داستان کده ، داستان طنز جالب و... - مطالب ابر داستان جالب

داستان کده ، داستان طنز جالب و... - مطالب ابر داستان جالب

ﺍﺯ ﺍﻓﻼﻃﻮﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: «ﺷﮕﻔﺖﺍﻧﮕﯿﺰﺗﺮﯾﻦ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﭼﯿﺴﺖ؟»

ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: «ﺍﺯ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ‌ﺷﻮﺩ، ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻥ ﻋﺠﻠﻪ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ‌ﺷﻮﺩ!

ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﺐ ﻣﺎﻝ ﻭ ﺛﺮﻭﺕ ﺍﺯ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺧﻮﺩ ﻣﺎﯾﻪ ﻣﯽ‌ﮔﺬﺍﺭﺩ، ﺳﭙﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺯﭘﺲ‌ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﻓﺘﻪ، ﭘﻮﻝ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺧﺮﺝ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ.

ﻃﻮﺭﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﮔﻮﯾﯽ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﻣﺮﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻃﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﮔﻮﯾﯽ ﻫﺮﮔﺰ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﻣﯽﻣﯿﺮﺩ!

ﺁﻧﭽﻨﺎﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺻﺮﻑ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺷﺪﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﻭﻗﺖ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﻤﯽ‌ﮐﻨﺪ.

ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﻓﺘﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺧﻮﺩ ﻧﯿﺴﺖ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﯾﺎ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﻠﮑﻪ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻣﺎ ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﺎﻝ ﺍﺳﺖ.»

تاریخ : پنجشنبه 15 آذر 1397 ساعت: 10:24 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،

مردی قصد داشت به ملاقات خدا برود، در راه با دو نفر برخورد کرد. فرد اول شخصی بود که در جنگل زندگی می‌کرد، روی سرش می‌ایستاد و همه نوع یوگا و کارهای این چنینی انجام می‌داد و قید و شرطهای زیادی برای خودش داشت و دائم خدا را صدا می‌زد. دستانش را باز کرده بود و در حالی که پاهایش در آب بود مثل دیوانه‌ها مدام می‌پرسید: خدایا چرا به ملاقات من نمی‌آیی؟ چرا با من دیدار نمی‌کنی؟ بهتر است به ملاقات من بیایی چرا این کار را نمی‌کنی؟


مرد مسافر که از آنجا می‌گذشت او را دید. مرد جنگل نشین پس از این که دانست او به دیدار خدا می‌رود گفت: حالا که به نزد خدا می‌روی از او بپرس چرا نمی‌آید تا من را ببیند؟ برای چه این کار را نمی‌کند؟


این در حالی بود که مرد جنگلی بسیار لاغر و نحیف شده بود و وضعیت وخیمی داشت. مرد مسافر گفت: بسیار خوب من در مورد تو با خدا صحبت خواهم کرد.


مرد به راه خود ادامه داد تا به خیابان رسید. در آنجا مردی را دید که کنار خیابان نشسته است و ظاهراً جای دیگری ندارد و همان جا ساکن است. جلوتر رفت تا با او صحبت کند. وقتی به او رسید گفت: من به ملاقات خدا می‌روم آیا درخواستی از او نداری؟ مرد گفت: وقتی خدا را ملاقات کردی فقط یک چیز کوچک را به او خبر بده.
چه چیزی؟
فقط به او بگو که من غذا ندارم لطفاً مقداری غذا برایم بفرستد، گرسنه هستم.
مرد مسافر با تعجب پرسید چی؟ فقط همین!


سپس آن مرد بالا رفت و خدا را دید. خدا از او پرسید: آیا کسی را سر راهت ندیدی؟
مرد گفت: بله دیدم. فردی ترسناک را در جنگل دیدم که دائم می‌گفت: “باید چنین کنم، باید چنان کنم، باید فلان کار را انجام دهم و دائم چون و چرا می‌کرد و مرتب می‌گفت خدایا چرا مرا ملاقات نمی کنی؟”
مرد از خدا پرسید: “شما به ملاقات او می‌روید؟”
خدا گفت: “نه، بهتر است به او بگویی که کمی بیشتر آن کارها را انجام دهد، او هنوز باید کار کند و نیازمند تلاش بیشتری است. در واقع تا زمانی که او تلاش و ریاضت خود را رها نکند به رضایت دست نخواهد یافت. او دیوانه شده است حتی اگر به چنین افرادی این را بگویی نمی خواهند گوش کنند، پس بگذار ادامه بدهند.”


سپس مرد گفت: بعد از او من یک دیوانه دیگر را در کنار خیابان دیدم که می‌گفت: “گرسنه هستم، لطفاً از خدا درخواست کن تا غذای مرا بفرستد.”
خدا گفت: “واقعاً!” بعد بلافاصله مدیر امور را صدا زد و گفت: “هنوز غذای او را آماده نکرده‌ای؟! غذای او را بفرست!”
مرد که کاملاً متعجب شده بود با خود گفت: “این دیگر چیست؟! آن مرد فقط گفت من گرسنه‌ام و خدا این قدر برایش دلواپس شد و در مورد آن یکی که روی سرش می‌ایستاد و آن سؤالات را از خدا می‌کرد نگران نشد!”
سپس خدا گفت: “بسیار خوب، حالا که داری پایین می‌روی یک داستان را برای هر دوی آنها بگو و واکنش آنها را ببین، بعد خواهی فهمید!
به آنها بگو که من نزد خدا رفتم و آنجا دیدم که خدا شتری را از سوراخ سوزنی رد می‌کرد.”
مرد گفت: “واقعاً؟”
خدا گفت: “بله، برو و به آنها بگو.”


پس مرد پایین آمد. مرد جنگلی را دید که هنوز روی سرش ایستاده است. وقتی این مرد را دید برگشت و شتابان پرسید: “خوب، خدا چه گفت؟”
مرد گفت: “خدا گفت که همچنان باید ادامه بدهی.”
مرد جنگلی گفت: “اوه! واقعاً؟ تمام جلال و شکوه از آن خداوند باد!”
سپس پرسید: “آیا چیز خاصی آنجا دیدی؟”
مرد گفت: “بله من دیدم که خدا شتری را از سوراخ سوزنی رد کرد.”
او گفت: “نه نه، داستان برای من تعریف نکن! چطور ممکن است شتر به این بزرگی از سوراخ سوزنی بگذرد؟! غیر ممکن است! محال است! تو سعی داری مرا دست بیندازی، نه نه، من نمی‌توانم آن را قبول کنم، محال است!”


پس مرد به نزد آن یکی رفت. او خیلی خوب و آرام داشت غذایش را می‌خورد، گفت: “بله می‌دانستم، من فقط این را به تو گفتم چون از من پرسیدی که چیزی دارم که به خدا بگویم یا نه، به هر حال من می‌دانستم که خدا غذا و همه چبز را برایم خواهد فرستاد. من کاملاً خوبم.” بعد پرسید: “خوب آیا چیز عجیبی آنجا ندیدی؟”
مرد گفت: “بله من شگفت‌ترین شگفتها و بزرگترین معجزه‌ها را آنجا دیدم.
دیدم که خدا شتری را از سوراخ سوزنی رد کرد!”
مرد فقیر گفت: “کجای آن معجزه است؟! او خداست. او می‌تواند جهانی پس از جهان را از آن سوراخ رد کند این برای خدا چیزی نیست. او قادر متعال است. نمی‌فهمی؟ خدای بزرگ! چون او را ملاقات کرده‌ای فکر می‌کنی او چیزی نیست؟ چون او همانند تو رفتار کرد فکر می‌کنی او چیزی نیست؟! او خدای بزرگ است. برای او این چیست؟”


سپس مرد در حالت بهت زده‌ای که داشت، نفسی کشید، با خود گفت: “بله این یعنی ایمان! ایمان در گوشه خیابان!”


تاریخ : یکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 07:34 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،

 آورده اند که در زمانهای دور در جنگلی که بسیار پردرخت و پر میوه و سبز بود، صیادی هر چند وقت یکبار برای گسترانیدن دام و گرفتن حیوانات مورد نظرش به آنجا می‌آمد.


در یکی از همین روزها که صیاد برای گرفتن حیوانی دام پهن کرده بود و آهویی در دام آن صیاد گرفتار شده و هر چه دست و پا می‌زد نمی‌توانست خودش را از آن دام آزاد کند.


بعد از مدتی سعی و تقلاّ وقتی آهو دید دست و پا زدن فایده ای ندارد ناچار به این سو و آن سو نگاه کرد تا شاید کسی را ببیند و از او کمک بخواهد.


پس آهو اطراف را خوب نگریست و چشمش بر موشی افتاد که از سوراخ بیرون می‌آمد، پس فریاد کشید و موش را صدا کرد و گفت: ای موش عزیز، می‌توانم که میان ما دوستی و الفتی نیست و من بر گردن تو حقی ندارم و مرا از تو طلبی نیست، اما من در تو نیکی و خوبی می‌بینم و از تو عاجزانه درخواست می‌کنم که برای رضای خدا بیایی و این دام را با دندانهای تیزت ببری و مرا از این دام بلا آزاد کنی تا هم تو ثوابی ببری و هم من از این اسارت آزاد شوم.

 

من هم در عوض قول می‌دهم و قسم یاد می‌کنم که بعد از خلاصی از این دام تا آخر عمر برای تو خدمت کنم و تا ابد ترا اطاعت می‌نمایم، تو نیز مقام بلندی خواهی یافت و در آخرت هم جزو نیکوکاران خواهی بود.


پس علاوه بر اجر و مزد دنیا، در آخرت هم از این کار خیرت، بهره مندی می‌شوی. از قضا موش داستان که بسیار پست و نامرد بود و رفتار بسیار حقیر داشت گفت سر نشکسته را پیش پزشک نمی‌برند، من به کوچکی و حقارت خود و به جسارت و بی باکی صیاد کاملاً آگاهم و می‌دانم اگر صیاد بر این کار من که تو می‌گویی آگاهی یابد خانه مرا ویران می‌کند. و من بر طبق این حرف که می‌گوید، عده ای خانه‌های خود را به دست خویش خراب می‌کنند و آنها از زیانکارانند، نمی‌توانم این کار را برای تو انجام دهم.


تو نیز به همین دلایل که گفتم: نباید از من انتظار داشته باشی که به تو کمک کنم. پس از آنجا گریخت و آهو را در دام تنها گذ اشت و آهو هم چنان تنها و بی کس داخل آن دام دست و پا می‌زد و کسی او را کمک نمی‌کرد.


موش از آنجا رفت و به سمت لانه اش در حرکت بود و هنوز چند قدمی نمانده بود تا به لانه اش برسد که عقابی از آسمان آمد و به طرف او حمله ور شد و موش را در پنجه های قوی خود گرفت و پرواز کنان به سمت آشیانه خود حرکت کرد. بعد از آن، صیاد به آنجا آمد و آهویی را در دام دید که بسیار زیبا و قشنگ بود پس صیاد با خود گفت: بهتر است این آهو را به بازار ببرم و بفروشم.


بعد آهو را به دوش افکند و به سمت بازار رفت تا او را بفروشد در بازار یک فرد نیکوکار چشمش به آن آهو افتاد و او که از نیک مردان آن شهر بود با خود گفت: هر که بی گناهی را از کشتن برهاند، هرگز بی گناه کشته نمی‌شود.


آن مرد با این فکر رفت و آن آهوی زیبا را باپرداخت چند دینار از آن صیاد خریداری کرد و سپس او را به جنگل برد و آزاد کرد.


پس آن موش به سزای عمل خود که کمک نکردن به کسی که در بند گرفتار است و به کمک او احتیاج دارد رسید و آهوی بی گناه نیز نجات یافت.


بدین ترتیب حق به حق دار رسید و به باید بدانید که هیچ شخصی از مکافات عمل و بی اعتنا بودن به همه چیز،در امان نیست.


تاریخ : جمعه 9 آذر 1397 ساعت: 07:52 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
شبی آقامحمدخان قاجار نتوانست از زوزه شغالان بخوابد. صبح که از خواب برخاست مشاورانش را فراخواند و از آنها کیفری بایسته را برای شغالان طلب کرد.

هر یک کیفری سخت را برای شغالان پیشنهاد کردند. اما او هیچ یک را نپسندید و مجازاتی سخت‌تر را برای شغالان جستجو می‌کرد. دستور داد تمامی شغالانی را که در آن حوالی یافت می‌شدند، را بیابند و زنده به حضورش آورند.

وقتی شغالان را به حضورش آوردند، بر گردن تمامی آنها زنگوله‌ای آویخت و آنها را دوباره در صحرا رها کرد. طعمه‌ها از صدای زنگوله شغالان می‌گریختند و هیچ یک نتوانستند طعمه‌ای شکار کنند. چند روزی بدین نحو سپری شد تا همگی از گرسنگی مُردند.

تاریخ : پنجشنبه 8 آذر 1397 ساعت: 02:00 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند.

زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است.

آلفرد وقتی صبح روزنامه‌ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ‌آورترین سلاح بشری مرد!

آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟

سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد.

پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.

امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و... می‌شناسیم.

او امروز، هویت دیگری دارد. یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است.

تاریخ : چهارشنبه 7 آذر 1397 ساعت: 02:25 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﮐﺎﺳﻪ ﺷﯿﺮﯼ ﺟﻠﻮی ﺳﻮﺭﺍﺧﯽ می‌گذاشت. ﻣﺎﺭﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ‌آمد، ﺷﯿﺮ را می‌خورد ﻭ سکه‌اﯼ ﺩﺭ ﺁﻥ می‌انداخت.

ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﺮﯾﺾ ﺷﺪ. ﺑﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ ﻫﻤﺎﻥ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﮑﻨﺪ. ﭘﺴﺮ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻣﺎﺭ ﺭﺍ بکشد ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺳﮑﻪﻫﺎ ﺭا ﺑﺮﺩﺍﺭﺩ.

ﻫﻤﯿﻦ ﮐﺎﺭ را ﮐﺮﺩ.

ﻭﻟﯽ ﻣﺎﺭ ﺯﺧﻤﯽ ﺷﺪ و ﭘﺴﺮ را نیش زد و ﭘﺴﺮ ﻣﺮﺩ. ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﺪﺗﯽ ﺑﻌﺪ ﺑﯽﭘﻮﻝ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺭﺳﻢ ﻗﺪﯾﻢ، ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺎﺳﻪ ﺷﯿﺮﯼ ﺟﻠﻮی ﺳﻮﺭﺍﺥ ﮔﺬﺍﺷﺖ.

ﻣﺎﺭ ﺷﯿﺮ را ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺳﮑﻪﺍﯼ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: «ﺩیگر ﺑﺮﺍیم ﺷﯿﺮ ﻧﯿﺎور، ﭼﻮﻥ ﻧﻪ ﺗﻮ ﻣﺮﮒ ﭘﺴﺮﺕ را فراموش می‌کنی و ﻧﻪ ﻣﻦ ﺩﻡ ﺑﺮﯾﺪﻩام را.»

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻝ ﮐﻨﺪ ﺗﺎ ﺯﺧﻢ ﮐﻬﻨﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺷﻮﺩ.

تاریخ : سه شنبه 6 آذر 1397 ساعت: 04:16 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،

زنى به حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت : اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟

داوود (ع) فرمود : خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند سپس فرمود : مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟

زن گفت : من بیوه زن هستم و سه دختر دارم ، با دستم ریسندگى مى کنم ، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم

و به طرف بازار مى بردم تا بفروشم و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم

ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تأمین نمایم .

هنوز سخن زن تمام نشده بود که … در خانه داوود (ع) را زدند ، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد

ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (ع) آمدند و هر کدام صد دینار (جمعاً هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند : این پولها را به مستحقش بدهید.

حضرت داوود (ع) از آن ها پرسید : علت این که شما دسته جمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست ؟

عرض کردند : ما سوار کشتى بودیم ، طوفانى برخاست ، کشتى آسیب دید و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم

ناگهان پرنده اى دیدیم ، پارچه سرخ بسته اى به سوى ما انداخت ، آن را گشودیم ، در آن شال بافته دیدیم ، به وسیله آن مورد آسیب دیده کشتى را محکم بستیم

و کشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار بپردازیم

و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ماست به حضورت آورده ایم تا هر که را بخواهى ، به او صدقه بدهى.

حضرت داوود (ع) به زن متوجه شد و به او فرمود : پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى ؟

سپس ‍ هزار دینار را به آن زن داد و فرمود : این پول را در تأمین معاش کودکانت مصرف کن ، خداوند به حال و روزگار تو ، آگاهتر از دیگران است.

 


تاریخ : سه شنبه 17 بهمن 1396 ساعت: 01:34 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
در مورد افرادی به كار می‌رود كه ادعا می‌كنند از گذشته و آینده خبر دارند.
 
داستان ضرب المثل :
روزی روزگاری، رَمالی بود كه با چرب زبانی و چاپلوسی برای افراد ساده لوح، روزگار می‌گذراند . روزی مرد رمال سراغ تاجر ثروتمندی رفت كه خیلی به فكر مال اندوزی بود. رمال از این ویژگی تاجر استفاده كرد، و به تاجر گفت: اگر بخواهی می‌توانم نقشه‌ی گنج بزرگی را به تو بدهم. تاجر گفت: در ازاء چه چیزی حاضری نقشه را به من بدهی؟ رمال گفت: اگر به من پنج كیسه‌ی پر از طلا بدهی من حاضرم نقشه‌ی گنجی بزرگ كه شامل صدها كیسه طلا است را به تو بدهم. تاجر خیلی خوشحال شد و سه روز مهلت خواست تا این مقدار پول را تهیه كند و به مرد رمال بدهد.
 
فردای آن روز مرد تاجر به دكان یكی از تجار فهمیده و شریف شهر رفت تا پول جنس‌هایی كه به او فروخته بود را زودتر طلب كند و بتواند پول برای رمال فراهم كند. دوستش كه انتظار وصول طلب را پیش از موعد نداشت گفت اتفاقی افتاده كه به پول نیازمند شده‌ای، مرد تاجر از وعده‌ای كه مرد رمال به او داده بود صحبت كرد. تاجر فهمیده گفت: تو نباید حرف‌های او را باور كنی و دارایی خود را به باد بدهی. اگر گنج به این بزرگی وجود داشت و او از مكان آن مطلع بود خودش می‌رفت و آن را پیدا می‌كرد. چرا باید نقشه چنین گنجی را در مقابل پنج كیسه‌ی طلا به تو بدهد.
ولی تاجر ساده لوح كه فقط به گنج و طلا فكر می‌كرد، صحبت‌های دوستش را نپذیرفت گفت: بالاخره من طلبم را تا فردا می‌خواهم، من نمی‌توانم این فرصت ثروتمند شدن را از دست بدهم.
 
تاجر كه نمی‌توانست در آن فرصت كم طلب او را مهیا كند، به فكر فرو رفت و بعد از كلی فكر كردن راه حلی به ذهنش رسید. غروب به خانه‌ی تاجر ساده لوح رفت و برای فردا نهار او و دوست رمالش را دعوت كرد. و گفت: اگر لازم شد من طلب شما را همان جا پرداخت خواهم كرد.
مرد رمال وقتی خبردار شد كه فردا نهار خانه تاجر دیگری دعوت شده است، بی‌نهایت خوشحال شد و گفت حتماً او را هم می‌توانم متقاعد كنم كه در ازاء چند كیسه‌ی طلا مانند دوستش یك نقشه گنج دیگر از من بخرد.
 
فردای آن روز مرد تاجر نهار مفصلی تدارك دید و سفره‌ی مجللی ترتیب داد. همه چیز برای خوراك آن سه نفر حاضر بود كه غذای اصلی را خدمتكار خانه آورد. طبق دستور یك بشقاب پلو با ران مرغ تزیین شده بود برای مرد رمال آورده شد. مرد صاحب خانه تعارف كرد كه بفرمایید و غذای خود را میل كنید. رمال كه فكر می‌كرد اشتباهی شده و باید اعتراض كند كه چرا پلوی او گوشت ندارد كمی صبر كرد.
 
اما وقتی دید صاحب خانه و دوست تاجرش مشغول خوردن و صحبت كردن شده‌اند، گفت: فكر می‌كنم خدمتكار اشتباهی كرده و گوشت غذای مرا نیاورده و با دست به پلو اشاره كرد. مرد صاحب خانه كه منتظر این لحظه بود، خدمتكار را صدا كرد و با لبخند گفت: گوشت غذای آقا را نشانش بده و خدمتكار گوشت را از زیر پلوها خارج كرد و نشان رمال داد. تاجر با مسخرگی گفت: رفیق تو گوشت زیر پلو را نمی‌بینی، پس چطوری نقشه‌ی گنج به این دوست ساده لوح من می‌فروشی؟
 
رمال كه توقع این همه زرنگی و ذكاوت را نداشت از جایش بلند شد و با عصبانیت خانه‌ی تاجر را ترك كرد.
تاجر فهمیده رو به دوستش كه مات و متحیر آنها را نگاه می‌كرد كرد و گفت: باز هم می‌خواهی طلبت را از من پیش از موعد وصول كنی و به دست رمال بدهی تا نقشه‌ی گنج را به تو بدهد؟

تاریخ : دوشنبه 27 شهریور 1396 ساعت: 10:30 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،
در مورد افرادی به كار می‌رود كه هنوز یك كار را تمام نكرده به سراغ كار دیگری می‌روند.
 
مردی در بازار شهری حجره داشت و آوازه خساست و تنگ نظری او، ورد زبان مردم شهر بود به طوری كه اگر كسی می‌خواست مردی را به خساست مثال بزند نام او را می‌آورد. روزی چند نفر از كسبه‌ی بازار در مورد رفتار عجیب این مرد با هم صحبت می‌كردند. آنها با یكدیگر شرطی بستند مبنی بر اینكه هركس بتواند یك وعده غذا خود را میهمان این مرد خسیس كند شرط را برنده شده.
 
یكی از بازاریان یك روز شاگردش را به دكّان مرد خسیس فرستاد و از او دعوت كرد برای مشورت در مورد یك معامله به دكّان او بیاید. مرد خسیس كه حرف معامله را شنید، خیلی خوشحال شد. سریع كارهایش را كرد و خود را به دكّان دوستش رساند. بعد از سلام و احوالپرسی نشست تا با مرد صحبت كند. ولی چون دكان شلوغ و پر رفت و آمد بود مرد دكان‌دار گفت: در این سروصدا نمی‌توانیم خوب حرف بزنیم شب شام به منزل من بیا تا آنجا با خیال راحت بنشینیم و حرف بزنیم.
 
غروب كه شد مرد خسیس لباس‌هایش را پوشید و راهی خانه‌ی مرد بازاری شد. مرد صاحب خانه به گرمی از او استقبال كرد. سفره‌ای رنگین چید تا شام بخورند بعد از شام برایش میوه آورد. مرد خسیس كه این همه خوشبختی یكجا نصیبش شده بود از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید.
 
بعد از شام مرد صاحب خانه آمد بنشینند و با هم صحبت كنند كه صدای جیغ و فغان از آشپزخانه به گوش رسید. مرد خود را به آشپزخانه رساند سپس بازگشت و رو كرد به مرد خسیس و گفت: شرمنده! سینی چای از دست زنم افتاده و روی پایش ریخته، پایش سوخته باید سراغ طبیب بروم و او را به خانه بیاورم تا مداوایش كند. اصل صحبت ما می‌ماند برای یك شب دیگر حالا یا خانه‌ی من یا خانه‌ی شما، مرد خسیس كه حرف مرد را در حد تعارفی می‌دانست گفت: خانه‌ی ما و شما ندارد، دفعه‌ی بعد تشریف بیاورید خانه‌ی ما، خداحافظی كرد و به خانه‌اش بازگشت.
 
مرد خسیس كه رفت، مرد برگشت و به زنش گفت: عالی بود! خیلی خوب بود. باید ببینیم، او كی من را دعوت می‌كند تا شرط را ببرم.
چند شبی از شب میهمانی گذشت. مرد خسیس دید خبری از طرف مرد دكان‌دار نیامد. تصمیم گرفت خودش به دكان او رود و به بهانه‌ی احوالپرسی از همسر بیمارش ببیند، چه وقت می‌توانند در مورد معامله صحبت كنند. رفت سلام و احوالپرسی كرد و نشست از احوال همسر مرد پرسید. مرد تاجر گفت رو به بهبودی است ولی فعلاً قادر به حركت نیست.
 
باید دوباره شبی بنشینیم و با هم صحبت كنیم. مرد خسیس: تعارف كرد كه باشه اگر خواستی شبی به خانه‌ی من بیا تا با هم صحبت كنیم. مرد گفت: خدا عمرت بدهد، باشه شام میام تا وقت كافی داشته باشیم و با هم صحبت كنیم. مرد خسیس كه پشیمان شده بود گفت: نه! تو شام بیایی همسرت در خانه تنها می‌ماند؟ مرد پاسخ داد: او تنها نیست! خواهرش به خانه‌ی ما آمده تا مواظبش باشد.
 
مرد خسیس كه دستی دستی خودش را در چاه انداخته بود، فردا با نارضایتی برنج و گوشت و میوه خرید و به خانه برد و از همسرش خواست به اندازه‌ی غذای دو نفر شام بپزد.
زن مرد خسیس كه خیلی دست و دلباز بود و از دست خسیس بازی‌های شوهرش خسته شده بود، چندین نوع غذا درست كرد تا سفره‌ای رنگارنگ برای میهمانشان پهن كند.
 
مرد مغازه‌دار غروب كه شد دكانش را بست به خانه رفت و به همسرش گفت: به همه گفتم من امشب شرط را می‌برم من یك وعده غذا خانه‌ی مرد خسیس می‌خورم. لباسهایش را پوشید و به خانه‌ی او رفت.
 
مرد خسیس با دلخوری و به امید بستن یك معامله پرسود از میهمانش پذیرایی كرد و سفره‌ی رنگارنگی چید آن دو با هم سر سفره نشستند بسم الله گفتند و شروع به خوردن غذا كردند. مرد مغازه‌دار كه آن همه غذای رنگارنگ را دیده بود اشتهایش باز شده بود و تند و تند می‌خورد. از طرف دیگر مرد خسیس حرص می‌خورد. با خود فكر كرد كه اگر من دست از غذا خوردن بكشم او خجالت می‌كشد و عقب می‌رود. مرد خسیس الحمدلله گفت و كنار سفره نشست ولی میهمان خوشحالش فقط غذا می‌خورد. كمی كه گذشت مرد خسیس دید اگر باقیمانده‌ی غذای در سفره را نخورد همین هم از دستش رفته به ناچار دوباره بسم الله گفت و شروع به خوردن كرد.
 
مرد مغازه‌دار رو كرد به دوستش و گفت: پرخوری اصلاً كار خوبی نیست؟ آدمی كه از اینقدر غذا نمی‌گذرد نمی‌تواند شریك خوبی در سود و زیان یك معامله باشد. تو كه الحمدلله گفته بودی چرا دوباره بسم الله...؟

تاریخ : یکشنبه 26 شهریور 1396 ساعت: 10:32 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،
خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو کنایه از افراد دانا و فهمیده به تحمل افراد ساده و خوش باور
 
بر اثر بلای آسمانی تمامی مردم شهری دیوانه شدند به جز یک نفر، که قبلا از آن شهر خارج شده بود. همین که به آن جا برگشت دید مردم همه لخت و عریان گشته، خندان و رقص کنان دنبال یکدیگر می دوند، برخی از در و دیوار بالا می روند، عده ای یکدیگر را به باد فحش و کتک می گیرند و هر یک به نحوی از خود دیوانگی نشان می دهند.
 
بیچاره حیران در گوشه ای ایستاده و شاهد این منظره بود که ناگهان یکی از دیوانگان به او نزدیک شد. چون او را دارای لباس دید، به او نگاه کرد و سپس فریاد برکشید: هی دیوانه را ... جمعیت نیز او را هل می دادند و می کشیدند و می گفتند: هی دیوانه را... هی دیوانه را... بیچاره مرد دید چاره ای ندارد مگر اینکه او نیز هم رنگ جماعت بشود تا از آزار و اذیت آنان نجات پیدا کند و همان طوری که او را می کشیدند و می بردند کم کم توانست لباسهایش را یکی یکی درآورد تا اینکه او نیز مانند آنها لخت شود.
 
سپس او نیز بالا و پایین پرید و گفت: هی دیوانه را.. هی دیوانه را..
همین که دیوانگان این اثر را از او دیدند آزادش کردند و از اطراف او پراکنده شدند و آن بیچاره با این حیله توانست از میان آن دیوانه ها به سلامت فرار کند.

تاریخ : جمعه 3 شهریور 1396 ساعت: 10:36 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،
این ضرب المثل را افرادی به كار می‌برند كه می‌خواهند بگویند من در شهر و دیار خود آدم مهم و سرشناسی هستم.
 
سرم را سرسری متراش ای استاد سلمانی *** كه هركس در دیار خود سری دارد و سامانی
 
در زمان پادشاهی ابراهیم ادهم این مرد عارف و خداپرست یك روز با خود فكر كرد كه اگر بخواهد پادشاه عادی باشد و با عدل و انصاف بر مردم حكومت كند، ممكن است از عبادت و بندگی خدا عقب بماند. به همین دلیل بدون اینكه حرفی به اطرافیانش بزند یك روز از قصر خارج شد و راه كوه و بیابان را در پیش گرفت.
 
ابراهیم لباس ساده‌ای پوشید و به هر شهری كه وارد می شد چند روزی كار می‌كرد و با مزدش مقداری آب و نان می‌خرید و دوباره راهی كوه و بیابان می‌شد تا تنها در دل كوه به پرستش و عبادت خداوند بپردازد.
 
از طرفی مادر ابراهیم ادهم وقتی كه خبردار شد پسرش یكباره تاج و تخت پادشاهی را رها كرده و هیچ كس از محل اقامت او خبر ندارد، تصمیم گرفت خودش به دنبال پسرش برود. او برای این كار كاروانی را به راه انداخت و هرچه طلا و جواهر در خزانه‌ی پادشاهی بود بار شترها كرد و با كنیزكان و غلامان بسیاری به راه افتاد. آنها شهر به شهر به دنبال ابراهیم می‌رفتند و در هر شهر جارچیان جار می‎‌زدند ما به دنبال ابراهیم ادهم هستیم هركس خبر یا نشانی از او به ما بدهد مژدگانی، این كاروان و بار شترانش كه طلا و جواهرات است را برای خود كرده است.
 
ابراهیم ادهم چون مدت‌ها بود در كوه و دشت و بیابان به سر می‌برد، موهای سر و صورتش بسیار بلند و ژولیده شده بود و با این سر و صورت حتی كسی به او كار هم نمی‌داد. چون او پول نداشت هیچ سلمانی قبول نمی‌كرد، موهای به این بلندی را كوتاه كند بدون اینكه هیچ دستمزدی بگیرد.
 
یك روز ابراهیم ادهم از دكّه سلمانی می‌گذشت دید مرد سلمانی مشتری كمی دارد. جلو رفت و از او خواست موهای او را هم كوتاه كند تا بعداً پولش را بدهد. استاد سلمانی گفت: نسیه نمی‌توانم كار كنم. این موهای ژولیده‌ی تو وقت زیادی از من می‌گیرد. شاگرد سلمانی كه شاهد این قضایا بود از اُستاد اجازه خواست تا او این كار را انجام دهد. ولی استاد سلمانی شروع كرد به دادوبیداد كردن كه نمی‌توانم مفت و مجانی سر هر فقیر و بیچاره‌ای را اصلاح كنم. برو به مشتری‌ها برس.
 
شاگرد گفت: باشد اول كار مشتری‌ها را انجام می‌دهم بعد اجازه دهید موهای این مرد فقیر و بیچاره را هم اصلاح كنم. استاد سلمانی فریاد زد: برو به اصلاح این مرد فقیر برس، از فردا هم نمی‌خواهم بیایی سركار. ابراهیم ادهم كه اوضاع را اینگونه دید، راهش را گرفت تا برود كه شاگرد سلمانی دستش را گرفت و گفت: صبر كنید. من خودم هم علاقه‌ای به كار كردن در دكّان این مرد خودخواه و از خدا بی‌خبر ندارم. بیا برویم من خودم موهای تو را كوتاه می‌كنم از فردا هم خدا بزرگ و روزی رسان است.
 
شاگرد سلمانی ابراهیم را روی تخته سنگی در گذر اصلی شهر نشاند و شروع كرد به اصلاح سر و صورت او. موهای ابراهیم آنقدر بلند بود كه اصلاح او ساعتی وقت برد.
آخر كار سلمانی بود كه صدای جارچیان مادر ابراهیم ادهم بلند شد كه فریاد می‌زدند: ما از طرف مادر پادشاه عادلمان ابراهیم ادهم وارد این شهر شده‌ایم هر كس از او خبری بگوید مژدگانی او ثروت عظیمی از طلا و جواهرات خواهد بود.
 
ابراهیم ادهم به شاگرد سلمانی گفت: ‌ای جوان پاك دل، برو به این جارچیان بگو كه ابراهیم ادهم را می‌شناسی. آن وقت مرا به آنها معرفی كن و مژدگانی كه ثروت زیادی هم هست را بگیر. نوش جانت این پاداش قلب پاك و مهربان توست.
شاگرد سلمانی كه باورش نمی‌شد این مرد ژولیده كه حتی پول پرداخت سلمانی‌اش را ندارد ابراهیم ادهم باشد گفت: تو مطمئنی؟ ابراهیم گفت: تو به جارچیان خبر بده آنها همه مرا می‌شناسند. او به طرف جارچیان رفت و خبرش را گفت: سپس مادر ابراهیم ادهم كه فرزندش را از دور دید به طرف پسرش دوید و او را در آغوش گرفت.
 
این خبر به سرعت پیچید و همه‌ی مردم جمع شدند. مادر ابراهیم ادهم در جمع همه‌ی مردم شهر مژدگانی خبر خوش شاگرد سلمانی را به او داد او با این عمل انسانی ثروت فراوانی را صاحب شد. استاد سلمانی كه این صحنه‌ها را می‌دید حرص می‌خورد ولی كاری از دستش برنمی‌آمد و دیگر پشیمانی سودی نداشت

تاریخ : جمعه 3 شهریور 1396 ساعت: 10:24 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،
در زمان‌های دور، روستایی بود که فقط یک چاه آب آشامیدنی داشت. یک روز سگی به داخل چاه افتاد و مرد. آب چاه دیگر غیر قابل استفاده بود. روستاییان نگران شدند و پیش مرد خردمندی رفتند تا چاره کار را به آنان بگوید. مرد خردمند به آنان گفت که صد سطل از چاه آب بردارند و دور بریزند تا آب تمیز جای آن را بگیرد.

روستاییان صد سطل آب برداشتند اما فرقی نکرد و آب کثیف و بدبو بود. دوباره پیش خردمند رفتند. او پیشنهاد کرد که صد سطل دیگر هم آب بردارند. روستاییان این کار را انجام دادند اما باز هم آب کثیف بود. روستاییان بنابر گفته مرد خردمند برای بار سوم هم صد سطل آب از چاه برداشتند اما مشکل حل نشد.

مرد خردمند گفت: «چطور ممکن است این همه آب از چاه برداشته شود اما آب هنوز آلوده باشد. آیا شما قبل از برداشتن این سیصد سطل آب، لاشه سگ را از چاه خارج کردید؟»

روستاییان گفتند: «نه، تو گفتی فقط آب برداریم نه لاشه سگ را!»

در حل مسائل و مشکلات، ابتدا علت اصلی و ریشه‌ای را کشف کرده و آن را از بین ببرید.

در تحلیل مسائل تصویر کلی از موضوع را ترسیم و تجسم کنید و رویکرد و تفکر سیستمی را دنبال کنید.

تاریخ : جمعه 23 تیر 1396 ساعت: 11:30 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،
پادشاهی چند پسر داشت، ولی یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود، و دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند. شاه به او با نظر نفرت و خوارکننده می نگریست، و با چنان نگاهش، او را تحقیر می کرد.

آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر تحقیرآمیز به او می نگرد، به پدر رو کرد و گفت:

ای پدر! کوتاه خردمند بهتر از نادان قد بلند است، چنان نیست که هرکس قامت بلندتر داشته باشد، ارزش او بیشتر است، چنانکه گوسفند پاکیزه است، ولی فیل مردار بو گرفته می باشد:

     آن شنیدی که لاغری دانا                           گفت بار به ابلهی فربه
    اسب تازی وگر ضعیف بود                          همچنان از طویله خر به

شاه از سخن پسرش خندید و بزرگان دولت، سخن او را پسندیدند، ولی برادران او، رنجیده خاطر شدند.

         تا مرد سخن نگفته باشد                          عیب و هنرش نهفته باشد
        هر پیسه گمان مبر نهالی                        شاید که پلنگ خفته باشد
 
اتفاقا در آن ایام سپاهی از دشمن برای جنگ با سپاه شاه فرا رسید. نخستین کسی که از سپاه شاه، قهرمانانه به قلب لشگر دشمن زد، همین پسر کوتاه قد و بدقیافه بود، که با شجاعتی عالی، چند نفر از سران دشمن را بر خاک هلاکت افکند، و سپس نزد پدر آمد و پس از احترام نزد پدر ایستاد و گفت:

 ای که شخص منت حقیر نمود     تا درشتی هنر نپنداری
اسب لاغر میان، به کار آید        روز میدان نه گاو پرواری

افراد سپاه دشمن بسیار، ول افراد سپاه پادشاه، اندک بودند. هنگام شدت درگیری، گروهی از سپاه پادشاه پا به فرار گذاشتند، همان پسر قد کوتاه خطاب ته آنان نعره زد که: (آهای مردان! بکوشید و یا جامه زنان بپوشید.)

همین نعره از دل برخاسته او، سواران را قوت بخشید، دل به دریا زدند و همه با هم بر دشمن حمله کردند و دشمن بر اثر حمله قهرمانانه آنها شکست خورد.

شاه سر و چشمان همان پسر زا بوسید و او را از نزدیکان خود نمود و هر روز با نظر بلند و با احترام خاص به او می نگریست و سرانجام او را ولیعهد خود نمود.

برادران نسبت به او حسد ورزیدند، و زهر در غذایش ریختند تا به بخورانند و او را بکشند. خواهر آنها از پشت دریچه، زهر ریختن آنها را دید، دریچه را محکم بر هم زد، پسر قد کوتاه با هوشیاری مخصوصی که داشت جریان را فهمید و بی درنگ دست از غذا کشید و گفت: (محال است که هنرمندان بمیرند و بی هنران زنده بمانند و جای آنها را بگیرند.)

کس نیابد به زیر سایه بوم               ور همای از جهان شود معدوم

پدر از ماجرا باخبر شد، پسرانش را تنبیه کرد و هر کدام از آنها را به یکی از گوشه های کشورش فرستاد، و بخشی از اموالش را به آنها داد و آنها را از مرکز دور نمود تا آتش فتنه خاموش گردید و نزاع و دشمنی از میان رفت. چنانچه گفته اند: (ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی(۳۹) نگنجند.)

       نیم نانی گر خورد مرد خدا                                بذل درویشان کند نیمی دگر
  ملک اقلمی بگیرد پادشاه                              همچنان در بند اقلیمی دگر

تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 11:26 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
برفها آب شده بودند و دیگر خبری از سرمای زمستان نبود. فصل یخبندان تمام شده بود و کم کم اهالی دهکده شیوانا می توانستند از خانه هایشان بیرون بیایند و در مزارع به کشت وزرع بپردازند. همه از گرمای خورشید بهاری حظ می کردند و از سبزی و طراوت گیاهان لذت می بردند ...

در آن روز، شیوانا همراه یکی از شاگردان از مزرعه عبور می کرد. پیرمردی را دید که نوه هایش را دور خود جمع کرده و برای آنها در مورد سرمای شدید زمستان و زندانی بودن در خانه و منتظر آفتاب نشستن صحبت می کند.
 
شیوانا لختی ایستاد و حرفهای پیرمرد را گوش کرد و سپس او را کنار کشید و گفت:"اکنون که بهار است و این بچه ها در حال لذت بردن از آفتاب ملایم و نسیم دلنواز بهار هستند، بهتر است روایت یخ و سرما را برای آنها نقل نکنی! خاطرات زمستان، خوب یا بد، مال زمستان است. آنها را به بهار نیاور! با این حرف تو بچه ها نه تنها بهار را دوست نخواهند داشت بلکه از زمستان هم بیشتر خواهند ترسید و در نتیجه زمستان سال بعد، قبل از آمدن یخبندان همه این بچه ها از وحشت تسلیم سرما خواهند شد.

به جای صحبت از بدبختی های ایام سرما، به این بچه ها یاد بده از این زیبایی و طراوتی که هم اکنون اطرافشان است لذت ببرند. بگذار خاطره بهار در خاطر آنها ماندگار شود و برایشان آنقدر شیرین و جذاب بماند که در سردترین زمستان های آینده، امید به بهاری دلنواز، آنها را تسلیم نکند. پیرمرد اعتراض کرد و گفت :"اما زمستان سختی بود"

شیوانا با لبخند گفت:"ولی اکنون بهار است. آن زمستان سخت حق ندارد بهار را از ما بگیرد. تو با کشیدن خاطرات زمستان به بهار، داری بهار را نیز قربانی می کنی! زمستان را در فصل خودش رها کن!

تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 11:07 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.کشیش گفت:بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.

خوک به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی.

اما در مورد من چی؟...من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا... را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند. با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟می دانی جواب گاو چه بود؟جوابش این بود:شاید علتش این باشد که "هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم"

تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 03:17 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
 چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد.اما بی پول بود.

بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدایی کند.

دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید.

بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و….پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.

میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم.

سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.

این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت.

فراری دهان خود را باز کرده گویی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.

آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد.

میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.

عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.

زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.

میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.

پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.

سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد.

با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود.

او به اطراف نگاه کرد گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.

دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.

او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.

موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت: آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.

میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد.

و در صفحه پشتش چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود: من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم. هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم. نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت، بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد.

تاریخ : دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 02:35 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت‌هاى اولیه، مطابق معمول به دانش‌آموزان گفت که همه آن‌ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آن‌ها قائل نیست. البته او دروغ می‌گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس، روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت.
تدى سال قبل نیز دانش‌آموز همین کلاس بود. همیشه لباس‌هاى کثیف به تن داشت، با بچه‌هاى دیگر نمی‌جوشید و به درسش هم نمی‌رسید. او واقعاً دانش‌آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می‌یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال‌هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی‌ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده‌اش نوشته بود: «تدى دانش‌آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می‌دهد و رفتار خوبى دارد. رضایت کامل»
معلّم کلاس دوم او در پرونده‌اش نوشته بود: «تدى دانش‌آموز فوق‌العاده‌اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان‌ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است»
معلّم کلاس سوم او در پرونده‌اش نوشته بود: «مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس‌خواندن می‌کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه‌اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد»
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده‌اش نوشته بود: «تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه‌اى به مدرسه نشان نمی‌دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می‌برد»  
خانم تامپسون با مطالعه پرونده‌هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود، خود را نکوهش کرد. اتفافاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش‌آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه‌ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته‌بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه‌ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه‌هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه‌ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد.
تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه، مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: «خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می‌دادید!»
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش «زندگی» و «عشق به همنوع» به بچه‌ها پرداخت و البته توجه ویژه‌اى نیز به تدى می‌کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می‌کرد او هم سریعتر پاسخ می‌داد. به سرعت او یکى از با هوش‌ترین بچه‌هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى دانش‌آموز محبوبش شده بود!
یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته‌ام.
شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته‌ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ‌التحصیل می‌شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.
چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه‌اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم ‌گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان‌نامه کمى طولانی‌تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می‌خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می‌شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین‌ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: «خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می‌توانم تغییر کنم از شما متشکرم.»
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: «تدى، تو اشتباه می‌کنى. این تو بودى که به من آموختى که می‌توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.
بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است.
همین امروز گرمابخش قلب یکنفر شوید ... وجود فرشته‌ها را باور داشته باشید، و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت.

