داستان کده ، داستان طنز جالب و... سلام ،داستان های طنز،تاریخی،جالب وپندآموز،حکایات طنز ملا نصر الدین در داستان کده... کد شامد:1-1-715720-64-2-2 http://dastancadeh.mihanblog.com 2018-12-13T02:22:09+01:00 text/html 2018-12-11T10:40:58+01:00 dastancadeh.mihanblog.com mohammad arabjafari میریت بحران http://dastancadeh.mihanblog.com/post/728 <div><font face="Mihan-Iransans" size="2">آقای اسمیت به تازگی مدیر عامل یك شركت بزرگ شده بود. مدیر عامل قبلی یك جلسه خصوصی با او ترتیب داد و در آن جلسه سه پاكت نامه دربسته كه شماره های 1 و 2 و 3 روی آنها نوشته شده بود به او داد و گفت: هر وقت با مشكلی مواجه شدی كه نمی توانستی آن را حل كنی، یكی از این پاكت ها را به ترتیب شماره باز كن.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="2">چند ماه اول همه چیز خوب پیش می رفت تا اینكه میزان فروش شركت كاهش یافت و آقای اسمیت بد جوری به درد سر افتاده بود.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="2">در ناامیدی كامل، آقای اسمیت به یاد پاكت نامه ها افتاد. سراغ گاوصندوق رفت و نامه شماره 1 را باز كرد.&nbsp;</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="2">كاغذی در پاكت بود كه روی آن نوشته شده بود: همه تقصیر را به گردن مدیرعامل قبلی بینداز.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="2">آقای اسمیت یك نشست خبری با حضور سهامداران برگزار كرد و همه مشكلات فعلی شركت را ناشی از سوء مدیریت مدیرعامل قبلی اعلام كرد. این نشست در رسانه ها بازتاب مثبتی داشت و باعث شد كه میزان فروش افزایش یابد و این مشكل پشت سر گذاشته شد.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="2">یك سال بعد، شركت دوباره با مشكلات تولید توأم با كاهش فروش مواجه شد. با تجربه خوشایندی كه از پاكت اول داشت، آقای اسمیت بی درنگ سراغ پاكت دوم رفت. پیغام این بود:تغییر ساختار بده.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="2">اسمیت به سرعت طرحی برای تغییر ساختار اجرا كرد و باعث شد كه مشكلات فروكش كند.بعد از چند ماه شركت دوباره با مشكلات روبرو شد.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="2">آقای اسمیت به دفتر خود رفت و پاكت سوم را باز كرد. پیغام این بود:سه پاكت نامه آماده كن.</font></div> text/html 2018-12-11T09:33:20+01:00 dastancadeh.mihanblog.com mohammad arabjafari لباس های شسته همسایه http://dastancadeh.mihanblog.com/post/727 <div><font face="Mihan-Iransans" size="3">زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌ کشی کردند.روز بعد، ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش در حال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: «لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمی داند چه طور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌ شویی بهتری بخرد.»</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3">همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3">هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: «یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3">مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»</font></div> text/html 2018-12-10T11:35:54+01:00 dastancadeh.mihanblog.com mohammad arabjafari طلسم http://dastancadeh.mihanblog.com/post/726 <div><font face="Mihan-Iransans" size="2">نمی دانم اسمش را چه واژه و لغتی بگذارم، چشم زدن، بدشانسی، قدم نحس و شوم، هنوز هم خودم پی نبرده ام. سال سوم راهنمایی بودم كه متوجه این موضوع شدم. روزی كه به بغل دستی ام سركلاس ریاضی گفتم: چه خودكار قشنگی داری! در همان لحظه از دستش افتاد و گویی كه از دماوند افتاده باشد، تكه تكه شد.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="2">در بازی فوتبال در هر تیمی كه بازی می كردم، همیشه باخت از آن ما بود و جالبتر این كه طرفدار هر تیمی بودم یا می باخت یا بازیكنانش به شدت مصدوم می شدند.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="2">در خدمت سربازی دسته ای كه من در آن بودم همیشه تنبیه می شد. بعد از خدمت آثار این موضوع وخیم تر شد.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="2">در خیابان چند نفر ماشین هل می دادند. من به كمك آنها رفتم. تا دستم بدنه ماشین را لمس كرد، سمت شاگرد ماشین كاملاً در جوی آب افتاد و در زاویه 45 درجه قرار گرفت. حتی نزدیك بود كه واژگون شود!</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="2">یك روز وقتی به خانه دایی ام رفتم، متوجه شدم كه یخچال فریزر زیبا و گرا نقیمتی خریده است. گفتم: مبارك باشد. تا دوشاخه آن را به پریز برق زدند، دود آبی رنگی از پشت یخچال بلند شد و بوی سوختگی خانه را فرا گرفت. همه چپ چپ نگاهم می كردند، چون سوختن یخچال را از چشم من می دانستند. دایی ام در حالی كه به زور جلوی عصبانیت خود را گرفته بود، به من نگاه غضبناك و خشنی كرد و گفت: هنوز اولین قسط رو پرداخت نكرده ام، یخچال ناكار شد. و یا روزی كه به خانه عموی بزرگم رفتم، تا وارد شدم و بعد از سلام گفتم: زن عمو ناهار چی دارین؟ صدای تركیدن زودپز روی اجاق گاز، كه مانند انفجار بمب بود، همه را وحشت زده كرد. آشپزخانه با تمام وسایلش به كلی خسارت دیده بود. متوجه چرخیدن سر همه به طرف خودم شدم. زن عمویم كنترلش را از دست داد و درحالی كه دست مرا گرفته بود و به بیرون از خانه هدایت می كرد، گفت: دیگه ناهار نداریم، شرّت رو كم كن!!</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="2">و یا این كه یك روز وقتی از خانه خارج شدم، متوجه دوستم شدم كه كاپوت ماشینش را نزدیك خانه ما بالا زده و با موتور آن ور می رفت. وقتی مرا دید پشت ماشین خودش را مخفی كرد. اهمیت ندادم و به طرفش رفتم. بعد ازتماشای موتور به او گفتم كه موتور ایراد ندارد فقط سر باتری كثیف است. وقتی كه كارش تمام شد با اضطراب و دلهره ماشین را روشن كرد. لحظه ای كه صدای كاركردن روان و یكنواخت موتور را شنید، با خوشحالی و تعجب فریاد كشید: پسر، تو بالاخره طلسمو شكستی، دیگه قدمت نحس نیست! و به راه افتاد. هنوز چند متری را طی نكرده بود كه صدای تق و توق موتور بلند و ماشین در جایش میخكوب شد. پیاده شد و در حالی كه با هر دو دست بر سر خود می كوبید، به دنبال پیدا كردن سنگ بود كه به طرف من پرتاب كند. به ناچار فرار كردم. موتور ماشین یاتاق زده بود و هزینه ای گزاف به او تحمیل شد.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="2">از این گونه اتفاقات نحس و شوم صدها خاطره دارم كه حتی یك رمان برای نوشتن آنها كم به نظر می رسد. دیگر به این نتیجه رسیده ام و یقین دارم كه نه تنها برای جامعه مفید نیستم، بلكه مضر و خطرناكم. بعضی ها نامم را زلزله گذاشته اند وعده ای نیز ام الشرصدایم می كنند. شهره خاص و عام شده ام. تا از خانه بیرون می روم، كوچه و خیابان خلوت می شود. برایم ثابت شده است كه برای حفظ آرامش و امنیت مردم بهتر است در خانه بمانم. اكنون چند ماه است كه كاملاً در خانه تنها هستم.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="2">گاه گاهی برای انجام كارهای ضروری، شبانه از خانه خارج می شوم.بعضی اوقات حتی از پنجره كه بیرون را تماشا می كنم، باعث زمین خوردن افراد، یا افتادن وسایل از دستشان می شوم. دیگر به پنجره هم نزدیك نمی شوم. تلویزیون كهنه و سیاه و سفیدی در اتاق تمام اوقات مرا پر كرده است واغلب مشغول تماشای آن هستم. وقتی در سریا لها، عروسی یا نامزدی به هم می خورد، یا تصادفی رخ می دهد و یا در یك فیلم جنگی كسانی كشته می شوند، این سؤال به ذهنم می رسد كه آیا فیلم همین طور درست شده، یا به خاطر تماشای من این اتفاقات روی می دهد. دیگر می ترسم كسی را تماشا كنم و با فردی حرف بزنم، حتی خانواده ام. ترسم از این است كه خسارات مالی جایش را با صدمات جانی عوض كند. صبحانه، ناهار و شام را از لای در نیمه باز تحویل می گیرم و لیست چیزهایی را كه لازم دارم روی كاغذ می نویسم و از زیردر به بیرون می فرستم.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="2">این زندگی جدید من است و باید خودم را با آن وفق دهم. شاید روزی این طلسم شكسته شود و بتوانم با دنیای بیرون از اتاق دوباره ارتباط داشته باشم. الان شما كه این مطالب را می خوانید، امیدوارم كه برایتان حادثه بدی رخ ندهد !</font></div> text/html 2018-12-10T08:48:56+01:00 dastancadeh.mihanblog.com mohammad arabjafari مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد http://dastancadeh.mihanblog.com/post/725 <div><font face="Mihan-Iransans">كسی كه بلایی بر سرش آمده و تجربه تلخی از چیزی دارد ، در آن مورد بدگمان و محتاط تر می شود .</font></div><div><font face="Mihan-Iransans">بعضی حوادث یا خاطرات تلخ ، چنان تاثیری در روح انسان می گذارد که حتی با گذشت زمان نیز فراموش نمی شود. شرایطی که به موجب یاد آوردن آن خاطره یا حادثه شود، می تواند در رفتار و عمل شخص تاثیر بگذارد. در چنین مواردی از این ضرب المثل استفاده می شود.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></div><div><font face="Mihan-Iransans">خانه ای را موش برداشته بود . گربه ای متوجه ی موضوع شد ، به آنجا رفت و تا می توانست&nbsp; از آنها خورد . کشتار بی رحمانه ی گربه ، موشها را به وحشت انداخت و همگی از ترس به سوراخهایشان پناه بردند .</font></div><div><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;وقتی گربه متوجه پنهان شدن موشها شد به فکر افتاد تا به ترفند و نیرنگ آنها را از سوراخهایشان بیرون بکشد. از این رو بالای دیواری رفت ،خود را به میخی آویخت و خود را به مردن زد .</font></div><div><font face="Mihan-Iransans">اما موشی که مخفیانه گربه را پاییده و متوجه ی نیرنگ او شده بود، به او گفت :" این کار تو بی فایده است . من حتی از مرده ی تو هم فاصله می گیرم."</font></div> text/html 2018-12-10T08:46:54+01:00 dastancadeh.mihanblog.com mohammad arabjafari توهم http://dastancadeh.mihanblog.com/post/724 <div><font face="Mihan-Iransans">مَردی , شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال اطرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!</font></div><div><font face="Mihan-Iransans">این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans">وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در می‌ارم!</font></div><div><font face="Mihan-Iransans">راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans">با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans">اینقدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!</font></div><div><font face="Mihan-Iransans">خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون طور بی‌صدا راه افتاد.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans">هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه!</font></div><div><font face="Mihan-Iransans">تمام تنم یخ کرده بود. نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می‌رفت طرف دره.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans">تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans">تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans">نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می‌رفت، یه دست می‌اومد و فرمون رو می‌پیچوند.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans">از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در روباز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می‌دویدم که هوا کم آورده بودم.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans">دویدم به سمت آبادی که نور ازش می‌اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans">وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفرخیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم سوار ماشین ما شده بود.&nbsp;</font></div> text/html 2018-12-10T08:43:54+01:00 dastancadeh.mihanblog.com mohammad arabjafari اولین نفری که شوخی در مصاحبه را شروع کرد http://dastancadeh.mihanblog.com/post/723 <div><font face="Mihan-Iransans">در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی ، مدیر منابع انسانی شرکت از مهندس جوان صفر کیلومتر ام آی تی پرسید : " و برای شروع کار ، حقوق مورد انتظار شما چیست ؟ "&nbsp;</font></div><div><font face="Mihan-Iransans">مهندس گفت : " حدود 75000 دلار در سال ، بسته به اینکه چه مزایایی داده شود . "&nbsp;</font></div><div><font face="Mihan-Iransans">مدیر منابع انسانی گفت : " خب ، نظر شما درباره 5 هفته تعطیلی ، 14 روز تعطیلی با حقوق ، بیمه کامل درمانی و حقوق بازنشستگی ویژه و خودروی شیک و مدل بالای در اختیار چیست ؟ "&nbsp;</font></div><div><font face="Mihan-Iransans">مهندس جوان از جا پرید و با تعجب پرسید : شوخی می کنید ؟&nbsp;</font></div><div><font face="Mihan-Iransans">مدیر منابع انسانی گفت : « بله ، اما اول تو شروع کردی . »</font></div> text/html 2018-12-09T08:52:25+01:00 dastancadeh.mihanblog.com mohammad arabjafari عابد و شیطان http://dastancadeh.mihanblog.com/post/720 <p style="margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; font-variant-numeric: normal; font-variant-east-asian: normal; font-stretch: normal; font-size: 14px; line-height: 24px; vertical-align: baseline; overflow: hidden; color: rgb(85, 85, 85);"><font face="Mihan-Iransans">در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:«فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند.»</font></p><p style="margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; font-variant-numeric: normal; font-variant-east-asian: normal; font-stretch: normal; font-size: 14px; line-height: 24px; vertical-align: baseline; overflow: hidden; color: rgb(85, 85, 85);"><font face="Mihan-Iransans">عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را بر کند. ابلیس به صورت پیری ظاهرالصلاح، بر مسیر او مجسم شد و گفت: «ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!»&nbsp;عابد گفت: « نه، بریدن درخت اولویت دارد.»</font></p><div><p style="margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; font-variant-numeric: normal; font-variant-east-asian: normal; font-stretch: normal; font-size: 14px; line-height: 24px; vertical-align: baseline; overflow: hidden; color: rgb(85, 85, 85);"><font face="Mihan-Iransans">مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند. عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت:«دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»</font></p><p style="margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; font-variant-numeric: normal; font-variant-east-asian: normal; font-stretch: normal; font-size: 14px; line-height: 24px; vertical-align: baseline; overflow: hidden; color: rgb(85, 85, 85);"><font face="Mihan-Iransans">عابد با خود گفت: «راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت.&nbsp;بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و بر گرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر بر گرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت: «کجا؟»&nbsp;عابد گفت: «تا آن درخت برکنم»</font></p><p style="margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; font-variant-numeric: normal; font-variant-east-asian: normal; font-stretch: normal; font-size: 14px; line-height: 24px; vertical-align: baseline; overflow: hidden; color: rgb(85, 85, 85);"><font face="Mihan-Iransans">ابلیس گفت: «دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند.»&nbsp;عابد و ابلیس در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!&nbsp;عابد گفت: «دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟»</font></p><p style="margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; font-variant-numeric: normal; font-variant-east-asian: normal; font-stretch: normal; font-size: 14px; line-height: 24px; vertical-align: baseline; overflow: hidden; color: rgb(85, 85, 85);"><font face="Mihan-Iransans">ابلیس گفت: «آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد. ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی.»</font></p></div> text/html 2018-12-08T09:10:16+01:00 dastancadeh.mihanblog.com mohammad arabjafari بهلول و کمک به نیازمندان http://dastancadeh.mihanblog.com/post/719 <font face="Mihan-Iransans"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">روزی هارون الرشید به سربازانش دستور داد تا بهلول دیوانه را به نزد او بیاورند</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">سربازان پس از ساعتی گشت زدن در شهر بهلول دیوانه را در حال بازی با کودکان یافتند</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">و او را به نزد هارون الرشید بردند</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">هارون الرشید با روی باز از بهلول استقبال کرد و گفت مبلغی پول&nbsp; به بهلول بدهند</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">که بین فقرا و نیازمندان تقسیم کند و از آنها بخواهد برای سلامتی و طول عمر هارون الرشید دعا کنند</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">بهلول وجه را از خزانه هارون الرشید گرفت و لحظه ای بعد دوباره به نزد خلیفه هارون الرشید رسید</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">هارون الرشید با تعجب به بهلول نگاه کرد و گفت ای دیوانه چرا هنوز اینجایی !</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">چرا برای تقسیم کردن پول به میان فقرا نرفته ای ؟</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">بهلول ( عاقل ترین دیوانه ) گفت : هر چه فکر کردم از خلیفه محتاج تر و فقیرتر در این دیار نیافتم</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">چرا که می بینم ماموران تو به ضرب تازیانه از مردم باج و خراج می گیرند و در خزانه ی تو می ریزند</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">از این جهت دیدم که نیاز تو از همه بیشتر است لذا وجه را آورده ام تا به خودت بازگرداندم !</span></font><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 13px; text-align: justify;"> text/html 2018-12-07T13:55:15+01:00 dastancadeh.mihanblog.com mohammad arabjafari کلک کسی را کندن http://dastancadeh.mihanblog.com/post/717 <div style="color: rgb(102, 51, 0); font-size: small; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">کَلَک آتشدان گلی و سفالین است که آهنگران از آن برای سرخ کردن فلزات استفاده می‌کردند تا بتوانند آهن و فلز گداخته را در روی سندان و زیر چکش به هر شکلی که بخواهند در بیاورند. کَلَک به شکل گلدان های معمولی ساخته می‌شد و در زیر آن سوراخی داشت که لوله دمیدن را از زیر زمین به آن متصل می‌کردند. آن گاه در داخل مقداری آتش و بر روی آن زغال سنگ یا زغال چوب می‌ریختند و با تلمبه مخصوصی از زیر کلک به آن می‌دمیدند تا زغال‌ها کاملاً سرخ شود. سپس آهن مورد نظر را در درون آتش می‌گذاشتند و باز هم به شدت می‌دمیدند تا آهن نیز گداخته شده به شکل آتش درآید و از آن تیشه و داس و تبر و بیل و کلنگ و انبر و غیره بسازند.</font></div><div style="color: rgb(102, 51, 0); font-size: small; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">جوگی‌ها قبایل سیاری بودند که به صورت چادرنشینی زندگی می‌کردند و به تناسب فصل به روستاهای ییلاقی و قشلاقی می‌رفتند و در خارج از آبادی‌ها چادر می‌زدند. اگرچه هر یک از خانواده‌های جوگی چند رأس اسب و الاغ و گوسفند داشتند ولی حرفه اصلی آنها آهنگری بود که چون در خارج از روستاها چادر می‌زدند، پس از نصب چادرها اولین کارشان این بود که زمین جلوی چادر را کنده و کَلَک را نصب می‌کردند. در حقیقت کَلَک اساس کار جوگی‌ها و آهنگرهاست تا بدان وسیله به ساختن احتیاجات فلزی روستائیان بپردازند. وقتی جوگی‌ها کَلَک را بکنند یعنی از زمین دربیاورند دال بر این است که می‌خواهند از آن منطقه کوچ کنند و به جای دیگر بروند.</font></div><div style="color: rgb(102, 51, 0); font-size: small; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">برخی از جوگی‌ها شب‌ها که هوا تاریک می‌شد و سکنه دهات و روستاها در خانه‌های خویش خواب بودند، در دل شب به همان روستاها و روستاهای مجاور می‌رفتند و دستبرد می‌زدند. مردان جوگی اسب و گاو می‌دزدند و شبانه به وسیله ایادی خویش حیوانات مسروقه را به نقاط دور دست می‌فرستند و به قیمت نازل می‌فروشند. زنان‌شان هم مشغول فال‌گیری یا کف‌بینی می‌شدند.</font></div><div style="color: rgb(102, 51, 0); font-size: small; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">همین مسائل موجب می‌شد که بعضی مواقع بین روستاییان و جوگی‌ها اختلاف بروز کند و گهگاه به منازعه و زد و خورد منتهی می‌شد. در این موقع کشاورزان قبل از هر کاری جلوی چادر جوگی می‌رفتند و کَلَکش را می‌کندند و به دور می‌انداختند. وقتی کَلَک کنده شد جوگی مجبور می‌شد اثاث و زندگی را جمع و به جای دیگر کوچ کند.</font></div><div style="color: rgb(102, 51, 0); font-size: small; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">به همین خاطر عبارت «کلک کسی را کندن» به صورت ضرب‌المثل درآمده است و موقعی به کار می‌رود که شخصی را از بین برده، از جایی که در آن کار می‌کرده اخراج کرده باشند یا از صحنه حذف کرده باشند. در چنین موارد و نظایر آن گفته می‌شود: «بالاخره کَلَکش را کندند.»</font></div> text/html 2018-12-07T01:56:17+01:00 dastancadeh.mihanblog.com mohammad arabjafari حل مسائل http://dastancadeh.mihanblog.com/post/714 <div style="color: rgb(102, 51, 0); font-size: small; text-align: center;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="color: rgb(102, 51, 0); font-size: small; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">می‌گویند شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. وقتی که زنگ را زدند بیدار شد، با عجله دو مسأله را که روی تخته سیاه نوشته بود یادداشت کرد و به خیال اینکه استاد آنها را به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز و آن شب برای حل آنها فکر کرد. هیچ یک را نتوانست حل کند، اما تمام آن هفته دست از کوشش بر نداشت. سرانجام یکی را حل کرد و به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد زیرا آنها را به عنوان دو نمونه از مسائل غیرقابل حل ریاضی داده بود.</font></div><div style="color: rgb(102, 51, 0); font-size: small; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">اگر این دانشجو این موضوع را می‌دانست احتمالاً آنرا حل نمی‌کرد ولی چون به خود تلقین نکرده بود که مسأله غیرقابل حل است، فکر می‌کرد باید حتماً آن مسأله را حل کند و سرانجام راهی برای حل مسأله یافت.</font></div><div style="color: rgb(102, 51, 0); font-size: small; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">حل نشدن بیشتر مشکلات زندگی ما به افکار خودمون بر می‌گردد.</font></div> text/html 2018-12-06T13:21:27+01:00 dastancadeh.mihanblog.com mohammad arabjafari  کفش یا پا http://dastancadeh.mihanblog.com/post/713 <span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px;"><font face="Mihan-Iransans"></font></span><div class="item-page" style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px;"><h2 style="margin: 0px; font-size: 12px; line-height: 24px; text-transform: uppercase; color: rgb(68, 68, 68);"><font face="Mihan-Iransans">کفش هایش انگشت نما شده بود و جیبش خالی!یک روز دل انگیز بهاری از کنار مغازه ای می گذشت؛ مأیوسانه به کفشها نگاه می کرد و غصه ی نداشتن بر همه ی وجودش چنگ انداخته بود.<br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; font-weight: 400; text-align: justify; text-transform: none;"><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; font-weight: 400; text-align: justify; text-transform: none;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; font-weight: 400; text-align: justify; text-transform: none;">ناگاه! جوانی کنارش ایستاد ، سلام کرد و با خنده گفت :</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; font-weight: 400; text-align: justify; text-transform: none;"><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; font-weight: 400; text-align: justify; text-transform: none;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; font-weight: 400; text-align: justify; text-transform: none;">چه روز قشنگی ! مرد به خود آمد ، نگاهی به جوان انداخت و از تعجب دهانش باز ماند! جوان خوش سیما و خنده بر لب ، پا نداشت. پاهایش از زانو قطع بود! مرد هاج و واج ، پاسخ سلامش را داد ؛ سر شرمندگی پایین آورد و عرق کرده ، دور شد .لحظاتی بعد ، عقل گریبانش را گرفته بود و بر او نهیب می زد که : غصه می خوردی که کفش نداری و از زندگی دلگیر بودی ؛ دیدی آن جوانمرد را که پا نداشت ؛ اما خوشخال بود از زندگی خوشنود ! به خانه که رسید از رضایت لبریز بود.</span></font></h2></div> text/html 2018-12-06T06:54:46+01:00 dastancadeh.mihanblog.com mohammad arabjafari ﺷﮕﻔﺖﺍﻧﮕﯿﺰﺗﺮﯾﻦ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﭼﯿﺴﺖ؟ http://dastancadeh.mihanblog.com/post/712 <font face="Mihan-Iransans"><strong style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">ﺍﺯ ﺍﻓﻼﻃﻮﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: «ﺷﮕﻔﺖﺍﻧﮕﯿﺰﺗﺮﯾﻦ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﭼﯿﺴﺖ؟»</strong><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: «ﺍﺯ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ‌ﺷﻮﺩ، ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻥ ﻋﺠﻠﻪ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ‌ﺷﻮﺩ!</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﺐ ﻣﺎﻝ ﻭ ﺛﺮﻭﺕ ﺍﺯ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺧﻮﺩ ﻣﺎﯾﻪ ﻣﯽ‌ﮔﺬﺍﺭﺩ، ﺳﭙﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺯﭘﺲ‌ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﻓﺘﻪ، ﭘﻮﻝ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺧﺮﺝ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ.</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">ﻃﻮﺭﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﮔﻮﯾﯽ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﻣﺮﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻃﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﮔﻮﯾﯽ ﻫﺮﮔﺰ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﻣﯽﻣﯿﺮﺩ!</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">ﺁﻧﭽﻨﺎﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺻﺮﻑ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺷﺪﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﻭﻗﺖ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﻤﯽ‌ﮐﻨﺪ.</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﻓﺘﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺧﻮﺩ ﻧﯿﺴﺖ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﯾﺎ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﻠﮑﻪ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻣﺎ ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﺎﻝ ﺍﺳﺖ.»</span></font> text/html 2018-12-06T00:26:09+01:00 dastancadeh.mihanblog.com mohammad arabjafari احساس شکست! http://dastancadeh.mihanblog.com/post/711 <p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد، او یک اکواریم شیشه‌ای ساخت و اونو با یک دیوار شیشه‌ای دو قسمت کرد‌.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر.<br>ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه‌ای نمی‌داد…</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می‌کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می‌خورد. همون دیوار شیشه‌ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می‌کرد.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">بالاخره بعد از مدتی ازحمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه. دانشمند شیشه‌ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد… اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br><span style="color: rgb(255, 102, 0);">میدانید چرا؟</span><br>اون دیوار شیشه‌ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه‌ای ساخته بود.&nbsp;<br>یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت‌تر بود اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی…</font></p> text/html 2018-12-05T19:01:24+01:00 dastancadeh.mihanblog.com mohammad arabjafari داستان آش نذری ناصرالدین شاه http://dastancadeh.mihanblog.com/post/710 <p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">ناصرالدین شاه سالی یک بار آش نذری می پخت و خودش در مراسم پختن آش حضور می یافت تا ثواب ببرد. رجال مملکت هم برای تهیه آش جمع می شدند و هر یک کاری انجام می دادند. خلاصه هر کس برای تملق وتقرب پیش ناصرالدین شاه مشغول کاری بود. خود شاه هم بالای ایوان می نشست و قلیان می کشید و از بالا نظاره گر کارها بود. سر آشپزباشی ناصرالدین شاه در پایان کار دستور می داد به در خانه هر یک از رجال کاسه آشی فرستاده می شد و او می بایست کاسه آن را از اشرفی پر کند و به دربار پس بفرستد</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>کسانی را که خیلی می خواستند تحویل بگیرند روی آش آنها روغن بیشتری می ریختند. پرواضح است آنکه کاسه کوچکی از دربار برایش فرستاده می شد کمتر ضرر می کرد و آن که مثلا یک قدح بزرگ آش که یک وجب روغن رویش ریخته شده دریافت می کرد حسابی بدبخت می شد.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>به همین دلیل در طول سال اگر آشپزباشی با یکی از اعیان یا وزرا دعوایش می شد به او می گفت بسیار خوب بهت حالی می کنم دنیا دست کیه... آشی برایت بپزم که یک وجب روغن رویش باشد.</font></p> text/html 2018-12-05T13:13:05+01:00 dastancadeh.mihanblog.com mohammad arabjafari دوربین پولاروید http://dastancadeh.mihanblog.com/post/718 <div style="color: rgb(102, 51, 0); font-size: small; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">در سال 1926، ادوین هربرت لند، پس از یک سال تحصیل در دانشگاه هاروارد، ترک تحصیل می‌کند تا خودش بر روی پولاریزاسیون نور تحقیق کند. دو سال بعد، او فیلتر پولاریزه‌ نور را اختراع و ثبت می‌کند. در سال 1937، لند شرکت پولاروید را تأسیس می‌کند و تولید محصولات مرتبط با نور و شیشه مانند عینک و دوربین را آغاز می‌کند.</font></div><div style="color: rgb(102, 51, 0); font-size: small; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">در سال 1943، وقتی با خانواده‌اش برای تعصیلات به سفر رفته بودند، در حال عکس گرفتن از دختر سه ساله‌اش بود که دختر کوچکش می‌پرسد چرا نمی‌تواند عکس‌ها را همان موقع ببیند؟</font></div><div style="color: rgb(102, 51, 0); font-size: small; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">آن روز، این سوال ساده و غیرعادی، موجب شکل‌گیری ایده دوربین فوری در ذهن لند می‌شود. لند موفق می‌شود در سال 1948، اولین دوربین پولاروید خود را به بازار عرضه کند. عکس گرفته شده با این دوربین‌ها، پس از 60 ثانیه بر روی فیلم عکاسی ظاهر می‌شد. او در سال 1963 موفق به تولید فیلم فوری می‌شود و پس از عرضه چندین مدل از دوربین‌های پولاروید، در سال 1977 دوربین کاملاً خودکار با قابلیت چاپ فوری عکس گرفته شده در لحظه را ارائه می‌کند؛ محصولی که میلیون‌ها نسخه از آن به سراسر جهان عرضه شد و مردم برای خرید آن، پشت در فروشگاه‌ها صف می‌بستند.</font></div><div style="color: rgb(102, 51, 0); font-size: small; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">ذهن باز و پاک یک کودک و فکر، دانش و خواست یک مرد موجب اختراع دوربین پولاروید شد.</font></div> text/html 2018-12-05T13:06:55+01:00 dastancadeh.mihanblog.com mohammad arabjafari همین آش و همین کاسه http://dastancadeh.mihanblog.com/post/716 <div style="color: rgb(102, 51, 0); font-size: small; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">در زمان نادرشاه افشار، یکی از استانداران او به مردم خیلی ظلم می‌کرد و مالیاتهای فراوان از آنان می‌گرفت. مردم به تنگ آمده و شکایت او را نزد نادر بردند. نادر پیغامی برای استاندار فرستاد ولی او همچنان به ظلم خود ادامه می داد.</font></div><div style="color: rgb(102, 51, 0); font-size: small; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">وقتی خبر به نادر رسید، چون دوست نداشت کسی از فرمانش سرپیچی کند، همه استانداران را به مرکز خواند. دستور داد استاندار ظالم را قطعه قطعه کنند و از او آشی تهیه کنند. بعد آش را در کاسه ریختند و به هر استاندار یک کاسه دادند و نادر به استانداران گفت: «هر کس به مردم ظلم و تعدی کند، همین آش است و همین کاسه.»</font></div> text/html 2018-12-05T11:58:36+01:00 dastancadeh.mihanblog.com mohammad arabjafari آب نوشیدن آهوان از چاه بدون دلو و طناب http://dastancadeh.mihanblog.com/post/709 <div style="text-align: center;"><font face="Mihan-Iransans"><img title="داستان جذاب،سرگرمی" src="http://www.beytoote.com/images/stories/fun/fun2202.jpg" alt="داستانهای جالب,داستانهای کوتاه" style="width: 400px; height: 329px;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">&nbsp;</span></font></div><div style="text-align: center;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></span></div><div style="text-align: center;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></span></div><div style="text-align: center;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">مردی از اولیای الهی، در بیابانی گم شده بود. پس از ساعتها سردرگمی و تشنگی، بر سر چاه آبی رسید. وقتی که قصد کرد تا از آب چاه بنوشد. متوجه شد که ارتفاع آب خیلی پایین است؛ و بدون دلو و طناب نمی توان از آن آب کشید. هرچه گشت، نتوانست وسیله ای برای آب کشیدن بیابد.</font></span></div><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">لذا روی تخته سنگی دراز کشید و بی حال افتاد. پس از لحظاتی، یک گله آهو پدیدار شد و بر سر چاه آمدند. بلافاصله، آب از چاه بیرون آمد و همه آن حیوانات از آن نوشیدند و رفتند. با رفتن آنها، آب چاه هم پایین رفت! آن ولی خدا با دیدن این منظره، دلش شکست و رو به آسمان کرد و گفت: خدایا! می خواستی با همان چشمی که به آهوهایت نگاه کردی، به من هم نگاه کنی! همان لحظه ندا آمد: ای بنده من، تو چشمت به دنبال دلو و طناب بود، باید بروی و آن را پیدا کنی. اما آن زبان بسته ها، امیدی به غیر از من نداشتند، لذا من هم به آنها آب دادم.</font><br></p> text/html 2018-12-05T11:55:40+01:00 dastancadeh.mihanblog.com mohammad arabjafari قبیله آدم خوار ها http://dastancadeh.mihanblog.com/post/708 <div><font face="Mihan-Iransans">سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی می کرد که وزیری داشت. وزیر همواره می گفت: هر اتفاقی که رخ می دهد به صلاح ماست. روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید، وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ می دهد در جهت خیر و صلاح شماست! پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی کردن وزیر را داد.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans">چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگلی رفتند. پادشاه در حالی که مشغول اسب سواری بود راه را گم کرد و وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد، در حالی که پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سکونت قبیله ای رسید که مردم آن در حال تدارک مراسم قربانی برای خدایانشان بودند، زمانی که مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور کردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست!</font></div><div><font face="Mihan-Iransans">آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بکشند، اما ناگهان یکی از مردان قبیله فریاد کشید: چگونه می توانید این مرد را برای قربانی کردن انتخاب کنید در حالی که وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه کنید!</font></div><div><font face="Mihan-Iransans">به همین دلیل وی را قربانی نکردند و آزاد شد.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans">پادشاه که به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت: اکنون فهمیدم منظور تو از اینکه می گفتی هر چه رخ می دهد به صلاح شماست چه بوده زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد زندگی ام نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟! وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمی بینید، اگر من به زندان نمی افتادم مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی که شما را قربانی نکردند مردم قبیله مرا برای قربانی کردن انتخاب می کردند، بنابراین می بینید که حبس شدن نیز برای من مفید بود!</font></div><div><font face="Mihan-Iransans">ایمان قوی داشته باشید و بدانید هر چه رخ می دهد خواست خداوند است تصمیمات خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ماست .</font></div> text/html 2018-12-04T12:22:55+01:00 dastancadeh.mihanblog.com mohammad arabjafari شانس http://dastancadeh.mihanblog.com/post/707 <p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">در ضیافت ناهاری، لیوان شخصی شکست. شخص دیگری به او گفت:<br>- این نشانه‌ی خوش‌شانسی است.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>همه‌ی کسانی که سر میز بودند، با این ایده آشنا بودند. اما یک خاخام کلیمی که در آنجا حضور داشت، پرسید:<br>- چرا این نشانه‌ی خوش‌شانسی است؟</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>همسر مسافر گفت:<br>- نمی‌دانم. شاید از قدیم این را می‌گفتند تا مهمان شرمنده نشود.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>خاخام گفت:<br>- نه. توضیحش غیر از این است. در بعضی از سنن کلیمیان آمده است که هرکس سهمیه‌ی معینی از شانس دارد که در طول دوره‌ی زندگی‌اش از آن استفاده می‌کند. انسان اگر از این سهمیه فقط درمورد چیزهایی که واقعاً لازم‌شان دارد استفاده کند، شانس به او روی آورده است. وگرنه ممکن است شانس خودش را از دست بدهد. وقتی کسی لیوانی می‌شکند، ما کلیمیان به او می‌گوییم: «به امید موفقیت!» اما مفهومش این است که خوب شد حتی ذره‌ای از شانس خودت را برای جلوگیری از شکستن لیوان صرف نکردی، حالا می‌توانی از آن در امور مهم‌تری استفاده کنی!</font></p> text/html 2018-12-04T12:05:50+01:00 dastancadeh.mihanblog.com mohammad arabjafari بنیاد ظلم از اندک شروع شود http://dastancadeh.mihanblog.com/post/706 <p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">روایت کرده اند: برای انوشیروان عادل در شکارگاهی، گوشت شکاری را کباب کردند، نمک در آنجا نبود، یکی از غلامان به روستایی رفت تا نمک بیاورد. انوشیروان به آن غلام گفت: (نمک را به قیمت روزانه (نه کمتر) خریداری کن، تا آیین نادرستی را بنیانگذاری و در نتیجه روستا خراب نگردد.)<br><br>به انوشیروان گفتند: اندکی کمتر از قیمت خریدن، چه آسیبی می رساند؟)<br><br>انوشیروان پاسخ داد: (بنیاد ظلم در آغاز، از اندک شروع شده و سپس به طور مکرر بر آن افزوده شده و زیاد گشته است.)</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: center;"><font face="Mihan-Iransans"><br><span style="font-size: 8pt;"><strong>اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp; برآورند غلامان او درخت از بیخ</strong></span><br><span style="font-size: 8pt;"><strong style="">به پنج بیضه(1) که سلطان ستم روا دارد&nbsp;&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp; زنند لشکریانش هزار مرغ به سیخ</strong></span></font></p> text/html 2018-12-03T12:46:12+01:00 dastancadeh.mihanblog.com mohammad arabjafari نماز مرد و شیطان http://dastancadeh.mihanblog.com/post/704 <p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">روزی روزگاری بود...<br>مردی بود که همیشه برای خواندن نماز به مسجد می رفت.<br>شبی آماده شد و لباس آراسته پوشید و راهی مسجد شد.<br>از قضا آن شب باران تندی شروع به باریدن کرده بود.<br>و چون زمین خیس بود مرد در بین راه به زمین خورد و تمام لباس هایش کثیف و گلی شد.<br>پس به خانه برگشت و لباس هایش را عوض کرد و دوباره به راه افتاد.<br>اما چند قدم بیشتر بر نداشته بود که پایش سر خورد و دوباره زمین خورد و باز راهی منزلش شد و لباس هایش را عوض کرد و به راه افتاد.<br>این بار مردی را دید که فانوسی به دست گرفته بود و خواستار آن بود که مرد را تا مسجد همراهی کند.<br>آن دو با هم به راه افتادند و چون به در مسجد رسیدند مرد به آن شخص فانوس به دست تعارف کرد که اول او وارد مسجد شود اما آن شخص امتناع می کرد و وارد نمی شد.<br>مرد از او پرسید که دلیل این همه اجتناب او از مسجد چیست؟<br>آن شخص در پاسخ گفت: دلیل آن است که من شیطانم.<br>مرد کمی ترسید و گفت: اگر تو شیطانی ، پس چرا مرا تا در مسجد همراهی کردی؟<br>شیطان گفت: بار اولی که به مسجد می آمدی من باعث شدم که زمین بخوری.<br>و چون تو دوباره تصمیم گرفتی که به مسجد بروی، خداوند تمام گناهانت را آمرزید و من هم دوباره کاری کردم که به زمین بخوری اما چون قصد کردی که باز به مسجد بروی، خداوند گناهان پدر و مادرت را نیز آمرزید و من ترسیدم که اگر باز باعث شوم که تو به زمین بخوری و تودوباره به مسجد بروی، خداوند گناهان فامیل و خاندانت را نیز بیامرزد.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>این بود که گفتم تو را تا در مسجد همراهی کنم تا به سلامت به مسجد برسی.</font></p> text/html 2018-12-03T12:39:36+01:00 dastancadeh.mihanblog.com mohammad arabjafari مزرعه سیب‌ زمینی http://dastancadeh.mihanblog.com/post/703 <p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد. او می‌خواست مزرعه سیب‌زمینی‌اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد:<br>پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم.<br>من نمی‌خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده‌ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.<br>من می‌دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می‌زدی.<br>دوستدار تو پدر</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br><span style="font-size: 8pt;"><strong>پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد:</strong></span><br>پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه‌ای پنهان کرده‌ام.<br>صبح فردا 12 نفر از مأموران و افسران پلیس محلی دیده شدند، و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه‌ای پیدا کنند.<br>پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می‌خواهد چه کند؟</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب‌زمینی‌هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br><span style="color: rgb(255, 102, 0);">نتیجه اخلاقی:</span><br>هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می‌توانید آن را انجام بدهید.</font></p> text/html 2018-12-03T12:38:10+01:00 dastancadeh.mihanblog.com mohammad arabjafari پنجره بیمارستان و دو بیمار http://dastancadeh.mihanblog.com/post/702 <p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">در بیمارستانی، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">آنها ساعتها با هم صحبت می‏کردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می‏زدند و هر روز بعد از ظهر، بیماری که تختش کنار پنجره بود، می‏نشست و تمام چیزهائی که بیرون از پنجره می‏دید، برای هم اتاقیش توصیف می‏کرد. پنجره، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبائی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می‏کردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بیرون، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می‏شد. همان‏طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می‏کرد، هم اتاقیش چشمانش را می‏بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می‏کرد و روحی تازه می‏گرفت.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>روزها و هفته ‏ها سپری شد. تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">مرد به آرامی و با درد بسیار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره می‏توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب، با یک دیوار بلند مواجه شد! مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می‏کرده است.<br>پرستار پاسخ داد:<br>ولی آن مرد کاملا نابینا بود!</font></p> text/html 2018-12-03T12:25:29+01:00 dastancadeh.mihanblog.com mohammad arabjafari طوطی و بقال http://dastancadeh.mihanblog.com/post/701 <p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">یک فروشنده در دکان خود, یک طوطی سبز و زیبا داشت. طوطی, مثل آدم ها حرف می زد و زبان انسان ها را بلد بود. نگهبان فروشگاه بود و با مشتری ها شوخی می کرد و آنها را می خنداند. و بازار فروشنده را گرم می کرد.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>یک روز از یک فروشگاه به طرف دیگر پرید. بالش به شیشة روغن خورد. شیشه افتاد و شکست و روغن ها ریخت. وقتی فروشنده آمد, دید که روغن ها ریخته و دکان چرب و کثیف شده است. فهمید که کار طوطی است. چوب برداشت و بر سر طوطی زد. سر طوطی زخمی شد و موهایش ریخت و کَچَل شد. سرش طاس طاس شد.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>طوطی دیگر سخن نمی گفت و شیرین سخنی نمی کرد. فروشنده و مشتری هایش ناراحت بودند. مرد فروشنده از کار خود پیشمان بود و می گفت کاش دستم می شکست تا طوطی را نمی زدم او دعا می کرد تا طوطی دوباره سخن بگوید و بازار او را گرم کند.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>روزی فروشنده غمگین کنار دکان نشسته بود. یک مرد کچل طاس از خیابان می گذشت سرش صاف صاف بود مثل پشت کاسة مسی.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>ناگهان طوطی گفت: ای مرد کچل , چرا شیشة روغن را شکستی و کچل شدی؟</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>تو با این کار به انجمن کچل ها آمدی و عضو انجمن ما شدی¿ نباید روغن ها را می ریختی. مردم از مقایسة طوطی خندیدند. او فکر می کرد هر که کچل باشد. روغن ریخته است.</font></p><div><br></div> text/html 2018-12-03T10:17:47+01:00 dastancadeh.mihanblog.com mohammad arabjafari عزت با رنج، بهتر از ذلت بی رنج http://dastancadeh.mihanblog.com/post/700 <p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">دو برادر بودند که یکی از آنها در خدمت شاه به سر می برد و زندگی خوشی داشت و دیگری از کار بازو، نانی به دست می آورد و می خورد و همواره در رنج کار کردن بود.<br><br>یک روز برادر توانگر به برادر زحمت کش خود گفت: (چرا چاکری شاه را نکنی، تا از رنج کار کردن نجات یابی؟)<br><br>برادر کارگر گفت: (تو چرا کار نکنی تا از ذلت خدمت به شاه نجات یابی؟ که خردمندان گفته اند: نان خود خوردن و نشستن بهتر از بستن شمشیر طلایی به کمر برای خدمت شاه است.)</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: center;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; به دست آهک تفته کردن خمیر&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp; &nbsp; &nbsp; به از دست بر سینه پیش امیر<br>&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; عمر گرانمایه در این صرف شد&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp; &nbsp; تا چه خورم صیفو چه پوشم شتا<br>&nbsp;ای شکم خیره به نانی بساز&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp; تا نکنی پشت به خدمت دو تا</font></p> text/html 2018-12-02T16:19:59+01:00 dastancadeh.mihanblog.com mohammad arabjafari  چه کشکی چه پشمی؟ http://dastancadeh.mihanblog.com/post/698 <font face="Mihan-Iransans"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">&nbsp;چوپانی گله را به صحرا برد و به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت.</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه‌ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می‌برد. دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند. مستاصل شد و صورتش را رو به بالا کرد و گفت: «ای خدا گله‌ام نذر تو برای اینکه از درخت سالم پایین بیایم.»</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی‌تری دست زد و جای پایی پیدا کرد و خود را محکم گرفت. گفت: «ای خدا راضی نمی‌شوی که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی. نصف گله را به تو می‌دهم و نصفی هم برای خودم.»</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">قدری پایین‌تر آمد. وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت: «ای خدا نصف گله را چطور نگهداری می‌کنی؟ آنها را خودم نگهداری می‌کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می‌دهم.»</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">وقتی کمی پایین‌تر آمد گفت: «بالاخره چوپان هم که بی‌مزد نمی‌شود. کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.»</span><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><br style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;">وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به آسمان کرد و گفت: «چه کشکی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یک غلطی کردیم. غلط زیادی که جریمه ندارد.»</span></font> text/html 2018-12-02T16:04:24+01:00 dastancadeh.mihanblog.com mohammad arabjafari ایمان در گوشه خیابان http://dastancadeh.mihanblog.com/post/697 <p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">مردی قصد داشت به ملاقات خدا برود، در راه با دو نفر برخورد کرد. فرد اول شخصی بود که در جنگل زندگی می‌کرد، روی سرش می‌ایستاد و همه نوع یوگا و کارهای این چنینی انجام می‌داد و قید و شرطهای زیادی برای خودش داشت و دائم خدا را صدا می‌زد. دستانش را باز کرده بود و در حالی که پاهایش در آب بود مثل دیوانه‌ها مدام می‌پرسید: خدایا چرا به ملاقات من نمی‌آیی؟ چرا با من دیدار نمی‌کنی؟ بهتر است به ملاقات من بیایی چرا این کار را نمی‌کنی؟</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>مرد مسافر که از آنجا می‌گذشت او را دید. مرد جنگل نشین پس از این که دانست او به دیدار خدا می‌رود گفت: حالا که به نزد خدا می‌روی از او بپرس چرا نمی‌آید تا من را ببیند؟ برای چه این کار را نمی‌کند؟</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>این در حالی بود که مرد جنگلی بسیار لاغر و نحیف شده بود و وضعیت وخیمی داشت. مرد مسافر گفت: بسیار خوب من در مورد تو با خدا صحبت خواهم کرد.</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>مرد به راه خود ادامه داد تا به خیابان رسید. در آنجا مردی را دید که کنار خیابان نشسته است و ظاهراً جای دیگری ندارد و همان جا ساکن است. جلوتر رفت تا با او صحبت کند. وقتی به او رسید گفت: من به ملاقات خدا می‌روم آیا درخواستی از او نداری؟ مرد گفت: وقتی خدا را ملاقات کردی فقط یک چیز کوچک را به او خبر بده.<br>چه چیزی؟<br>فقط به او بگو که من غذا ندارم لطفاً مقداری غذا برایم بفرستد، گرسنه هستم.<br>مرد مسافر با تعجب پرسید چی؟ فقط همین!</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>سپس آن مرد بالا رفت و خدا را دید. خدا از او پرسید: آیا کسی را سر راهت ندیدی؟<br>مرد گفت: بله دیدم. فردی ترسناک را در جنگل دیدم که دائم می‌گفت: “باید چنین کنم، باید چنان کنم، باید فلان کار را انجام دهم و دائم چون و چرا می‌کرد و مرتب می‌گفت خدایا چرا مرا ملاقات نمی کنی؟”<br>مرد از خدا پرسید: “شما به ملاقات او می‌روید؟”<br>خدا گفت: “نه، بهتر است به او بگویی که کمی بیشتر آن کارها را انجام دهد، او هنوز باید کار کند و نیازمند تلاش بیشتری است. در واقع تا زمانی که او تلاش و ریاضت خود را رها نکند به رضایت دست نخواهد یافت. او دیوانه شده است حتی اگر به چنین افرادی این را بگویی نمی خواهند گوش کنند، پس بگذار ادامه بدهند.”</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>سپس مرد گفت: بعد از او من یک دیوانه دیگر را در کنار خیابان دیدم که می‌گفت: “گرسنه هستم، لطفاً از خدا درخواست کن تا غذای مرا بفرستد.”<br>خدا گفت: “واقعاً!” بعد بلافاصله مدیر امور را صدا زد و گفت: “هنوز غذای او را آماده نکرده‌ای؟! غذای او را بفرست!”<br>مرد که کاملاً متعجب شده بود با خود گفت: “این دیگر چیست؟! آن مرد فقط گفت من گرسنه‌ام و خدا این قدر برایش دلواپس شد و در مورد آن یکی که روی سرش می‌ایستاد و آن سؤالات را از خدا می‌کرد نگران نشد!”<br>سپس خدا گفت: “بسیار خوب، حالا که داری پایین می‌روی یک داستان را برای هر دوی آنها بگو و واکنش آنها را ببین، بعد خواهی فهمید!<br>به آنها بگو که من نزد خدا رفتم و آنجا دیدم که خدا شتری را از سوراخ سوزنی رد می‌کرد.”<br>مرد گفت: “واقعاً؟”<br>خدا گفت: “بله، برو و به آنها بگو.”</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>پس مرد پایین آمد. مرد جنگلی را دید که هنوز روی سرش ایستاده است. وقتی این مرد را دید برگشت و شتابان پرسید: “خوب، خدا چه گفت؟”<br>مرد گفت: “خدا گفت که همچنان باید ادامه بدهی.”<br>مرد جنگلی گفت: “اوه! واقعاً؟ تمام جلال و شکوه از آن خداوند باد!”<br>سپس پرسید: “آیا چیز خاصی آنجا دیدی؟”<br>مرد گفت: “بله من دیدم که خدا شتری را از سوراخ سوزنی رد کرد.”<br>او گفت: “نه نه، داستان برای من تعریف نکن! چطور ممکن است شتر به این بزرگی از سوراخ سوزنی بگذرد؟! غیر ممکن است! محال است! تو سعی داری مرا دست بیندازی، نه نه، من نمی‌توانم آن را قبول کنم، محال است!”</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>پس مرد به نزد آن یکی رفت. او خیلی خوب و آرام داشت غذایش را می‌خورد، گفت: “بله می‌دانستم، من فقط این را به تو گفتم چون از من پرسیدی که چیزی دارم که به خدا بگویم یا نه، به هر حال من می‌دانستم که خدا غذا و همه چبز را برایم خواهد فرستاد. من کاملاً خوبم.” بعد پرسید: “خوب آیا چیز عجیبی آنجا ندیدی؟”<br>مرد گفت: “بله من شگفت‌ترین شگفتها و بزرگترین معجزه‌ها را آنجا دیدم.<br>دیدم که خدا شتری را از سوراخ سوزنی رد کرد!”<br>مرد فقیر گفت: “کجای آن معجزه است؟! او خداست. او می‌تواند جهانی پس از جهان را از آن سوراخ رد کند این برای خدا چیزی نیست. او قادر متعال است. نمی‌فهمی؟ خدای بزرگ! چون او را ملاقات کرده‌ای فکر می‌کنی او چیزی نیست؟ چون او همانند تو رفتار کرد فکر می‌کنی او چیزی نیست؟! او خدای بزرگ است. برای او این چیست؟”</font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br>سپس مرد در حالت بهت زده‌ای که داشت، نفسی کشید، با خود گفت: “بله این یعنی ایمان! ایمان در گوشه خیابان!”</font></p> text/html 2018-12-01T13:05:38+01:00 dastancadeh.mihanblog.com mohammad arabjafari تبلیغات http://dastancadeh.mihanblog.com/post/696 <div class="adtube-header adtube-clear" style="display: block;"> <div class="adtube-header-right"><font face="Mihan-Iransans"> از سراسر وب </font></div> <div class="adtube-header-left"> <a href="https://adtube.ir" rel="nofollow" target="_blank"> <font face="Mihan-Iransans"><span class="adtube-header-left-title">پیشنهاد از</span> </font><span class="adtube-logo-container"> <img src="https://www.adtube.ir/dist/images/logo.png" class="adtube-header-logo"> </span> </a> </div> </div> <div id="adtube-690" data-rows="2" data-columns="2" data-adtype="native" data-model="vertical" data-preferred-type="cpc" class=" adtube-native__wrapper"><div class=" adtube-native__container"><div class=" adtube-native__row"><div class=" adtube-native__col-6 adtube-native__vertical" id="oqagod6cju"><font face="Mihan-Iransans"><a href="https://rtb.adtube.ir/core/click?zone_id=690&amp;imp_id=b4ead507-73d9-4164-9b67-6b2692b062b9&amp;date=2018-12-07&amp;landing=https%3a%2f%2fclick.adro.co%2fclick%3fl%3daHR0cHM6Ly93d3cuZGlnaWthbGEuY29tL3Byb21vdGlvbi1wYWdlL2NtcF8zNjMzNS8%2fJnRva2VuPVM0ZjlPYVMwYThkNmFhUyZiQ29kZT00NDgwJnV0bV9jYW1wYWlnbj1wb3dlcjJfbmF0aXZlJnV0bV9tZWRpdW09Q1BDJnV0bV9zb3VyY2U9YWRybyZ1dG1fdGVybT1uYXRpdmVfYWRz%26cid%3dNDIzMTc%3d%26ip%3dMzcuMjU1LjEyNS4xMzA%3d%26imid%3dMjAxODEyNzAwMDA3N19kYjNjYWY%3d%26uid%3dbWloYW5ibG9nLmNvbQ%3d%3d%26t%3dMTIvNy8yMDE4IDEyOjAwOjAwIEFN%26sid%3dMjUweDE2NQ%3d%3d%26n%3dYWR0dWJl%26bid%3dMzE2Ng%3d%3d%26d%3dMTIvNy8yMDE4IDEyOjAwOjAwIEFN%26nid%3dMg%3d%3d%26key%3dMzAxNjQkdW5rbm93biQ1JDMkJDIkMTIvMDcvMjAxOCQ1JDE3JDEkMTckMTcxMTU%3d%26h%3dMjAxODEyMDcxNzM2MzY3NTAwMDAwMDAwMA%3d%3d" rel="nofollow" target="_blank" class=" adtube-native__link"><div class=" adtube-image-container"><img src="http://fileserver.adro.co/Content/campaigns//aC5zYWFkYXRpLWRpZ2lrYWxhLmNvbQ==/42317/A1BB-085F-C3F1-46AA-9DD9-E730-FBB1250x165.jpg" style="width: 100%;"></div><span class=" adtube-native__title">شارژرهای همراه مقرون به صرفه دیجی‌کالا</span></a><iframe src="https://rtb.adtube.ir/core/verify?ad_id=2327228623&amp;zone_id=690&amp;date=2018-12-07&amp;imp_id=b4ead507-73d9-4164-9b67-6b2692b062b9" frameborder="0" scrolling="no" style="width: 0px; height: 0px; visibility: hidden; border: 0px; overflow: hidden;"></iframe></font></div><div class=" adtube-native__col-6 adtube-native__vertical" id="55utwk29xo"><font face="Mihan-Iransans"><a href="https://rtb.adtube.ir/core/click?zone_id=690&amp;imp_id=2efb76dc-c69c-436c-b582-240f2dff3b9f&amp;date=2018-12-07&amp;landing=https%3a%2f%2fclick.adro.co%2fclick%3fl%3daHR0cHM6Ly93d3cuZGlnaWthbGEuY29tL3Byb21vdGlvbi1wYWdlL2NtcF8zNjM0Mi8%2fJnRva2VuPXQycjMwYTlhOGRmZnR0YSZiQ29kZT00NDgzJnV0bV9jYW1wYWlnbj1tYWtldXBfbmF0aXZlJnV0bV9tZWRpdW09Q1BDJnV0bV9zb3VyY2U9YWRybyZ1dG1fdGVybT1uYXRpdmVfYWRz%26cid%3dNDIzMTc%3d%26ip%3dMzcuMjU1LjEyNS4xMzA%3d%26imid%3dMjAxODEyNzAwMDA3N19kYjNjYWY%3d%26uid%3dbWloYW5ibG9nLmNvbQ%3d%3d%26t%3dMTIvNy8yMDE4IDEyOjAwOjAwIEFN%26sid%3dMjUweDE2NQ%3d%3d%26n%3dYWR0dWJl%26bid%3dMzE2Ng%3d%3d%26d%3dMTIvNy8yMDE4IDEyOjAwOjAwIEFN%26nid%3dMg%3d%3d%26key%3dMzAxNjQkdW5rbm93biQ1JDMkJDIkMTIvMDcvMjAxOCQ1JDE3JDEkMTckMTcxMTU%3d%26h%3dMjAxODEyMDcxNzM2MzY3NDkwMDAwMDAwMA%3d%3d" rel="nofollow" target="_blank" class=" adtube-native__link"><div class=" adtube-image-container"><img src="http://fileserver.adro.co/Content/campaigns//aC5zYWFkYXRpLWRpZ2lrYWxhLmNvbQ==/42317/8ACC-8C5F-8E49-43AF-B448-C6B8-0668250x165.jpg" style="width: 100%;"></div><span class=" adtube-native__title">با این ملزومات یه میکاپ آرتیست حرفه‌ای باشید</span></a><iframe src="https://rtb.adtube.ir/core/verify?ad_id=2327228622&amp;zone_id=690&amp;date=2018-12-07&amp;imp_id=2efb76dc-c69c-436c-b582-240f2dff3b9f" frameborder="0" scrolling="no" style="width: 0px; height: 0px; visibility: hidden; border: 0px; overflow: hidden;"></iframe></font></div></div><div class=" adtube-native__row"><div class=" adtube-native__col-6 adtube-native__vertical" id="f1hp76nkcl"><font face="Mihan-Iransans"><a href="https://rtb.adtube.ir/core/click?zone_id=690&amp;imp_id=b4aa2fd7-798f-4276-9949-b205ac8ce3bd&amp;date=2018-12-07&amp;landing=https%3a%2f%2fclick.adro.co%2fclick%3fl%3daHR0cHM6Ly93d3cuZGlnaWthbGEuY29tL3Byb21vdGlvbi1wYWdlL2NtcF8zNjMzMC8%2fJnRva2VuPWE0ZDQ5OGE0YWE0MmEwciZ1dG1fY2FtcGFpZ249c2hhdmVyM19uYXRpdmUmdXRtX21lZGl1bT1DUEMmdXRtX3NvdXJjZT1hZHJvJnV0bV90ZXJtPW5hdGl2ZV9hZHM%3d%26cid%3dNDIzMjU%3d%26ip%3dMzcuMjU1LjEyNS4xMzA%3d%26imid%3dMjAxODEyNzAwMDA3N19kYjNjYWY%3d%26uid%3dbWloYW5ibG9nLmNvbQ%3d%3d%26t%3dMTIvNy8yMDE4IDEyOjAwOjAwIEFN%26sid%3dMjUweDE2NQ%3d%3d%26n%3dYWR0dWJl%26bid%3dMzE2Ng%3d%3d%26d%3dMTIvNy8yMDE4IDEyOjAwOjAwIEFN%26nid%3dMg%3d%3d%26key%3dMzAxNjQkdW5rbm93biQ1JDMkJDIkMTIvMDcvMjAxOCQ1JDE3JDEkMTckMTcxMTU%3d%26h%3dMjAxODEyMDcxNzM2MzY3NDkwMDAwMDAwMA%3d%3d" rel="nofollow" target="_blank" class=" adtube-native__link"><div class=" adtube-image-container"><img src="http://fileserver.adro.co/Content/campaigns//aC5zYWFkYXRpLWRpZ2lrYWxhLmNvbQ==/42325/DFE6-7776-0ADE-44AD-A2FF-7526-DB12250x165.jpg" style="width: 100%;"></div><span class=" adtube-native__title">پوستی نرم و لطیف با ملزومات اصلاح صورت و بدن</span></a><iframe src="https://rtb.adtube.ir/core/verify?ad_id=2327228682&amp;zone_id=690&amp;date=2018-12-07&amp;imp_id=b4aa2fd7-798f-4276-9949-b205ac8ce3bd" frameborder="0" scrolling="no" style="width: 0px; height: 0px; visibility: hidden; border: 0px; overflow: hidden;"></iframe></font></div><div class=" adtube-native__col-6 adtube-native__vertical" id="f5rbkxmneyk"><a href="https://rtb.adtube.ir/core/click?zone_id=690&amp;imp_id=a624496d-ec1d-4618-87c0-6d15e73afa34&amp;date=2018-12-07&amp;landing=https%3a%2f%2fclick.adro.co%2fclick%3fl%3daHR0cHM6Ly93d3cuZGlnaWthbGEuY29tL2xhbmRpbmdzL2NvbGxlY3RpdmUvP3V0bV9jYW1wYWlnbj1jb2xsZWN0aXZlX25hdGl2ZSZ1dG1fbWVkaXVtPUNQQyZ1dG1fc291cmNlPWFkcm8mdXRtX3Rlcm09bmF0aXZlX2Fkcw%3d%3d%26cid%3dNDIzMjI%3d%26ip%3dMzcuMjU1LjEyNS4xMzA%3d%26imid%3dMjAxODEyNzAwMDA3N19kYjNjYWY%3d%26uid%3dbWloYW5ibG9nLmNvbQ%3d%3d%26t%3dMTIvNy8yMDE4IDEyOjAwOjAwIEFN%26sid%3dMjUweDE2NQ%3d%3d%26n%3dYWR0dWJl%26bid%3dMzE2Ng%3d%3d%26d%3dMTIvNy8yMDE4IDEyOjAwOjAwIEFN%26nid%3dMg%3d%3d%26key%3dMzAxNjQkdW5rbm93biQ1JDMkJDIkMTIvMDcvMjAxOCQ1JDE3JDEkMTckMTcxMTU%3d%26h%3dMjAxODEyMDcxNzM2MzY3NDkwMDAwMDAwMA%3d%3d" rel="nofollow" target="_blank" class=" adtube-native__link"><font face="Mihan-Iransans"><div class=" adtube-image-container"><img src="http://fileserver.adro.co/Content/campaigns//aC5zYWFkYXRpLWRpZ2lrYWxhLmNvbQ==/42322/AE04-C792-F7D2-4831-A067-4EBF-E689250x165.jpg" style="width: 100%;"></div><span class=" adtube-native__title">کالاهای دست‌چین مصرفی خانه با ارسال روزانه</span></font></a><iframe src="https://rtb.adtube.ir/core/verify?ad_id=2327228644&amp;zone_id=690&amp;date=2018-12-07&amp;imp_id=a624496d-ec1d-4618-87c0-6d15e73afa34" frameborder="0" scrolling="no" style="width: 0px; height: 0px; visibility: hidden; border: 0px; overflow: hidden;"></iframe></div></div></div></div> <script>if(!window.adtube_ads)window.adtube_ads=[];window.adtube_ads.push("690");</script> <script src="https://rtb.adtube.ir/assets/js/adtube.min.js" defer="" async=""></script> text/html 2018-12-01T08:11:28+01:00 dastancadeh.mihanblog.com mohammad arabjafari کنترل خشم http://dastancadeh.mihanblog.com/post/686 <font face="Mihan-Iransans">یکی از پسران هارون الرشید (پنجمین خلیفه عباسی) در حالی که بسیار خشمگین بود نزد پدر آمد و گفت: (فلان سرهنگ زاده به مادرم دشنام داد.)هارون، بزرگان دولت را احضار کرد و به آنها گفت: (جزای چنین شخصی که فحش ناموسی داده است چیست؟)یکی گفت: جزایش، اعدام است. دیگری گفت: جزایش بریدن زبانش است. سومی گفت: جزایش مصادره اموال او به عنوان تاوان است. چهارمی گفت: جزایش تبعید است. هارون به پسرش رو کرد و گفت: ای پسر! بزرگواری آن است که او را عفو کنی و اگر نمی توانی، تو نیز مادر او را دشنام بده، ولی نه آنقدر که انتقام از حد بگذرد، آنگاه ظلم از طرف ما باشد و ادعا از جانب او:نه مرد است آن به نزدیک خردمند&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp; که با پیل دمان&nbsp;پیکار جویدبلی مرد آنکس است از روی محقیق&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp; که چون خشم آیدش باطل نگوید</font><div class="adtube-header adtube-clear" style="display: none"> <div class="adtube-header-right"> از سراسر وب </div> <div class="adtube-header-left"> <a href="https://adtube.ir" rel="nofollow" target="_blank"> <span class="adtube-header-left-title">پیشنهاد از</span> <span class="adtube-logo-container"> <img src="https://www.adtube.ir/dist/images/logo.png" class="adtube-header-logo"> </span> </a> </div> </div> <div id="adtube-2421" data-rows="2" data-columns="3" data-adtype="native" data-model="vertical" data-preferred-type="cpc"></div> <script>if(!window.adtube_ads)window.adtube_ads=[];window.adtube_ads.push("2421");</script> <script src="https://rtb.adtube.ir/assets/js/adtube.min.js" defer="" async=""></script>