داستان کده ، داستان طنز جالب و... - مطالب ابر حکایات

مردی در یك باغ درخت خرما را با شدت تكان میداد و بر زمین میریخت. صاحب باغ آمد و گفت ای مرد احمق! چرا این كار را میكنی؟ دزد گفت: چه اشكالی دارد؟ بندة خدا از باغ خدا خرمایی را بخورد و ببرد كه خدا به او روزی كرده است. چرا بر سفرة گستردة نعمتهای خداوند حسادت میكنی؟ صاحب باغ به غلامش گفت: آهای غلام! آن طناب را بیاور تا جواب این مردك را بدهم. آنگاه دزد را گرفتند و محكم بر درخت بستند و با چوب بر ساق پا و پشت او میزد. دزد فریاد برآورد، از خدا شرم كن. چرا میزنی؟ مرا میكشی. صاحب باغ گفت: این بندة خدا با چوب خدا در باغ خدا بر پشت خدا میزند. من ارادهای ندارم كار، كار خداست. دزد كه به جبر اعتقاد داشت گفت: من اعتقاد به جبر را ترك كردم تو راست میگویی ای مرد بزرگوار نزن. برجهان جبر حاكم نیست بلكه اختیار است اختیار است اختیار.
تاریخ : شنبه 23 بهمن 1395 ساعت: 06:34 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic