داستان کده ، داستان طنز جالب و... - مطالب ابر موزیک

داستان کده ، داستان طنز جالب و... - مطالب ابر موزیک

مردی قصد داشت به ملاقات خدا برود، در راه با دو نفر برخورد کرد. فرد اول شخصی بود که در جنگل زندگی می‌کرد، روی سرش می‌ایستاد و همه نوع یوگا و کارهای این چنینی انجام می‌داد و قید و شرطهای زیادی برای خودش داشت و دائم خدا را صدا می‌زد. دستانش را باز کرده بود و در حالی که پاهایش در آب بود مثل دیوانه‌ها مدام می‌پرسید: خدایا چرا به ملاقات من نمی‌آیی؟ چرا با من دیدار نمی‌کنی؟ بهتر است به ملاقات من بیایی چرا این کار را نمی‌کنی؟


مرد مسافر که از آنجا می‌گذشت او را دید. مرد جنگل نشین پس از این که دانست او به دیدار خدا می‌رود گفت: حالا که به نزد خدا می‌روی از او بپرس چرا نمی‌آید تا من را ببیند؟ برای چه این کار را نمی‌کند؟


این در حالی بود که مرد جنگلی بسیار لاغر و نحیف شده بود و وضعیت وخیمی داشت. مرد مسافر گفت: بسیار خوب من در مورد تو با خدا صحبت خواهم کرد.


مرد به راه خود ادامه داد تا به خیابان رسید. در آنجا مردی را دید که کنار خیابان نشسته است و ظاهراً جای دیگری ندارد و همان جا ساکن است. جلوتر رفت تا با او صحبت کند. وقتی به او رسید گفت: من به ملاقات خدا می‌روم آیا درخواستی از او نداری؟ مرد گفت: وقتی خدا را ملاقات کردی فقط یک چیز کوچک را به او خبر بده.
چه چیزی؟
فقط به او بگو که من غذا ندارم لطفاً مقداری غذا برایم بفرستد، گرسنه هستم.
مرد مسافر با تعجب پرسید چی؟ فقط همین!


سپس آن مرد بالا رفت و خدا را دید. خدا از او پرسید: آیا کسی را سر راهت ندیدی؟
مرد گفت: بله دیدم. فردی ترسناک را در جنگل دیدم که دائم می‌گفت: “باید چنین کنم، باید چنان کنم، باید فلان کار را انجام دهم و دائم چون و چرا می‌کرد و مرتب می‌گفت خدایا چرا مرا ملاقات نمی کنی؟”
مرد از خدا پرسید: “شما به ملاقات او می‌روید؟”
خدا گفت: “نه، بهتر است به او بگویی که کمی بیشتر آن کارها را انجام دهد، او هنوز باید کار کند و نیازمند تلاش بیشتری است. در واقع تا زمانی که او تلاش و ریاضت خود را رها نکند به رضایت دست نخواهد یافت. او دیوانه شده است حتی اگر به چنین افرادی این را بگویی نمی خواهند گوش کنند، پس بگذار ادامه بدهند.”


سپس مرد گفت: بعد از او من یک دیوانه دیگر را در کنار خیابان دیدم که می‌گفت: “گرسنه هستم، لطفاً از خدا درخواست کن تا غذای مرا بفرستد.”
خدا گفت: “واقعاً!” بعد بلافاصله مدیر امور را صدا زد و گفت: “هنوز غذای او را آماده نکرده‌ای؟! غذای او را بفرست!”
مرد که کاملاً متعجب شده بود با خود گفت: “این دیگر چیست؟! آن مرد فقط گفت من گرسنه‌ام و خدا این قدر برایش دلواپس شد و در مورد آن یکی که روی سرش می‌ایستاد و آن سؤالات را از خدا می‌کرد نگران نشد!”
سپس خدا گفت: “بسیار خوب، حالا که داری پایین می‌روی یک داستان را برای هر دوی آنها بگو و واکنش آنها را ببین، بعد خواهی فهمید!
به آنها بگو که من نزد خدا رفتم و آنجا دیدم که خدا شتری را از سوراخ سوزنی رد می‌کرد.”
مرد گفت: “واقعاً؟”
خدا گفت: “بله، برو و به آنها بگو.”


پس مرد پایین آمد. مرد جنگلی را دید که هنوز روی سرش ایستاده است. وقتی این مرد را دید برگشت و شتابان پرسید: “خوب، خدا چه گفت؟”
مرد گفت: “خدا گفت که همچنان باید ادامه بدهی.”
مرد جنگلی گفت: “اوه! واقعاً؟ تمام جلال و شکوه از آن خداوند باد!”
سپس پرسید: “آیا چیز خاصی آنجا دیدی؟”
مرد گفت: “بله من دیدم که خدا شتری را از سوراخ سوزنی رد کرد.”
او گفت: “نه نه، داستان برای من تعریف نکن! چطور ممکن است شتر به این بزرگی از سوراخ سوزنی بگذرد؟! غیر ممکن است! محال است! تو سعی داری مرا دست بیندازی، نه نه، من نمی‌توانم آن را قبول کنم، محال است!”


پس مرد به نزد آن یکی رفت. او خیلی خوب و آرام داشت غذایش را می‌خورد، گفت: “بله می‌دانستم، من فقط این را به تو گفتم چون از من پرسیدی که چیزی دارم که به خدا بگویم یا نه، به هر حال من می‌دانستم که خدا غذا و همه چبز را برایم خواهد فرستاد. من کاملاً خوبم.” بعد پرسید: “خوب آیا چیز عجیبی آنجا ندیدی؟”
مرد گفت: “بله من شگفت‌ترین شگفتها و بزرگترین معجزه‌ها را آنجا دیدم.
دیدم که خدا شتری را از سوراخ سوزنی رد کرد!”
مرد فقیر گفت: “کجای آن معجزه است؟! او خداست. او می‌تواند جهانی پس از جهان را از آن سوراخ رد کند این برای خدا چیزی نیست. او قادر متعال است. نمی‌فهمی؟ خدای بزرگ! چون او را ملاقات کرده‌ای فکر می‌کنی او چیزی نیست؟ چون او همانند تو رفتار کرد فکر می‌کنی او چیزی نیست؟! او خدای بزرگ است. برای او این چیست؟”


سپس مرد در حالت بهت زده‌ای که داشت، نفسی کشید، با خود گفت: “بله این یعنی ایمان! ایمان در گوشه خیابان!”


تاریخ : یکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 07:34 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،

كنایه از كسانی است كه در هر چیزی خیلی ادعا دارند و می خواهند هر چه خودشان می گویند همان باشد ، باعث آزار مردم می شوند و ...


آورده اند كه ...
دیوانه ای همیشه با حركات و رفتار خود باعث آزار و اذیت اطرافیانش می شد . مخصوصاً هر بار كه حمام می رفت ، مردم از ترس او به حمام نمی رفتند و آنهایی كه در حمام بودند ، فوری از حمام بیرون می آمدند .
یك روز كه این دویانه به حمام رفته بود و حمام را قرق كرده بود ، تازه واردی به حمام رفت . اوستای حمامی به او گفت : داخل حمام نشو ، دیوانه در حمام است ، ولی تازه وارد به حرف حمامی گوش نداد و لخت شد و لنگی به خود بست و لنگ دیگری را با آب حوض حمام خیس كرد و تابانید و شروع كرد به در و دیوار حمام كوبیدن ، تا آن كه وارد گرمخانه شد و بدون این كه توجهی به دیوانه بكند ، با لنگ تابانیده چند ضربه ای به پشت و شانه دیوانه نواخت و خلاصه آن چنان دیوانگی از خود نشان داد كه دیوانهٔ اصلی از حركات او حیرت كرده و از ترس به رختكن حمام رفت و فوراً لباس پوشید .

 

استاد حمامی از دیوانه سئوال كرد ، چطور شد كه می خواهی از حمام بروی ؟ دیوانه گفت : هیچ نگو كه دیوانه توی حمام است . وقتی از تازه وارد كه این صحنه را ساخته بودند ، سؤال كردند ، جواب داد : او تا به حال دیوانه تر از خودش ندیده بود .


تاریخ : شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 10:38 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،

شبی هنگام خواب، صاحب خانه متوجه دزدی شد که وارد خانه شده است. صاحب خانه با زیرکی و به دروغ، به همسرش گفت مقداری پول در چاه داخل حیاط پنهان کرده ام تا از دست دزدان در امان باشد، دزد که صدای صاحب خانه را شنید فریب حرف صاحب خانه را خورد و خوشحال به داخل چاه رفت، سپس صاحب خانه به زنش گفت خانم چون هوا خیلی گرم است امشب رختخواب را در حیاط روی در چاه پهن کن، دزد که در پی یافتن پول به داخل چاه رفته بود هنگامی که از یافتن پول نا امید شد خواست که از چاه بیرون بیاید، اما دید که صاحب خانه روی در چاه خوابیده و به همسرش وعده خرید طلا می دهد و می گوید برای تو چنین و چنان می کنم، دزد از داخل چاه بلند فریاد زد، آهای زن صاحب خانه، من با طناب شوهرت به چاه رفتم، اما تو مواظب باش با طناب او در چاه نروی. بدین ترتیب دزد به دام افتاد.

 


تاریخ : شنبه 18 آذر 1396 ساعت: 10:33 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،

پرنده‌ای گرسنه به مرغزاری رسید. دید مقداری دانه بر زمین ریخته و دامی پهن شده و صیادی كنار دام نشسته است. صیاد برای اینكه پرندگان را فریب دهد خود را با شاخ و برگ درختها پوشیده بود. پرنده چرخی زد و آمد كنار دام نشست. از صیاد پرسید: ای سبزپوش! تو كیستی كه در میان این صحرا تنها نشسته‌ای؟

 

صیاد گفت: من مردی راهب هستم از مردم بریده‌ام و از برگ و ساقة گیاهان غذا می‌خورم. پرنده گفت: در اسلام رهبانیت و جدایی از جامعه حرام است. چگونه تو رهبانیت و دوری از جامعه را انتخاب كرده‌ای؟ از رهبانیت به در آی و با مردم زندگی كن. صیاد گفت: این سخن تو حكم مطلق نیست؟

 

زیرا اِنزوایِ از مردم هرچه بد باشد از همنشینی با بدان بدتر نیست. سنگ و كلوخ بیابان تنهایند ولی به كسی زیانی نمی‌رسانند و فریب هم نمی‌خورند. مردم یكدیگر را فریب می‌دهند. پرنده گفت: تو اشتباه فكر می‌كنی؟ اگر با مردم زندگی كنی و بتوانی خود را از بدی حفظ كنی كار مهمی كرده‌ای و گرنه تنها در بیابان خوب بودن و پاك ماندن كار سختی نیست.

 

 

صیاد گفت: بله، اما چه كسی می‌تواند بر بدیهای جامعه پیروز شود و فریب نخورد؟ برای اینكه پاك بمانی باید دوست و راهنمای خوبی داشته باشی. آیا در این زمان چنین كسی پیدا می‌شود؟ پرنده گفت: باید قلبت پاك و درست باشد. راهنما لازم نیست. اگر تو درست و صادق باشی، مردم درست و صادق تو را پیدا می‌كنند. بحث صیاد و پرنده بالا گرفت و پرنده چون خیلی گرسنه بود یكسره به دانه‌ها نگاه می‌كرد.

 

از صیاد پرسید: این دانه‌ها از توست؟ صیاد گفت: نه، از یك كودك یتیم است. آنها را به من سپرده تا نگهداری كنم.حتماً می‌دانی كه خوردن مال یتیم در اسلام حرام است. پرنده، چون از گرسنگی طاقتش طاق شده بود گفت: من از گرسنگی دارم می‌میرم و در حال ناچاری و اضطرار، شریعت اجازه می‌دهد كه به اندازة رفع گرسنگی از این دانه‌ها بخورم. صیاد گفت: اگر بخوری باید پول آن را بدهی. صیاد پرنده را فریب داد و پرنده كه از گرسنگی صبر و قرار نداشت، قبول كرد كه بخورد و پول دانه‌ها را بدهد. همینكه نزدیك دانه‌ها آمد در دام افتاد و آه و ناله‌اش بلند شد.


تاریخ : سه شنبه 14 آذر 1396 ساعت: 01:40 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،

این مثل را در جواب تهدیدات و توپ و تشرهای تو خالی اشخاص ایراد می كند .

 

آورده اند كه ...

در زمان ناصرالدین شاه قاجار وقتی بلوایی در اصفهان ایجاد شد و چند نفر به قتل رسیدند ، شاه غضبناك گردید و حاج شیخ محمد تقی مسجد شاهی معروف به آقا نجفی اصفهانی را كه باعث این آشوب می دانست به تهران احضار كرد . آقا نجفی كه بیدی نبود كه از این بادها بلرزد ، از آمدن به تهران سرپیچی نمود در نتیجه شهر اصفهان تعطیل شد .

 

شاه برای اجرای حكم خودش اصرار داشت و آقا نجفی هم در تصمیم خود راسخ بود . بالاخره چند نفر از علمای تهران واسطه شده و قرار گذاشتند تا آقا نجفی به عنوان زیارت مشهد ، به تهران رفته به حضور شاه برسد ، تا هم امر شاه اجرا گردد و هم توهینی به مقام آقا نجفی وارد نشود . به این ترتیب آقا نجفی با احترام و استقبال برای ملاقات شاه رفت ولی چون از این ملاقات ناراضی بود و به طور احیار به این كار تن داده بود یكی از آخوندهای اصفهان را با خودش در عمارت شمس العماره برد .

 

در آنجا تا آمدن شاه مشغول مباحثه فقهی شدند . شاه وارد شد و آنها گرم مباحثه بوده و كمترین توجهی به شاه نداشته ، شاه به آنها نزدیك شد . ناگهان آقا نجفی سر بلند كرد و با لهجه اصفهانی گفت : شاه ! شمایید ؟ سلام . شاه از این عمل كه توهین عمدی نسبت به او بود سخت آشفته شد . از قصر خارج شد و در حالیكه با كلمات تند و زننده تهدید می كرد به اندرون رفت .

 

غضب شاه ، اتابك و رجال دربار را سخت به وحشت انداخت ، آقا نجفی برخاست ، عصا زنان راه خود را پیش گرفت كه برود . اتابك با رنگ پریده و وحشت زده گفت : چرا اینطور رفتار فرمودید ؟ امروز جان و مال مملكت در دست شماست ممكن است خود شما را هم مجازات خطرناكی بفرمایند . آقا نجفی كه به در خروجی قصر نزدیك می شد و این كلمات تهدید آمیز را می شنید ، ناگهان در ، هشتی بزرگ شمس العماره ، چشمش به توپی كه در آنجا كار گذاشته بودند افتاد و با لحن تمسخر آمیزی گفت : آقای صدر اعظم باشی این چیست ؟ جواب داد كه توپ است و ...

 

آقای نجفی سؤالات زیادی كرد و بعد هم عاقبت جلوی آن ایستاد و گفت : آقای صدر اعظم ، بفرمایید این توپ در برود و مرا قطعه قطعه كند .

اتابك گفت : این توپ خالی است ، حالا در نمی رود ، آقا نجفی نگاه تمسخر آمیزی به اتابك انداخت و در جواب به تهدیدهای او گفت : برو به شاه بگو كسی از این توپهای خالی شما نمی ترسد .


تاریخ : سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 03:05 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
ژمانی که نصرت‌الدوله وزیر بود، لایحه‌ای تقدیم مجلس کرد که به موجب آن، دولت ایران یکصد سگ از انگلستان خریداری و وارد کند. او شرحی درباره خصوصیات این سگ‌ها بیان کرد و گفت: این سگ‌ها شناسنامه دارند، پدر و مادر آنها معلوم است، نژادشان مشخص است و از جمله خصوصیات دیگر آنها این است که به محض دیدن دزد، او را می‌گیرند.

مدرس طبق معمول، دست روی میز زد و گفت: مخالفم.

وزیر دارایی گفت: آقا! ما هر چه لایحه می‌آوریم، شما مخالفید، دلیل مخالفت شما چیست؟

مدرس جواب داد: مخالفت من به نفع شماست، مگر شما نگفتید، این سگ‌ها به محض دیدن دزد، او را می‌گیرند؟ خوب آقای وزیر! به محض ورودشان ، اول شما را می‌گیرند. پس مخالفت من به نفع شماست.

نمایندگان با صدای بلند خندیدند و لایحه مسکوت ماند.


تاریخ : دوشنبه 6 آذر 1396 ساعت: 09:34 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
مورد استفاده:
به كسانی گفته می‌شود كه در مسیر زندگی با تحمل و سختی به موفقیت می‌رسند.
 
سال‌ها پیش در ایران پادشاهی حكومت می‌كرد كه به اهمیت آموزش و پرورش پی برده بود. ولی عیبش این بود كه این پادشاه فقط آموزش را برای پسرش كه ولیعهد خودش بود، لازم می‌دانست.
شاه مدت‌ها به دنبال یك معلم خوب و باسواد بود كه بتواند آموزش پسرش را با اطمینان به او بسپارد. معلم‌های مختلفی آمدند و رفتند تا اینكه شاه از میان این همه معلم، مردی را انتخاب كرد و به او قول داد، اگر بتواند پسرش را به خوبی تعلیم دهد ثروت قابل توجهی به او خواهد داد. معلم قبول كرد كه خواسته‌ی پادشاه را به بهترین نحو انجام دهد.
 
فقط به این شرط كه معلم حق داشته باشد، سخت گیری‌های لازم و حتی تنبیه به موقع را برای ولیعهد انجام دهد. پادشاه با اینكه خیلی پسرش را دوست داشت ولی آگاه بود كه او باید برای سوادآموزی به سختی تلاش كند.
پسر شاهزاده در سن پایین به این معلم سپرده شد تا مورد تعلیم و تربیت قرار گیرد. هر روز از طرف معلم تكالیفی به او سپرده می‌شد كه او موظف بود آنها را انجام دهد و اگر انجام نمی‌شد معلم به شدت با او برخورد می‌كرد. در حیاط قصر درخت آلبالویی بود كه همیشه یك شاخه از آن را معلم كنده بود و به شكل تركه‌ای در دست داشت اگر ولیعهد سؤالات معلم را به درستی پاسخ نمی‌داد، یك تركه می‌خورد.
 
پسر شاه چندین بار از سختگیری معلم نزد پدرش شكایت كرده بود. ولی شرطی بود كه قبل از شروع كار پدرش پذیرفته بود و نمی‌توانست قولش را برهم بزند. البته پدر می‌دید كه این سخت گیری‌ها چقدر مفید بوده و پسرش در درس روز به روز پیشرفت بیشتری می‌كند. پسر كه می‌دید نمی‌تواند پدرش را قانع كند تا معلمش را عوض كند همیشه از معلمش دلخور و ناراحت بود.
 
چندین سال گذشت تا كم كم پسر به سنین جوانی رسید. او تقریباً توانسته بود تمام علوم زمانه را از معلم خود بیاموزد، شاه كه از عملكرد معلم خیلی راضی بود، ثروت قابل توجهی به معلم بخشید و او را راهی خانه‌اش كرد. ولیعهد با رفتن معلم سخت گیرش خیال می‌كرد از تعلیم خلاص شده. ولی مدتی نگذشته بود كه به دستور شاه پسرش آماده آموزش اصول نظامی شد.
 
پسر اول خیلی ناراحت شد ولی كمی كه گذشت متوجه شد آموزش نظامی با تنبیه همراه نیست. چون فرماندگان نظامی مراعات مقام و رتبه‌ی او را در آینده می‌كردند و احترام خاصی برای او قائل بودند. این رفتار مهربانانه‌ی آنها باعث شده بود او روز به روز كینه‌ی بیشتری نسبت به معلم كودكی‌اش پیدا كند.
 
بعد از چند سال شاه مُرد و پسرش جانشین او شد. چند روزی از تاجگذاری نگذشته بود كه یك روز وقتی شاه جوان در حیاط قصر در حال قدم زدن بود. ناگهان چشمش به درخت آلبالو افتاد و تمام تركه‌های آلبالویی كه در كودكی از معلمش خورده بود یادش آمد. شاه جوان با خود فكر كرد حالا كه قدرت را در دست دارد تلافی كند و چند ضربه تركه آلبالو به معلمش بزند و یكی از نگهبانان قصر را به دنبال او فرستاد.
 
نگهبان به منزل معلم رفت و گفت: شاه دستور فرمودند هرچه سریع‌تر خود را به قصر برسانید. معلم كه خبر تاج گذاری پسر شاه را شنیده بود پرسید: شاه با من چه كار دارند؟ نگهبان پاسخ داد: نمی‌دانم. امروز كه در باغ در حال قدم زدن بودند جلوی درخت آلبالو كه رسیدند، نگاهی به درخت انداختند و به من گفتند بیایم و شما را به قصر ببرم. معلم كه از كینه شاه جوان نسبت به خودش آگاه بود فهمید كه شاه حالا كه قدرت در دست اوست می‌خواهد تلافی كند.
 
معلم همین طور كه به طرف قصر می‌رفت دید میوه فروشی آلبالوهای تازه و قرمز رنگی را برای فروش گذاشته مقداری خرید و در جیب خود ریخت. به قصر كه رسید دید شاگرد دیروزش كه حالا بر تخت سلطنت نشسته تركه‌ای در دست دارد و به او لبخند می‌زند. سلام كرد، شاه جوان پاسخش را داد و گفت: استاد كجا رفتید؟ چند سالی هست یكدیگر را ندیده‌ایم؟ بعد به تركه‌ی آلبالو اشاره‌ای كرد و گفت: این را می‌شناسی؟ معلم پاسخ داد: چوب تازه‌ی درخت آلبالوست، بله می‌شناسم.
 
شاه گفت: می‌دانی می‌خواهم با آن چه كار كنم. معلم كه می‌دانست شاه می‌خواهد با آن تركه چه بلایی سرش بیاورد، پیش دستی كرد و گفت: نمی‌دانم ولی بهترین كار این است آن را جایی بگذاری كه همیشه پیش چشم تو باشد. شاه گفت: چرا آن را جلوی چشم‌هایم بگذارم؟
 
معلم آلبالوها را از جیبش درآورد و به طرف شاه گرفت و گفت: این آلبالوها را می‌بینی چقدر قشنگ هستند. اگر درخت آلبالو گرمای تابستان و سرمای زمستان را تاب نمی‌آورد نمی‌توانست چنین آلبالوی خوبی محصول دهد. شما شاگرد قدیم من هم اگر آن همه تلاش و سختی را پشت سر نمی‌گذاشتید به این باسوادی و درك فهم امروز نبودید. شاه از این تشبیه خوشش آمد، لبخندی به معلم زد و از او خواست تا در دربار بماند و از وزیران شاه باشد.

تاریخ : یکشنبه 21 آبان 1396 ساعت: 03:25 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،

سلیمان فرزند داود، انگشتری داشت که اسم اعظم الهی بر نگین آن نقش شده بود و سلیمان به دولت آن نام، دیو و پری را تسخیر کرده و به خدمت خود در آورده بود، چنانچه برای او قصر و ایوان و جام ها و پیکره ها می ساختند. این دیوان، همان لشکریان نفسند که اگر آزاد باشند، آدمی را به خدمت خود گیرند و هلاک کنند و اگر دربند و فرمان سلیمان روح آیند، خادم دولتسرای عشق شوند.

روزی سلیمان انگشتری خود را به کنیزی سپرد و به گرمابه رفت. دیوی از این واقعه باخبر شد. در حال خود را به صورت سلیمان در آورد و انگشتری را از کنیزک طلب کرد. کنیز انگشتری به وی داد و او خود را به تخت سلیمان رساند و بر جای او نشست و دعوی سلیمانی کرد و خلق از او پذیرفتند ( از آنکه از سلیمانی جز صورتی و خاتمی نمی دیدند.) و چون سلیمان از گرمابه بیرون آمد و از ماجرا خبر یافت، گفت سلیمان حقیقی منم و آنکه بر جای من نشسته، دیوی بیش نیست. اما خلق او را انکار کردند و سلیمان که به ملک اعتنایی نداشت و در عین سلطنت خود را " مسکین و فقیر " می دانست، به صحرا و کنار دریا رفت و ماهیگیری پیشه کرد.


دلی که غیب نمایست و جام جم دارد
ز خاتمی که دمی گم شود، چه غم دارد؟


اما دیو چون به تلبیس و حیل بر تخت نشست و مردم انگشتری با وی دیدند و ملک بر او مقرر شد، روزی از بیم آنکه مبادا انگشتری بار دیگر به دست سلیمان افتد، آن را در دریا افکند تا به کلی از میان برود و خود به اعتبار پیشین بر مردم حکومت کند. چون مدتی بدینسان بگذشت، مردم آن لطف و صفای سلیمانی را در رفتار دیو ندیدند و در دل گفتند :


که زنهار از این مکر و دستان و ریو
به جای سلیمان نشستن چو دیو


و بتدریج ماهیت ظلمانی دیو بر خلق آشکار شد و جمله دل از او بگردانیدند و در کمین فرصت بودند تا او را از تخت به زیر آورند و سلیمان حقیقی را به جای او نشانند که به گفته ی حافظ :


اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل، دیو سلیمان نشود

بجز شکر دهنی، مایه هاست خوبی را
به خاتمی نتوان زد دم از سلیمانی

و به زبان مولانا :


خلق گفتند این سلیمان بی صفاست
از سلیمان تا سلیمان فرق هاست


و در این احوال، سلیمان همچنان بر لب بحر ماهی می گرفت. روزی ماهی ای را بشکافت و از قضا، خاتم گمشده را در شکم ماهی یافت و بر دست کرد. سلیمان به شهر نیامد، اما مردم از این ماجرا با خبر شدند و دانستند که سلیمان حقیقی با خاتم سلیمانی، بیرون شهر است. پس بر دیو بشوریدند و همه از شهر بیرون آمدند تا سلیمان را به تخت باز گردانند ...


تاریخ : جمعه 19 آبان 1396 ساعت: 04:15 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،