از آرد را به عنوان اجرتش برداشت و به جای آن مقداری سنگریزه توی گونی آرد مرد قلدر ریخت و گونی آرد را به او داد و گفت:" این هم آرد تو . برو بگذار باد بیاید."</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">مرد قلدر که فکر می کرد با قلدری کارش را پیش برده ، گونی آرد را بر دوش کشید و به خانه رفت. به خانه که رسید به زنش گفت :" این هم آرد دیدی که نه انتظار کشیدم نوبتم شود و نه اجرتی به آسیابان دادم."زن در کیسه آرد را باز کرد ، کمی آرد برداشت خمیر درست کرد و با آن نان پخت ، اما از کار شوهرش خیلی عصبانی بود. چند روز گذشت . یک روز زن مثل همیشه سر گونی آرد رفت تا کمی خمیر درست کند و نان بپزد.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">آرد را که از گونی برداشت دید توی آن سنگریزه وجود دارد. دستش را توی کیسه آرد کرد و متوجه شد آردی که توی کیسه مانده پر از سنگریزه است. شوهرش را صدا کرد و گفت :" با این آرد نمی توانم خمیر درست کنم . برو غربیل را بیاور تا آردمان را غربیل کنیم و سنگریزه هایش را جدا کنیم.&nbsp;</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">مرد قلدر رفت و از زیرزمین خانه شان غربیل آورد . زن کیسه آرد را جلوی همسرش گذاشت و گفت :" به جای بیکار نشستن این آردها را غربیل کن ".</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">مرد مشغول غربیل کردن آرد شد. هر چه بیشتر غربیل می کرد ، سنگریزه های بیشتری پیدا می شد و در پایان مقدار زیادی سنگریزه یک جا جمع شد. زنش با تعجب پرسید :" این همه سنگ ریزه از کجا رفته توی آرد ما؟"</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">مرد نگاهی به سنگریزه ها کرد و یاد حرف پیرمرد آسیابان افتاد و فهمید که چه بلایی سرش آمده است. ابتدا با عصبانیت بلند شد که به سراغ او برود و با او دعوا کند ، اما یاد حرف بعدی آسیابان افتاد و با خود گفت :" آسیابان راست می گفت . هرکس می تواند زورش را یک جوری نشان بدهد. من نباید اشتباهم را با اشتباه دیگری جبران کنم."</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">از آن روز به بعد اگر کسی بخواهد زورگویی را نصیحت کند و به او بفهماند که نتیجه کارهای بد هرکس به خودش بر می گردد ، این ضرب المثل را برایش بکار می برد و می گوید :" زور من وقت غربیل کردن معلوم می شود. "</font></p> text/html 2019-01-30T23:39:34+01:00 dastancadeh.mihanblog.com . . آموختن خاموشى از حیوانات http://dastancadeh.mihanblog.com/post/768 <p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">نادانى مى خواست به الاغى سخن گفتن بیاموزد، گفتار را به الاغ تلقین مى كرد و به خیال خود مى خواست سخن گفتن را به الاغ یاد بدهد.<br><br>حكیمى او را دید و به او گفت: اى احمق! بیهوده كوشش نكن و تا سرزنشگران تو را مورد سرزنش قرار نداده اند این خیال باطل را از سرت بیرون كن، زیرا الاغ از تو سخن نمى آموزد، ولى تو مى توانى خاموشى را از الاغ و سایر چارپایان بیاموزى.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: center;"><font face="Mihan-Iransans"><br><span style="color: rgb(128, 0, 0);"><strong>حكیمى گفتش اى نادان چه كوشى</strong></span><br><span style="color: rgb(128, 0, 0);"><strong>در این سودا بترس از لولائم</strong></span><br><br><span style="color: rgb(128, 0, 0);"><strong>نیاموزد بهایم از تو گفتار</strong></span><br><span style="color: rgb(128, 0, 0);"><strong>تو خاموشى بیاموز از بهائم</strong></span><br><br><span style="color: rgb(128, 0, 0);"><strong>هر كه تامل نكند در جواب</strong></span><br><span style="color: rgb(128, 0, 0);"><strong>بیشتر آید سخنش ناصواب</strong></span><br><br><span style="color: rgb(128, 0, 0);"><strong>یا سخن آراى چو مردم بهوش</strong></span><br><span style="color: rgb(128, 0, 0);"><strong style="">یا بنشین همچو بائم خموش</strong></span></font></p> text/html 2019-01-30T12:44:28+01:00 dastancadeh.mihanblog.com . . همانی هستی که همه می‌گویند؟ http://dastancadeh.mihanblog.com/post/767 <p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px;"><font face="Mihan-Iransans">روزی شیخ جعفر شوشتری را دیدند که در کنار جویی نشسته و بلند بلند گریه می‌کند.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px;"><font face="Mihan-Iransans">شاگردان شیخ، با دیدن این اوضاع نگران شدند و پرسیدند: «استاد، چه شده كه این‌گونه اشك می‌ریزید؟ آیا کسی به شما چیزی گفته؟»</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>شیخ جعفر در میان گریه‌ها گفت: «آری، یکی از لات‌های این اطراف حرفی به من زده که پریشانم کرده.»</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>همه با نگرانی پرسیدند: «مگر چه گفته؟»</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>شیخ در جواب می‌گوید او به من گفت: «او به من گفت شیخ جعفر، من همانی هستم که همه در مورد من می‌گویند. آیا تو هم همانی هستی که همه می‌گویند؟! و این سئوال حالم را عجیب دگرگون كرد.»</font></p> text/html 2019-01-29T14:38:34+01:00 dastancadeh.mihanblog.com . . شغال در خُمّ رنگ http://dastancadeh.mihanblog.com/post/765 <font face="Mihan-Iransans"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">شغالی به درونِ خم رنگ‌آمیزی رفت و بعد از ساعتی بیرون آمد, رنگش عوض شده بود. وقتی آفتاب به او می‌تابید رنگها می‌درخشید و رنگارنگ می‌شد. سبز و سرخ و آبی و زرد و. .. شغال مغرور شد و گفت من طاووس بهشتی‌ام, پیش شغالان رفت. و مغرورانه ایستاد. شغالان پرسیدند, چه شده که مغرور و شادکام هستی؟ غرورداری و از ما دوری می‌کنی؟ این تکبّر و غرور برای چیست؟ یکی از شغالان گفت: ای شغالک آیا مکر و حیله‌ای در کار داری؟ یا واقعاً پاک و زیبا شده‌ای؟ آیا قصدِ فریب مردم را داری؟</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">شغال گفت: در رنگهای زیبای من نگاه کن, مانند گلستان صد رنگ و پرنشاط هستم. مرا ستایش کنید. و گوش به فرمان من باشید. من افتخار دنیا و اساس دین هستم. من نشانه لطف خدا هستم, زیبایی من تفسیر عظمت خداوند است. دیگر به من شغال نگویید. کدام شغال اینقدر زیبایی دارد. شغالان دور او جمع شدند او را ستایش کردند و گفتند ای والای زیبا, تو را چه بنامیم؟ گفت من طاووس نر هستم. شغالان گفتند: آیا صدایت مثل طاووس است؟ گفت: نه, نیست. گفتند: پس طاووس نیستی. دروغ می‌گویی زیبایی و صدای طاووس هدیه خدایی است. تو از ظاهر سازی و ادعا به بزرگی نمی‌رسی.</span></font> text/html 2019-01-28T13:49:31+01:00 dastancadeh.mihanblog.com . . نیش مار و زنبور http://dastancadeh.mihanblog.com/post/764 <p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">روزی زنبور و مار با هم بحثشان شد. مار گفت: «انسان‌ها از ترس ظاهر خوفناک من می‌میرند نه به خاطر نیش زدنم.»</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>اما زنبور قبول نکرد. مار برای اثبات حرفش با زنبور قراری گذاشت. آنها رفتند و رفتند تا رسیدند به چوپانی که در کنار درختی خوابیده بود. مار رو به زنبور کرد و گفت: «من او را می‌گزم و مخفی می‌شوم و تو در بالای سرش سر و صدا ایجاد کن و خود نمایی کن.»</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>مار نیش زد و زنبور شروع به پرواز کردن در بالای سر چوپان کرد. چوپان فورا از خواب پرید و گفت: «ای زنبور لعنتی» و شروع به مکیدن جای نیش و تخلیه زهر کرد. مقداری دارو بر روی زخمش قرار داد و بعد از چند روز بهبودی یافت.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>مدتی بعد که باز چوپان در همان حالت بود، مار و زنبور نقشه دیگری کشیدند. این بار زنبور نیش می‌زد و مار خودنمایی می‌کرد. این کار را کردند و چوپان از خواب پرید و همین که مار را دید از ترس پا به فرار گذاشت و به خاطر وحشت از مار دیگر زهر را تخلیه نکرد و ضمادی هم استفاده نکرد. چند روز بعد چوپان به خاطر ترس از مار و نیش زنبور مرد.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>برخی بیماری‌ها و کارها نیز همین گونه هستند. فقط به خاطر ترس از آنها، افراد نابود می‌شوند یا شکست می‌خورند. بیماری سرطان از جمله بیماری‌هایی است که دلیل عمده مرگ و میر بیمارانش باخت و تضعیف روحیه آنان است.</font></p> text/html 2019-01-27T09:33:46+01:00 dastancadeh.mihanblog.com . . زندانی پر رو http://dastancadeh.mihanblog.com/post/763 <p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">مرد فقیرو پرخوری را به جرمی زندانی کردند. در زندان هم آرام نگرفت و متنبه نشد و به زور غذای زندانی ها را می گرفت و می خورد و آنقدر اذیت کرد تا بالاخره زندانی ها به قاضی شکایت بردند که « نجات مان بده ! این زندانی پرخور ، عاصی مان کرده است و نمی گذارد یک وعده غذا از گلوی مان پایین برود. »<br><br>قاضی موضوع را تحقیق کرد و فهمید فقیر تن به کار کردن نمی دهد و زندان برایش یک بهشت کوچک است که در آن هم غذای فراوان هست و هم نیازی به کار کردن ندارد. پس او را از زندان بیرون انداخت و هرچه فقیر مفت خور اصرار کرد در زندان بماند ، قاضی قبول نکرد و برای آن که مردم هم به او باج ندهند و مفت خور مجبور شود کار کند، دستور داد فقیر مفت خور را در شهر بگردانند و جار بزنند که او فقیر است اما کسی به او نسیه ندهد، وام ندهد، امانت ندهد و خلاصه هیچ کمکی به او نکند.<br><br>به این ترتیب، ماموران قاضی فقیر را روی شتر مردی هیزم شکن نشاندند و به هیزم فروش گفتند او را کوچه به کوچه بگرداند و جار بزند « ای مردم! این مرد را بشناسید . فقیر است. به او وام ندهید. نسیه ندهید. داد و ستد نکنید. او دزد است. پرخور است و کسی و کاری هم ندارد. خوب نگاهش کنید. »<br><br>هیزم فروش هم راه افتاد و از صبح زود تا نیمه شب ، فریاد زد و درباره مفت خور بی آبرو به مردم اعلام خطر کرد. شب که رسید هیزم فروش به فقیر گفت « همه امروز را به تو اختصاص دادم . مزد من و کرایه شتر را بده که بروم ! » فقیر مفت خور با خنده گفت « تو نفهمیدی از صبح تا الان چی جار می‌زدی ؟ الان همه شهر می دانند که</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">من پول به کسی نمی دهم و تو که از صبح فریاد می زدی و به همه خبر می دادی به آنچه می گفتی فکر نمی کردی ؟! »<br><br>مولانا در این حکایت به مخاطبانش گوشزد می کند که چه بسا عالمانی که وعظ می کنند اما خود را مانند هیزم فروش ، به آنچه گفته اند نمی اندیشند و عمل نمی کنند.</font></p> text/html 2019-01-26T09:43:12+01:00 dastancadeh.mihanblog.com . . نیكى به بدان http://dastancadeh.mihanblog.com/post/766 <p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;پارسایى در مناجات خود مى گفت: خدایا! بر بدان رحمت بفرست، اما نیكان خود رحمتند و آنها را نیك آفریده اى.<br><br>از این رو مى گویند: فریدون (شاه باستانى كه بر ضحاك ستمگر پیروز شد و خود به جاى او نشست) دستور داد خیمه بزرگ شاهى براى او در زمینى وسیع ساختند. پس از آنكه آن سراپرده زیبا و عالى تكمیل شد، به نقاشان چنین دستور داد تا این را در اطراف آن خیمه با خط زیبا و درشت بنویسند و رنگ آمیزى كنند:</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>اى خردمند! با بدكاران به نیكى رفتار كن، تا به پیروى از تو راه نیكان را برگزینند.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: center;"><font face="Mihan-Iransans"><strong><span style="color: rgb(128, 0, 0); font-size: 8pt;">فریدون گفت : نقاشان چین را</span></strong><br><strong><span style="color: rgb(128, 0, 0); font-size: 8pt;">كه پیرامون خرگاهش بدوزند</span></strong></font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: center;"><font face="Mihan-Iransans"><br><strong style=""><span style="color: rgb(128, 0, 0); font-size: 8pt;">بدان را نیك دار، اى مرد هشیار</span></strong><br><strong style=""><span style="color: rgb(128, 0, 0); font-size: 8pt;">كه نیكان خود بزرگ و نیك روزند</span></strong></font></p> text/html 2019-01-26T09:32:16+01:00 dastancadeh.mihanblog.com . . مردی که در اتاقش را قفل می زد http://dastancadeh.mihanblog.com/post/762 <font face="Mihan-Iransans"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">می گویند که ایاز غلام سلطان محمد غزنوی ، در آغاز چوپان بود و با گذشت زمان ، در دربار پادشاه صاحب منصب شد. او اتاقی داشت که هر روز صبح به آن سر می زد و وقت خروج بر در اتاق قفلی محکم می زد تا این که درباری ها گمان کردند ایاز گنجی در اتاق پنهان کرده است و موضوع را از سر حسادت به گوش شاه رساندند .</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">پادشاه دستور داد وقتی غلام در اتاقش نیست در را باز کنند و گنج نهان را به محضر شاه بیاورند. به این ترتیب 30 نفر از بدخواهان به اتاق ایاز ریختند و قفل را شکستند و هرچه گشتند چیزی نیافتند جز یک چارق کهنه و یک دست لباس مندرس که به دیوار آویخته شده بود.</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">به این ترتیب دست خالی پیش شاه برگشتند و آنوقت سلطان به خنده افتاد که « ایاز مردی درستکار است . آن لباس های مندرس مربوط به دوره چوپانی اوست و آنها در اتاقش آویخته است تا روزگار فقر و سختی اش را به یاد داشته باشد و به رفاه امروزش غره نشود.</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">هدف مولانا داستان ایاز، این است که مخاطب هایش در هر جایگاهی که هستند همیشه پوستین کهنه روزگار سختی را برای خودشان نگه دارند تا قدرت، آنها را مغرور و غافل نکند.</span></font> text/html 2019-01-26T09:30:43+01:00 dastancadeh.mihanblog.com . . دو شاهزاده http://dastancadeh.mihanblog.com/post/761 <p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">دو شاهزاده در مصر بودند ، یکی علم اندوخت و دیگری مال اندوخت . عاقبته الامر آن یکی علّامه عصر گشت و این یکی سلطان مصر شد .</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">پس آن توانگر با چشم حقارت در فقیه نظر کرد و گفت : من به سلطنت رسیدم و تو همچنان در مسکِنت بماندی . گفت : ای برادر ، شکر نعمت حضرت باری تعالی بر من واجب است که میراث پیغمبران یافتم و تو میراث فرعون و هامون . که در حدیث نبوی (ص) آمده : العلماء ورثـة الانبیاء</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: center;"><font face="Mihan-Iransans"><br><span style="color: rgb(0, 0, 255);"><strong>من آن مورم که در پایَم بمالند&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp; نه زنبورم که از دستم بنالند</strong></span><br><span style="color: rgb(0, 0, 255);"><strong>کجا خود شکر این نعمت گزارم &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp; که زور مردم آزاری ندارم ؟</strong></span></font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: center;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p> text/html 2019-01-26T09:29:02+01:00 dastancadeh.mihanblog.com . . ملا و خرش http://dastancadeh.mihanblog.com/post/760 <p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت. ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد. ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیامد. ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد.<br><br>وقتی که دوباره به پشت بام رفت، می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، بالاخره الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد.<br><br>بعد ملا نصرالدین گفت: لعنت بر من که نمی دانستم که اگر خر به جایگاه رفیع و پست مهمی برسد، هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را می کشد.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p>