داستان کده ، داستان طنز جالب و... - مطالب ابر داستان خنده دار

داستان کده ، داستان طنز جالب و... - مطالب ابر داستان خنده دار

نمی دانم اسمش را چه واژه و لغتی بگذارم، چشم زدن، بدشانسی، قدم نحس و شوم، هنوز هم خودم پی نبرده ام. سال سوم راهنمایی بودم كه متوجه این موضوع شدم. روزی كه به بغل دستی ام سركلاس ریاضی گفتم: چه خودكار قشنگی داری! در همان لحظه از دستش افتاد و گویی كه از دماوند افتاده باشد، تكه تكه شد.
در بازی فوتبال در هر تیمی كه بازی می كردم، همیشه باخت از آن ما بود و جالبتر این كه طرفدار هر تیمی بودم یا می باخت یا بازیكنانش به شدت مصدوم می شدند.
در خدمت سربازی دسته ای كه من در آن بودم همیشه تنبیه می شد. بعد از خدمت آثار این موضوع وخیم تر شد.
در خیابان چند نفر ماشین هل می دادند. من به كمك آنها رفتم. تا دستم بدنه ماشین را لمس كرد، سمت شاگرد ماشین كاملاً در جوی آب افتاد و در زاویه 45 درجه قرار گرفت. حتی نزدیك بود كه واژگون شود!
یك روز وقتی به خانه دایی ام رفتم، متوجه شدم كه یخچال فریزر زیبا و گرا نقیمتی خریده است. گفتم: مبارك باشد. تا دوشاخه آن را به پریز برق زدند، دود آبی رنگی از پشت یخچال بلند شد و بوی سوختگی خانه را فرا گرفت. همه چپ چپ نگاهم می كردند، چون سوختن یخچال را از چشم من می دانستند. دایی ام در حالی كه به زور جلوی عصبانیت خود را گرفته بود، به من نگاه غضبناك و خشنی كرد و گفت: هنوز اولین قسط رو پرداخت نكرده ام، یخچال ناكار شد. و یا روزی كه به خانه عموی بزرگم رفتم، تا وارد شدم و بعد از سلام گفتم: زن عمو ناهار چی دارین؟ صدای تركیدن زودپز روی اجاق گاز، كه مانند انفجار بمب بود، همه را وحشت زده كرد. آشپزخانه با تمام وسایلش به كلی خسارت دیده بود. متوجه چرخیدن سر همه به طرف خودم شدم. زن عمویم كنترلش را از دست داد و درحالی كه دست مرا گرفته بود و به بیرون از خانه هدایت می كرد، گفت: دیگه ناهار نداریم، شرّت رو كم كن!!
و یا این كه یك روز وقتی از خانه خارج شدم، متوجه دوستم شدم كه كاپوت ماشینش را نزدیك خانه ما بالا زده و با موتور آن ور می رفت. وقتی مرا دید پشت ماشین خودش را مخفی كرد. اهمیت ندادم و به طرفش رفتم. بعد ازتماشای موتور به او گفتم كه موتور ایراد ندارد فقط سر باتری كثیف است. وقتی كه كارش تمام شد با اضطراب و دلهره ماشین را روشن كرد. لحظه ای كه صدای كاركردن روان و یكنواخت موتور را شنید، با خوشحالی و تعجب فریاد كشید: پسر، تو بالاخره طلسمو شكستی، دیگه قدمت نحس نیست! و به راه افتاد. هنوز چند متری را طی نكرده بود كه صدای تق و توق موتور بلند و ماشین در جایش میخكوب شد. پیاده شد و در حالی كه با هر دو دست بر سر خود می كوبید، به دنبال پیدا كردن سنگ بود كه به طرف من پرتاب كند. به ناچار فرار كردم. موتور ماشین یاتاق زده بود و هزینه ای گزاف به او تحمیل شد.
از این گونه اتفاقات نحس و شوم صدها خاطره دارم كه حتی یك رمان برای نوشتن آنها كم به نظر می رسد. دیگر به این نتیجه رسیده ام و یقین دارم كه نه تنها برای جامعه مفید نیستم، بلكه مضر و خطرناكم. بعضی ها نامم را زلزله گذاشته اند وعده ای نیز ام الشرصدایم می كنند. شهره خاص و عام شده ام. تا از خانه بیرون می روم، كوچه و خیابان خلوت می شود. برایم ثابت شده است كه برای حفظ آرامش و امنیت مردم بهتر است در خانه بمانم. اكنون چند ماه است كه كاملاً در خانه تنها هستم.
گاه گاهی برای انجام كارهای ضروری، شبانه از خانه خارج می شوم.بعضی اوقات حتی از پنجره كه بیرون را تماشا می كنم، باعث زمین خوردن افراد، یا افتادن وسایل از دستشان می شوم. دیگر به پنجره هم نزدیك نمی شوم. تلویزیون كهنه و سیاه و سفیدی در اتاق تمام اوقات مرا پر كرده است واغلب مشغول تماشای آن هستم. وقتی در سریا لها، عروسی یا نامزدی به هم می خورد، یا تصادفی رخ می دهد و یا در یك فیلم جنگی كسانی كشته می شوند، این سؤال به ذهنم می رسد كه آیا فیلم همین طور درست شده، یا به خاطر تماشای من این اتفاقات روی می دهد. دیگر می ترسم كسی را تماشا كنم و با فردی حرف بزنم، حتی خانواده ام. ترسم از این است كه خسارات مالی جایش را با صدمات جانی عوض كند. صبحانه، ناهار و شام را از لای در نیمه باز تحویل می گیرم و لیست چیزهایی را كه لازم دارم روی كاغذ می نویسم و از زیردر به بیرون می فرستم.
این زندگی جدید من است و باید خودم را با آن وفق دهم. شاید روزی این طلسم شكسته شود و بتوانم با دنیای بیرون از اتاق دوباره ارتباط داشته باشم. الان شما كه این مطالب را می خوانید، امیدوارم كه برایتان حادثه بدی رخ ندهد !

تاریخ : دوشنبه 19 آذر 1397 ساعت: 03:05 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
 چوپانی گله را به صحرا برد و به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت.

خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه‌ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می‌برد. دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند. مستاصل شد و صورتش را رو به بالا کرد و گفت: «ای خدا گله‌ام نذر تو برای اینکه از درخت سالم پایین بیایم.»

قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی‌تری دست زد و جای پایی پیدا کرد و خود را محکم گرفت. گفت: «ای خدا راضی نمی‌شوی که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی. نصف گله را به تو می‌دهم و نصفی هم برای خودم.»

قدری پایین‌تر آمد. وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت: «ای خدا نصف گله را چطور نگهداری می‌کنی؟ آنها را خودم نگهداری می‌کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می‌دهم.»

وقتی کمی پایین‌تر آمد گفت: «بالاخره چوپان هم که بی‌مزد نمی‌شود. کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.»

وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به آسمان کرد و گفت: «چه کشکی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یک غلطی کردیم. غلط زیادی که جریمه ندارد.»

تاریخ : یکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 07:49 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
صبح یک روز بهاری در نزدیکی‌های جنگلستون، به غیر جیرجیرک‌ها و زنبورها و پشه‌های ولگرد، حیوان دیگری بود که خیلی مهم بود. به‌خاطر این مهم بود که این داستان درباره‌ی اوست. این حیوان كسی نبود جز گوسفندی که متأسفانه خیلی گرسنه بود. آن‌قدر گرسنه که شکمش به سروصدا افتاده بود. گوسفند ما رفت و رفت تا رسید به یک تله موش. با دقت نگاه كرد، دید یک تکه گردو چسبیده به تله موش. ولی او كه نمی‌دانست این تله موش است، پوزه‌اش را جلو برد تا آن را بخورد. موشی از پشت دیوار آمد و گفت: «نه! نخورش.» گوسفند که جا خورده بود، گفت: «چرا؟» موش گفت: «این یک تله است و نباید گول بخوری.» گوسفند از موش تشکر کرد و راهش را کشید و رفت. اما هنوز گرسنه بود و شکمش قاروقور که نه، بع‌بور می‌کرد. رفت و رفت تا رسید به یک مزرعه‌ی سرسبز كه علف‌های تازه و خوش‌بو داشت. پوزه‌اش را باز کرد که از آن علف خوش‌مزه بخورد، ناگهان شنید یکی گفت: «نه... نه... نه... نخور!» ای بابا! این دیگر كی بود؟ کله‌اش را چرخاند و دید ملخی سبز و آبی نشسته روی شاخه‌ی‌ گلی قرمز. گفت: «چرا نخورم؟» ملخ در حالی‌که دماغش را گرفته بود گفت: «چون این‌جا سم‌پاشی شده. آدم‌های خودخواه این‌جا را سم‌پاشی می‌کنند که ما...» یكهو به سرفه افتاد. گوسفند گفت: «فهمیدم... فهمیدم...» بعد راه افتاد و از آن‌جا دور شد. شکمش هم‌چنان بع‌بور می‌کرد. از سرازیری تپه‌ای پایین رفت. در همین موقع گرگی دید. یعنی گرگی او را دید و از خوشحالی چشم‌هایش برق زد. گرگ خنده‌ای کرد و خودش را به او رساند. گوسفند گفت: «نه... نه... نه... مرا نخور!» گرگ گفت: «چرا؟» گوسفند گفت: «من یک دام هستم.» گرگ گفت: «خودم می‌دانم دامی. پسرم در رشته‌ی دامپزشکی درس می‌خواند. امسال سال سومشه.» گوسفند گفت: «منظورم این نبود. منظورم این بود که یک تله هستم.» گرگ باز خندید: «هه‌هه‌هه! چه خوب! عالی شده. آخه من احتیاج به یک تله‌ دارم. یک تله‌ویزیون خوب.» و کمی دیگر جلو رفت. گوسفند خودش را عقب کشید و گفت: «خب، حالا که این‌جوریه من یک گوسفند سم‌پاشی شده‌ام. هر کس مرا بخورد، درجا می‌میرد.» گرگ نفس عمیقی کشید و گفت: «هووووم! پس این بوی خوب مال شماست؟ من کشته‌ و مرده‌ی این بو هستم.» گوسفند عصبانی شد و فریاد زد: «باباجان، من هیچی نیستم. نه دامم، نه تله‌ و نه کسی مرا سم‌پاشی کرده. من یک گوسفند ساده‌ام که از فرط گرسنگی دارم له‌له می‌زنم و دنبال یک غذای سالم می‌گردم.» بعدش های های گریه کرد. گرگ با او دست داد و گفت: «آفرین! از این صداقت و راست‌گویی خوشم آمد.» گوسفند چشم‌هایش را مالید و گفت: «خوشت آمد؟» گرگ گفت: «آره داداش! همون اول این رو می‌گفتی و داستان را بی‌خودی کش نمی‌دادی.» گوسفند گوش‌هایش را مالید و گفت: «درست می‌شنوم؟ تو از صداقت من خوشت آمده؟» گرگ زد پشت کمرش و گفت: «چه‌قدر سؤال می‌کنی؟ مگر من به زبان گرگی حرف می‌زنم؟ اتفاقاً بنده هم گرسنه‌ام. بزن بریم با هم دنبال غذا بگردیم.» و این‌جوری بود که خیلی با هم رفیق شدند. از آن رفیق فابریك‌های باحال. این دو رفیق سال‌های سال دنبال غذا گشتند و چیزهای زیادی با هم پیدا کردند و خوردند و صمیمانه زندگی کردند. یادتان باشد كه صداقت خیلی چیز خوبی است.
تاریخ : یکشنبه 19 فروردین 1397 ساعت: 11:35 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟ کسی پاسخ نداد. استاد دوباره پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟ دوباره کسی پاسخ نداد. استاد برای سومین بار پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟ برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفت: با این وصف خدا وجود ندارد. دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟ همه سکوت کردند. آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟ همچنان کسی چیزی نگفت. آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟ وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد.
تاریخ : یکشنبه 8 فروردین 1395 ساعت: 10:09 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،
یه روز مسؤول فروش، منشی دفترو مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند. یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و غول چراغ ظاهر میشه.غول میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم.
منشی می پره جلو و میگه: اول من! اول من! من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم... پوووف! منشی ناپدید میشه.بعد مسئول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من ، حالا من! من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی داشته باشم و یه منبع بی انتهای نوشیدنی خنک داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسئول فروش هم ناپدید میشه.بعد غول به مدیر میگه: حالا نوبت توئه.مدیر میگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن!نتیجه اخلاقی این که همیشه اجازه بده اول رئیست صحبت کنه !

تاریخ : یکشنبه 8 فروردین 1395 ساعت: 03:13 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
مامان چندبار سفارش کرده بود: «یادت نره، به مادرجون بگو تعاونیِ بازنشستگان از اون پنیرهای رژیمی نیاورده بود.
هفته‌ی دیگه بازم سر می‌زنم؛ اگه آورده‌بودن، می‌گیرم. نذاری بیاد پایین، کیسه‌ها رو بگیره‌ ها! خودت ببرشون تا دم در و بگذارشون توی آشپزخونه. می‌دونی که با اون پاش نمی‌تونه. یادت نره ‌ها!»

برای همین، زنگ درِ ساختمان را که زدم و مادرجون در را باز کرد، خودم را انداختم تو، در را با پا بستم و با عجله و یک نفس پله‌های چهار طبقه را بالا رفتم. مادرجون تازه داشت کلید آپارتمان را می‌گذاشت توی جیب مانتویش که بیاید پایین، که من رسیدم جلو در آپارتمان. احتیاجی به زنگ زدن نبود. از صدای نفس‌هایم، در را باز کرد.

- چیه؟ چی ‌شده؟ دنبالت کرد‌ن؟ مزاحمی، کسی؟

نفسی تازه کردم و گفتم: «نه! با عجله اومدم... یه چکه آب می‌دین؟» ساک‌ها را همان کنارِ در گذاشتم زمین و کوله‌پشتی‌ام را سُراندم پایین. مادرجون گفت: «آخ... الهی بمیرم! راستش همه‌ی ظرف‌ها رو ریختم توی وایتکس. اگر آبِ شیر می‌خوری...»

می‌دانستم که در خانه‌ی مادرجون، هرکاری آدابی دارد. اول از همه باید دست‌هایم را خوب با صابون می‌شستم، کاسه‌ی دست‌شویی را آب می‌کشیدم تا کفِ صابون رویش باقی نمانَد، مواظب می‌شدم تا موقع آب‌خوردن، آبِ دستم روی دمپایی‌ها نچکد و حتی لباس خودم را خیس نکند، جفت دست‌هایم را با حوله خشک می‌کردم و حوله را صاف می‌کردم، دمپایی‌ها را به دیوار تکیه می‌دادم و بی‌این‌که پایم به لبه‌ی هِرِّه‌ی کوتاهِ زیرِ در برخورد کند، می‌آمدم بیرون و در را هم حتماً باید می‌بستم. کلام نیمه‌خورده‌ی مادرجون را می‌شنیدم که زیر لب، از کثیف‌بودن کیسه‌ها گِله می‌کرد: «آخه، کفِ این کیسه‌ها...»

تازه عملیات دست‌شستن و آب‌خوردن را تمام کرده بودم که احساس کردم نفسم کمی جا آمد. نشستم روی یکی از مبل‌های راحتی راهرو. مادرجون، همان‌طور که بی اختیار دستش را لای تشک‌های مبل 
فرو می‌بُرد تا مگر ذره‌ای را که از چشمانش به دور مانده بود پیدا کند و با انگشت‌هایش خاکِ روی دسته‌ی مبل‌ها را امتحان می‌کرد، سراغ همه را می‌گرفت. یادم نرفت که میان اخبارِ حال احوال و سینوزیت آرش و جابه‌جاشدن محل کار بابا، به پنیر هم اشاره کنم.

- دست مامانت درد نکنه. همیشه زحمت من رو می‌کشه. اگه پا داشتم خودم می‌رفتم و این‌قدر مزاحمش نمی‌شدم. 

مانده بود چی تعارفم کند. آن نان‌برنجی‌های همیشگی که حتماً می‌ریخت روی فرش و تازه، بشقابی در کار نبود. یک‌دفعه صدای زنگ ساعت بلند شد. مثل همیشه، شوخی کنان گفتم: «مادرجون! مادرجون! بیدار شین! وقتشه!» اما مادرجون با قیافه‌ای كاملاً جدی از جایش بلند شد و رفت توی آشپزخانه. صدایش را می‌شنیدم: «20دقیقه وایتکسی‌کردن ظرف‌ها تموم شد.» و زنگ ساعت را خاموش کرد. انگشت‌هایم را نگاه کردم که قرمزیِ کیسه‌ی قند و شکر و روغن داشت کم‌کم از آن‌ها پاک می‌شد. چه‌قدر باید آن‌جا می‌نشستم؟ آشپزخانه‌رفتن هم که آداب خودش را داشت، با آن دمپایی‌های مخصوص و فرش قدیمیِ وسطش!

مادرجون صدایم زد: «شیماجان، می‌آیی این لگنِ وایتکس رو خالی كنی توی چاه؟ فقط مواظب باش روی فرش نریزه.»

خُب، این هم کاری بود. دمپایی‌ها را که پاکردم، دیدم مادرجون فرش وسط آشپزخانه را کنار زده و با ابروهایش به لگن سفید بزرگی اشاره می‌کند که روی ظرفشویی بود.

- اَاَاَه ، این‌همه وایتکس؟! برای نفستون خوب نیست ‌ها!

- می‌دونم... تو بیا!

لگنِ بی‌پیر چه سنگین بود! تا گذاشتمش پایین، آب شَتَک زد بیرون. خودم را کشیدم عقب، تا روی شلوارم نریزد. مادرجون هول شد: «مواظب باش مادر! رنگ فرش رو می‌بره!» و یکی از آن هزاران دستمالش را آورد و لکه‌ی آب را خشک کرد. پیش خودم گفتم: «پس این شلوار یونیفرم مدرسه‌ی من هویجه؟ ها؟» اما چیزی نگفتم. لگن را با احتیاط سُراندم طرف چاهک. گفتم: «بریزم؟»

مادرجون که نگران و نیمه‌دولّا، بالای سرم ایستاده بود، گفت: «آره، قربونت، اما مواظب باش!»

با احتیاط و جرعه به جرعه، لگن را خالی کردم توی چاه، و مواظب بودم دریاچه‌ای که درست می‌شد و چرخ می‌خورد، به نزدیکی‌های فرش هم نرسد. تمام آب که پایین رفت، گفتم: «بفرمایید، این هم لگن. ولی چه بوی تندی داره!» مادرجون گفت: «پس دیروز پریروز رو چی می‌گی؟ داشتم لکه‌های چربیِ روی شیرهای گاز رو با الکل پاک می‌کردم، که شیشه‌ی الکل خورد زمین و شکست و ناچار شدم تمام آشپزخونه رو آب بگیرم. اگه بدونی چه بوی تندی داشت!» خیلی جدی، دنبال حرفم را گرفتم: «بیچاره سوسک‌های توی چاه! همه‌شون رنگِ پر و بال خوشگلشون ریخت!»

مادرجون با وحشت نگاهم کرد: «سوسک؟! توی چاه؟!»

بی‌خیال گفتم: «آره دیگه! با این‌‌همه وایتکس، مگه می‌شه رنگ به تنشون بمونه؟!» حواسم نبود که با پیش‌کشیدن حرف سوسک، چه هول و ولایی در دلش ایجاد کردم. از تصویری که به ذهنم آمده بود، خنده‌ام گرفت و گفتم: «سوسک‎های بینوا! یه روز می‌بریدشون کارگاه رنگ‌بَری، یه روزم مدهوششون می‌کنین! بیچاره‌ها، توی این چاه آسایش ندارن! حالا، از این به‌بعد، با این سوسک‌های مشنگِ بی‌رنگ چی‌کار می‌کنین؟»

تاریخ : جمعه 6 فروردین 1395 ساعت: 04:08 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،
توی جنگلستون دوتا میمون زندگی می‌کردند که از بچگی با هم کل‌کل داشتند.
اسم یکیش جیک بود و اسم یکی دیگه‌اش پیک. آن‌ها نه‌تنها از بچگی با هم کل‌کل داشتند که در بزرگی هم ول‌کن نبودند و وای به روزی که کل‌کلشان گل می‌انداخت.

روزی از روزها جیک به پیک گفت: «تو می‌تونی به شهر بری و از آدم‌ها چیزمیز بخری؟»

پیک گفت: «معلومه که می‌توانم، فکر کردی مثل جناب‌عالی بی‌عرضه‌ام؟»

جیک گفت: «آخه تو که زبان آدم‌ها رو بلد نیستی!»

پیک گفت: «خیلی خوبم بلدم. فکر کردی مثل تو  نارگیل گندیده‌ام؟»

جیک: «نه خیرم. من خیلی با استعداد و با هوشم.»

پیک: «نه خیر. من با استعداد و باهوشم.»

- اصلاً نیستی.

- خوبم هستم.

- نیستی.

- هستم.



تاریخ : جمعه 6 فروردین 1395 ساعت: 04:03 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
بعضی از گربه‌ها، گاهی به‌خاطر تنبلی و گاهی هم به‌خاطر دشواری‌های زندگی، برای خودشان آدمِ خانگی می‌آورند. بهتر بگویم: می‌روند با یک آدم زندگی کنند و کسی را داشته باشند که به اموراتشان برسد. البته آدم‌ها هم از این قضیه نفع می‌برند و اجازه پیدا می‌کنند گاهی او را نوازش کنند. راستش را بخواهید من از این جور گربه‌ها زیاد خوشم نمی‌آید، چرا که به نظرم با این کار آدم‌ها را از طبیعت واقعی خود دور می‌کنند و از احساسات گربه‌دوستانه‌شان سوء استفاده می‌شود. اما بر عکس من، هستند گربه‌هایی که حسرت داشتن یک آدم را بخورند و برای رسیدن به این هدف به هر كاری تن می‌دهند!
پوشی، که دوبرابر خودش مو دارد و به‌اصطلاح پرشین‌کت است (در حالی که بیش‌تر شبیه خارجی‌هاست)، یکی از همان‌ گربه‌هایی است که آدم خانگی دارد. هر روز صبح پشت پنجره می‌آید و به من، پیشی و میشی نگاه می‌کند که چه‌طور آزاد و رها در کوچه ول می‌گردیم و کسی کاری به کار‌مان ندارد. اما او مجبور است در خانه بماند و از آدمش مراقبت کند. به‌خاطر همین گاهی به او سر می‌زنیم تا از تنهایی درش بیاوریم و او از خوراکی‌های خوشمزه‌ای که آدمش آماده می‌کند به ما می‌دهد.
خانم‌مهربونه، آدمِ پوشی، جلویمان کاسه‌ای شیر می‌گذارد و میشی به او می‌گوید مئو! تا بفهمد که آزاد است و می‌تواند به کارهای خودش  برسد. پیشی می‌گوید: «پوشی این چه غذاییه که این آدم به تو می‌ده؟»
پوشی جواب می‌دهد: «خیلی هم خوبه. تو هیچ می‌دونی شیر چه‌قدر برای گربه‌ها مفیده؟»
من می‌گویم: «بابا، کبابی، چیزی؟ زشت نیست از مهمونت با یه چیز آبکی پذیرایی کنی؟»
- اگه دوست نداری می‌تونی بری پیش كوشی تو اون سطل آشغالش ازت پذیرایی کنه.
میشی به میان حرفش می‌پرد که: «بیاین بریم داداش‌ها! گربه هم گربه‌های قدیم.»
میشی راه می افتد که برود اما به پوشی برمی‌خورد و می‌گوید: «باشه! باشه! الآن می‌رم آشپزخونه ببینم چی 
داریم.»
میشی خوشحال از این که نقشه‌اش گرفته جواب می‌دهد: «خب چرا ما رو نمی‌بری؟»
- چون سر وصدا می‌کنید.
- خب سر و صدا کنیم. نکنه از آدمت می‌ترسی؟
من در حالی‌که می‌خندم می‌گویم: «واقعاً که! گربه‌ای که از آدمش بترسه گربه نیست، موشه!»
پیشی می‌گوید: «موش؟ موش کو؟»
پوشی درحالی‌که عصبانی شده می‌گوید: «هیچم به‌خاطر ترس نیست!»
پیشی داد می‌زند: «پس موش کجاست؟»
که میشی نیشگونش می‌گیرد تا ساکت شود. بعد به پوشی می‌گوید: «پس اگه واقعاً نمی‌ترسی ما هم باهات می‌آیم.»
در حالی که پاورچین‌پاورچین طول اتاق را طی می‌کنیم به آشپزخانه می‌رسیم. هیچ‌کس آن‌جا نیست ولی قابلمه‌ی بزرگی روی گاز قل می‌زند و از درز درش بخار به هوا بلند می شود. من در حالی‌که آب دهانم را به سختی قورت می‌دهم می‌گویم: «اون‌چیه؟ چیه اون تو پوشی؟»
- آب‌گوشته! اما اگه بهش دست بزنی جیز می‌شی! الآن خیلی داغه. این مالِ شامِ امشبمه.
- پس اون غذایی که می‌گفتی کوش؟
پیشی داد می‌زند: «موش؟ کی موش دیده؟»
میشی سقلمه‌ای حواله‌ی پیشی می‌کند و می‌گوید: «موش چیه بابا، گفتم کوش!»
پوشی از ما می‌خواهد صبر کنیم. بعد جستی روی کابینت می‌زند و سراغ ظرفی می‌رود که رویش را پوشانده‌اند. در حالی‌که با دستش درپوش آن را کنار می‌دهد، می‌گوید: «بیاین! این قرار بود ناهار آقای پیژامه‌پوش باشه، چون به آب‌گوشت حساسیت داره.»
بهتر از این نمی‌شود؛ ظرف پر است از گوشت چرخ‌کرده و خدا را شکر نه یخ بسته و نه پیاز به آن اضافه کرده‌اند. ما همگی روی کابینت می‌جهیم و شروع به خوردن گلوله‌های سرخ گوشت می‌کنیم. من با دهان پر می‌گویم: «خوبه! خوبه! حیف کمی سرده. این خانم مهربونه چرا شوهرش ‌رو این‌قدر لوس می‌کنه؟واقعاً که!»
به نظر می‌رسد پوشی از این که توانسته میهمانانش را راضی کند خوشحال است. ما به اتاق نشیمن بر می‌گردیم و آن‌جا ظرف شیر را هم تا ته لیس می‌زنیم. قبل از خداحافظی پیشی سری هم به کپه خاکی می زند که برای توالت پوشی گوشه‌ی ایوان گذاشته‌اند. او اعتقاد دارد که این چیزها خیلی با کلاس است، ولی من شخصاً خاک باغچه را به هر چیزی ترجیح می‌دهم. پوشی یک موشِ پلاستیکی هم دارد که خیلی لوس است. پیشی آن را که می‌بیند داد می‌زند: «وای! موش! یه موشِ واقعی!»
بعد جلویش گارد می‌گیرد و پوف! پوف! می‌کند و تا پوشی اسباب بازی‌اش را قایم نکرده دست برنمی‌دارد. پیشی می‌خواهد کوسن او را هم برای خوابِ قیلوله امتحان کند، ولی میشی یواشکی می‌گوید: «الآن که وقت این‌چیزا نیست، بجنبیدتا گندش در نیومده بریم.»
و به این ترتیب ما به کوچه‌ی همیشه دوست داشتنی بر می‌گردیم. موقع خداحافظی به پوشی می‌گویم که اگر لازم شد امشب می‌توانم کاپوتِ ماشین آقای پیژامه‌پوش را با او قسمت کنم. ولی او خودش را می‌گیرد و با غرور می‌گوید جایِ او روی مبل آقای پیژامه‌پوش است، نه موتور ماشینِ او. به هر حال من وظیفه‌ام را انجام دادم و اگر شب از سرما یخ بزند دیگر تقصیر من نیست!
آخرهای عصر است که مرد پیژامه‌پوش با اتوموبیلش از راه می‌رسد. من از این که خانه‌ام به سلامت برگشته است خوشحال می‌شوم و ماجرای ظهر را پاک فراموش می‌کنم. تنها چند دقیقه بعد اما صدای جیغ و داد از خانه‌ی پوشی بلند می‌شود. به نظر می‌رسد خانم‌مهربونه می‌خواهد شوهرش را آرام کند اما موفق نمی‌شود. تا به حال آقای پیژامه‌پوش را این‌قدر عصبانی ندیده بودیم. میشی می‌گوید: «مرد که نباس این‌قدر لوس باشه. حالا آب‌گوشت یا کباب، چه فرقی می‌کنه؟!»
یکی از مشکلات نگهداری آدم‌ها این است که بعضی وقت‌ها نمی‌دانی چه مرگشان می‌شود. البته این موضوع چندان عجیبی هم نیست، چرا که بعضی آدم‌‌ها موجودات بی‌منطقی هستند. من و خواهر و برادرم اعتقاد داریم که اگر آدمِ گربه‌ای به سرش زد، گربه باید او را به حال خودش بگذارد تا سر عقل بیاید. اما پوشی ترجیح می‌دهد که جلو در کوچه بنشیند و یک بند میومیو کند تا دوباره راهش بدهند داخل خانه. و همان طور که سر صبح فکر می‌کردم، گربه‌ها نباید به‌خاطر داشتن یک آدم به هر كاری تن بدهند!

تاریخ : جمعه 6 فروردین 1395 ساعت: 04:03 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
حکایت کرده‌اند که در زمان‌های قدیم پیری زندگی می‌کردندی که علم غیب داشتندی و همه به او عموغیبی می‌گفتندی. روزی جوانی به سرای او رفتندی و دیدندی که هر چه خوردندی با پوست خوردندی. پرتقال خوردندی، با پوست خوردندی. موز خوردندی، با پوست خوردندی. هندوانه خوردندی، با پوست خوردندی. حتی گردو را با پوست خوردندی.

جوان حیران گشتندی و به او گفتندی: «چرا هر چه خوردندی، با پوست خوردندی؟»

گفتا: «من که می‌دانم درونش چیست، چرا پوستش را کندندی؟»

جوان گفتندی: «بله!»

پاسخ دادندی: «ما اینیم.»

تاریخ : جمعه 6 فروردین 1395 ساعت: 03:47 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،
صبح یک روز بهاری در نزدیکی‌های جنگلستون، به غیر جیرجیرک‌ها و زنبورها و پشه‌های ولگرد، حیوان دیگری بود که خیلی مهم بود. به‌خاطر این مهم بود که این داستان درباره‌ی اوست.
این حیوان كسی نبود جز گوسفندی که متأسفانه خیلی گرسنه بود. آن‌قدر گرسنه که شکمش به سروصدا افتاده بود. گوسفند ما رفت و رفت تا رسید به یک تله موش. با دقت نگاه كرد، دید یک تکه گردو چسبیده به تله موش. ولی او كه نمی‌دانست این تله موش است، پوزه‌اش را جلو برد تا آن را بخورد. موشی از پشت دیوار آمد و گفت: «نه! نخورش.»

گوسفند که جا خورده بود، گفت: «چرا؟»

موش گفت: «این یک تله است و نباید گول بخوری.»

گوسفند از موش تشکر کرد و راهش را کشید و رفت. اما هنوز گرسنه بود و شکمش قاروقور که نه، بع‌بور می‌کرد.

رفت و رفت تا رسید به یک مزرعه‌ی سرسبز كه علف‌های تازه و خوش‌بو داشت. پوزه‌اش را باز کرد که از آن علف خوش‌مزه بخورد، ناگهان شنید یکی گفت: «نه... نه... نه... نخور!»

ای بابا! این دیگر كی بود؟ کله‌اش را چرخاند و دید ملخی سبز و آبی نشسته روی شاخه‌ی‌ گلی قرمز. گفت: «چرا نخورم؟»

ملخ در حالی‌که دماغش را گرفته بود گفت: «چون این‌جا سم‌پاشی شده. آدم‌های خودخواه این‌جا را سم‌پاشی می‌کنند که ما...» یكهو به سرفه افتاد. گوسفند گفت: «فهمیدم... فهمیدم...» بعد راه افتاد و از آن‌جا دور شد.

شکمش هم‌چنان بع‌بور می‌کرد. از سرازیری تپه‌ای پایین رفت. در همین موقع گرگی دید. یعنی گرگی او را دید و از خوشحالی چشم‌هایش برق زد.

گرگ خنده‌ای کرد و خودش را به او رساند. گوسفند گفت: «نه... نه... نه... مرا نخور!»

گرگ گفت: «چرا؟»

گوسفند گفت: «من یک دام هستم.»

گرگ گفت: «خودم می‌دانم دامی. پسرم در رشته‌ی دامپزشکی درس می‌خواند. امسال سال سومشه.»

گوسفند گفت: «منظورم این نبود. منظورم این بود که یک تله 
هستم.»

گرگ باز خندید: «هه‌هه‌هه! چه خوب! عالی شده. آخه من احتیاج به یک تله‌ دارم. یک تله‌ویزیون خوب.» و کمی دیگر جلو رفت.

گوسفند خودش را عقب کشید و گفت: «خب، حالا که این‌جوریه من یک گوسفند سم‌پاشی شده‌ام. هر کس مرا بخورد، درجا می‌میرد.»

گرگ نفس عمیقی کشید و گفت: «هووووم! پس این بوی خوب مال شماست؟ من کشته‌ و مرده‌ی این بو هستم.»

گوسفند عصبانی شد و فریاد زد: «باباجان،  من هیچی نیستم. نه دامم، نه تله‌ و نه کسی مرا سم‌پاشی کرده. من یک گوسفند ساده‌ام که از فرط گرسنگی دارم له‌له می‌زنم و دنبال یک غذای سالم می‌گردم.» بعدش های های گریه کرد.

گرگ با او دست داد و گفت: «آفرین! از این صداقت و راست‌گویی خوشم آمد.»

گوسفند چشم‌هایش را مالید و گفت: «خوشت آمد؟»

گرگ گفت: «آره داداش! همون اول این رو می‌گفتی و داستان را بی‌خودی کش نمی‌دادی.»

گوسفند گوش‌هایش را مالید و گفت: «درست می‌شنوم؟ تو از صداقت من خوشت آمده؟»

گرگ زد پشت کمرش و گفت: «چه‌قدر سؤال می‌کنی؟ مگر من به زبان گرگی حرف می‌زنم؟ اتفاقاً بنده هم گرسنه‌ام. بزن بریم با هم دنبال غذا بگردیم.»

و این‌جوری بود که خیلی با هم رفیق شدند. از آن رفیق فابریك‌های باحال. این دو رفیق سال‌های سال دنبال غذا گشتند و چیزهای زیادی با هم پیدا کردند و خوردند و صمیمانه زندگی کردند. یادتان باشد كه صداقت خیلی چیز خوبی است.

تاریخ : جمعه 6 فروردین 1395 ساعت: 03:41 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
یه بازاریابِ جارو برقی درِ یه خونه ای رو میزنه، و تا خانمِ خونه در رو بازمیکنه قبل از اینکه حرفی زده بشه، بازاریاب میپره تو خونه و یه کیسه کود گاوی رو روی فرش خالی میکنه و میگه: اگه من قادر به جمع کردن و تمیز کردنِ همه ی اینها ظرف مدت 3 دقیقه با این جاروبرقی قدرتمند نباشم حاضرم که تمامِ اینها رو بخورم! خانوم میگه: سُــسِ سفید میخوای یا قرمز؟ بازاریاب: چــــرا؟ خانوم: چند روزیه برقِ خونه مون قطعه!!!
تاریخ : جمعه 6 فروردین 1395 ساعت: 03:16 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
شرلوك هلمز كارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار كرد و گفت: «نگاهی به آن بالا بینداز و بگو چه می بینی؟» واتسون گفت: «میلیون ها ستاره.»هولمز گفت: «چه نتیجه ای می گیری؟» واتسون گفت: «از لحاظ روحانی نتیجه می گیریم كه خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم كه زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیكی نتیجه می گیریم كه مریخ در محاذات قطب است، پس ساعت باید سه نیمه شب باشد. شرلوك هلمز قدری فكر كرد و گفت: «واتسون تو احمقی بیش نیستی. نتیجه اول و مهمی كه باید بگیری این است كه چادر ما را دزدیده اند!»‍‍
تاریخ : جمعه 21 اسفند 1394 ساعت: 09:30 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
تعدادی مرد در رخت كن یك باشگاه گلف هستند موبایل یكی از آنها زنگ می زند مردی گوشی را بر میدارد و روی اسپیكر می گذارد و شروع به صحبت می كند همه ساكت می شوند و به گفتگوی او با طرف مقابل گوش می دهند مرد: بله بفرمایید. زن: سلام عزیزم باشگاه هستی؟ مرد: سلام بله باشگاه هستم. زن: من الان توی فروشگاهم یك كت چرمی خیلی شیك دیدم فقط هزار دلاره میشه بخرم؟ مرد: آره اگه خیلی خوشت اومده بخر. زن: می دونی از كنار نمایشگاه ماشین هم كه رد می شدم دیدم اون مرسدس بنزی كه خیلی دوست داشتم رو واسه فروش آوردن خیلی دلم میخواد یكی از اون ها رو داشته باشم. مرد: چنده؟ زن: شصت هزار دلار. مرد: باشه اما با این قیمتی كه داره باید مطمئن بشی كه همه چیزش رو به راهه. زن: آخ مرسی یه چیز دیگه هم مونده اون خونه ای كه پارسال ازش خوشم میومد رو هم واسه فروش گذاشتن 950000 دلاره. مرد: خوب برو بگو 900000 تا اگه میتونی بخرش. زن: باشه بعدا می بینمت خیلی دوستت دارم. مرد: خداحافظ مرد گوشی را قطع می كند مرد های دیگر با تعجب مات و مبهوت به او خیره می شوند. بعد مرد می پرسد: این گوشی مال كیه؟؟؟
تاریخ : پنجشنبه 20 اسفند 1394 ساعت: 11:02 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
یک وکیل برای دفاع از مردی که متهم به سرقت بود دفاعیه جالبی را صادر کرد : موکل من فقط دست خودرا داخل پنجره ی خانه ای کرده و چند اشیا بی اهمیت را برداشته است .واقعا این عدالت نیست دست او که خود او نیست پس چرا برای مجازات یک عضو بدن همه ی عضو بدن باید مجازات شود !!!!! قاضی که بسیار مجرب و کارکشته بود در جواب این وکیل میگوید : بیان خوب و درستی است . من هم باشما موافقم پس من دست او را به یک سال زندان محکوم میکنم حال خود او میخواهد با دستش باشد یا بدون دستش !!!! در ان لحظه متهم دست مصنوعی خود را روی میز گذاشت و رفت !!!! در ان لحظه قاضی داد زد: ای تو روحت
تاریخ : پنجشنبه 20 اسفند 1394 ساعت: 10:53 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
یه کلاغ و یه خرس سوار هواپیما بودن. کلاغه سفارش چایی میده. چایی رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو می پاشه به مهموندار! مهموندار میگه: چرا این کارو کردی؟ کلاغه میگه: دلم خواست، پررو بازیه دیگه پررو بازی! چند دقیقه میگذره… باز کلاغه سفارش نوشیدنی میده، باز یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار. مهموندار میگه: چرا این کارو کردی؟ کلاغه میگه: دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی! بعد از چند دقیقه کلاغه چرتش میگیره، خرسه که اینو میبینه به سرش میزنه که اونم یه خورده تفریح کنه … مهموندارو صدا میکنه میگه یه قهوه براش بیارن. قهوه رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار! مهموندار میگه: چرا این کارو کردی؟ خرسه میگه: دلم خواست! پررو بازیه دیگه پررو بازی! اینو که میگه یهو همه مهمون دارا میریزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپیما میبرن که بندازنش بیرون. خرسه که اینو میبینه شروع به داد و فریاد میکنه. کلاغه که بیدار شده بوده بهش میگه: آخه خرس گنده تو که بال نداری مگه مجبوری پررو بازی دربیاری!!! نکته مدیریتی: قبل از تقلید از دیگران منابع خود را به دقت ارزیابی کنید!
تاریخ : پنجشنبه 20 اسفند 1394 ساعت: 09:04 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
می گویند در دوران قبل که پاســگاه های ژاندارمری در مناطق مرزی و روستایی و دور از شهرها وجود داشته و اکثرا ماموران مستقر در آنها از نقاط دیگر برای خدمت منتقل می شدند باید مــدت زیادی را دور از اقوام و بستگان سپری می کردند کما اینکه سفر و رفت وآمد به سهولت فعلی نبوده شاید بعضی مواقع حتی در طول سال هم امکانی برای مسافرت ماموران به شهر موطن خود پیش نمی آمد و به همین خاطر معدود خانه سازمانی در اختیار فرمانده پاسگاه و برخی ماموران دیگر قرار می گرفت. همـــسر یکی از فرماندهان پاسگاه که به تازگی هم ازدواج کرده و چندین ماه از زندگیشان دور از شهر و بستگان در منطقه خدمت همسرش می گذشت بدجوری دلتنگ خانواده پدری اش شده بود چندین بار از شوهرش درخواست می کند که برای دیدن پدر ومادرش به شهرشان به اتفاق هم یا به تنهایی مسافرت کند ولی هر بار شوهرش به بهانه ای از زیر بار موضوع شانه خالی می کند. زن که در این مدت با چگونگی برخورد ماموران زیر دست شوهرش و بعضا مکاتبات آنها برای گرفتن مرخصی و غیره هم کم و وبیش آشنا شده بود به فکر می افتد حالا که همسرش به خواسته وی اهمیتی قائل نمی شود او هم به صورت مکتوب و به مانند ماموران درخواست مرخصی برای رفتن و دیدن خانواده اش بکند ، پس دست به کار شده و در کاغذی درخواست کتبی به این شرح می نویسد: ” جناب ….. فرمانده محترم … اینجانب …. همسر حضرتعالی که مدت چندین ماه است پس از ازدواج با شما دور از خانواده و بستگان خود هستم حال که شما بدلیل مشغله بیش از حد کاری فرصت سفر و دیدار بستگان را ندارید بدینوسیله درخواست دارم که با مرخصی اینجانب به مدت .. برای مسافرت و دیدن پدر ومادر واقوام موافقت فرمائید .” ” با احترام ….. همسر شما” و نامه را در پوشه مکاتبات همسرش می گذارد. چند وقت بعد جواب نامه به این مضمون بدستش میرسد: “سرکار خانم … عطف به درخواست مرخصی سرکار عالی جهت سفر برای دیدار اقوام، با درخواست شما به شرط تامین جانشین موافقت میشود .” فرمانده …” خودتان می توانید حدس بزنید که همسر بیچاره با دیدن این جواب قید مسافرت و دیدن پدر و مادر را زده ، ماندن در همان محل خدمت شوهر رضایت می دهد.
تاریخ : پنجشنبه 20 اسفند 1394 ساعت: 09:02 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
رفته بودم فروشگاه .. یكی از این فروشگاه بزرگا , اسم نمیبرم تبلیغ نشه براش ! یه پیرمرد با نوه اش اومده بود خرید، پسره هی زِر زٍر می كرد. پیرمرد می گفت: آروم باش فرهاد، آروم باش عزیزم! جلوی قفسه ی خوراكی ها، پسره خودشو زد زمین و داد و بیداد .. پیر مرده گفت: آروم فرهاد جان، دیگه چیزی نمونده خرید تموم بشه. دَم صندوق پسره چرخ دستی رو كشید چنتا از جنسا افتاد رو زمین، پیرمرده باز گفت: فرهاد آروم! تموم شد، دیگه داریم میریم بیرون! من كف بُر شده بودم. بیرون رفتم بهش گفتم آقا شما خیلی كارت درسته این همه اذیتت كرد فقط بهش گفتی فرهاد آروم باش! پیرمرده با این قیافه :| منو نگاه كرد و گفت: عزیزم، فرهاد اسم مَنه! اون پدر سگ اسمش سیامكه !!
تاریخ : پنجشنبه 20 اسفند 1394 ساعت: 08:56 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،
بــابــام اس فــرسـتاده: هــلـو، ســاعت ۷ دم در حــاضر بــاش مــیـام دنـبالـت!!! مــنــم فــکـر کـردم ازش سوتی گــرفـتم جــو گـرفـت جواب دادم: بــاشـه شــفـتـالـوی مـن ,مـانـتـو خـوشـگـلمـو میـپـوشـم مـیـام عـجـیـجـم!!! بــعد بـابـام جـواب داد: اسـکـلِ بیــشــعـور, هـلـو یـعـنی سـلام ,آخـه تـو کـی میخوای آدم شی ؟؟؟ ۲۰ سالت شد آدم نشدی,مــن چـه گـنـاهـی کـردم کـه تو پــسـرمـی؟؟؟ من :| بابام ~X( پرورشگاه B-) سازمان حمایت از بچه های بی سرپرست :D
تاریخ : پنجشنبه 20 اسفند 1394 ساعت: 08:56 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
شیخ را گفتند : علم بهتر است یا ثروت ؟! شیخ بی درنگ شمشیر از میان بیرون آورد و مانند جومونگ مرید بخت برگشته را به سه پاره ی نامساوی تقسیم نمود و گفت :سالهاست که هیچ خری بین دو راهی علم و ثروت گیر نمیکند !!! مریدان در حالی که انگشت به دندان گرفته و لرزشی وجودشان را فرا گرفت گفتند یا شیخ ما را دلیلی عیان ساز تا جان فدا کنیم . شیخ گفت :در عنفوان جوانی مرا دوستی بود که با هم به مکتب می رفتیم ، دوستم ترک تحصیل کرد من معلم مکتب شدم... حالا او پورشه دارد ، من پوشه... او اوراق مشارکت دارد، و من اوراق امتحانی... او عینک آفتابی من عینک ته استکانی... او بیمه زندگانی ، من بیمه خدمات درمانی ... او سکه و ارز ، من سکته و قرض . . . سخن شیخ چون بدین جا رسید مریدان نعره ای جانسوز برداشته و راهی کلاسهای آموزش اختلاس گشتندی .
تاریخ : پنجشنبه 20 اسفند 1394 ساعت: 08:53 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند. سردبیر میگه : آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟ شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه : بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم،اونجا … برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود .سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو زین انداخت .همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت : این بار اولته دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت : این دومین بارت بعد بازم راه افتادیم . وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت. سر همسرم داد کشیدم و گفتم : چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی!دیونه شدی؟ همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت : این بار اولت بود
تاریخ : پنجشنبه 20 اسفند 1394 ساعت: 07:44 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت. هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید. وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند. هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست. و اما خبر بد این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود. هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه... ..................... حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون ؟؟؟!!!
تاریخ : پنجشنبه 20 اسفند 1394 ساعت: 07:36 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
جوانی از بیكاری رفت باغ وحش پرسید استخدام دارید؟ یارو گفت مدرك چی داری گفت دیپلم یاروگفت یه كاری برات دارم حقوقشم خوبه پسره قبول كرد یارو گفت :ما اینجا میمون نداریم میتونی بری تو پوست میمون تو قفس تا میمون برامون بیادچند روزی گذشت یه روز جمعه كه شلوغ شده بود . پسره توی قفس پشتك وارو میزد ، از میله ها بالا پائین میرفت . جو گیر شد زیادی از رفت بالا از اون طرف افتاد تو قفس شیره ، داد زد كمكکککککککک شیره افتاد روش دستشو گذاشت رو دهانش گفت آبرو ریزی نكن من لیسانس دارم. . .
تاریخ : پنجشنبه 20 اسفند 1394 ساعت: 07:32 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
ﯾﻪ ﺭﻭﺯﻩ ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ﯾﻪ ﺧﺎﻧﻢِ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺭﻭﯼ ﻋﺮﺷﻪ ﮐﺸﺘﯽ ، ﺩﺭ ﺳﻮﺍﺣﻞ ﻣﮑﺰﯾﮏ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮ ﺍﻟﻤﺎﺱ ﮔﺮﺍﻧﺒﻬﺎﯾﺶ ﺍﺯ ﺍﻧﮕﺸﺘﺶ ﺳﺮ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺗﻮ ﺁﺏ ﻭ ﺯﻥ ﺑﺎ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﺳﻔﺮ ﺭﺍ ﺳﭙﺮﯾﮑﺮﺩ... ... ﭘﺲ ﺍﺯ15ﺳﺎﻝ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﻬﺮﻩ ﻣﮑﺰﯾﮑﻮ ﺳﯿﺘﯽ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ، ﺩﺭ ﯾﮏ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺳﺎﺣﻞ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺧﻮﺭﺍﮎ ﻣﺎﻫﯽ ﺩﺍﺩ ، ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﺎﻫﯽ ﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ﯾﻪ ﺟﺴﻢ ﺳﻔﺖ ﻭ ﺳﺨﺖ ﺯﯾﺮ ﺩﻧﺪﻭﻧﺶ ﺣﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ ﺩﯾﺪ . . . . . . . . . . . ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻣﺎﻫﯿﻪ ﻧﮑﻨﻪ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮﻩ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ﺑﺎﺑﺎ ﺗﻮ ﺩﯾﮕﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﺨﯿﻠﺖ ﻗﻮﯾﻪ!!!
تاریخ : پنجشنبه 20 اسفند 1394 ساعت: 07:21 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،