تاریخ : پنجشنبه 19 فروردین 1395 ساعت: 05:46 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ،
شخصی یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عیدهنگامی که او از اداره اش بیرون امدمتوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم میزندو آن را تحسین می کرد. او نزدیکماشین که رسید پسر پرسید: این ماشین مال شماست آقا؟ او سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت:برادرم به عنوان عیدی به من داده است. پسر متعجب شد و گفت: منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری و بدون اینکه دیناری بابت آن پرداخت کنید، به شما داده است؟ آخ جون ای کاش...؟ البته آن شخص کاملا واقف بود که پسر چه آرزویی می خواهد بکند. پسرمی خواست آرزو کند که ای کاش او هم یک همچون برادری داشت. اما آنچه که پسر گفت سر تا پای وجود آن شخص را به لرزه در آورد: ای کاش من هم یک همچو برادری بودم. پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه انی گفت: دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟اوه بله دوست دارم. تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل برگشت و با چشمانی که از خوشحالی برق می زد گفت: آقا می شه خواهش کنم که بری به طرف خونه ما؟ آن شخص لبخند زد. او خوب فهمید که پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهدکه توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است. اما او باز هم در اشتباه بود. پسر گفت:بی زحمت اونجایی که دوتا پله داره نگهدارید. پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت که او صدای برگشتن او را شنید. اما دیگر تند و تیز برنمی گشت.او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل می کرد. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد:اوناهاش برادر... می بینی؟ درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم. برادرش عیدی بهش داده و دیناری بابت آ؛ن پرداخت نکرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد. اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو همان طوری که همیشه برات شرح میدم ببینی. آن شخص در حالی که اشکهای گوشه چشمش را پاک می کرد از ماشین پیاده شد و پسر بچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند، برادر بزرگتر با چشمانی براق و درخشان کنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند. داشتڹ روح بزرگ لیاقټ میخواهد هرکسی ازآن بهره مند نیست...
تاریخ : سه شنبه 10 فروردین 1395 ساعت: 11:14 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ،
ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﻭﺍﺭﺩ ﻗﻬﻮﻩﺧﺎﻧﻪﺍﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﺷﺪﯾﻢ ﻭ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩﯾﻢ...ﺑﺴﻤﺖ ﻣﯿﺰﻣﺎﻥ ﻣﯽﺭﻓﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺩﯾﮕﺮ ﻭﺍﺭﺩ ﻗﻬﻮﻩﺧﺎﻧﻪ ﺷﺪﻧﺪ... ﻭ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩﻧﺪ: ﭘﻨﺞﺗﺎ ﻗﻬﻮﻩ ﻟﻄﻔﺎ... ﺩﻭﺗﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﻭ ﺳﻪ ﺗﺎ ﻫﻢ ﻗﻬﻮﻩ ﻣﺒﺎﺩﺍ... ﺳﻔﺎﺭﺵﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺣﺴﺎﺏ ﮐﺮﺩﻧﺪ، ﻭ ﺩﻭﺗﺎ ﻗﻬﻮﻩﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﺭﻓﺘﻨﺪ...ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ: ﻣﺎﺟﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﻗﻬﻮﻩﻫﺎﯼ ﻣﺒﺎﺩﺍﭼﯽ ﺑﻮﺩ؟ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﮔﻔﺖ: ﺍﮔﻪ ﮐﻤﯽ ﺻﺒﺮ ﮐﻨﯽ ﺑﺰﻭﺩﯼ ﺗﺎ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺭﻭ ﻣﯽﻓﻬﻤﯽ... ﺁﺩﻡﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻭﺍﺭﺩ ﮐﺎﻓﻪ ﺷﺪﻧﺪ... ﺩﻭ ﺗﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺁﻣﺪﻧﺪ، ﻧﻔﺮﯼ ﯾﮏ ﻗﻬﻮﻩ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩﻧﺪ، ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺭﻓﺘﻨﺪ... ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺑﻌﺪﯼ ﻫﻔﺖﺗﺎ ﻗﻬﻮﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﺳﻪ ﺗﺎ ﻭﮐﯿﻞ... ﺳﻪ ﺗﺎ ﻗﻬﻮﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﻭ ﭼﻬﺎﺭﺗﺎ ﻗﻬﻮﻩ ﻣﺒﺎﺩﺍ... ﻫﻤﺎﻥﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺎﺟﺮﺍﯼ ﻗﻬﻮﻩﻫﺎﯼ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻮﺍﯼ ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ﻭ ﻣﻨﻈﺮﻩﯼ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺭﻭﺑﺮﻭﯼ ﮐﺎﻓﻪ ﻟﺬﺕ ﻣﯽﺑﺮﺩﻡ، ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱﻫﺎﯼ ﻣﻨﺪﺭﺱ ﻭﺍﺭﺩ ﮐﺎﻓﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﻪ ﮔﺪﺍﻫﺎ ﺷﺒﺎﻫﺖ ﺩﺍﺷﺖ... ﺑﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﻗﻬﻮﻩﭼﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﻗﻬﻮﻩﯼ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺩﺍﺭﯾﺪ؟ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﺳﺖ! ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﭘﻮﻝ ﻗﻬﻮﻩ ﻭ ﻧﻮﺷﯿﺪﻧﯽ ﮔﺮﻡ ﺑﺪﻫﻨﺪ، ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﻗﻬﻮﻩ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﻣﯽﺧﺮﻧﺪ... ﺳﻨﺖ ﻗﻬﻮﻩﯼ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺍﺯ ﺷﻬﺮﻧﺎﭘﻞ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ ﻭ ﮐﻢﮐﻢ ﺑﻪ ﻫﻤﻪﺟﺎﯼ ﺟﻬﺎﻥ ﺳﺮﺍﯾﺖ ﮐﺮﺩ...
تاریخ : سه شنبه 10 فروردین 1395 ساعت: 11:08 ق.ظ
برچسب ها : ، ،
مرد ثروتمند بدون فرزندی بود که به پایان زندگی‌اش رسیده بود،کاغذ و قلمی برداشت تا وصیتنامه خود را بنویسد: ((تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم نه برای برادر زاده‌ام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران.)) اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند و آنرا نقطه گذاری کند.پس تکلیف آن همه ثروت چه می‌شد؟؟؟ برادر زاده او تصمیم گرفت..آن را اینگونه تغییر دهد:«تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم؟ نه! برای برادر زاده‌ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.» خواهر او که موافق نبود آن را اینگونه نقطه‌گذاری کرد :«تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم. نه برای برادر زاده‌ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.» خیاط مخصوصش هم یک کپی از وصیت نامه را پیدا کرد وآن را به روش خودش نقطه‌گذاری کرد:«تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم؟ نه. برای برادرزاده‌ام؟ هرگز. به خیاط. هیچ برای فقیران.» پس از شنیدن این ماجرا فقیران شهر جمع شدند تا نظر خود را اعلام کنند:«تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم؟ نه. برای برادر زاده‌ام؟ هرگز. به خیاط؟ هیچ. برای فقیران.» نكته اخلاقی: به واقع زندگی نیز این چنین است‌: او نسخه‌ای از هستی و زندگی به ما می‌دهد که درآن هیچ نقطه و ویرگولی نیست و ما باید به روش خودمان آن را نقطه‌گذاری کنیم. از زمان تولد تا مرگ تمام نقطه گذاریها دست ماست.فارغ از اعتقاد مذهبی و یا غیرمذهبی به هستی و زندگی از علامت تعجب تولد تا علامت سوال مرگ، همه چیز بستگی به روش نقطه‌گذاری ما دارد
تاریخ : سه شنبه 10 فروردین 1395 ساعت: 11:06 ق.ظ
برچسب ها : ، ،
بزرگی در عالم خواب دید که کسی به او می‌گوید: فردا به فلان حمام برو وکار روزانه حمامی را از نزدیک نظاره کن. دو شب این خواب را دید و توجه نکرد ولی فردای شب سوم که خواب دید به آن حمام مراجعه کرد دید حمامی با زحمت زیاد و د ر هوای گرم از فاصله دور برای گرم کردن آب حمام هیزم می‌آورد و استراحت را بر خود حرام کرده است. به نزدیک حمامی رفت و گفت: کار بسیار سختی داری، در هوای گرم هیزم‌ها را از مسافت دوری می‌آوری و ..... حمامی گفت: این نیز بگذرد. یکسال گذشت برای بار دوم همان خواب را دید و دو باره به همان حمام مراجعه کرد دید آن مرد شغلش عوض شده و در داخل حمام از مشتری‌ها پول می‌گیرد. مرد وارد حمام شد و گفت: یک سال پیش که آمدم کار بسیار سختی داشتی ولی اکنون کار راحت‌تری داری، حمامی گفت: این نیز بگذرد. دو سال بعد هم خواب دید این بار زودتر به محل حمام رفت ولی مرد حمامی را ندید وقتی جویا شد گفتند: او دیگر حمامی نیست در بازار تیمچه‌ای (پاساژی) دارد و یکی از معتمدین بزرگ است. به بازار رفت و آن مرد را دید گفت: خدا را شکر که تا چندی پیش حمامی بودی ولی اکنون می‌بینم معتمد بازار و صاحب تیمچه‌ای شده‌ای، حمامی گفت: این نیز بگذرد. مرد تعجب کرد گفت: دوست من، کار و موقعیت خوبی داری چرا بگذرد؟ چندی که گذشت این بار خود به دیدن بازاری رفت ولی او آن جا نبود. مردم گفتند: پادشاه فرد مورد اعتمادی را برای خزانه داری خود می‌خواسته ولی بهتر از این مرد کسی را پیدا نکرد و او در مدتی کم از نزدیکترین وزیر پادشاه شد و چون پادشاه او را امین می‌دانست وصیت کرد که پس از مرگش او را جانشینش قرار دهند. کمی بعد از وصیت، پادشاه فوت کرد اکنون او پادشاه است. مرد به کاخ پادشاهی رفت و از نزدیک شاهد کارهای حمامی قبلی و پادشاه فعلی بود جلو رفت خود را معرفی کرد و گفت: خدا را شکر که تو را در مقام بلند پادشاهی می‌بینم پادشاه فعلی و حمامی قبلی. گفت: این نیز بگذرد. مرد شگفت زده شد و گفت: از مقام پادشاهی بالاتر چه می‌خواهی که باید بگذرد؟ ولی مرد سفر بعدی که به دربار پادشاهی مراجعه کرد. گفتند: پادشاه مرده است ناراحت شد به گورستان رفت تا عرض ادبی کرده باشد. مشاهده کرد بر روی سنگ قبری که در زمان حیاتش آماده نموده حک کرده و نوشته است این نیز بگذرد. هم موسم بهار طرب خیز بگــــــــــذ رد هم فصل ناملایم پاییز بگــــــــــــــــذ رد گر نا ملایمی به تو کرد از قـضــــــــــا خود را مساز رنجه که این نیز بگذرد
تاریخ : سه شنبه 10 فروردین 1395 ساعت: 10:51 ق.ظ
برچسب ها : ، ،
یک شرکت بزرگ قصد داره از بین هزاران نفر یه نفرو استخدام کنه و یه ازمون برگزار میکنه با یه سوال به این شرح:***شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید از جلوی ایستگاه اتوبوس میگذرید یک پیرزن در حال مرگ است یک پزشک که قبلا جان شمارا نجات داده و مدیون او هستید یک خانم یا اقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با اورا دارید کدام را انتخاب میکنید دلیل خود را شرح دهید ؟؟؟!!!! اگه شما بودید وافعا کدوم رو انتخاب میکردید.در ضمن تست شخصیت هم نیست.۱پیرزن/۲پزشک/۳فردی که به او علاقه دارید؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ فقط یک نفر استخدام شد چون بهترین پاسخ رو داد که:ماشین را به پزشک میدهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس میمانیم...!!!همه قبول دارن بهترین جواب ولی فکر نمیکنن چرا.چون ما هرگز نمیخوایم داشته ها و مزیت هامون رو از دست بدیم اگه محدودیت ها مزیت هامون رو از خودمون دور کنیم یا ببخشیم بعضی وقتا میتونیم چیزای بهتری بدست بیاریم.
تاریخ : سه شنبه 10 فروردین 1395 ساعت: 10:51 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ،
شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع وگریه و زاری و طلب بخشایش از خداوند بود..، در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند ! استاد پرسید : برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟ شاگرد گفت : برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطف خداوند! استاد گفت : سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟ شاگرد گفت : با کمال میل؛ استاد. استاد گفت : اگر مرغی را، پروش دهی ، هدف تو از پرورش آن چیست؟ شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم . استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟ شاگردگفت: خوب راستش نه...! راستش نمی توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود، تصور کنم! استاد گفت: حال اگر این مرغ ، برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟! شاگرد گفت : نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و با ارزش تر ، خواهند بود! استاد گفت : پس تو نیز؛ برای خداوند چنین باش. همیشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم و ذهن وگوشت و استخوانت گردی. تلاش کن تا آنقدر برای انسانها، هستی وکائنات خداوند، با ارزش شوی تا موردِ توجه، لطف و رحمتِ او، قرار گیری. خداوند از تو گریه و زاری نمی خواهد، او، از تو رشد، تعالی، کمال و با ارزش شدن را میخواهد و می پذیرد. « نه ابراز ناراحتی و گریه و زاری را.....!!!»
تاریخ : سه شنبه 10 فروردین 1395 ساعت: 10:51 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ،
داستان کوتاهی که پیش روی شماست یک قصه جادویی است که حتما باید دو بار خوانده شود!به شما اطمینان میدهم هیچ خواننده ای نمیتواند با یک بار خواندن آن را رها کند! این نامه تاجری به نام پائولو به همسرش جولیاست که به رغم اصرار همسرش به یک مسافرت کاری میرود و در آنجا اتفاقاتی برایش می افتد که مجبور می شود نامه ای برای همسرش بنویسد به شرح ذیل است:

جولیای عزیزم سلام …
بهترین آرزو رابرایت دارم همسرمهربانم. همانطورکه پیش بینی

میکردی سفرخوبی داشتم.در رم دوستان زیادی یافتم که با آنها

می شد مخاطرات گوناگون مسافرت و بـه علاوه رنج دوری ازتو

را تحمل کرد.اما طولانی بودن راه وکهنگی وسایل مسافرتی

حـسابی مرا آزار داد. بعد از رسیدن بـه رم چـنـد مــرد جـوان

خود را نزد من رساندند و ضمن گفتگو با هم آشنا شدیم. آنها

که ازاوضاع مناسب مالی و جایگاه ممتاز من در ونیزمطلع بودند

محبتهای زیادی به من کردند و حتی مرا از چنگ تبهکارانی که

قصد مال و جانم را کرده بودند و نزدیک بود به قتلم برسانند

نجات دادند . هم اکنون نیز یکی از رفقای بسیار خوب و عزیزم

“روبرتو”که یکی ازهمین مردان جوان است انگشترمرا گرفته

و با تحمل راه به این دوری خود را به منزل ما خواهد رساند

تا با نشان دادن آن انگشتر به تو و جلب اطمینانت جعبه جواهرات مرا از تو دریافت کند 

وبه من برساند.با او همکاری کن تا جعبه مرا بگیرد.

اطمینان داشته باش که او صندوق ارزشمند جواهرات را

از تو گرفته و به من خواهد داد وگرنه شیاد فرصت طلب دیگری جعبه را

خواهد دزدید وضمن تصاحب تمام جواهرات،در رم مراخواهدکشت

پس درنگ نکن .بلافاصله بعد از دیدن نامه و انگشتر من در ونیز

موضوع رابه برادرت بگو و از او بخواه که دراین ساله به تو کمک کند.
آخرمارکو جای جعبه را میداند.درمورد دزد بعدی هم نگران نباش

حتما پلیس او را دستگیرکرده و آنقدرنگه میدارد تا من بازگردم.
                                                                               pauolo 

نامه را خواندید؟اما بهتر است یک نکته بسیار مهم را بدانید: پائولو قبل از سفر به رم با جولیا یک قرار گذاشته بود که دراین مدت هر نامه ای به او رسید آن را یک خط در میان بخواند!حالا شما هم برگردید و دوباره نامه را یک خط در میان بخوانید تا به اصل ماجرا پی ببرید!

تاریخ : یکشنبه 8 فروردین 1395 ساعت: 09:37 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ،
مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد.
هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.
مرد حیران مانده بود که چکار کند. تصمیم گرفت که ماشینش را همانجارها کند و برای خرید مهره چرخ برود.
در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی.
آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند.
پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: «خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی. پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟
دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم!

تاریخ : یکشنبه 8 فروردین 1395 ساعت: 04:44 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ،
مجسمه‌ی مرد محبوب ایران با همان ابهت و اقتداری که از «امیرکبیر» در ذهن مردم نقش بسته، بالای پله‌های ورودی پارک ملت نصب شده است؛ اثری که 32 سال انتظار کشید تا به سرزمین خالقش منتقل شود.
  27 مهرماه سالروز انتخاب میرزا محمدتقی‌خان فراهانی، معروف به «امیرکبیر» به‌عنوان صدراعظم ناصرالدین‌شاه است. انتخابی که نام او را به‌عنوان یکی از معروف‌ترین و محبوب‌ترین دولتمردان ایران در تاریخ این سرزمین جاودانه کرد. این مرد بزرگ به‌خاطر اقدامات مهمی که در دوران صدارتش کرد، هنوز و پس از گذشت سال‌ها مورد توجه و تحسین مردم است.
 مهم‌ترین مجسمه‌ای که از امیرکبیر در ایران وجود دارد، اثری است که ابوالحسن صدیقی در سال 1356 در کارگاهش در ایتالیا ساخت. داستان ساخت این مجسمه و سال‌های طولانی انتظارش برای انتقال به ایران،در نوع خودش جالب است.

تاریخ : یکشنبه 8 فروردین 1395 ساعت: 04:44 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ،
مردی نابینا زیر درختی نشسته بود!
 پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟»
پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت:آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌
سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌ احمق،‌راهی که به پایتخت می رود کدامست؟
هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.

مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:‌برای چه می خندی؟

نابینا پاسخ داد:اولین مردی که از من سووال کرد، پادشاه بود.

مرد دوم نخست وزیر او بود و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.

مرد با تعجب از نابینا پرسید:چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟


نابینا پاسخ داد: «‌رفتار آنها … پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد… ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد. او باید با سختی و مشکلات فراوان زندگی کرده باشد.»

تاریخ : یکشنبه 8 فروردین 1395 ساعت: 04:22 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ،
مردی در بستر مرگ افتاده بود. همسرش را فراخواند تا نزدش بیاید و به او گفت: «دیگر زمان وداع ابدی من و تو فرارسیده است؛ پس بیا و برای آخرین بار به من مهر و وفاداری خود را ثابت کن...
 چراکه در مسلک ما گفته شده مرد متاهل هنگام گذر از دروازه بهشت باید سوگند بخورد که تمام عمر کنار زنی والا زندگی کرده است. در کشوی میز من شمعی قرمز هست، این شمع متبرک است و آن را از کشیشی گرفته‌ام و برای همین ارزشی بسیار دارد. سوگند بخور تا زمانی که این شمع وجود دارد دوباره ازدواج نکنی.»
زن سوگند خورد و مرد مُرد. در مراسم تشییع جنازه مرد، زن بالای قبر ایستاده بود و پذیرای تسلیت اقوام بود و شمع قرمز روشنی در دست داشت و تا تمام شدن آن بالای سر قبر ایستاد!

تاریخ : یکشنبه 8 فروردین 1395 ساعت: 04:20 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ،
وقتی به نیویورک سفر کنید، هنگامی که پس از خروج از فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسی را داشته باشید.
اگر یک تاکسی برای رسیدن به مقصد بیابید شانس به شما روی آورده است
اگر راننده ی تاکسی شهر را بشناسد بخت یارتان است
و اگر راننده عصبانی نباشد، با حسن اتفاق مواجه هستید.



تاریخ : یکشنبه 8 فروردین 1395 ساعت: 03:58 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ،
تعداد صفحات : 2