داستان کده ، داستان طنز جالب و... - مطالب ابر هیزم

مردان قبیله سرخ پوست از رییس جدید می‌پرسند:

 

«آیا زمستان سختی در پیش است؟»

 

رییس جوان قبیله که هیچ تجربه‌ای در این زمینه نداشت، جواب میده «برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید»

 

بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: «آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»

پاسخ: «اینطور به نظر میاد»...

 

پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند

 

و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه:

 

«شما نظر قبلیتون رو تایید می کنید؟» پاسخ: «صد در صد»

 

رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند.

 

بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»

 

پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!!!

 

رییس: «از کجا می دونید؟»

 

>> پاسخ: «چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!!

 

خیلی وقتها ما خودمان مسبب وقایع اطرافمان هستیم.


تاریخ : پنجشنبه 13 دی 1397 ساعت: 01:03 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
«یعقوب‌خان» یکی از تجار استانبول بود که جز یک پسر هیچ کس را نداشت، اما هیچ وقت با پسرش که نام او «هاکان» بود بیرون نمی‌رفت، چراکه هاکان نوجوان دوازده ساله معلول جسمی بود و هنگام راه رفتن دست و پایش طوری تکان می‌خورد که باعث خنده دیگران می‌شد. یعقوب‌خان  فقط اجازه می‌داد هاکان شب‌ها یک ساعت از خانه بیرون برود، هربار هم به او یک یورو می‌داد تا هرچه دوست دارد برای خودش بخرد، اما هاکان به پدرش گفته بود می‌خواهد پول‌هایش را جمع کند تا ماشینی را که 7000 یورو قیمت دارد بخرد!

گذشت و هاکان به بیست سالگی رسیده و پدرش نیز بسیار ثروتمند شده بود اما پدر همچنان با پسرش مانند یک غریبه زندگی می‌کرد تا یک شب زمستانی وقتی یعقوب‌خان به خانه رسید، آنقدر سردش بود که به پسرش گفت: آنقدر سردمه که نمی‌توانم بخاری هیزمی را روشن کنم، تا من لباسم رو عوض کنم، بخاری رو روشن کن، فقط زود باش که دارم یخ می‌زنم پسرجان!

هاکان ازجا برخواست و بیرون رفت، بعقوب‌خان هم در اتاق خودش لباس‌هایش را عوض کرد و برگشت داخل هال و دید شعله‌های آبی از بخاری هیزمی بلند شده و اتاق حسابی گرم است. پدر کنار بخاری نشست و روبه پسرش پرسید: چطوری به این سرعت توانستی هیزم‌ها را روشن و این آتش را مهیا کنی؟

هاکان با معصومیت پاسخ داد: هیزم‌ها به خاطر باران خیس بود، اما چون شما سردتان بود و دلم سوخت، 6480 یورویی را که در این چند سال جمع کرده بودم، جای هیزم ریختم داخل بخاری تا شما گرم بشین!

یعقوب‌خان که می‌دانست پسرش فقط 520 یورو کم داشت تا ماشین محبوبش را بخرد، هاکان را در آغوش کشید و گریست و گفت: چرا در همه این سال‌ها تو را نمی‌دیدم.

تاریخ : یکشنبه 5 شهریور 1396 ساعت: 12:13 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
اعضای قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن
: «آیا زمستان سختی در پیش است؟»
رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت،جواب میده «برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید»بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه:«آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»
پاسخ: «اینطور به نظر میاد»، پس رییس به مردان
 قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند
 و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه:
 «شما نظر قبلی تون رو تایید می کنید؟»
پاسخ: «صد در صد»، رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند.
 بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه:
 «آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!رییس: «از کجا می دونید؟»پاسخ: «چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!

تاریخ : شنبه 1 اسفند 1394 ساعت: 05:28 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic