داستان کده ، داستان طنز جالب و... - مطالب ابر داستان کده

تو خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفت
آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه, من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا, این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید.
قبول کردم و کلی هم نصیحتش کردم که مادرته بابا, اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه, پیر زن رو پیدا کردم, گفتم این امانتی مال شماس, گفت حامد پسرم تویی؟
گفتم نه مادر, دیدم دوباره گفت حامد تویی مادر؟
دلم نیومد این سری بگم نه , گفتم آره, پیرزنه داد زن میدونستم منو تنها نمی ذاری,
شروع کرد با ذوق به صدا کردن پرستار که دیدی پسر من نامهربون نیست؟
پرستاره تا اومد گفت شما پسرشون هستید؟
تا گفتم آره دستمو گرفت, گفت 4 ماه هزینه ی نگهداری مادرتون عقب افتاده , باید تسویه کنید
حالا از من هی غلط کردم واینکه من پسرش نیستم ولی دیگه باور نمی کردن
آخر چک و نوشتم دادم دستش, ولی ته دلم راضی بود که باز این پیر زن و خوشحال کردم , هر چند که پسرش خیلی … بود.
اومدم از پیرزنه خدافظی کنم تا منو دید گفت دستت درد نکنه , رفتی بیرون به پسرم حامد بگو پرداخت شد , بیا تو مادر!!!

تاریخ : سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 05:46 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،
مردی هنگام غروب به کلانترى می رود تا گم شدن همسرش را اطلاع بدهد…

مرد : زنم از صبح رفته خرید ولى هنوز برنگشته خونه !

پلیس : قدش چقدره ؟ 
مرد : تا حالا دقت نکردم !

پلیس : لاغره ؟ چاقه ؟

مرد : یک کم شاید لاغر یا چاق !؟

پلیس : رنگ چشمهاش ؟

مرد : دقیقاً نمی دونم !؟

پلیس : رنگ موهاش ؟

مرد : راستش موهاشو هى رنگ می کنه !!

پلیس : چى پوشیده بود ؟

مرد : پیراهن !؟ … یا مانتو !؟ … نمی دونم !!

پلیس : با ماشین رفته بود ؟

مرد : بله

پلیس : اسم ، رنگ و شماره ماشین ؟

مرد : یک مگان مشکى 1600 تیپ2 -4سیلندر با115 اسب بخار – حداکثر گشتاور خروجی:151نیوتن متر-5 دنده با سرعت 193 کیلومتر برساعت- مونتاژ داخلی-استاندارد آلایندگی: یورو3

(مرد ناگهان می زند زیر گریه!!!)

پلیس : گریه نکنید آقا! آروم باشید. ما ماشینتون رو براتون پیدا می کنیم !

تاریخ : سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 01:48 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
 چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد.اما بی پول بود.

بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدایی کند.

دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید.

بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و….پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.

میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم.

سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.

این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت.

فراری دهان خود را باز کرده گویی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.

آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد.

میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.

عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.

زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.

میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.

پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.

سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد.

با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود.

او به اطراف نگاه کرد گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.

دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.

او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.

موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت: آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.

میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد.

و در صفحه پشتش چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود: من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم. هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم. نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت، بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد.

تاریخ : دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 02:35 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد

این مرکز ، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد

اما اگر در طبقه ای دری را باز می کردند باید حتما آن مرد را انتخاب می کردند

و اگر به طبقه ی بالاتر می رفتند دیگر اجازه ی برگشت نداشتند

و هرکس فقط یک بار می توانست از این مرکز استفاده کند

روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند

در اولین طبقه، بر روی دری نوشته بود : این مردان ، شغل و بچه های دوست داشتنی دارند

دختری که تابلو را خوانده بود گفت:

خوب ، بهتر از کار داشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینیم بالاتری ها چگونه اند؟

پس به طبقه ی بالایی رفتند

در طبقه ی دوم نوشته بود:

این مردان ، شغلی با حقوق زیاد ، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند

دختر گفت : هوووومممم طبقه بالاتر چه جوریه ؟

طبقه ی سوم :

این مردان شغلی با حقوق زیاد ، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند

و در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند

دختر : وای چقدر وسوسه انگیر ولی بریم بالاتر

و دوباره رفتند

طبقه ی چهارم :

این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند دارای چهره ای زیبا هستند

همچنین در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند و اهداف عالی در زندگی دارند

آن دو واقعا به وجد آمده بودند

دختر : وای چقدر خوب پس چه چیزی ممکنه در طبقه ی آخر باشه؟

پس به طبقه ی پنجم رفتند

آنجا نوشته بود :

این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند!

از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی را برای شما آرزومندیم!

تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 06:10 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ،
از بالای پله‌ها افتادم زمین و تیغه وسط دماغم غر شد. ماجرا برمی‌گردد به ١٠- ١٢ سال پیش. حالا اگر دیدم‌تان سرم را می‌گیرم بالا خودت ببین. تیغه لغزیده سمت چپ و در واقع یکی از دو سوراخ را تنگ و دیگری را گشاد کرده است. پزشک هم تا دماغم را دید، گفت: «بخواب عمل کنم.» نمی‌خواهم همه پزشک‌ها را به یک چوب برانم ولی خداوکیلی خشک و خالی بخوابم تو عمل کن؟! به جان شما حداقل یک گوشی هم نگذاشت روی قفسه سینه‌ام یا چوب بستنی نکرد توی دهان و دماغم که بگویم براساس تحقیق به این نتیجه رسیده.
 
دستش را زد زیر چانه‌ام آورد بالا، همین‌طور چشمی سوراخ‌ها را چک کرد و گفت: «بخواب!» گفتم: «الان؟» و دیدم که اصلا به حرفم گوش نمی‌کند. روی برگه تندتند چیزهایی می‌نوشت و می‌گفت: «شب، شب بیا» آدرس بیمارستان مربوطه را می‌نوشت و شماره حساب را. بعد اما گفت: «نه، نه. شب دیره. یه ساعت دیگه بیا.» در واقع پروسه عمل آن‌قدر سریع داشت اتفاق می‌افتاد که مطمئن شدم زنش از خانه تماس گرفته، گردن‌بند النگویی چیزی سفارش داده و او هم هرطور شده می‌خواهد تا شب پول آن را از یک جایی درآورد؛ شده از دماغ من!
 
چون گفت: «نقد اگه داشتی بهتره!» روی برگه را خواندم که نوشته ٤‌میلیون تومان. گفتم: «ببخشید! ولی الان که نقد...» براق می‌شد توی صورتم. گفت: «با من یکی به دو نکن! یا برو بریز یا بیا بده!» که طبیعتا باعث نشد بدوم بریزم به حسابش. باعث شد از پله‌ها که می‌آیم پایین، برگه را ریزریز کنم بریزم دور. شب که به خانه رفتم، پدرم گفت: «٤ تومن بدم واسه دماغ تو؟» برایش توضیح دادم که خودم فهمیدم گران می‌گیرد و تازه دکتر خوبی هم نبود و همه‌‌اش می‌گفت: «بده!» با این حال پدرم دوباره گفت: «٤ تومن بدم واسه دماغ تو؟» بعد همان‌طور که عقب می‌کشید به پشتی تکیه بدهد، ادامه داد: «به هرحال چشم اگه بود، گوش اگه بود، دهن اگه بود، باز یه چیزی. ٤ تومن بدم واسه دماغ تو؟» احساس نوعی مباحثه درباره کله‌پزی یا طریقه پخت سیرابی را داشتم. گفتم: «پدرجان! گذشت رفت! من که پول ندادم!» پدرم نگاهم نمی‌کرد. در واقع همین که چنین فکری به کله‌ام خطور کرده بود، برای او مجازاتی درحکم عاق والدین داشت. خیره به تلویزیون گفت: «چشم می‌بینه، گوش می‌شنوه، دهن می‌جنبه. ٤ تومن بدم واسه دماغ تو؟» گفتم: ‌«پدر، آدم با دماغ نفس می‌کشه!» فورا گفت: «خب با دهن بکش!» گفتم: «بو چی؟ بو نکنم؟» هنوز نگاهم نمی‌کرد و چین به ابرو داشت. گفت: «چی رو بو کنی؟ زیر بغل منو یا لاستیکی اون بچه رو؟» خواهرزاده‌ام را نشان می‌داد که پوشکش باد کرده بود، آمده بود بالا.
 
گفتم: «دکتر گفت ممکنه باعث ایجاد مشکلات تنفسی...» نگذاشت به آخر حرفم برسم. گفت: «چی چی بشه؟ دکتر غلط کرد با تو! برو بهش بگو بابام خودش مشکلات تنفسه!» بعد برگشت و رو به من ادامه داد: «تو هیچ می‌دونستی من یه گوشم نمی‌شنوه. تازه یه چشمم هم تار می‌بینه. اصلا زبونم هم از بچگی کف داره. نگاه کن!‌ آآآآآآ!» دهانش را گشوده بود و آ می‌کرد. بعد آن را بست و گفت: «خب بیا نگاه کن دیگه! فکر می‌کنی دروغ می‌گم؟» رفتم جلوتر و شنیدم گفت: «جلوتر!» باز جلوتر رفتم. پدرم گفت: «جلوتر!» باز جلوتر رفتم. پدرم دوباره گفت: «جلوتر» و طوری شد که دیگر مثل عاشق و معشوق رخ به رخ بودیم. بعد ناگهان دیدم داد زد: «منو ببخش پسرم ولی اینو بگیر که اومد!» و با کله زد به دماغم! تا همین حالا که ٣٦سالم است، هنوز گاهی ازم عذرخواهی می‌کند، چون نه‌تنها تیغه دماغم برنگشت سر جایش بلکه زیر گونه‌ام هم شکست. البته عذرخواهی‌اش به خاطر این تصمیم نابخردانه نیست. همیشه می‌گوید: «خوب نشونه‌گیری نکردم. منو ببخش»!

تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 06:10 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
روزی مریدان نزد شیخ رفتند و از او پرسیدند:
یا شیخ! فیلترینگ بدتر است یا کم بودن پهنای باند؟
شیخ نگاه معنی‌ داری به آنها کرد و فرمود:
هیچکدام! چیزی در اینترنت هست که از هر دوی اینها بدتر و اعصاب خردکن تر است!
مریدان با حیرت به شیخ نگریستند و فرمودند:
یا شیخ! از فیلترینگ بدتر چیست؟
شیخ فرمود:
.
.
“مشاهده این لینک تنها برای اعضا سایت امکان پذیر است. برای ثبت‌ نام اینجا کلیک کنید”!
بعد از این سخن، مریدان نعره‌ها زدند
و لپ‌ تاپ‌ های خود را به زمین کوبیدندی
فغان کشان به رشته کوهای آلپ پناه بردندی!!‬

تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 06:10 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ،
مریدی ترسان نزد شیخ برفت و عرض کردند شیخا مریدت را دریاب که کابوسی دیدم بس عجیب.
فرمود : خوابت بگوی ببینم.
عرض کرد : در خواب بدیدم 3 غول به من حمله کردندی ، هر یک ز دو تای دگر فربه تر ، از چنگ هرکدام که رهیدم به دام دوتای دگر فتادم.
شیخ فرمود : آن سه غول قبض آب و برق و گازت باشند که در خواب هم رهایت همی نکنند.
و مریدان بیهوش گشتندی.

تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 04:55 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ،
با اصرار از شوهرش می‌خواهد که طلاقش دهد. شوهرش می گوید: «چرا؟ ما که زندگی‌ خوبی‌ داریم.»
از زن اصرار و از شوهر انکار. در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می‌پذیرد، به شرط و شروط ها. زن مشتاقانه انتظار می‌کشد شرح شروط را: «تمام ۱۳۶۴ سکه بهار آزادی مهریه‌ات را باید ببخشی.»
زن با کمال میل می‌پذیرد. در دفترخانه مرد رو به زن کرده و می‌گوید: «حال که جدا شدیم ولی تنها به یک سوالم جواب بده.»
زن می‌پذیرد. مرد می‌پرسد: «چه چیز باعث شد اصرار بر جدایی داشته باشی‌ و به خاطر آن حاضر شوی قید مهریه‌ات، که با آن دشواری حین بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن، را بزنی‌.؟»
زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد: «طاقت شنیدن داری؟»
مرد با آرامی گفت: «آری.»
زن با اعتماد به نفس گفت: «دو ماه پیش با مردی آشنا شدم که از هر لحاظ نسبت به تو سر بود. از اینجا یک راست میرم محضری که وعده دارم با او، تا زندگی‌ واقعی در ناز و نعمت را تجربه کنم.»
مرد بیچاره هاج و واج رفتن همسر سابقش را به تماشا نشست. زن از محضر طلاق بیرون آمد و تاکسی گرفت. وقتی‌ به مقصد رسید کیفش را گشود تا کرایه را بپردازد. نامه‌ای در کیفش بود. با تعجب بازش کرد. خط همسر سابقش بود. نوشته بود: «فکر می‌کردم احمق باشی‌ ولی‌ نه اینقدر.»
نامه را با پوزخند پاره کرد و به محضر ازدواجی که با همسر جدیدش وعده کرده بود رفت. منتظر بود که تلفنش زنگ زد. برق شادی در چشمانش قابل دیدن بود. شماره همسر جدیدش بود. تماس را پاسخ گفت: «سلام، کجایی؟ پس چرا دیر کردی؟»
پاسخ آنطرف خط، تمام عالم را بر سرش ویران کرد. صدا، صدای همسر سابقش بود که می‌گفت: «باور نکردی؟ گفتم فکر نمی‌کردم اینقدر احمق باشی‌. این روزها می‌توان با یک میلیون تومان مردی ثروتمند کرایه کرد تا مردان گرفتار، از شر زنان با مهریه‌های سنگینشان نجات یابند!»

تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 04:51 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
مردی برای اعتراف نزد کشیش رفت و گفت: «پدر مقدس، مرا ببخش. در زمان جنگ جهانی دوم من به یک یهودی پناه دادم.»
کشیش: «مسلماً تو گناه نکرده ای پسرم.»
مرد: «اما من ازش خواستم برای ماندن در انباری من هفته ای بیست شیلینگ بپردازد.»
کشیش: «خوب البته این یکی زیاد خوب نبوده. اما بالاخره تو جون اون آدم رو نجات دادی، بنابر این بخشیده می شوی.»
مرد: «اوه پدر این خیلی عالیه. خیالم راحت شد. حالا میتونم یه سئوال دیگه هم بپرسم؟»
کشیش: «چی می خوای بپرسی پسرم؟»
مرد: «به نظر شما باید بهش بگم که جنگ تموم شده؟»

تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 04:49 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ،
ر یک تحقیق روانشناسی بررسی کرده اند که نوع شامپو علاوه بر جنس موهای شما باید با روحیه و سبک زندگی شما هم سازگاری داشته باشد و از آنجایی که خرج زندگی با طنزنویسی در نمی آید، بنده شرکت«شامپو قرژک» را تاسیس کردم و با زحمت و مشقت فراوان توانستم چند مدل شامپو این بار نه بر اساس جنس موهای شما بلکه بر اساس روحیه و موقعیت و سبک زندگی و رفتار شما تولید کرده و به مرحله بهره برداری برسانم؛ شامپو فیش قرژک: مناسب برای کسانی که در ماه هفت میلیون تومان حقوق می گیرند و هفتاد میلیون تومان خودشان به خودشان پاداش می‌دهند.مناسب برای مدیرهای بالایی و میانی و مناسب برای قشر کارگر. شامپو چرت قرژک: مناسب برای نمایندگانی که با کلی تبلیغ و شعار و وعده به مجلس می روند تا در آنجا چرت بزنند. شامپو استخدام قرژک: مناسب برای افرادی که اقوام آنها دارای سمت های اجرایی هستند و می توانند بدون داشتن دانش و تجربه مرتبط استخدام شوند. شامپو دلواپس قرژک: برای کسانی که از دلواپسی رنج می برند و هر روز صبح که از خواب بلند می شوند به دنبال دلواپسی در مورد یک موضوع خاص هستند. شامپو اختلاس قرژک: مناسب برای افرادی که پول بیت المال را بالا کشیده و با بیت المال در حد«بیت الحال» رفتار می کنند.هم اکنون این شامپو به کشور کانادا ارسال می‌شود و می تواند به عنوان صادرات غیرنفتی هم محسوب شود. شامپو سنگ پای قرژک: این شامپو دوکاربری است، یعنی هم می تواند به عنوان شامپو و همزمان به جای سنگ پا هم استفاده شود.مناسب برای کسانی که هشت سال مملکت در دست آنها بود و با نفت بشکه ای ۱۲۰ دلار تورم را به چهل درصد رساندند. شامپو تکذیب قرژک: مناسب برای افرادی که ساعت یک بعد از ظهر اظهارنظر می کنند و ساعت دو بعد از ظهر حرف‌های خود را تکذیب می‌کنند.مثلا به مجری رادیو می گویند شما غلط کردید این سوال را پرسیدید و یک ربع بعد این مکالمه را از بیخ تکذیب می کنند. شامپو آمار قرژک: مناسب برای کسانی که دوست دارند نقاشی های خود را به عنوان آمار به مردم ارائه داده و شرایط کشور را یک طور دیگری به دیگران نشان دهند.
تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 04:44 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،
شوهر عمه من هم مثل همه شوهرعمه‌های دنیا وقتی به خانه‌شان می‌رویم، درباره وضعیت تحصیلی، شغلی، تاهل و بسیاری موارد دیگر سوال پیچ‌مان می‌کند. اما سوالاتش کاملا هدفمند است و هدف هم چیزی نیست جز تعیین واجدین شرایط عیدی گرفتن. پاسخ‌های ما تعیین می‌کند که در ترکیب نهایی عیدی حضور خواهیم داشت یا خیر.

سال‌های گذشته این‌گونه بود که هرکس بزرگ می‌شد، از لیست خط می‌خورد. معیار بزرگ شدن هم برای پسرها این بود که پشت لب‌شان سبز شده باشد و برای دخترها اینکه پشت لبشان دیگر سبز نباشد.

اما طی سال‌ها تغییراتی بر قوانینش اعمال کرد.

طبق آخرین ورژن از آیین نامه اعطای عیدی‌اش، تنها موارد زیر جزو مشمولین دریافت عیدی به حساب می‌آیند:

کلیه افراد زیر پانزده سال اعم از اناث و ذکور که پدرشان به شوهرعمه بدهی نداشته باشد.

افراد بالای پانزده سال مجردی که محصل هستند و از وای فای استفاده نمی‌كنند.

تبصره: آزاد و علمی کاربردی مورد قبول نیست.

افراد بالای پانزده سال مجردی که كارت‌ پایان خدمت همراه دارند (ویژه آقایان).

تبصره 1: كارت معافیت نیز تنها به دلیل ابتلا به بیماری‌های خاص مورد قبول است.

تبصره 2: صافی كف پا به هیچ وجه بیماری خاص محسوب نمی‌شود.

افراد بالای پانزده سال مجردی که مشغول به کار نیستند و در طول میهمانی هم دست به موز نزده‌اند.

تبصره 1: همان‌طور كه می‌دانید هرکس دو ساعت در هفته کار کند، شاغل است.

تبصره 2: انجام پروژه‌های دانشجویی، شغل محسوب می‌شود.

اگر شاغل یا بیكار بودن فرد، مورد اختلاف طرفین باشد، با ارائه حكم كارگزینی یا شهادت سه تن از بستگان درجه یك، مورد مرتفع خواهد شد.

افراد زیر را به هیچ عنوان نمیتوان جزو عیدی بگیران در نظر گرفت:

- اشخاصی كه فاقد اهلیت و تربیت خانوادگی هستند.

- اشخاصی كه به موجب حكم قطعی شوهرعمه، از عیدی محروم شده اند.

با توجه به اجرایی شدن آیین نامه از تاریخ 96/01/01، یقینا می‌دانم كه رنگ عیدی را نخواهم دید. برای تلافی این شكست، تصمیم گرفته‌ام با تمام قوا از آجیل پسته سوا كنم و بعد از پاسخ به هرسوال نیز به وسیله موز تجدید قوا كنم. تازه، فول آلبوم تتلو و سری كامل حریم سلطان را هم میگذارم برای دانلود!

تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 04:38 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
تعداد صفحات : 2
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات