داستان کده ، داستان طنز جالب و... - مطالب ابر غذا

داستان کده ، داستان طنز جالب و... - مطالب ابر غذا

دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد، او یک اکواریم شیشه‌ای ساخت و اونو با یک دیوار شیشه‌ای دو قسمت کرد‌.


تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر.
ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه‌ای نمی‌داد…


او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می‌کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می‌خورد. همون دیوار شیشه‌ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می‌کرد.

 

بالاخره بعد از مدتی ازحمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه. دانشمند شیشه‌ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد… اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد.


میدانید چرا؟
اون دیوار شیشه‌ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه‌ای ساخته بود. 
یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت‌تر بود اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی…


تاریخ : پنجشنبه 15 آذر 1397 ساعت: 03:56 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،

 

سوپ‌ جو را روی‌ میز گذاشته‌ بود. آقای‌ رَت‌ که‌ به‌ سوپ‌خوری‌ زل‌ زده‌بود رو به‌ میز خم‌ شد و گفت‌: «این‌ همان‌ چیزی‌ است‌ که‌ من‌ می‌خواستم‌. چندروزی‌ است‌ که‌ اوضاع‌ معده‌ام‌ روبه‌راه‌ نیست‌. سوپ‌ جو، همان‌ غذای‌ ساده‌ای‌است‌ که‌ لازم‌ دارم‌. من‌ آشپزی‌ سرم‌ می‌شود.» و سرش‌ را به‌ طرف‌ من‌چرخاند.


سعی‌ کردم‌ درست‌ به‌ اندازة‌ لازم‌ از خودم‌ اشتیاق‌ نشان‌ بدم‌.


ـ چه‌ جالب‌!


ـ بله‌. وقتی‌ کسی‌ ازدواج‌ نکرده‌ باشد لازم‌ است‌. البته‌ من‌ همة‌ چیزهایی‌ راکه‌ از زن‌ها می‌خواستم‌ بدون‌ ازدواج‌ هم‌ به‌ دست‌ آورده‌ام‌.


دستمال‌ سفره‌ را به‌ یقه‌اش‌ آویزان‌ کرد، سوپش‌ را فوت‌ کرد و ادامه‌ داد:ساعت‌ نه‌ برای‌ خودم‌ یک‌ صبحانة‌ انگلیسی‌ آماده‌ می‌کنم‌، البته‌ نه‌ خیلی‌مفصل‌. چهار بُرش‌ نان‌، دو تکه‌ گوشت‌ خوک‌، یک‌ بشقاب‌ سوپ‌ و دو فنجان‌چای‌. برای‌ شماها چیز دندان‌گیری‌ نیست‌.


این‌ جمله‌ را با چنان‌ اطمینانی‌ گفت‌ که‌ جرأت‌ نکردم‌ با آن‌ مخالفت‌ کنم‌.ناگهان‌ همة‌ سرها به‌ طرف‌ من‌ برگشت‌. احساس‌ کردم‌ که‌ دارم‌ بار سنگین‌مفصل‌بودن‌ صبحانة‌ ملی‌مان‌ را تحمل‌ می‌کنم‌. منی‌ که‌ صبح‌ها در حین‌ بستن‌دکمه‌های‌ پیراهنم‌ فقط‌ یک‌ فنجان‌ چای‌ خشک‌ و خالی‌ سر می‌کشم‌.


آقای‌ هافمن‌ که‌ اهل‌ برلین‌ بود گفت‌: این‌که‌ چیزی‌ نیست‌، من‌ هم‌ وقتی‌انگلستان‌ بودم‌ صبح‌ها حسابی‌ می‌لمباندم‌.


قطره‌های‌ سوپ‌ را که‌ روی‌ کت‌ و جلیقه‌اش‌ ریخته‌ بود پاک‌ کرد و چشم‌هاو سبیلش‌ را بالا داد.
خانم‌ اشتیگلر پرسید: واقعاً این‌قدر زیاد می‌خورند؟ سوپ‌ و نان‌ برشته‌ وگوشت‌ خوک‌، چای‌ و قهوه‌، مربا و عسل‌ و تخم‌ مرغ‌، ماهی‌ خام‌ و قلوه‌، ماهی‌پخته‌ و جگر؟ حتی‌ خانم‌ها هم‌ این‌قدر می‌خورند؟


آقای‌ رت‌ گفت‌: دقیقاً. من‌ این‌ را وقتی‌ در هتل‌ لیشتر اسکوئر بودم‌فهمیدم‌. هتل‌ خوبی‌ بود، اما بلد نبودند چای‌ دم‌ کنند.


من‌ خندیدم‌ و گفتم‌: این‌ کاری‌ است‌ که‌ من‌ بلدم‌. می‌توانم‌ چای‌ خیلی‌خوبی‌ دم‌ کنم‌. راز بزرگ‌ آن‌ این‌ است‌ که‌ باید قوری‌ را گرم‌ کرد.


آقای‌ رت‌ بشقاب‌ سوپش‌ را کنار زد و حرفم‌ را قطع‌ کرد: قوری‌ را باید گرم‌کرد؟ برای‌ چی‌ قوری‌ را گرم‌ می‌کنید؟ ها، ها، هاه‌! فکر نمی‌کنم‌ کسی‌ میلی‌ به‌خوردن‌ قوری‌ داشته‌ باشد!


چشم‌های‌ آبی‌ سردش‌ را با حالتی‌ که‌ همه‌جور پیش‌داوری‌ خصمانه‌ در آن‌بود به‌ من‌ دوخت‌.
ـ پس‌ راز بزرگ‌ چای‌ انگلیسی‌ همین‌ است‌؟ تنها کاری‌ که‌ می‌کنید این‌است‌ که‌ قوری‌ را گرم‌ می‌کنید؟


خواستم‌ بگویم‌ که‌ این‌ فقط‌ نوعی‌ مقدمه‌چینی‌ است‌، اما نتوانستم‌ آن‌ راترجمه‌ کنم‌ و ساکت‌ ماندم‌. پیش‌خدمت‌ گوشت‌ گوساله‌ با ترشی‌ کلم‌ و سیب‌زمینی‌ آورد. یکی‌ از مسافرها که‌ اهل‌ شمال‌ آلمان‌ بود گفت‌: از ترشی‌ کلم‌خیلی‌ خوشم‌ می‌آید. الان‌ آن‌قدر خورده‌ام‌ که‌ جا ندارم‌. مجبورم‌ که‌ فوراً...


به‌طرف‌ خانم‌ اشتیگلر برگشتم‌ و گفت‌: روز قشنگی‌ است‌. شما زود بیدارشدید؟


ـ ساعت‌ پنج‌، ده‌دقیقه‌ روی‌ چمن‌های‌ خیس‌ قدم‌ زدم‌. دوباره‌ توی‌رخت‌خواب‌ رفتم‌. پنج‌ و نیم‌ خوابم‌ برد. هفت‌ بیدار شدم‌ و یک‌ حمام‌ کامل‌کردم‌. دوباره‌ به‌ رخت‌خواب‌ رفتم‌. ساعت‌ هشت‌ پاشویه‌ کردم‌ و ساعت‌هشت‌ و نیم‌ یک‌ فنجان‌ چای‌ نعناع‌ خوردم‌، ساعت‌ نه‌ قهوة‌ مالت‌ و بعدمعالجه‌ام‌ را شروع‌ کردم‌. لطفاً ترشی‌ کلم‌ را بده‌. خودت‌ از آن‌ نمی‌خوری‌؟


ـ نه‌ متشکرم‌. هنوز احساس‌ می‌کنم‌ برایم‌ کمی‌ سنگین‌ است‌.


زن‌ بیوه‌ای‌ که‌ سنجاق‌ سری‌ را لای‌ دندان‌هایش‌ نگه‌ داشته‌ بود پرسید:راست‌ است‌ که‌ تو گیاه‌خواری‌؟


ـ بله‌، الان‌ سه‌سال‌ است‌ که‌ گوشت‌ نخورده‌ام‌.


ـ عجیب‌ است‌! تو بچه‌ نداری‌؟


ـ نه‌.


ـ ببین‌، نتیجه‌ای‌ که‌ از این‌کار می‌گیری‌ همین‌ است‌ دیگر. کی‌ تا حالا شنیده‌که‌ با سبزیجات‌ بشه‌ بچه‌دار شد؟ شما در انگلستان‌ هیچ‌وقت‌ خانواده‌ای‌ پرزاد و ولد نداشته‌اید. فکر می‌کنم‌ همة‌ وقت‌تان‌ را صرف‌ جنبش‌ حق‌ رأی‌ برای‌زنان‌ می‌کنید. من‌ الان‌ نُه‌ تا بچه‌ دارم‌ و همه‌، خدا را شکر زنده‌ هستند.بچه‌هایی‌ سالم‌ و خوب‌. فکر کنم‌ بعد از این‌که‌ اولی‌ به‌ دنیا آمد من‌...


حرفش‌ را قطع‌ کردم‌: چه‌ جالب‌!


سنجاق‌ سر را در موهایش‌ که‌ بالای‌ سرش‌ جمع‌ کرده‌ بود فرو کرد و بابی‌اعتنایی‌ گفت‌: جالب‌ است‌؟ نه‌ چندان‌. یکی‌ از دوستانم‌ چهارقلو زایید.شوهرش‌ آن‌قدر خوش‌حال‌ بود که‌ یک‌ مهمانی‌ مفصل‌ گرفت‌. بچه‌ها راگذاشته‌ بودند روی‌ میز! دوستم‌ حسابی‌ به‌ خودش‌ افتخار می‌کرد.


مرد مسافر که‌ داشت‌ سر چاقو به‌ برشی‌ از سیب‌ زمینی‌ گاز می‌زد گفت‌:آلمان‌ کشور خانواده‌هاست‌.


همه‌ با سکوت‌ تحسین‌آمیزی‌ حرفش‌ را تأیید کردند.


بشقاب‌ها را برای‌ آوردن‌ گوشت‌ گوساله‌، کشمش‌ قرمز و اسفناج‌ عوض‌کردند. چنگال‌هاشان‌ را با نان‌ سیاه‌ تمیز کردند و دوباره‌ شروع‌ به‌ خوردن‌کردند.


آقای‌ رَت‌ پرسید: چه‌قدر این‌جا می‌مانید؟


ـ دقیقاً نمی‌دانم‌. سپتامبر باید لندن‌ باشم‌.


ـ حتماً سری‌ به‌ مونیخ‌ هم‌ می‌زنید.


ـ نه‌، متأسفانه‌ وقت‌ ندارم‌. می‌دانید، نباید در معالجاتم‌ وقفه‌ بیفتد.


ـ ولی‌ شما باید مونیخ‌ را ببینید. تا وقتی‌ به‌ مونیخ‌ نرفته‌اید یعنی‌ آلمان‌ راندیده‌اید. تمام‌ نمایشگاه‌ها، همة‌ هنر و روح‌ زندگی‌ آلمان‌ در مونیخ‌ است‌. درآگُست‌ جشن‌وارة‌ واگنر برگذار می‌شود، همین‌طور موتزارت‌ و مجموعه‌ای‌از نقاشی‌های‌ ژاپنی‌. و آب‌جو! اگر به‌ مونیخ‌ نرفته‌ باشید نمی‌توانید بفهمیدآب‌جو خوب‌ یعنی‌ چه‌. این‌جا من‌ هر روز بعد از ظهر خانم‌های‌ متشخصی‌ رامی‌بینم‌ که‌ لبی‌ تر می‌کنند اما در مونیخ‌ خانم‌های‌ متشخص‌ لیوان‌های‌ آب‌جوبه‌ این‌ بزرگی‌ می‌خورند.


و با دست‌ اندازة‌ یک‌ پارچ‌ را نشان‌ داد.


آقای‌ هافمن‌ گفت‌: من‌ وقتی‌ زیاد آب‌جو مونیخی‌ می‌خورم‌ حسابی‌ عرق‌می‌کنم‌. این‌جا که‌ هستم‌، وقتی‌ راه‌ می‌روم‌، دایم‌ عرق‌ می‌ریزم‌، هر چند لذت‌می‌برم‌، ولی‌ توی‌ شهر این‌طور نیست‌. انگار عرق‌ کرده‌ باشد، چون‌ حرفش‌ رازده‌ بود، گَل‌ و گردنش‌ را دستمال‌ کشید و گوش‌هایش‌ را هم‌ به‌ دقت‌ تمیز کرد.


یک‌ ظرف‌ شیشه‌ای‌ مربای‌ زردآلو روی‌ میز گذاشتند.


خانم‌ اشتیگلر گفت‌: میوه‌ برای‌ سلامتی‌ آدم‌ لازم‌ است‌. امروز صبح‌ دکتربهم‌ گفت‌ تا می‌توانم‌ میوه‌ بخورم‌.


پیدا بود که‌ او این‌ دستور را دقیقاً اجرا می‌کرد.


مرد مسافر گفت‌: انگار شما هم‌ نگران‌ هستید که‌ جنگ‌ در بگیرد. قابل‌درک‌ است‌. من‌ توی‌ روزنامه‌ مقاله‌ای‌ راجع‌ به‌ بازی‌ای‌ که‌ شما انگلیسی‌هادرآورده‌اید خوانده‌ام‌. آن‌ را دیده‌اید؟


من‌ صاف‌ نشستم‌ و گفت‌: بله‌، اما مطمئن‌ باشید که‌ جا نزده‌ایم‌.


آقای‌ رَت‌ گفت‌: خوب‌، پس‌ حالا حساب‌ کار خودتان‌ را بکنید. شما ارتش‌ندارید، مگر یک‌ مشت‌ پسربچه‌ که‌ کله‌شان‌ از سم‌ نیکوتین‌ پر شده‌ است‌.


آقای‌ هافمن‌ گفت‌: نگران‌ نباشید. ما نیازی‌ به‌ انگلستان‌ نداریم‌. اگر لازمش‌داشتیم‌ سال‌ها پیش‌ گرفته‌ بودیمش‌. ما واقعاً چشم‌داشتی‌ به‌ شما نداریم‌.


قاشقش‌ را با سر و صدا به‌طرفم‌ تکان‌ داد. طوری‌ به‌ من‌ نگاه‌ می‌کرد که‌انگار بچة‌ کوچکی‌ هستم‌ که‌ می‌تواند هرطور که‌ خودش‌ دلش‌ خواست‌ با من‌رفتار کند.


گفتم‌: مطمئناً. ما هم‌ آلمان‌ را لازم‌ نداریم‌.


آقای‌ رَت‌ برای‌ این‌که‌ موضوع‌ گفت‌ و گو را عوض‌ کند گفت‌: امروز صبح‌یک‌ حمام‌ نصفه‌نیمه‌ کردم‌. بعد از ظهر باید زانوها و بازوهایم‌ را بشویم‌. بعدباید یک‌ساعت‌ ورزش‌ کنم‌. یک‌ گیلاس‌ شراب‌ بزنم‌ با کمی‌ نان‌ و ساردین‌...


کیکی‌ خامه‌ای‌ که‌ رویش‌ گیلاس‌ بود آوردند.


زن‌ بیوه‌ از من‌ پرسید: شوهرت‌ چه‌ نوع‌ گوشتی‌ دوست‌ دارد؟


ـ راستش‌ درست‌ نمی‌دانم‌.


ـ نمی‌دانی‌؟ چند سال‌ است‌ که‌ ازدواج‌ کرده‌ای‌؟


ـ سه‌ سال‌.


ـ باورم‌ نمی‌شود. یک‌ هفته‌ هم‌ نمی‌شود بدون‌ دانستن‌ این‌ موضوع‌خانه‌داری‌ کرد.


ـ هیچ‌وقت‌ ازش‌ نپرسیده‌ام‌. راستش‌ خیلی‌ به‌ غذا اهمیت‌ نمی‌دهد.


همه‌ در سکوت‌ نگاهم‌ می‌کردند و با دهان‌های‌ پر از هستة‌ گیلاس‌ سرتکان‌ می‌دادند. زن‌ بیوه‌ دستمالش‌ را تا کرد و گفت‌: انگار در انگلستان‌چیزهای‌ خیلی‌ بدی‌ را از پاریس‌ها تقلید می‌کنید. چه‌طور یک‌ زن‌ می‌تواندشوهرداری‌ کند، آن‌وقت‌ بعد از سه‌ سال‌ زندگی‌ مشترک‌ هنوز نداند غذای‌مورد علاقة‌ شوهرش‌ چیست‌؟


تاریخ : شنبه 6 آبان 1396 ساعت: 11:12 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،
خسیسی غذای خانواده‌اش را نان خالی مقرر کرده بود تا اینکه زن و بچه‌اش به صدا در آمده و قاتق* طلبیدند.
وی مختصر پنیری خریده و در شیشه انداخت. شیشه را در صندوق گذاشت و قفلی بر صندوق زد و کلیدش را در جیب خودش گذاشت. در هر نوبت شیشه پنیر را از صندوق بیرون می‌آورد و دستور می‌داد عائله‌اش لقمه نان را پشت شیشه مالیده و بخورند.
یک روز که مرد خسیس به خانه نیامده بود، وقت غذا بچه‌ها قاتق خواستند و مادرشان گفت نان را پشت صندوق مالیده و بخورند. چون خسیس به خانه آمد و شنید خون به چهره دواند و نعره زد: «ای هوار، کارتان به جایی رسیده که حتی یک وعده نان خالی بی‌قاتق نمی‌توانید بخورید!»
*قاتق: خورشت یا مواد غذایی که همراه با نان یا پلو می‌خورند.

تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 04:47 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند و او را بدینگونه سیر نمایند...
بعد از ۷۰ سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه بت پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، بت پرست ۳ قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد.
سگ نگهبان خانه بت پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت...
مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد.
مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت : ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آنرا ببرم؟
سگ به سخن آمد و گفت: من بی حیا نیستم، من سالهای سال سگ در خانه مردی هستم، شبهابی که به من غذا داد پیشش ماندم ، شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم، شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم...
تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد، یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک بت پرست آمدی و طلب نان کردی...مرد با شنیدن این سخنان منقلب شد و به عبادتگاه خویش بازگشت و توبه کرد...

تاریخ : یکشنبه 8 فروردین 1395 ساعت: 04:43 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ،
بعضی از گربه‌ها، گاهی به‌خاطر تنبلی و گاهی هم به‌خاطر دشواری‌های زندگی، برای خودشان آدمِ خانگی می‌آورند. بهتر بگویم: می‌روند با یک آدم زندگی کنند و کسی را داشته باشند که به اموراتشان برسد. البته آدم‌ها هم از این قضیه نفع می‌برند و اجازه پیدا می‌کنند گاهی او را نوازش کنند. راستش را بخواهید من از این جور گربه‌ها زیاد خوشم نمی‌آید، چرا که به نظرم با این کار آدم‌ها را از طبیعت واقعی خود دور می‌کنند و از احساسات گربه‌دوستانه‌شان سوء استفاده می‌شود. اما بر عکس من، هستند گربه‌هایی که حسرت داشتن یک آدم را بخورند و برای رسیدن به این هدف به هر كاری تن می‌دهند!
پوشی، که دوبرابر خودش مو دارد و به‌اصطلاح پرشین‌کت است (در حالی که بیش‌تر شبیه خارجی‌هاست)، یکی از همان‌ گربه‌هایی است که آدم خانگی دارد. هر روز صبح پشت پنجره می‌آید و به من، پیشی و میشی نگاه می‌کند که چه‌طور آزاد و رها در کوچه ول می‌گردیم و کسی کاری به کار‌مان ندارد. اما او مجبور است در خانه بماند و از آدمش مراقبت کند. به‌خاطر همین گاهی به او سر می‌زنیم تا از تنهایی درش بیاوریم و او از خوراکی‌های خوشمزه‌ای که آدمش آماده می‌کند به ما می‌دهد.
خانم‌مهربونه، آدمِ پوشی، جلویمان کاسه‌ای شیر می‌گذارد و میشی به او می‌گوید مئو! تا بفهمد که آزاد است و می‌تواند به کارهای خودش  برسد. پیشی می‌گوید: «پوشی این چه غذاییه که این آدم به تو می‌ده؟»
پوشی جواب می‌دهد: «خیلی هم خوبه. تو هیچ می‌دونی شیر چه‌قدر برای گربه‌ها مفیده؟»
من می‌گویم: «بابا، کبابی، چیزی؟ زشت نیست از مهمونت با یه چیز آبکی پذیرایی کنی؟»
- اگه دوست نداری می‌تونی بری پیش كوشی تو اون سطل آشغالش ازت پذیرایی کنه.
میشی به میان حرفش می‌پرد که: «بیاین بریم داداش‌ها! گربه هم گربه‌های قدیم.»
میشی راه می افتد که برود اما به پوشی برمی‌خورد و می‌گوید: «باشه! باشه! الآن می‌رم آشپزخونه ببینم چی 
داریم.»
میشی خوشحال از این که نقشه‌اش گرفته جواب می‌دهد: «خب چرا ما رو نمی‌بری؟»
- چون سر وصدا می‌کنید.
- خب سر و صدا کنیم. نکنه از آدمت می‌ترسی؟
من در حالی‌که می‌خندم می‌گویم: «واقعاً که! گربه‌ای که از آدمش بترسه گربه نیست، موشه!»
پیشی می‌گوید: «موش؟ موش کو؟»
پوشی درحالی‌که عصبانی شده می‌گوید: «هیچم به‌خاطر ترس نیست!»
پیشی داد می‌زند: «پس موش کجاست؟»
که میشی نیشگونش می‌گیرد تا ساکت شود. بعد به پوشی می‌گوید: «پس اگه واقعاً نمی‌ترسی ما هم باهات می‌آیم.»
در حالی که پاورچین‌پاورچین طول اتاق را طی می‌کنیم به آشپزخانه می‌رسیم. هیچ‌کس آن‌جا نیست ولی قابلمه‌ی بزرگی روی گاز قل می‌زند و از درز درش بخار به هوا بلند می شود. من در حالی‌که آب دهانم را به سختی قورت می‌دهم می‌گویم: «اون‌چیه؟ چیه اون تو پوشی؟»
- آب‌گوشته! اما اگه بهش دست بزنی جیز می‌شی! الآن خیلی داغه. این مالِ شامِ امشبمه.
- پس اون غذایی که می‌گفتی کوش؟
پیشی داد می‌زند: «موش؟ کی موش دیده؟»
میشی سقلمه‌ای حواله‌ی پیشی می‌کند و می‌گوید: «موش چیه بابا، گفتم کوش!»
پوشی از ما می‌خواهد صبر کنیم. بعد جستی روی کابینت می‌زند و سراغ ظرفی می‌رود که رویش را پوشانده‌اند. در حالی‌که با دستش درپوش آن را کنار می‌دهد، می‌گوید: «بیاین! این قرار بود ناهار آقای پیژامه‌پوش باشه، چون به آب‌گوشت حساسیت داره.»
بهتر از این نمی‌شود؛ ظرف پر است از گوشت چرخ‌کرده و خدا را شکر نه یخ بسته و نه پیاز به آن اضافه کرده‌اند. ما همگی روی کابینت می‌جهیم و شروع به خوردن گلوله‌های سرخ گوشت می‌کنیم. من با دهان پر می‌گویم: «خوبه! خوبه! حیف کمی سرده. این خانم مهربونه چرا شوهرش ‌رو این‌قدر لوس می‌کنه؟واقعاً که!»
به نظر می‌رسد پوشی از این که توانسته میهمانانش را راضی کند خوشحال است. ما به اتاق نشیمن بر می‌گردیم و آن‌جا ظرف شیر را هم تا ته لیس می‌زنیم. قبل از خداحافظی پیشی سری هم به کپه خاکی می زند که برای توالت پوشی گوشه‌ی ایوان گذاشته‌اند. او اعتقاد دارد که این چیزها خیلی با کلاس است، ولی من شخصاً خاک باغچه را به هر چیزی ترجیح می‌دهم. پوشی یک موشِ پلاستیکی هم دارد که خیلی لوس است. پیشی آن را که می‌بیند داد می‌زند: «وای! موش! یه موشِ واقعی!»
بعد جلویش گارد می‌گیرد و پوف! پوف! می‌کند و تا پوشی اسباب بازی‌اش را قایم نکرده دست برنمی‌دارد. پیشی می‌خواهد کوسن او را هم برای خوابِ قیلوله امتحان کند، ولی میشی یواشکی می‌گوید: «الآن که وقت این‌چیزا نیست، بجنبیدتا گندش در نیومده بریم.»
و به این ترتیب ما به کوچه‌ی همیشه دوست داشتنی بر می‌گردیم. موقع خداحافظی به پوشی می‌گویم که اگر لازم شد امشب می‌توانم کاپوتِ ماشین آقای پیژامه‌پوش را با او قسمت کنم. ولی او خودش را می‌گیرد و با غرور می‌گوید جایِ او روی مبل آقای پیژامه‌پوش است، نه موتور ماشینِ او. به هر حال من وظیفه‌ام را انجام دادم و اگر شب از سرما یخ بزند دیگر تقصیر من نیست!
آخرهای عصر است که مرد پیژامه‌پوش با اتوموبیلش از راه می‌رسد. من از این که خانه‌ام به سلامت برگشته است خوشحال می‌شوم و ماجرای ظهر را پاک فراموش می‌کنم. تنها چند دقیقه بعد اما صدای جیغ و داد از خانه‌ی پوشی بلند می‌شود. به نظر می‌رسد خانم‌مهربونه می‌خواهد شوهرش را آرام کند اما موفق نمی‌شود. تا به حال آقای پیژامه‌پوش را این‌قدر عصبانی ندیده بودیم. میشی می‌گوید: «مرد که نباس این‌قدر لوس باشه. حالا آب‌گوشت یا کباب، چه فرقی می‌کنه؟!»
یکی از مشکلات نگهداری آدم‌ها این است که بعضی وقت‌ها نمی‌دانی چه مرگشان می‌شود. البته این موضوع چندان عجیبی هم نیست، چرا که بعضی آدم‌‌ها موجودات بی‌منطقی هستند. من و خواهر و برادرم اعتقاد داریم که اگر آدمِ گربه‌ای به سرش زد، گربه باید او را به حال خودش بگذارد تا سر عقل بیاید. اما پوشی ترجیح می‌دهد که جلو در کوچه بنشیند و یک بند میومیو کند تا دوباره راهش بدهند داخل خانه. و همان طور که سر صبح فکر می‌کردم، گربه‌ها نباید به‌خاطر داشتن یک آدم به هر كاری تن بدهند!

تاریخ : جمعه 6 فروردین 1395 ساعت: 04:03 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
اولین باری که برای بچه ها خوراک جگر درست کردم هیچ وقت یادم نمی ره... غذا رو کشیدم و بچه ها و شوهرم را برای خوردن شام صدا زدم، پسر کوچکم غذا را بو کرد و اخم هایش رفت توی هم... دخترم هم با غذایش بازی بازی می کرد ولی حاضر نبود لب بزنه. به بچه ها گفتم: "ممکنه بوی خوبی نده اما خیلی خوشمزه است، یه کوچولو امتحان کنید... اصلا می دونید اسم این غذا چیه؟ یه راهنمایی می کنم بهتون... باباتون گاهی منو به همین اسم صدا می زنه." ناگهان چشمهای دخترم گشاد شد، به برادرش سقلمه زد و گفت: "نخور! نخور! تاپاله است!
تاریخ : شنبه 22 اسفند 1394 ساعت: 10:52 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،