داستان کده ، داستان طنز جالب و... - مطالب ابر دکتر

از بالای پله‌ها افتادم زمین و تیغه وسط دماغم غر شد. ماجرا برمی‌گردد به ١٠- ١٢ سال پیش. حالا اگر دیدم‌تان سرم را می‌گیرم بالا خودت ببین. تیغه لغزیده سمت چپ و در واقع یکی از دو سوراخ را تنگ و دیگری را گشاد کرده است. پزشک هم تا دماغم را دید، گفت: «بخواب عمل کنم.» نمی‌خواهم همه پزشک‌ها را به یک چوب برانم ولی خداوکیلی خشک و خالی بخوابم تو عمل کن؟! به جان شما حداقل یک گوشی هم نگذاشت روی قفسه سینه‌ام یا چوب بستنی نکرد توی دهان و دماغم که بگویم براساس تحقیق به این نتیجه رسیده.
 
دستش را زد زیر چانه‌ام آورد بالا، همین‌طور چشمی سوراخ‌ها را چک کرد و گفت: «بخواب!» گفتم: «الان؟» و دیدم که اصلا به حرفم گوش نمی‌کند. روی برگه تندتند چیزهایی می‌نوشت و می‌گفت: «شب، شب بیا» آدرس بیمارستان مربوطه را می‌نوشت و شماره حساب را. بعد اما گفت: «نه، نه. شب دیره. یه ساعت دیگه بیا.» در واقع پروسه عمل آن‌قدر سریع داشت اتفاق می‌افتاد که مطمئن شدم زنش از خانه تماس گرفته، گردن‌بند النگویی چیزی سفارش داده و او هم هرطور شده می‌خواهد تا شب پول آن را از یک جایی درآورد؛ شده از دماغ من!
 
چون گفت: «نقد اگه داشتی بهتره!» روی برگه را خواندم که نوشته ٤‌میلیون تومان. گفتم: «ببخشید! ولی الان که نقد...» براق می‌شد توی صورتم. گفت: «با من یکی به دو نکن! یا برو بریز یا بیا بده!» که طبیعتا باعث نشد بدوم بریزم به حسابش. باعث شد از پله‌ها که می‌آیم پایین، برگه را ریزریز کنم بریزم دور. شب که به خانه رفتم، پدرم گفت: «٤ تومن بدم واسه دماغ تو؟» برایش توضیح دادم که خودم فهمیدم گران می‌گیرد و تازه دکتر خوبی هم نبود و همه‌‌اش می‌گفت: «بده!» با این حال پدرم دوباره گفت: «٤ تومن بدم واسه دماغ تو؟» بعد همان‌طور که عقب می‌کشید به پشتی تکیه بدهد، ادامه داد: «به هرحال چشم اگه بود، گوش اگه بود، دهن اگه بود، باز یه چیزی. ٤ تومن بدم واسه دماغ تو؟» احساس نوعی مباحثه درباره کله‌پزی یا طریقه پخت سیرابی را داشتم. گفتم: «پدرجان! گذشت رفت! من که پول ندادم!» پدرم نگاهم نمی‌کرد. در واقع همین که چنین فکری به کله‌ام خطور کرده بود، برای او مجازاتی درحکم عاق والدین داشت. خیره به تلویزیون گفت: «چشم می‌بینه، گوش می‌شنوه، دهن می‌جنبه. ٤ تومن بدم واسه دماغ تو؟» گفتم: ‌«پدر، آدم با دماغ نفس می‌کشه!» فورا گفت: «خب با دهن بکش!» گفتم: «بو چی؟ بو نکنم؟» هنوز نگاهم نمی‌کرد و چین به ابرو داشت. گفت: «چی رو بو کنی؟ زیر بغل منو یا لاستیکی اون بچه رو؟» خواهرزاده‌ام را نشان می‌داد که پوشکش باد کرده بود، آمده بود بالا.
 
گفتم: «دکتر گفت ممکنه باعث ایجاد مشکلات تنفسی...» نگذاشت به آخر حرفم برسم. گفت: «چی چی بشه؟ دکتر غلط کرد با تو! برو بهش بگو بابام خودش مشکلات تنفسه!» بعد برگشت و رو به من ادامه داد: «تو هیچ می‌دونستی من یه گوشم نمی‌شنوه. تازه یه چشمم هم تار می‌بینه. اصلا زبونم هم از بچگی کف داره. نگاه کن!‌ آآآآآآ!» دهانش را گشوده بود و آ می‌کرد. بعد آن را بست و گفت: «خب بیا نگاه کن دیگه! فکر می‌کنی دروغ می‌گم؟» رفتم جلوتر و شنیدم گفت: «جلوتر!» باز جلوتر رفتم. پدرم گفت: «جلوتر!» باز جلوتر رفتم. پدرم دوباره گفت: «جلوتر» و طوری شد که دیگر مثل عاشق و معشوق رخ به رخ بودیم. بعد ناگهان دیدم داد زد: «منو ببخش پسرم ولی اینو بگیر که اومد!» و با کله زد به دماغم! تا همین حالا که ٣٦سالم است، هنوز گاهی ازم عذرخواهی می‌کند، چون نه‌تنها تیغه دماغم برنگشت سر جایش بلکه زیر گونه‌ام هم شکست. البته عذرخواهی‌اش به خاطر این تصمیم نابخردانه نیست. همیشه می‌گوید: «خوب نشونه‌گیری نکردم. منو ببخش»!

تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 06:10 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
یک شرکت بزرگ قصد داره از بین هزاران نفر یه نفرو استخدام کنه و یه ازمون برگزار میکنه با یه سوال به این شرح:***شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید از جلوی ایستگاه اتوبوس میگذرید یک پیرزن در حال مرگ است یک پزشک که قبلا جان شمارا نجات داده و مدیون او هستید یک خانم یا اقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با اورا دارید کدام را انتخاب میکنید دلیل خود را شرح دهید ؟؟؟!!!! اگه شما بودید وافعا کدوم رو انتخاب میکردید.در ضمن تست شخصیت هم نیست.۱پیرزن/۲پزشک/۳فردی که به او علاقه دارید؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ فقط یک نفر استخدام شد چون بهترین پاسخ رو داد که:ماشین را به پزشک میدهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس میمانیم...!!!همه قبول دارن بهترین جواب ولی فکر نمیکنن چرا.چون ما هرگز نمیخوایم داشته ها و مزیت هامون رو از دست بدیم اگه محدودیت ها مزیت هامون رو از خودمون دور کنیم یا ببخشیم بعضی وقتا میتونیم چیزای بهتری بدست بیاریم.
تاریخ : سه شنبه 10 فروردین 1395 ساعت: 10:51 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ،
فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت. هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید. وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند. هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست. و اما خبر بد این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود. هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه... ..................... حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون ؟؟؟!!!
تاریخ : پنجشنبه 20 اسفند 1394 ساعت: 07:36 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات