داستان کده ، داستان طنز جالب و... - مطالب ابر آهنگ جدید

داستان کده ، داستان طنز جالب و... - مطالب ابر آهنگ جدید

در بیمارستانی، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.

 

آنها ساعتها با هم صحبت می‏کردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می‏زدند و هر روز بعد از ظهر، بیماری که تختش کنار پنجره بود، می‏نشست و تمام چیزهائی که بیرون از پنجره می‏دید، برای هم اتاقیش توصیف می‏کرد. پنجره، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبائی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می‏کردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بیرون، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می‏شد. همان‏طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می‏کرد، هم اتاقیش چشمانش را می‏بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می‏کرد و روحی تازه می‏گرفت.


روزها و هفته ‏ها سپری شد. تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد.

 

مرد به آرامی و با درد بسیار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره می‏توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب، با یک دیوار بلند مواجه شد! مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می‏کرده است.
پرستار پاسخ داد:
ولی آن مرد کاملا نابینا بود!


تاریخ : دوشنبه 12 آذر 1397 ساعت: 04:08 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
 چوپانی گله را به صحرا برد و به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت.

خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه‌ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می‌برد. دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند. مستاصل شد و صورتش را رو به بالا کرد و گفت: «ای خدا گله‌ام نذر تو برای اینکه از درخت سالم پایین بیایم.»

قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی‌تری دست زد و جای پایی پیدا کرد و خود را محکم گرفت. گفت: «ای خدا راضی نمی‌شوی که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی. نصف گله را به تو می‌دهم و نصفی هم برای خودم.»

قدری پایین‌تر آمد. وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت: «ای خدا نصف گله را چطور نگهداری می‌کنی؟ آنها را خودم نگهداری می‌کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می‌دهم.»

وقتی کمی پایین‌تر آمد گفت: «بالاخره چوپان هم که بی‌مزد نمی‌شود. کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.»

وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به آسمان کرد و گفت: «چه کشکی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یک غلطی کردیم. غلط زیادی که جریمه ندارد.»

تاریخ : یکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 07:49 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،


سلطان به وزیر گفت ۳ سوال میکنم فردا اگر جواب دادی هستی و گرنه عزل میشوی.

سوال اول: خدا چه میخورد؟

سوال دوم: خدا چه می پوشد؟

سوال سوم: خدا چه کار میکند؟


وزیر از اینکه جواب سوالها را نمیدانست ناراحت بود. غلامی فهمیده و زیرک داشت. وزیر به غلام گفت سلطان ۳سوال کرده اگر جواب ندهم برکنار میشوم. اینکه: خدا چه میخورد؟ چه می پوشد؟ چه کار میکند؟

 

غلام گفت؛ هر سه را میدانم اما دو جواب را الان میگویم و سومی را فردا...! اما خدا چه میخورد؟ خدا غم بنده هایش رامیخورد.

 

اینکه چه میپوشد؟ خدا عیبهای بنده های خود را می پوشد.

 

اما پاسخ سوم را اجازه بدهید فردا بگویم.

فردا وزیر و غلام نزد سلطان رفتند. وزیر به دو سوال جواب داد، سلطان گفت درست است ولی بگو جوابها را خودت گفتی یا از کسی پرسیدی؟ وزیرگفت این غلام من انسان فهمیده ایست جوابها را او داد. گفت پس لباس وزارت را دربیاور و به این غلام بده، غلام هم لباس نوکری را درآورد و به وزیر داد.

 

بعد وزیر به غلام گفت جواب سوال سوم چه شد؟ غلام گفت: آیا هنوز نفهمیدی خدا چکار میکند؟! خدا در یک لحظه غلام را وزیر میکند و وزیر را غلام میکند.

 

(بار خدایا توئی که فرمانفرمائی، هرآنکس را که خواهی فرمانروائی بخشی و از هر که خواهی فرمانروائی را بازستانی)


تاریخ : شنبه 10 آذر 1397 ساعت: 11:34 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
یکی از پادشاهان به بیماری هولناکی که نام نبردن آن بیماری بهتر از نام بردنش است، گرفتار گردید. گروه حکیمان و پزشکان یونان به اتفاق رأی گفتند: چنین بیماری، دوا و درمانی ندارد مگر اینکه زهره (کیسه صفرا) یک انسان دارای چنین و چنان صفتی را بیاورند (و آن پادشاه بخورد تا درمان یابد)

پادشاه به مأمورانش فرمان داد تا به جستجوی مردی که دارای آن اوصاف و نشانه ها می باشد، بپردازند و او را نزدش بیاورند.

مأموران به جستجو پرداختند، تا اینکه پسری (نوجوان) با را همان مشخصات و نشانه ها که حکیمان گفته بودند، یافتند و نزد شاه آوردند.

شاه پدر و مادر آن نوجوان را طلبید و ماجرا را به آنها گفت و انعام و پول زیادی به آنها داد و آنها به کشته شدن پسرشان راضی شدند. قاضی وقت نیز فتوا داد که: (ریختن خون یک نفر از ملت به خاطر حفظ سلامتی شاه جایز است.)

جلاد آماده شد که آن نوجوان را بکشد و زهره او را برای درمان شاه، از بدنش درآورد. آن نوجوان در این حالت، لبخندی زد و سر به سوی آسمان بلند نمود.

شاه از او پرسید: در این حالت مرگ، چرا خندیدی؟ اینجا جای خنده نیست.

نوجوان جواب داد: در چنین وقتی پدر و مادر، ناز فرزند را می گیرند و به حمایت از فرزند بر می خیزند و نزد قاضی رفته و از او برای نجات فرزند استمداد می کنند و از پیشگاه شاه دادخواهی می نمایند، ولی اکنون در مورد من، پدر و مادر به خاطر ثروت ناچیز دنیا، به کشته شدنم رضایت داده اند و قاضی به کشتنم فتوا داده و شاه مصلحت خود را بر هلاکت من مقدم می دارد. کسی را جز خدا نداشتم که به من پناه دهد، از این رو به او پناهنده شدم:

  پیش که برآورم ز دستت فریاد؟            هم پیش تو از دست تو گر خواهم داد

سخنان نوجوان، پادشاه را منقلب کرد و دلش به حال نوجوان سوخت و اشکش جاری شد و گفت: (هلاکت من از ریختن خون بی گناهی مقدمتر و بهتر است.) سر و چشم نوجوان را بوسید و او را در آغوش گرفت و به او نعمت بسیار بخشید و سپس آزادش کرد. لذا در آخر همان هفته شفا یافت و به پاداش احسانش رسید. 


تاریخ : پنجشنبه 8 آذر 1397 ساعت: 03:30 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
شبی آقامحمدخان قاجار نتوانست از زوزه شغالان بخوابد. صبح که از خواب برخاست مشاورانش را فراخواند و از آنها کیفری بایسته را برای شغالان طلب کرد.

هر یک کیفری سخت را برای شغالان پیشنهاد کردند. اما او هیچ یک را نپسندید و مجازاتی سخت‌تر را برای شغالان جستجو می‌کرد. دستور داد تمامی شغالانی را که در آن حوالی یافت می‌شدند، را بیابند و زنده به حضورش آورند.

وقتی شغالان را به حضورش آوردند، بر گردن تمامی آنها زنگوله‌ای آویخت و آنها را دوباره در صحرا رها کرد. طعمه‌ها از صدای زنگوله شغالان می‌گریختند و هیچ یک نتوانستند طعمه‌ای شکار کنند. چند روزی بدین نحو سپری شد تا همگی از گرسنگی مُردند.

تاریخ : پنجشنبه 8 آذر 1397 ساعت: 02:00 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﮐﺎﺳﻪ ﺷﯿﺮﯼ ﺟﻠﻮی ﺳﻮﺭﺍﺧﯽ می‌گذاشت. ﻣﺎﺭﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ‌آمد، ﺷﯿﺮ را می‌خورد ﻭ سکه‌اﯼ ﺩﺭ ﺁﻥ می‌انداخت.

ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﺮﯾﺾ ﺷﺪ. ﺑﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ ﻫﻤﺎﻥ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﮑﻨﺪ. ﭘﺴﺮ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻣﺎﺭ ﺭﺍ بکشد ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺳﮑﻪﻫﺎ ﺭا ﺑﺮﺩﺍﺭﺩ.

ﻫﻤﯿﻦ ﮐﺎﺭ را ﮐﺮﺩ.

ﻭﻟﯽ ﻣﺎﺭ ﺯﺧﻤﯽ ﺷﺪ و ﭘﺴﺮ را نیش زد و ﭘﺴﺮ ﻣﺮﺩ. ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﺪﺗﯽ ﺑﻌﺪ ﺑﯽﭘﻮﻝ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺭﺳﻢ ﻗﺪﯾﻢ، ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺎﺳﻪ ﺷﯿﺮﯼ ﺟﻠﻮی ﺳﻮﺭﺍﺥ ﮔﺬﺍﺷﺖ.

ﻣﺎﺭ ﺷﯿﺮ را ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺳﮑﻪﺍﯼ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: «ﺩیگر ﺑﺮﺍیم ﺷﯿﺮ ﻧﯿﺎور، ﭼﻮﻥ ﻧﻪ ﺗﻮ ﻣﺮﮒ ﭘﺴﺮﺕ را فراموش می‌کنی و ﻧﻪ ﻣﻦ ﺩﻡ ﺑﺮﯾﺪﻩام را.»

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻝ ﮐﻨﺪ ﺗﺎ ﺯﺧﻢ ﮐﻬﻨﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺷﻮﺩ.

تاریخ : سه شنبه 6 آذر 1397 ساعت: 04:16 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،

کاربرد ضرب المثل:

ضرب المثل دیگران کاشتند و ما خوردیم، ما بکاریم دیگران بخورند به افراد خیرخواه و نیکوکاری گفته می‌شود که ممکن است از اعمال نیکشان در این دنیا استفاده‌ای نبرند.

 

داستان ضرب المثل:

در گذشته‌های دور، انوشیروان پادشاه نامی ایران به قصد شکار از قصر خارج شد. انوشیروان همینطور که با وزیر زیرکش مشغول گفتگو بود به طبیعت اطراف هم نگاه می‌کرد و لذت می‌برد. ناگهان انوشیروان پیرمرد گوژپشت و خمیده‌ای را دید که مشغول حفر چاله‌ای است در حالی که نهال درختی کنارش قرار داشت.

 

انوشیروان از اطرافیانش خواست بایستند تا ببیند پیرمرد چه کار می‌کند. انوشیروان نزدیک رفت و سلام داد. پیرمرد نگاهی به او انداخت و پاسخ سلامش را داد. انوشیروان پرسید: ‌ای پیرمرد چه کار می‌کنی؟ پیرمرد گفت: دارم زمین را می‌کنم می‌خواهم این نهال گردو را بکارم. انوشیروان گفت: گردو! پیرمرد تو با این سن و سال با این مشقت زمین را می‌کنی تا گردو بکاری؟

 

پیرمرد گفت: کار من این است از کودکی کاری جز کشاورزی نداشته‌ام الان هشتاد سالی می‌شود، این کار چه اشکالی دارد. انوشیروان خندید و گفت: نه اشکالی ندارد، تعجب کردم. مردی با این سن و سال گردو بکارد. خودت بهتر می‌دانی که گردو حداقل شش الی هفت سال زمان می‌برد تا محصولش کامل برسد. پدر شاید تا آن وقت شما زنده نباشید که بخواهید از آن استفاده کنید.

 

پیرمرد که تازه منظور انوشیروان را فهمیده بود، گفت: مگر ما کودک بودیم درختان گردو نبودند که ما بخوریم، آن درخت‌ها را هم دیگران کاشتند و ما خوردیم، حالا ما بکاریم، دیگران بخورند.

انوشیروان از این اندیشه و بزرگواری پیرمرد خوشش آمد و گفت: احسنت. وزیر کاردانش می‌دانست وقتی انوشیروان لب به تأیید فردی می‌گشاید به این معنی است که از او با سکه‌های طلا قدردانی کن. وزیر کیسه‌ای سکه به انوشیروان داد و او آن را به پیرمرد بخشید.

 

پیرمرد کیسه را باز کرد وقتی چشمش به کیسه‌های طلا افتاد به انوشیروان گفت: یادت هست به من گفتی: تو شاید تا وقتی که درخت گردویت محصول دهد زنده نباشی؟ انوشیروان گفت: آری. پیرمرد گفت: ولی نهالی که من امروز کاشتم بدون اینکه مجبور باشم آب و کود مناسب به آن دهم و از آن مراقبت کنم به مدد طلوع آفتاب و حضور جناب عالی همین امروز سکه‌های طلا بار داد.

 

انوشیروان از این جواب پیرمرد خیلی خوشش آمد و دوباره گفت: احسنت و یک کیسه‌ی طلای دیگر به پیرمرد هدیه داد آن وقت از پیرمرد خداحافظی کرد. بعد از این گفتگو انوشیروان و همراهانش حرکت کردند تا قبل از تاریکی هوا به شکارگاهشان برسند.


تاریخ : سه شنبه 6 آذر 1397 ساعت: 04:02 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،

شبی هنگام خواب، صاحب خانه متوجه دزدی شد که وارد خانه شده است. صاحب خانه با زیرکی و به دروغ، به همسرش گفت مقداری پول در چاه داخل حیاط پنهان کرده ام تا از دست دزدان در امان باشد، دزد که صدای صاحب خانه را شنید فریب حرف صاحب خانه را خورد و خوشحال به داخل چاه رفت، سپس صاحب خانه به زنش گفت خانم چون هوا خیلی گرم است امشب رختخواب را در حیاط روی در چاه پهن کن، دزد که در پی یافتن پول به داخل چاه رفته بود هنگامی که از یافتن پول نا امید شد خواست که از چاه بیرون بیاید، اما دید که صاحب خانه روی در چاه خوابیده و به همسرش وعده خرید طلا می دهد و می گوید برای تو چنین و چنان می کنم، دزد از داخل چاه بلند فریاد زد، آهای زن صاحب خانه، من با طناب شوهرت به چاه رفتم، اما تو مواظب باش با طناب او در چاه نروی. بدین ترتیب دزد به دام افتاد.

 


تاریخ : شنبه 18 آذر 1396 ساعت: 10:33 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،

این مثل را در جواب تهدیدات و توپ و تشرهای تو خالی اشخاص ایراد می كند .

 

آورده اند كه ...

در زمان ناصرالدین شاه قاجار وقتی بلوایی در اصفهان ایجاد شد و چند نفر به قتل رسیدند ، شاه غضبناك گردید و حاج شیخ محمد تقی مسجد شاهی معروف به آقا نجفی اصفهانی را كه باعث این آشوب می دانست به تهران احضار كرد . آقا نجفی كه بیدی نبود كه از این بادها بلرزد ، از آمدن به تهران سرپیچی نمود در نتیجه شهر اصفهان تعطیل شد .

 

شاه برای اجرای حكم خودش اصرار داشت و آقا نجفی هم در تصمیم خود راسخ بود . بالاخره چند نفر از علمای تهران واسطه شده و قرار گذاشتند تا آقا نجفی به عنوان زیارت مشهد ، به تهران رفته به حضور شاه برسد ، تا هم امر شاه اجرا گردد و هم توهینی به مقام آقا نجفی وارد نشود . به این ترتیب آقا نجفی با احترام و استقبال برای ملاقات شاه رفت ولی چون از این ملاقات ناراضی بود و به طور احیار به این كار تن داده بود یكی از آخوندهای اصفهان را با خودش در عمارت شمس العماره برد .

 

در آنجا تا آمدن شاه مشغول مباحثه فقهی شدند . شاه وارد شد و آنها گرم مباحثه بوده و كمترین توجهی به شاه نداشته ، شاه به آنها نزدیك شد . ناگهان آقا نجفی سر بلند كرد و با لهجه اصفهانی گفت : شاه ! شمایید ؟ سلام . شاه از این عمل كه توهین عمدی نسبت به او بود سخت آشفته شد . از قصر خارج شد و در حالیكه با كلمات تند و زننده تهدید می كرد به اندرون رفت .

 

غضب شاه ، اتابك و رجال دربار را سخت به وحشت انداخت ، آقا نجفی برخاست ، عصا زنان راه خود را پیش گرفت كه برود . اتابك با رنگ پریده و وحشت زده گفت : چرا اینطور رفتار فرمودید ؟ امروز جان و مال مملكت در دست شماست ممكن است خود شما را هم مجازات خطرناكی بفرمایند . آقا نجفی كه به در خروجی قصر نزدیك می شد و این كلمات تهدید آمیز را می شنید ، ناگهان در ، هشتی بزرگ شمس العماره ، چشمش به توپی كه در آنجا كار گذاشته بودند افتاد و با لحن تمسخر آمیزی گفت : آقای صدر اعظم باشی این چیست ؟ جواب داد كه توپ است و ...

 

آقای نجفی سؤالات زیادی كرد و بعد هم عاقبت جلوی آن ایستاد و گفت : آقای صدر اعظم ، بفرمایید این توپ در برود و مرا قطعه قطعه كند .

اتابك گفت : این توپ خالی است ، حالا در نمی رود ، آقا نجفی نگاه تمسخر آمیزی به اتابك انداخت و در جواب به تهدیدهای او گفت : برو به شاه بگو كسی از این توپهای خالی شما نمی ترسد .


تاریخ : سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 03:05 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
ژمانی که نصرت‌الدوله وزیر بود، لایحه‌ای تقدیم مجلس کرد که به موجب آن، دولت ایران یکصد سگ از انگلستان خریداری و وارد کند. او شرحی درباره خصوصیات این سگ‌ها بیان کرد و گفت: این سگ‌ها شناسنامه دارند، پدر و مادر آنها معلوم است، نژادشان مشخص است و از جمله خصوصیات دیگر آنها این است که به محض دیدن دزد، او را می‌گیرند.

مدرس طبق معمول، دست روی میز زد و گفت: مخالفم.

وزیر دارایی گفت: آقا! ما هر چه لایحه می‌آوریم، شما مخالفید، دلیل مخالفت شما چیست؟

مدرس جواب داد: مخالفت من به نفع شماست، مگر شما نگفتید، این سگ‌ها به محض دیدن دزد، او را می‌گیرند؟ خوب آقای وزیر! به محض ورودشان ، اول شما را می‌گیرند. پس مخالفت من به نفع شماست.

نمایندگان با صدای بلند خندیدند و لایحه مسکوت ماند.


تاریخ : دوشنبه 6 آذر 1396 ساعت: 09:34 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،

کاربرد ضرب المثل:

این ضرب المثل در دلداری به کسی به کار می‌رود که گرفتار مشکل سخت و دشوار شده باشد. و پیام آن امیدوار بودن به فردا و آینده و ناامید نشدن از مشکلات و موانع می‌باشد و اینکه همواره باید به خدا امیدوار بود و قدرت خدا از همه قدرت‌ها بالاتر است.

 

زمینه پیدایش

روزی سلطان محمود بر لب ایوان بارگاه خود قدم می‌زد. چشمش به زن مرد نجاری افتاد. سخت عاشق زن شد و بی‌قرار از وزیرش راه چاره خواست. وزیر که خیلی زیرک بود گفت: اگر شاه این راز را فاش کند، یا بخواهد علنی نجار را بکشد، خیلی بد می‌شود. چه خوب است به نجار ایراد بگیریم و به او بگوییم در مدت یک شبانه‌روز باید برای ما یک بار جو از چوب بتراشی.

 

اگر از یک بار یک سیر هم کم باشد تو را بدون چون و چرا می‌کشیم. سلطان محمود به هوش وزیر آفرین گفت و او را مأمور این کار کرد. وزیر به خانه نجار رفت و امر سلطان را به او حالی کرد و گفت: تا فردا باید یک بار جو از چوب بتراشد و تحویل دهد.‌ نجار بیچاره که از همه جا بی‌خبر بود و نمی‌دانست سلطان محمود می‌خواهد با این بهانه او را دنبال نخود سیاه بفرستد، نزدیک بود از ترس قالب تهی کند.

 

با ترس و وحشت آمد و قضیه را به زنش گفت و کمک فکری برای چاره این کار خواست. زن نجار خیلی دانا و هشیار و عفیفه و پاکدامن بود، به اصل مطلب پی برد و به شوهرش گفت: چرا خودت را باخته‌ای، ترس مکن، خدا از سلطان محمود بزرگ‌تر است. ولی مرد از ترس آرام نمی‌گرفت. تا اینکه صبح شد و نجار فقط به اندازه یک مشت جو از چوب تراشیده بود. با زنش وداع کرد و گفت: الان غلامان شاه می‌آیند و مرا می‌برند و به چوبه دار می‌کشند.

 

زن باز هم گفت: نترس، خدا از سلطان محمود، بزرگ‌تر است. در این گفت‌وگو بودند که دیدند در خانه زده شد. رنگ از صورت نجار پرید و نزدیک بود از ترس روح از تنش پرواز کند. به زنش گفت: من قادر نیستم تو برو جواب آنها را بده. زن رفت در را باز کرد دید نوکران سلطان هستند. بیچاره خیال کرد برای بردن بار جو یا شوهرش آمده‌اند. پرسید: با کی کار دارید؟ گفتند: می‌خواهیم شوهرت را ببریم برای سلطان محمود که مرده است تابوت درست کند. زن با خوشحالی برگشت و به شوهرش گفت که سلطان محمود مرده. نگفتم نترس، خدا از سطان محمود بزرگ‌تر است.


تاریخ : یکشنبه 14 آبان 1396 ساعت: 01:52 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،

مرد ساده لوحی بود که سه تا گوسفند داشت. یک روز تصمیم گرفت گوسفندانش را به بازار مال فروش ها ببرد و بفروشد و با پول آن ها یک گاو شیرده بخرد. وقتی می خواست از خانه خارج شود، به همسایه اش برخورد. همسایه سلامی کرد و گفت: « او غور به خیر! کجا صبح به این زودی؟»

 

مرد ساده لوح تصمیمش را با همسایه در میان گذاشت.
همسایه گفت: « این سه گوسفندت را خیلی شیرین بخرند، به شش سکه می خرند. در حالی که گاو شیرده را به کمتر از ده سکه نمی توان خرید.»
همسر مرد ساده لوح که شاهد گفت و گوی آن ها بود، گفت: «دو من پشم توی خانه داریم، آن را هم می فروشم.»
همسایه گفت: «دو من پشم را هم حداکثر به دو سکه ی طلا می خرند. با این حساب، باز دو سکه کم دارید.»
مرد ساده لوح گفت : «حالا بروم بازار، ببینم چه می کنم. شاید توانستم گوسفندانم را به قیمت بیشتری بفروشم.»
وقتی مرد ساده لوح وارد بازار مال فروش ها شد، با خود تصمیم گرفت که قیمت بالاتری روی گوسفندانش بگذارد. هر کس قیمت گوسفندانش را می پرسید، می گفت: «ده سکه کمتر نمی دهم.»

 

تا ظهر کسی حاضر نشد گوسفندان او را بخرد. سر ظهر که بازار خلوت شده بود و مردم به دنبال ناهار و استراحت رفته بودند، یک نفر از راه رسید و گفت: «بابا! این سه تا گوسفند را چند می فروشی؟»

 

مرد ساده لوح گفت: «ده سکه!»
خریدار نگاهی به گوسفندها کرد و گفت: «قبول دارم، می خرم.»
مرد ساده لوح ، خوشحال شد و گفت: «ده سکه بده و گوسفندها را ببر.»
خریدار وانمود کرد که دنبال کیسه ی پولش می گردد. تمام جیب هایش را جست وجو کرد و آخر سر گفت: «خیلی متاسفم. کیسه ی پولم را جا گذاشته ام.»

 

مرد ساده لوح که نمی خواست مشتری به آن خوبی را از دست بدهد، گفت: «عیبی ندارد؛ من همین جا می مانم، برو پول بیاور.»
خریدار که در اصل خریدار نبود و از صبح با دیدن رفتار صاحب گوسفندها فهمیده بود که او مرد ابله و نادانی است، گفت: «راست می گویی؛ بهتر است من بروم کیسه ی پولم را بیاورم. اصلاً چطور است تو یکی از گوسفندها را گرو نگه داری تا من دو تای دیگر را ببرم و با کیسه ی پولم برگردم. وقتی برگشتم و پولت را دادم، گوسفند سوم را هم به من بده.»

 

مرد ساده لوح قبول کرد. دزدی که خودش را خریدار جا زده بود، دوتا از گوسفندها را برداشت و برد. مرد ساده لوح هم در انتظار ماند تا او برگردد. اما اگر شما در کف دستتان مویی می بینید، مرد ساده لوح هم توانست یک بار دیگر دزد و گوسفندها را ببیند.

 

از آن طرف، همسر مرد ، پشم های خانه اش را برداشت و به دوره گردی که از در خانه اش می گذشت داد. دوره گرد گفت: «منی چند؟»
همسر مرد ابله گفت: «دو من است. هر من آن را به یک سکه می فروشم. روی هم می شود دو سکه.»

 

دوره گرد، پشم ها را توی ترازو گذاشت و گفت: «خانم! این که دو من نیست. کمتر است. زن که نمی خواست مشتری پشم را از دست بدهد، فوری النگوهای طلایش را از دست هایش در آورد و روی پشم گذاشت و گفت: «حالا چی؛ حالا دو من شد یا نه؟»

 

دوره گرد که اصلاً انتظار نداشت با چنین صحنه ای برخورد کند. دیگر حرفش را نزد دو سکه به زن داد و النگوها و پشم ها را برداشت و برد.
مرد ساده لوح تا عصر انتظار کشید. هوا که رو به تاریکی می رفت، فهمید گولش زده اند و دو تا از گوسفندهایش را مفت و مجانی از چنگش در آورده اند. طناب گوسفند باقی را گرفت و دست از پا درازتر به خانه برگشت به خانه که رسید، داستانش را برای همسرش تعریف کرد.

 

همسرش لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت: «ولی من گول نخوردم و پشم ها را به دو سکه فروختم. این هم دو سکه ای که از دوره گرد گرفتم. این را هم بگویم که تازه پشم ها کمی از دو من کمتر بود. من دوره گرد را گول زدم و النگوهایم را روی پشم ها انداختم تا بهانه نگیرد.»

 

مرد ساده لوح فهمید که زنش هم دسته گل دیگری به آب داده است. نمی دانست چه بکند. فقط از روی ناراحتی رو کرد به زنش و گفت: «عزیزم! تو از توی خانه و من هم بیرون از خانه باید همین جوری تلاش کنیم تا ببینیم کی می توانیم گاو شیرده بخریم.»

 

از آن به بعد، کسانی که معامله و کاری را با هم شروع کنند و هر دو به جای سود، زیان ببینند، این مثل را درباره ی خودشان به کار می برند.


تاریخ : جمعه 12 آبان 1396 ساعت: 11:46 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ،

روباهی از شتری پرسید:


«عمق این رودخانه چه اندازه است؟»


شتر جواب داد: « تا زانو»


ولی وقتی روباه توی رودخانه پرید، آب از سرش هم گذشت و همین طور که دست و پا می‌زد به شتر گفت:


«تو که گفتی تا زانو! »


شتر جواب داد: « بله، تا زانوی من، نه زانوی تو »

نتیجه: هنگامی که از کسی مشورت می‌گیریم یا راهنمایی می‌خواهیم aباید شرایط طرف مقابل و خودمان را هم در نظر بگیریم. لزوما" هر تجربه‌ای که دیگران دارند برای ما مناسب نیست.


تاریخ : پنجشنبه 11 آبان 1396 ساعت: 03:49 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ،

یکی بود،یکی نبود.پیرزن و پیرمردی بودند که فقط دو دختر داشتند.دخترها شوهر کرده و از پیش آنها رفته بودند. روزی از روزها پیرمرد برای سر زدن به دختر ها ودامادهایش ازخانه خارج شد. زن در خانه ماند تا از گاو و گوسفند ها مراقبت کند . پیرمرد سوار خرشد و رفت و رفت تا به دهی که دختر بزرگتر در ان زندگی می کرد،رسید . به خانه دختر رفت. دختر وقتی پدر را دید شاد شد. او را بوسید و برایش چای تازه دم آورد. پیرمرد احوال داماد را پرسید. دختر گفت: الحمدلله خوب است. امسال زمینی خریدیم و با هم شخم زدیم .الان هم شوهرم روی زمین است ودانه می پاشد. اگر خدا بخواهد و این چند روز آسمان حسابی ببارد. دانه ها جوانه می زنند و کارمان حسابی سکه می شود.

 

پیرمرد گفت:ان شاءالله که می بارد خدا بزرگ است .مرد شب را در خانه دختر ماند. با داماد و دخترش شام خورد و صبح زود به قصد دیدار دختر کوچکتر از آنجا رفت...پیرمرد رفت و رفت تا به روستای بعدی رسید. به خانه دختر کوچک رفت دختر توی حیاط نشسته بود و جوراب می بافت. از دیدار پدر خیلی خوشحال شد. او را به ایوان خانه برد و هر چه خوراکی توی خانه داشت جلوی پدر گذاشت. پیرمرد از احوال او و دامادش پرسید. دختر جواب داد:شکر خدا خوب خوب هستیم. امسال به کمکم بیست بیست وپنج هزار تایی خشت زده ایم .اگر خدا لطف کند واین روزها باران نبارد و آفتاب همین طور گرم بتابد،خشت ها خشک می شوند و با فروش آنها برای یکی دوسال بارمان را خواهیم بست.اگر هم ببارد خشت ها زیر باران از بین می روند و نتیجه کارمان باد هوا می شود! پیرمرد گفت:ان شاءالله که نمی باردخدا بزرگ است.

 

پیرمرد شب را در خانه دختر ماند و با داماد و دخترش شام خورد و از هر دری حرف زد و صبح زود به طرف خانه خودش به راه افتاد. وقتی به خانه رسید پیرزن مشتاقانه جلو دوید و از وضع وحال دخترانش پرسید. پیرمرد گفت:نمی دانم چه بگویم.هرکدام آرزویی داشتند و از من می خواستندکه برای آنها دعاکنم،اگر دعایم مستجاب شود آن یکی آسیب میبیند.

 

زن او پاک نگران شده بود،گفت:چه شده مرد ؟ بگوببینم،پیرمرد تمام آنچه را که از دخترانش شنیده بودشنیده بود،تعریف کرد.زن او کمی فکر کرد و گفت:به خدا توکل کن.او خودش بهتر از ما می داند چه کند.

از آن به بعد وقتی بخواهند بگویند که هر کس سود خودش را درنظر می گیرد و فقط به فکر خودش است،می گویند:هرکه نقش خویش بیند در آب.


تاریخ : چهارشنبه 10 آبان 1396 ساعت: 01:39 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،

مورد استفاده:

این ضرب المثل برای پرهیز كردن به افراد عادی جامعه از درافتادن با ثروتمندان و افراد بانفوذ حكومت به كار می‌رود.

 

در جنگلی سرسبز، گرگ و روباهی چندین سال با هم رفیق بودند. بیشتر وقت‌ها این دو دوست با هم برای شكار به حیوانات حمله می‌كردند و با هم آن حیوان را می‌خوردند. ولی معمولاً هركدام خودش به دنبال غذا می‌رفت مگر اینكه حیوانی كه می‌خواست شكار كند به حدی بزرگ بود كه تنهایی نمی‌توانست آن حیوان را شكار كند و از دوستش كمك می‌گرفت.

 

شكار رفتن و تقسیم خوراكی دو نفره میان این دو حیوان دوستی و نزدیكی ایجاد كرده بود. و حتی گاهی می‌شد كه این دو حیوان چندین روز غذایی برای خوردن پیدا نمی‌كردند و گرسنه می‌ماندند.

در یكی از این دفعات گرگ گرسنه، همین طور كه به دنبال غذا می‌گشت از كنار مرغدانی خانه‌ی بزرگی گذشت و نگاهی به مرغدانی انداخت و دید پنج تا مرغ و خروس چاق در آنجا مشغول دانه خوردن هستند.

 

گرگ كمی فكر كرد و برگشت داخل جنگل و دنبال دوستش روباه گشت و هر جوری بود روباه را پیدا كرد و به او گفت: بلند شو بیا كه به اندازه‌ی چند روزمان غذای چرب و نرم پیدا كردم. روباه كه خیلی گرسنه بود با خوشحالی به گرگ گفت: بگو غذا كجاست كه من دیگر طاقت گرسنگی ندارم؟

 

گرگ گفت: دنبال من بیا تا نشانت بدهم و یكراست روباه را پشت حصار مرغدانی خانه آورد و گفت: ببین آنجا در مرغدانی است كه بازمانده. كسی هم امروز در خانه نیست، وگرنه تا الان در مرغدانی را بسته بود، فقط كافی است كمی عجله كنی و در یك چشم برهم زدن حداقل یكی از مرغ‌ها را بگیری و بیاوری.

 

روباه كه منتظر چنین موقعیتی بود از پشت حصارها دور زد و به در مرغدانی رسید. اما همین كه آمد بپرد داخل مرغدانی یك لحظه با خود گفت: چه طور شده كه گرگ با اینكه اینقدر گرسنه است خودش از شكار چنین لقمه آماده و لذیذی صرف نظر كرده و شكار مرغ‌ها را به من پیشنهاد می‌دهد. بهتر است صبر كنم تا برای خوردن یك غذای لذیذ خودم را به كشتن ندهم.

 

كمی كه گذشت روباه از مسیری كه آمده بود برگشت و خود را به گرگ رساند، گرگ گفت: چی شد؟ چرا نرفتی توی مرغدانی؟ روباه گفت: اینجا خانه‌ی چه كسی است؟ این مرغ‌ها برای چه كسی هستند؟ چرا صاحب خانه چنین اشتباهی كرده و در مرغدانی را باز گذاشته؟

گرگ گفت: چه فرقی برای ما می‌كند، اینجا خانه‌ی قاضی شهر است. حتماً عجله داشته و حواسش به مرغ و خروس‌هایش نبوده. روباه با شنیدن این حرف‌ها مثل حیوانی كه شكارچی ماهری را دیده باشد پا به فرار گذاشت. گرگ دوید تا خود را به روباه رساند و گفت: چی شده؟ چرا فرار می‌كنی؟

 

روباه گفت: از گرسنگی علف بخورم، بهتر است تا مرغ و خروس‌های خانه‌ی قاضی شهر را بخورم. اگر قاضی بفهمد كه این دزدی، كار من است، كافی است بگوید از فردا گوشت روباه حلال است. آن وقت تو فكر می‌كنی من بتوانم جان سالم به در ببرم و كمتر از یك هفته نسل روباه‌ها منقرض می‌شود.


تاریخ : سه شنبه 9 آبان 1396 ساعت: 02:11 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،

مورد استفاده:

این ضرب المثل برای پرهیز كردن به افراد عادی جامعه از درافتادن با ثروتمندان و افراد بانفوذ حكومت به كار می‌رود.

 

در جنگلی سرسبز، گرگ و روباهی چندین سال با هم رفیق بودند. بیشتر وقت‌ها این دو دوست با هم برای شكار به حیوانات حمله می‌كردند و با هم آن حیوان را می‌خوردند. ولی معمولاً هركدام خودش به دنبال غذا می‌رفت مگر اینكه حیوانی كه می‌خواست شكار كند به حدی بزرگ بود كه تنهایی نمی‌توانست آن حیوان را شكار كند و از دوستش كمك می‌گرفت.

 

شكار رفتن و تقسیم خوراكی دو نفره میان این دو حیوان دوستی و نزدیكی ایجاد كرده بود. و حتی گاهی می‌شد كه این دو حیوان چندین روز غذایی برای خوردن پیدا نمی‌كردند و گرسنه می‌ماندند.

در یكی از این دفعات گرگ گرسنه، همین طور كه به دنبال غذا می‌گشت از كنار مرغدانی خانه‌ی بزرگی گذشت و نگاهی به مرغدانی انداخت و دید پنج تا مرغ و خروس چاق در آنجا مشغول دانه خوردن هستند.

 

گرگ كمی فكر كرد و برگشت داخل جنگل و دنبال دوستش روباه گشت و هر جوری بود روباه را پیدا كرد و به او گفت: بلند شو بیا كه به اندازه‌ی چند روزمان غذای چرب و نرم پیدا كردم. روباه كه خیلی گرسنه بود با خوشحالی به گرگ گفت: بگو غذا كجاست كه من دیگر طاقت گرسنگی ندارم؟

 

گرگ گفت: دنبال من بیا تا نشانت بدهم و یكراست روباه را پشت حصار مرغدانی خانه آورد و گفت: ببین آنجا در مرغدانی است كه بازمانده. كسی هم امروز در خانه نیست، وگرنه تا الان در مرغدانی را بسته بود، فقط كافی است كمی عجله كنی و در یك چشم برهم زدن حداقل یكی از مرغ‌ها را بگیری و بیاوری.

 

روباه كه منتظر چنین موقعیتی بود از پشت حصارها دور زد و به در مرغدانی رسید. اما همین كه آمد بپرد داخل مرغدانی یك لحظه با خود گفت: چه طور شده كه گرگ با اینكه اینقدر گرسنه است خودش از شكار چنین لقمه آماده و لذیذی صرف نظر كرده و شكار مرغ‌ها را به من پیشنهاد می‌دهد. بهتر است صبر كنم تا برای خوردن یك غذای لذیذ خودم را به كشتن ندهم.

 

كمی كه گذشت روباه از مسیری كه آمده بود برگشت و خود را به گرگ رساند، گرگ گفت: چی شد؟ چرا نرفتی توی مرغدانی؟ روباه گفت: اینجا خانه‌ی چه كسی است؟ این مرغ‌ها برای چه كسی هستند؟ چرا صاحب خانه چنین اشتباهی كرده و در مرغدانی را باز گذاشته؟

گرگ گفت: چه فرقی برای ما می‌كند، اینجا خانه‌ی قاضی شهر است. حتماً عجله داشته و حواسش به مرغ و خروس‌هایش نبوده. روباه با شنیدن این حرف‌ها مثل حیوانی كه شكارچی ماهری را دیده باشد پا به فرار گذاشت. گرگ دوید تا خود را به روباه رساند و گفت: چی شده؟ چرا فرار می‌كنی؟

 

روباه گفت: از گرسنگی علف بخورم، بهتر است تا مرغ و خروس‌های خانه‌ی قاضی شهر را بخورم. اگر قاضی بفهمد كه این دزدی، كار من است، كافی است بگوید از فردا گوشت روباه حلال است. آن وقت تو فكر می‌كنی من بتوانم جان سالم به در ببرم و كمتر از یك هفته نسل روباه‌ها منقرض می‌شود.


تاریخ : دوشنبه 8 آبان 1396 ساعت: 02:00 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،

مورد استفاده:

كنایه از وسواس و محكم كاری بیش از اندازه در كارها

 

داستان ضرب المثل:

روزی روزگاری، ملانصرالدین كه با رفتارهای عجیب و غریبش خیلی معروف است، در باغچه‌ی گوشه‌ی حیاط خانه‌اش چند ساقه مو را قلمه زد. ملا چند هفته‌ای از آنها مراقبت كرد تا جوانه زدند و تبدیل به نهال درخت انگور شدند. ملانصرالدین كه خیلی خوشحال بود و توانسته بود نتیجه‌ی زحمتش را ببیند، ذوق زده شده بوده و از نهال‌ها به شدت مراقبت می‌كرد.

 

او هر روز غروب وقتی كه آفتاب غروب می‌كرد نهالها را از باغچه خارج می‌كرد و به انباری خانه می‌برد و همه‌ی آنها را به ترتیب می‌چید و فردا صبح با طلوع خورشید دوباره تك تك نهالها را می‌آورد و در باغچه كنار حیاط خانه‌اش می‌كاشت. آوازه‌ی این سبك باغداری ملانصرالدین در شهر پیچید، یكی از دوستانش كه این شایعات را باور نداشت، یك روز عصر به قصد میهمانی به خانه‌ی ملانصرالدین رفت و هنگامی كه وارد خانه ملا شد كم كم غروب می‌شد و ملا داشت تك تك نهالها را از باغچه خارج می‌كرد.

 

دوستش در حیاط نشسته بود و كارهای او را نگاه می‌كرد. مرد آن شب را در كنار ملا ماند و فردا صبح بعد از نماز دید ملا لباس‌های كارش را پوشید و دوباره به انبار رفت تا نهال‌ها را بیاورد و دوباره آنها را كاشت و رفت لب حوض تا دستهایش را بشوید.

 

دوست ملا كه تا پایان كارهای او سكوت كرده بود به سراغش رفت و گفت: ملا خسته نباشی. ولی چرا این كار را می‌كنی. این كاشت و برداشت روزانه‌ی تو باعث خراب شدن و از بین رفتن نهالهایت می‌شود. ملا لبخندی زد و گفت: تو فكر می‌كنی من نمی‌دانم ولی چه كنم؟ كار از محكم كاری عیب نمی‌كند. من فقط می‌خواهم از نهال‌ها مراقبت كنم.


تاریخ : یکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 01:56 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،

 

سوپ‌ جو را روی‌ میز گذاشته‌ بود. آقای‌ رَت‌ که‌ به‌ سوپ‌خوری‌ زل‌ زده‌بود رو به‌ میز خم‌ شد و گفت‌: «این‌ همان‌ چیزی‌ است‌ که‌ من‌ می‌خواستم‌. چندروزی‌ است‌ که‌ اوضاع‌ معده‌ام‌ روبه‌راه‌ نیست‌. سوپ‌ جو، همان‌ غذای‌ ساده‌ای‌است‌ که‌ لازم‌ دارم‌. من‌ آشپزی‌ سرم‌ می‌شود.» و سرش‌ را به‌ طرف‌ من‌چرخاند.


سعی‌ کردم‌ درست‌ به‌ اندازة‌ لازم‌ از خودم‌ اشتیاق‌ نشان‌ بدم‌.


ـ چه‌ جالب‌!


ـ بله‌. وقتی‌ کسی‌ ازدواج‌ نکرده‌ باشد لازم‌ است‌. البته‌ من‌ همة‌ چیزهایی‌ راکه‌ از زن‌ها می‌خواستم‌ بدون‌ ازدواج‌ هم‌ به‌ دست‌ آورده‌ام‌.


دستمال‌ سفره‌ را به‌ یقه‌اش‌ آویزان‌ کرد، سوپش‌ را فوت‌ کرد و ادامه‌ داد:ساعت‌ نه‌ برای‌ خودم‌ یک‌ صبحانة‌ انگلیسی‌ آماده‌ می‌کنم‌، البته‌ نه‌ خیلی‌مفصل‌. چهار بُرش‌ نان‌، دو تکه‌ گوشت‌ خوک‌، یک‌ بشقاب‌ سوپ‌ و دو فنجان‌چای‌. برای‌ شماها چیز دندان‌گیری‌ نیست‌.


این‌ جمله‌ را با چنان‌ اطمینانی‌ گفت‌ که‌ جرأت‌ نکردم‌ با آن‌ مخالفت‌ کنم‌.ناگهان‌ همة‌ سرها به‌ طرف‌ من‌ برگشت‌. احساس‌ کردم‌ که‌ دارم‌ بار سنگین‌مفصل‌بودن‌ صبحانة‌ ملی‌مان‌ را تحمل‌ می‌کنم‌. منی‌ که‌ صبح‌ها در حین‌ بستن‌دکمه‌های‌ پیراهنم‌ فقط‌ یک‌ فنجان‌ چای‌ خشک‌ و خالی‌ سر می‌کشم‌.


آقای‌ هافمن‌ که‌ اهل‌ برلین‌ بود گفت‌: این‌که‌ چیزی‌ نیست‌، من‌ هم‌ وقتی‌انگلستان‌ بودم‌ صبح‌ها حسابی‌ می‌لمباندم‌.


قطره‌های‌ سوپ‌ را که‌ روی‌ کت‌ و جلیقه‌اش‌ ریخته‌ بود پاک‌ کرد و چشم‌هاو سبیلش‌ را بالا داد.
خانم‌ اشتیگلر پرسید: واقعاً این‌قدر زیاد می‌خورند؟ سوپ‌ و نان‌ برشته‌ وگوشت‌ خوک‌، چای‌ و قهوه‌، مربا و عسل‌ و تخم‌ مرغ‌، ماهی‌ خام‌ و قلوه‌، ماهی‌پخته‌ و جگر؟ حتی‌ خانم‌ها هم‌ این‌قدر می‌خورند؟


آقای‌ رت‌ گفت‌: دقیقاً. من‌ این‌ را وقتی‌ در هتل‌ لیشتر اسکوئر بودم‌فهمیدم‌. هتل‌ خوبی‌ بود، اما بلد نبودند چای‌ دم‌ کنند.


من‌ خندیدم‌ و گفتم‌: این‌ کاری‌ است‌ که‌ من‌ بلدم‌. می‌توانم‌ چای‌ خیلی‌خوبی‌ دم‌ کنم‌. راز بزرگ‌ آن‌ این‌ است‌ که‌ باید قوری‌ را گرم‌ کرد.


آقای‌ رت‌ بشقاب‌ سوپش‌ را کنار زد و حرفم‌ را قطع‌ کرد: قوری‌ را باید گرم‌کرد؟ برای‌ چی‌ قوری‌ را گرم‌ می‌کنید؟ ها، ها، هاه‌! فکر نمی‌کنم‌ کسی‌ میلی‌ به‌خوردن‌ قوری‌ داشته‌ باشد!


چشم‌های‌ آبی‌ سردش‌ را با حالتی‌ که‌ همه‌جور پیش‌داوری‌ خصمانه‌ در آن‌بود به‌ من‌ دوخت‌.
ـ پس‌ راز بزرگ‌ چای‌ انگلیسی‌ همین‌ است‌؟ تنها کاری‌ که‌ می‌کنید این‌است‌ که‌ قوری‌ را گرم‌ می‌کنید؟


خواستم‌ بگویم‌ که‌ این‌ فقط‌ نوعی‌ مقدمه‌چینی‌ است‌، اما نتوانستم‌ آن‌ راترجمه‌ کنم‌ و ساکت‌ ماندم‌. پیش‌خدمت‌ گوشت‌ گوساله‌ با ترشی‌ کلم‌ و سیب‌زمینی‌ آورد. یکی‌ از مسافرها که‌ اهل‌ شمال‌ آلمان‌ بود گفت‌: از ترشی‌ کلم‌خیلی‌ خوشم‌ می‌آید. الان‌ آن‌قدر خورده‌ام‌ که‌ جا ندارم‌. مجبورم‌ که‌ فوراً...


به‌طرف‌ خانم‌ اشتیگلر برگشتم‌ و گفت‌: روز قشنگی‌ است‌. شما زود بیدارشدید؟


ـ ساعت‌ پنج‌، ده‌دقیقه‌ روی‌ چمن‌های‌ خیس‌ قدم‌ زدم‌. دوباره‌ توی‌رخت‌خواب‌ رفتم‌. پنج‌ و نیم‌ خوابم‌ برد. هفت‌ بیدار شدم‌ و یک‌ حمام‌ کامل‌کردم‌. دوباره‌ به‌ رخت‌خواب‌ رفتم‌. ساعت‌ هشت‌ پاشویه‌ کردم‌ و ساعت‌هشت‌ و نیم‌ یک‌ فنجان‌ چای‌ نعناع‌ خوردم‌، ساعت‌ نه‌ قهوة‌ مالت‌ و بعدمعالجه‌ام‌ را شروع‌ کردم‌. لطفاً ترشی‌ کلم‌ را بده‌. خودت‌ از آن‌ نمی‌خوری‌؟


ـ نه‌ متشکرم‌. هنوز احساس‌ می‌کنم‌ برایم‌ کمی‌ سنگین‌ است‌.


زن‌ بیوه‌ای‌ که‌ سنجاق‌ سری‌ را لای‌ دندان‌هایش‌ نگه‌ داشته‌ بود پرسید:راست‌ است‌ که‌ تو گیاه‌خواری‌؟


ـ بله‌، الان‌ سه‌سال‌ است‌ که‌ گوشت‌ نخورده‌ام‌.


ـ عجیب‌ است‌! تو بچه‌ نداری‌؟


ـ نه‌.


ـ ببین‌، نتیجه‌ای‌ که‌ از این‌کار می‌گیری‌ همین‌ است‌ دیگر. کی‌ تا حالا شنیده‌که‌ با سبزیجات‌ بشه‌ بچه‌دار شد؟ شما در انگلستان‌ هیچ‌وقت‌ خانواده‌ای‌ پرزاد و ولد نداشته‌اید. فکر می‌کنم‌ همة‌ وقت‌تان‌ را صرف‌ جنبش‌ حق‌ رأی‌ برای‌زنان‌ می‌کنید. من‌ الان‌ نُه‌ تا بچه‌ دارم‌ و همه‌، خدا را شکر زنده‌ هستند.بچه‌هایی‌ سالم‌ و خوب‌. فکر کنم‌ بعد از این‌که‌ اولی‌ به‌ دنیا آمد من‌...


حرفش‌ را قطع‌ کردم‌: چه‌ جالب‌!


سنجاق‌ سر را در موهایش‌ که‌ بالای‌ سرش‌ جمع‌ کرده‌ بود فرو کرد و بابی‌اعتنایی‌ گفت‌: جالب‌ است‌؟ نه‌ چندان‌. یکی‌ از دوستانم‌ چهارقلو زایید.شوهرش‌ آن‌قدر خوش‌حال‌ بود که‌ یک‌ مهمانی‌ مفصل‌ گرفت‌. بچه‌ها راگذاشته‌ بودند روی‌ میز! دوستم‌ حسابی‌ به‌ خودش‌ افتخار می‌کرد.


مرد مسافر که‌ داشت‌ سر چاقو به‌ برشی‌ از سیب‌ زمینی‌ گاز می‌زد گفت‌:آلمان‌ کشور خانواده‌هاست‌.


همه‌ با سکوت‌ تحسین‌آمیزی‌ حرفش‌ را تأیید کردند.


بشقاب‌ها را برای‌ آوردن‌ گوشت‌ گوساله‌، کشمش‌ قرمز و اسفناج‌ عوض‌کردند. چنگال‌هاشان‌ را با نان‌ سیاه‌ تمیز کردند و دوباره‌ شروع‌ به‌ خوردن‌کردند.


آقای‌ رَت‌ پرسید: چه‌قدر این‌جا می‌مانید؟


ـ دقیقاً نمی‌دانم‌. سپتامبر باید لندن‌ باشم‌.


ـ حتماً سری‌ به‌ مونیخ‌ هم‌ می‌زنید.


ـ نه‌، متأسفانه‌ وقت‌ ندارم‌. می‌دانید، نباید در معالجاتم‌ وقفه‌ بیفتد.


ـ ولی‌ شما باید مونیخ‌ را ببینید. تا وقتی‌ به‌ مونیخ‌ نرفته‌اید یعنی‌ آلمان‌ راندیده‌اید. تمام‌ نمایشگاه‌ها، همة‌ هنر و روح‌ زندگی‌ آلمان‌ در مونیخ‌ است‌. درآگُست‌ جشن‌وارة‌ واگنر برگذار می‌شود، همین‌طور موتزارت‌ و مجموعه‌ای‌از نقاشی‌های‌ ژاپنی‌. و آب‌جو! اگر به‌ مونیخ‌ نرفته‌ باشید نمی‌توانید بفهمیدآب‌جو خوب‌ یعنی‌ چه‌. این‌جا من‌ هر روز بعد از ظهر خانم‌های‌ متشخصی‌ رامی‌بینم‌ که‌ لبی‌ تر می‌کنند اما در مونیخ‌ خانم‌های‌ متشخص‌ لیوان‌های‌ آب‌جوبه‌ این‌ بزرگی‌ می‌خورند.


و با دست‌ اندازة‌ یک‌ پارچ‌ را نشان‌ داد.


آقای‌ هافمن‌ گفت‌: من‌ وقتی‌ زیاد آب‌جو مونیخی‌ می‌خورم‌ حسابی‌ عرق‌می‌کنم‌. این‌جا که‌ هستم‌، وقتی‌ راه‌ می‌روم‌، دایم‌ عرق‌ می‌ریزم‌، هر چند لذت‌می‌برم‌، ولی‌ توی‌ شهر این‌طور نیست‌. انگار عرق‌ کرده‌ باشد، چون‌ حرفش‌ رازده‌ بود، گَل‌ و گردنش‌ را دستمال‌ کشید و گوش‌هایش‌ را هم‌ به‌ دقت‌ تمیز کرد.


یک‌ ظرف‌ شیشه‌ای‌ مربای‌ زردآلو روی‌ میز گذاشتند.


خانم‌ اشتیگلر گفت‌: میوه‌ برای‌ سلامتی‌ آدم‌ لازم‌ است‌. امروز صبح‌ دکتربهم‌ گفت‌ تا می‌توانم‌ میوه‌ بخورم‌.


پیدا بود که‌ او این‌ دستور را دقیقاً اجرا می‌کرد.


مرد مسافر گفت‌: انگار شما هم‌ نگران‌ هستید که‌ جنگ‌ در بگیرد. قابل‌درک‌ است‌. من‌ توی‌ روزنامه‌ مقاله‌ای‌ راجع‌ به‌ بازی‌ای‌ که‌ شما انگلیسی‌هادرآورده‌اید خوانده‌ام‌. آن‌ را دیده‌اید؟


من‌ صاف‌ نشستم‌ و گفت‌: بله‌، اما مطمئن‌ باشید که‌ جا نزده‌ایم‌.


آقای‌ رَت‌ گفت‌: خوب‌، پس‌ حالا حساب‌ کار خودتان‌ را بکنید. شما ارتش‌ندارید، مگر یک‌ مشت‌ پسربچه‌ که‌ کله‌شان‌ از سم‌ نیکوتین‌ پر شده‌ است‌.


آقای‌ هافمن‌ گفت‌: نگران‌ نباشید. ما نیازی‌ به‌ انگلستان‌ نداریم‌. اگر لازمش‌داشتیم‌ سال‌ها پیش‌ گرفته‌ بودیمش‌. ما واقعاً چشم‌داشتی‌ به‌ شما نداریم‌.


قاشقش‌ را با سر و صدا به‌طرفم‌ تکان‌ داد. طوری‌ به‌ من‌ نگاه‌ می‌کرد که‌انگار بچة‌ کوچکی‌ هستم‌ که‌ می‌تواند هرطور که‌ خودش‌ دلش‌ خواست‌ با من‌رفتار کند.


گفتم‌: مطمئناً. ما هم‌ آلمان‌ را لازم‌ نداریم‌.


آقای‌ رَت‌ برای‌ این‌که‌ موضوع‌ گفت‌ و گو را عوض‌ کند گفت‌: امروز صبح‌یک‌ حمام‌ نصفه‌نیمه‌ کردم‌. بعد از ظهر باید زانوها و بازوهایم‌ را بشویم‌. بعدباید یک‌ساعت‌ ورزش‌ کنم‌. یک‌ گیلاس‌ شراب‌ بزنم‌ با کمی‌ نان‌ و ساردین‌...


کیکی‌ خامه‌ای‌ که‌ رویش‌ گیلاس‌ بود آوردند.


زن‌ بیوه‌ از من‌ پرسید: شوهرت‌ چه‌ نوع‌ گوشتی‌ دوست‌ دارد؟


ـ راستش‌ درست‌ نمی‌دانم‌.


ـ نمی‌دانی‌؟ چند سال‌ است‌ که‌ ازدواج‌ کرده‌ای‌؟


ـ سه‌ سال‌.


ـ باورم‌ نمی‌شود. یک‌ هفته‌ هم‌ نمی‌شود بدون‌ دانستن‌ این‌ موضوع‌خانه‌داری‌ کرد.


ـ هیچ‌وقت‌ ازش‌ نپرسیده‌ام‌. راستش‌ خیلی‌ به‌ غذا اهمیت‌ نمی‌دهد.


همه‌ در سکوت‌ نگاهم‌ می‌کردند و با دهان‌های‌ پر از هستة‌ گیلاس‌ سرتکان‌ می‌دادند. زن‌ بیوه‌ دستمالش‌ را تا کرد و گفت‌: انگار در انگلستان‌چیزهای‌ خیلی‌ بدی‌ را از پاریس‌ها تقلید می‌کنید. چه‌طور یک‌ زن‌ می‌تواندشوهرداری‌ کند، آن‌وقت‌ بعد از سه‌ سال‌ زندگی‌ مشترک‌ هنوز نداند غذای‌مورد علاقة‌ شوهرش‌ چیست‌؟


تاریخ : شنبه 6 آبان 1396 ساعت: 11:12 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،