داستان کده ، داستان طنز جالب و... - مطالب ابر گربه

دو موش سر تقسیم پنیری دچار اختلاف شدند ونزد گربه ای رفتند تا با استفاده از ترازوی که داشت، پنیر را به طور مساوی بین آن ها تقسیم کند. گربه پنیر را به نحوی تقسیم کرد که یک تکه سنگین تر از تکه بعدی شد. پس از تکه سنگین مقداری جدا کرد و خورد. این بار تکه بعدی سنگین گردید .گربه دوباره از آن مقداری جداکرد و خورد. باز هم یکی از دو تکه پنیر از دیگری سنگین ترشد .گربه آنقدر این عمل را تکرار کرد تا تنها تکه ای کوچکی باقی ماند . پس گربه آخرین تکه را به موش ها نشان داد وگفت : این هم مزد کارم است وآن را بر دهان گذاشت و خورد و دو موش گرسنه با شکم گرسنه باز گشتند.
تاریخ : سه شنبه 10 فروردین 1395 ساعت: 10:50 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ،
بعضی از گربه‌ها، گاهی به‌خاطر تنبلی و گاهی هم به‌خاطر دشواری‌های زندگی، برای خودشان آدمِ خانگی می‌آورند. بهتر بگویم: می‌روند با یک آدم زندگی کنند و کسی را داشته باشند که به اموراتشان برسد. البته آدم‌ها هم از این قضیه نفع می‌برند و اجازه پیدا می‌کنند گاهی او را نوازش کنند. راستش را بخواهید من از این جور گربه‌ها زیاد خوشم نمی‌آید، چرا که به نظرم با این کار آدم‌ها را از طبیعت واقعی خود دور می‌کنند و از احساسات گربه‌دوستانه‌شان سوء استفاده می‌شود. اما بر عکس من، هستند گربه‌هایی که حسرت داشتن یک آدم را بخورند و برای رسیدن به این هدف به هر كاری تن می‌دهند!
پوشی، که دوبرابر خودش مو دارد و به‌اصطلاح پرشین‌کت است (در حالی که بیش‌تر شبیه خارجی‌هاست)، یکی از همان‌ گربه‌هایی است که آدم خانگی دارد. هر روز صبح پشت پنجره می‌آید و به من، پیشی و میشی نگاه می‌کند که چه‌طور آزاد و رها در کوچه ول می‌گردیم و کسی کاری به کار‌مان ندارد. اما او مجبور است در خانه بماند و از آدمش مراقبت کند. به‌خاطر همین گاهی به او سر می‌زنیم تا از تنهایی درش بیاوریم و او از خوراکی‌های خوشمزه‌ای که آدمش آماده می‌کند به ما می‌دهد.
خانم‌مهربونه، آدمِ پوشی، جلویمان کاسه‌ای شیر می‌گذارد و میشی به او می‌گوید مئو! تا بفهمد که آزاد است و می‌تواند به کارهای خودش  برسد. پیشی می‌گوید: «پوشی این چه غذاییه که این آدم به تو می‌ده؟»
پوشی جواب می‌دهد: «خیلی هم خوبه. تو هیچ می‌دونی شیر چه‌قدر برای گربه‌ها مفیده؟»
من می‌گویم: «بابا، کبابی، چیزی؟ زشت نیست از مهمونت با یه چیز آبکی پذیرایی کنی؟»
- اگه دوست نداری می‌تونی بری پیش كوشی تو اون سطل آشغالش ازت پذیرایی کنه.
میشی به میان حرفش می‌پرد که: «بیاین بریم داداش‌ها! گربه هم گربه‌های قدیم.»
میشی راه می افتد که برود اما به پوشی برمی‌خورد و می‌گوید: «باشه! باشه! الآن می‌رم آشپزخونه ببینم چی 
داریم.»
میشی خوشحال از این که نقشه‌اش گرفته جواب می‌دهد: «خب چرا ما رو نمی‌بری؟»
- چون سر وصدا می‌کنید.
- خب سر و صدا کنیم. نکنه از آدمت می‌ترسی؟
من در حالی‌که می‌خندم می‌گویم: «واقعاً که! گربه‌ای که از آدمش بترسه گربه نیست، موشه!»
پیشی می‌گوید: «موش؟ موش کو؟»
پوشی درحالی‌که عصبانی شده می‌گوید: «هیچم به‌خاطر ترس نیست!»
پیشی داد می‌زند: «پس موش کجاست؟»
که میشی نیشگونش می‌گیرد تا ساکت شود. بعد به پوشی می‌گوید: «پس اگه واقعاً نمی‌ترسی ما هم باهات می‌آیم.»
در حالی که پاورچین‌پاورچین طول اتاق را طی می‌کنیم به آشپزخانه می‌رسیم. هیچ‌کس آن‌جا نیست ولی قابلمه‌ی بزرگی روی گاز قل می‌زند و از درز درش بخار به هوا بلند می شود. من در حالی‌که آب دهانم را به سختی قورت می‌دهم می‌گویم: «اون‌چیه؟ چیه اون تو پوشی؟»
- آب‌گوشته! اما اگه بهش دست بزنی جیز می‌شی! الآن خیلی داغه. این مالِ شامِ امشبمه.
- پس اون غذایی که می‌گفتی کوش؟
پیشی داد می‌زند: «موش؟ کی موش دیده؟»
میشی سقلمه‌ای حواله‌ی پیشی می‌کند و می‌گوید: «موش چیه بابا، گفتم کوش!»
پوشی از ما می‌خواهد صبر کنیم. بعد جستی روی کابینت می‌زند و سراغ ظرفی می‌رود که رویش را پوشانده‌اند. در حالی‌که با دستش درپوش آن را کنار می‌دهد، می‌گوید: «بیاین! این قرار بود ناهار آقای پیژامه‌پوش باشه، چون به آب‌گوشت حساسیت داره.»
بهتر از این نمی‌شود؛ ظرف پر است از گوشت چرخ‌کرده و خدا را شکر نه یخ بسته و نه پیاز به آن اضافه کرده‌اند. ما همگی روی کابینت می‌جهیم و شروع به خوردن گلوله‌های سرخ گوشت می‌کنیم. من با دهان پر می‌گویم: «خوبه! خوبه! حیف کمی سرده. این خانم مهربونه چرا شوهرش ‌رو این‌قدر لوس می‌کنه؟واقعاً که!»
به نظر می‌رسد پوشی از این که توانسته میهمانانش را راضی کند خوشحال است. ما به اتاق نشیمن بر می‌گردیم و آن‌جا ظرف شیر را هم تا ته لیس می‌زنیم. قبل از خداحافظی پیشی سری هم به کپه خاکی می زند که برای توالت پوشی گوشه‌ی ایوان گذاشته‌اند. او اعتقاد دارد که این چیزها خیلی با کلاس است، ولی من شخصاً خاک باغچه را به هر چیزی ترجیح می‌دهم. پوشی یک موشِ پلاستیکی هم دارد که خیلی لوس است. پیشی آن را که می‌بیند داد می‌زند: «وای! موش! یه موشِ واقعی!»
بعد جلویش گارد می‌گیرد و پوف! پوف! می‌کند و تا پوشی اسباب بازی‌اش را قایم نکرده دست برنمی‌دارد. پیشی می‌خواهد کوسن او را هم برای خوابِ قیلوله امتحان کند، ولی میشی یواشکی می‌گوید: «الآن که وقت این‌چیزا نیست، بجنبیدتا گندش در نیومده بریم.»
و به این ترتیب ما به کوچه‌ی همیشه دوست داشتنی بر می‌گردیم. موقع خداحافظی به پوشی می‌گویم که اگر لازم شد امشب می‌توانم کاپوتِ ماشین آقای پیژامه‌پوش را با او قسمت کنم. ولی او خودش را می‌گیرد و با غرور می‌گوید جایِ او روی مبل آقای پیژامه‌پوش است، نه موتور ماشینِ او. به هر حال من وظیفه‌ام را انجام دادم و اگر شب از سرما یخ بزند دیگر تقصیر من نیست!
آخرهای عصر است که مرد پیژامه‌پوش با اتوموبیلش از راه می‌رسد. من از این که خانه‌ام به سلامت برگشته است خوشحال می‌شوم و ماجرای ظهر را پاک فراموش می‌کنم. تنها چند دقیقه بعد اما صدای جیغ و داد از خانه‌ی پوشی بلند می‌شود. به نظر می‌رسد خانم‌مهربونه می‌خواهد شوهرش را آرام کند اما موفق نمی‌شود. تا به حال آقای پیژامه‌پوش را این‌قدر عصبانی ندیده بودیم. میشی می‌گوید: «مرد که نباس این‌قدر لوس باشه. حالا آب‌گوشت یا کباب، چه فرقی می‌کنه؟!»
یکی از مشکلات نگهداری آدم‌ها این است که بعضی وقت‌ها نمی‌دانی چه مرگشان می‌شود. البته این موضوع چندان عجیبی هم نیست، چرا که بعضی آدم‌‌ها موجودات بی‌منطقی هستند. من و خواهر و برادرم اعتقاد داریم که اگر آدمِ گربه‌ای به سرش زد، گربه باید او را به حال خودش بگذارد تا سر عقل بیاید. اما پوشی ترجیح می‌دهد که جلو در کوچه بنشیند و یک بند میومیو کند تا دوباره راهش بدهند داخل خانه. و همان طور که سر صبح فکر می‌کردم، گربه‌ها نباید به‌خاطر داشتن یک آدم به هر كاری تن بدهند!

تاریخ : جمعه 6 فروردین 1395 ساعت: 04:03 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
مردی از این که زنش به گربه خانه بیشتر از او توجه می کرد ناراحت بود، یک روز گربه را برد و چند تا خیابان آن طرف تر ول کر. ولی تا به خانه رسید، دید گربه زود تر از اون برگشته خونه، این کار چندین دفعه تکرار شد و مرد حسابی کلافه شده بود. بالاخره یک روز گربه را با ماشین گرداند، از چندین پل و رودخانه پارک و غیره گذشت و بالاخره گربه را در منطقه ای پرت و دور افتاده ول کرد. آن شب مرد به خانه بر نگشت... آخر شب زنگ زد و به زنش گفت: اون گربه، خونه هست؟ زنش گفت: آره. مرد گفت: گوشی رو بده بهش، من گم شدم!
تاریخ : پنجشنبه 13 اسفند 1394 ساعت: 11:03 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic