داستان کده ، داستان طنز جالب و... - مطالب ابر گرگ

صبح یک روز بهاری در نزدیکی‌های جنگلستون، به غیر جیرجیرک‌ها و زنبورها و پشه‌های ولگرد، حیوان دیگری بود که خیلی مهم بود. به‌خاطر این مهم بود که این داستان درباره‌ی اوست. این حیوان كسی نبود جز گوسفندی که متأسفانه خیلی گرسنه بود. آن‌قدر گرسنه که شکمش به سروصدا افتاده بود. گوسفند ما رفت و رفت تا رسید به یک تله موش. با دقت نگاه كرد، دید یک تکه گردو چسبیده به تله موش. ولی او كه نمی‌دانست این تله موش است، پوزه‌اش را جلو برد تا آن را بخورد. موشی از پشت دیوار آمد و گفت: «نه! نخورش.» گوسفند که جا خورده بود، گفت: «چرا؟» موش گفت: «این یک تله است و نباید گول بخوری.» گوسفند از موش تشکر کرد و راهش را کشید و رفت. اما هنوز گرسنه بود و شکمش قاروقور که نه، بع‌بور می‌کرد. رفت و رفت تا رسید به یک مزرعه‌ی سرسبز كه علف‌های تازه و خوش‌بو داشت. پوزه‌اش را باز کرد که از آن علف خوش‌مزه بخورد، ناگهان شنید یکی گفت: «نه... نه... نه... نخور!» ای بابا! این دیگر كی بود؟ کله‌اش را چرخاند و دید ملخی سبز و آبی نشسته روی شاخه‌ی‌ گلی قرمز. گفت: «چرا نخورم؟» ملخ در حالی‌که دماغش را گرفته بود گفت: «چون این‌جا سم‌پاشی شده. آدم‌های خودخواه این‌جا را سم‌پاشی می‌کنند که ما...» یكهو به سرفه افتاد. گوسفند گفت: «فهمیدم... فهمیدم...» بعد راه افتاد و از آن‌جا دور شد. شکمش هم‌چنان بع‌بور می‌کرد. از سرازیری تپه‌ای پایین رفت. در همین موقع گرگی دید. یعنی گرگی او را دید و از خوشحالی چشم‌هایش برق زد. گرگ خنده‌ای کرد و خودش را به او رساند. گوسفند گفت: «نه... نه... نه... مرا نخور!» گرگ گفت: «چرا؟» گوسفند گفت: «من یک دام هستم.» گرگ گفت: «خودم می‌دانم دامی. پسرم در رشته‌ی دامپزشکی درس می‌خواند. امسال سال سومشه.» گوسفند گفت: «منظورم این نبود. منظورم این بود که یک تله هستم.» گرگ باز خندید: «هه‌هه‌هه! چه خوب! عالی شده. آخه من احتیاج به یک تله‌ دارم. یک تله‌ویزیون خوب.» و کمی دیگر جلو رفت. گوسفند خودش را عقب کشید و گفت: «خب، حالا که این‌جوریه من یک گوسفند سم‌پاشی شده‌ام. هر کس مرا بخورد، درجا می‌میرد.» گرگ نفس عمیقی کشید و گفت: «هووووم! پس این بوی خوب مال شماست؟ من کشته‌ و مرده‌ی این بو هستم.» گوسفند عصبانی شد و فریاد زد: «باباجان، من هیچی نیستم. نه دامم، نه تله‌ و نه کسی مرا سم‌پاشی کرده. من یک گوسفند ساده‌ام که از فرط گرسنگی دارم له‌له می‌زنم و دنبال یک غذای سالم می‌گردم.» بعدش های های گریه کرد. گرگ با او دست داد و گفت: «آفرین! از این صداقت و راست‌گویی خوشم آمد.» گوسفند چشم‌هایش را مالید و گفت: «خوشت آمد؟» گرگ گفت: «آره داداش! همون اول این رو می‌گفتی و داستان را بی‌خودی کش نمی‌دادی.» گوسفند گوش‌هایش را مالید و گفت: «درست می‌شنوم؟ تو از صداقت من خوشت آمده؟» گرگ زد پشت کمرش و گفت: «چه‌قدر سؤال می‌کنی؟ مگر من به زبان گرگی حرف می‌زنم؟ اتفاقاً بنده هم گرسنه‌ام. بزن بریم با هم دنبال غذا بگردیم.» و این‌جوری بود که خیلی با هم رفیق شدند. از آن رفیق فابریك‌های باحال. این دو رفیق سال‌های سال دنبال غذا گشتند و چیزهای زیادی با هم پیدا کردند و خوردند و صمیمانه زندگی کردند. یادتان باشد كه صداقت خیلی چیز خوبی است.
تاریخ : یکشنبه 19 فروردین 1397 ساعت: 11:35 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
یك روز سرد و زمستانی، یك گرگی توی كوه دنبال طعمه می‌گشت. آنطرف‌ترش هم یك روباهی ایستاده بود كه چند روز بود چیزی گیر نیاورده بود و گرسنه مانده بود. تا چشم روباه به گرگ افتاد پیش رفت و بعد از سلام و علیك گفت: «حالت چطوره رفیق؟»

گرگ جواب داد: «اوضاع، خیلی بده. چند روزه كه گله‌‌ها خانگی شده‌اند و چوپان از ترس برف و سرما آنها را به بیابان نیاورده تا ما بتوانیم سبیلی چرب كنیم». روباه گفت: «اینكه غصه نداره. من از تو بدترم. روده بزرگه‌ام داره روده كوچیكه مو میخوره بیا تا دست برادری و یكرنگی بهم بدیم... خدا هم وسیله سازه». گرگ هم قبول كرد و با هم راه افتادند.
 
همینطور كه داشتند می‌رفتند روباه چشمش افتاد به یك پلنگی كه داشت از آن دورها رد می‌شد به گرگ گفت: «چه صلاح می‌دونی كه بریم با پلنگ دوست بشیم؟... خیال می‌كنم تو این زمستونی بدردمون بخوره، تو هم كه دیگه پیر شده‌ای و باید بقیه عمرت غذای آماده بخوری!» گرگ گفت: «ما چه جوری می‌تونیم با پلنگ رو هم بریزیم؟»
 
روباه گفت: «اینش با من!» خلاصه روباه آرام‌آرام رفت جلو تا رسید به پلنگ و سلام كرد. پلنگ غرش ترسناكی كرد و گفت: «تو با این قیافه مضحك از من چی می‌خوای؟» روباه گفت: «من و این رفیق پیرم یك عمریست كه در همسایگی شما هستیم و حق همسایگی به گردن شما داریم به این حساب شما باید توی این زمستان سخت ما را زیر سایه خودتان نگه دارید وگرنه ما دو تا از گرسنگی تلف می‌شیم».
 
پلنگ گفت: «تو و رفیقت اگه مكر و حیله‌تونو كنار بذارید و كارهای منو خراب نكنید و صداقت به خرج بدهید حرفی ندارم اما اگر دست از پا خطا كنید روزگارتون سیاهه و به جزای عملتان می‌رسید». روباه و گرگ قول دادند خالصاً مخلصاً هرچه پلنگ گفت گوش بدهند و اطاعت كنند.
 
قول و قرارشان را گذاشتند و راه افتادند یك مسافتی كه رفتند به تك درخت پیری رسیدند. روباه و گرگ كه دیگر از گرسنگی رمق نداشتند اجازه گرفتند كه همانجا پای درخت بمانند. پلنگ هم قبول كرد و گفت: «شما همین جا بمانید تا من برم قوت و غذایی فراهم كنم». بعد رفت و در یك كوره راهی كمین كرد. از قضا پیرمردی با الاغش داشت می‌رفت. دنبال الاغ هم كره كوچكش بود. همین كه از نزدیك كمینگاه رد شدند، پلنگ روی كره‌خر جست و او را گرفت و با خودش به میان بوته‌‌ها برد. وقتی جانش را گرفت او را برداشت و برد پیش رفقاش و داد به دست گرگ تا پوست بكند و «منصفانه» تقسیم كند.
 
گرگ كه در یك چشم به هم زدن پوست كره‌خر را كند و روده‌های آن را با مقداری استخوان میان پوست پیچید و گفت: «این برای روباه» بعد گوشت‌های نازك ران و چربی‌های داخل شكم و دل و جگرش را هم به عنوان سهمیه خودش برداشت. مابقی را هم به عنوان سهم پلنگ جلو پلنگ گذاشت و گفت: «چون من پیرم و دندان ندارم این چربی‌‌ها و گوشت ران و دل و جگر را می‌خورم. روباه هم كه جوونه پوست نازك و روده‌‌ها را بخوره. جناب پلنگ هم كه از همه بیشتر زحمت كشیده‌اند و سرور ما هستند بقیه را میل فرمایند»
 
روباه از این تقسیم مزورانه خیلی ناراحت شد اما چون دید پلنگ بیشتر ناراحت شده به پلنگ چشمكی زد و بنای گریه را گذاشت كه: «سهم من چیزی نبود، من گرسنه‌ام، گرگ در تقسیم بی‌انصافی كرده» پلنگ كه منتظر چنین حرفی بود به گرگ غرید و گفت: «قرار نبود ناجوانمردانه عمل كنی. قرار بر این بود كه همه با هم صاف و راست باشیم و به فكر فریب دادن و نیرنگ زدن نیفتیم». گرگ قبول كرد و قسم خورد كه دیگر چنین رفتاری نكند.
 
شام كه شد به چشمه آبی رسیدند كه آب زلال و روشنی داشت. روباه به گرگ و پلنگ گفت: «چطوره رفقا شب را در كنار این چشمه باصفا به صبح برسونیم و شام هم همین جا بخوریم؟» پلنگ قبول كرد و به قصد تهیه شام با رفقا خداحافظی كرد و راه افتاد. به میان دره‌ای رسید و چشمش به گله گوسفندی افتاد و دید چوپان نمدش را روش انداخته و خوابیده با یك جست خودش را به گله زد و گوسفند چاقی را گرفت و پیش رفقا برگشت و آن را به گرگ داد تا تقسیم كندگرگ درست مانند تقسیم اولی تقسیم كرد و باعث اوقات تلخی پلنگ و روباه شد اما روباه ساكت ماند و چیزی نگفت فقط پلنگ را پر كرد و واداشت كه یك بار دیگر به گرگ نهیب بزند.

گرگ باز قول داد كه موقع تقسیم حیله و بی‌انصافی به خرج ندهد. صبح شد و مسافتی كه پیمودند به كنار «تلخ» ) استخر) آبی رسیدند، گرگ چون پیر بود و زود خسته می‌شد گفت: «بهتر است كه ناهار را در كنار همین تلخ بمانیم» آنها هم قبول كردند و پلنگ رفت و برگشت یك گوسفند چاق و چله آورد و به گرگ سپرد تا تقسیم كند. گرگ بعد از اینكه پوست آن را كند مثل دفعه‌های قبل با بی‌انصافی تقسیم كرد و پلنگ با حالتی خشمناك گردن گرگ را به دندان گرفت و با ضرب تمام به وسط آب و گل داخل تلخ انداخت به‌طوری كه فقط دم گرگ از داخل گل و لای بیرون ماند و خفه شد.
 
روباه كه این وضع را دید موهایش از ترس راست ایستاد، پلنگ به روباه گفت: «بردار گوشت و پیه و دمبه این گوسفند را تقسیم كن» روباه با احتیاط تمام پیه و دمبه‌ای كه گرگ برای خودش كنار گذاشته بود به علاوه گوشت‌های ران به پلنگ داد و خودش پوست و روده را خورد. پلنگ به روباه گفت: «چرا بهترین را به من دادی و پست‌ترین را خودت خوردی؟» روباه گفت: «چشم روباه كه به دم گرگ بیفتد حساب پیه و دمبه خودش را می‌كند!»

تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 ساعت: 11:05 ق.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ،
یک روز یک مرد روستایی یک کوله بار روی خرش گذاشت و خودش هم سوار شد تا به شهر برود.
خر پیر و ناتوان بود و راه دور و ناهموار بود و در صحرا پای خر به سوراخی رفت و به زمین غلطید. بعد از اینکه روستایی به زور خر را از زمین بلند کرد معلوم شد پای خر شکسته و دیگر نمی تواند راه برود.
روستایی کوله بار را به دوش گرفت و خر پا شکسته را در بیابان ول کرد و رفت.
خر بدبخت در صحرا مانده بود و با خود فکر می کرد که «یک عمر برای این بی انصاف ها بار کشیدم و حالا که پیر و دردمند شده ام مرا به گرگ بیابان می سپارند و می روند.» خر با حسرت به هر طرف نگاه می کرد و یک وقت دید که راستی راستی از دور یک گرگ را می بیند.
گرگ درنده همینکه خر را در صحرا افتاده دید 

تاریخ : یکشنبه 8 فروردین 1395 ساعت: 04:01 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ،
صبح یک روز بهاری در نزدیکی‌های جنگلستون، به غیر جیرجیرک‌ها و زنبورها و پشه‌های ولگرد، حیوان دیگری بود که خیلی مهم بود. به‌خاطر این مهم بود که این داستان درباره‌ی اوست.
این حیوان كسی نبود جز گوسفندی که متأسفانه خیلی گرسنه بود. آن‌قدر گرسنه که شکمش به سروصدا افتاده بود. گوسفند ما رفت و رفت تا رسید به یک تله موش. با دقت نگاه كرد، دید یک تکه گردو چسبیده به تله موش. ولی او كه نمی‌دانست این تله موش است، پوزه‌اش را جلو برد تا آن را بخورد. موشی از پشت دیوار آمد و گفت: «نه! نخورش.»

گوسفند که جا خورده بود، گفت: «چرا؟»

موش گفت: «این یک تله است و نباید گول بخوری.»

گوسفند از موش تشکر کرد و راهش را کشید و رفت. اما هنوز گرسنه بود و شکمش قاروقور که نه، بع‌بور می‌کرد.

رفت و رفت تا رسید به یک مزرعه‌ی سرسبز كه علف‌های تازه و خوش‌بو داشت. پوزه‌اش را باز کرد که از آن علف خوش‌مزه بخورد، ناگهان شنید یکی گفت: «نه... نه... نه... نخور!»

ای بابا! این دیگر كی بود؟ کله‌اش را چرخاند و دید ملخی سبز و آبی نشسته روی شاخه‌ی‌ گلی قرمز. گفت: «چرا نخورم؟»

ملخ در حالی‌که دماغش را گرفته بود گفت: «چون این‌جا سم‌پاشی شده. آدم‌های خودخواه این‌جا را سم‌پاشی می‌کنند که ما...» یكهو به سرفه افتاد. گوسفند گفت: «فهمیدم... فهمیدم...» بعد راه افتاد و از آن‌جا دور شد.

شکمش هم‌چنان بع‌بور می‌کرد. از سرازیری تپه‌ای پایین رفت. در همین موقع گرگی دید. یعنی گرگی او را دید و از خوشحالی چشم‌هایش برق زد.

گرگ خنده‌ای کرد و خودش را به او رساند. گوسفند گفت: «نه... نه... نه... مرا نخور!»

گرگ گفت: «چرا؟»

گوسفند گفت: «من یک دام هستم.»

گرگ گفت: «خودم می‌دانم دامی. پسرم در رشته‌ی دامپزشکی درس می‌خواند. امسال سال سومشه.»

گوسفند گفت: «منظورم این نبود. منظورم این بود که یک تله 
هستم.»

گرگ باز خندید: «هه‌هه‌هه! چه خوب! عالی شده. آخه من احتیاج به یک تله‌ دارم. یک تله‌ویزیون خوب.» و کمی دیگر جلو رفت.

گوسفند خودش را عقب کشید و گفت: «خب، حالا که این‌جوریه من یک گوسفند سم‌پاشی شده‌ام. هر کس مرا بخورد، درجا می‌میرد.»

گرگ نفس عمیقی کشید و گفت: «هووووم! پس این بوی خوب مال شماست؟ من کشته‌ و مرده‌ی این بو هستم.»

گوسفند عصبانی شد و فریاد زد: «باباجان،  من هیچی نیستم. نه دامم، نه تله‌ و نه کسی مرا سم‌پاشی کرده. من یک گوسفند ساده‌ام که از فرط گرسنگی دارم له‌له می‌زنم و دنبال یک غذای سالم می‌گردم.» بعدش های های گریه کرد.

گرگ با او دست داد و گفت: «آفرین! از این صداقت و راست‌گویی خوشم آمد.»

گوسفند چشم‌هایش را مالید و گفت: «خوشت آمد؟»

گرگ گفت: «آره داداش! همون اول این رو می‌گفتی و داستان را بی‌خودی کش نمی‌دادی.»

گوسفند گوش‌هایش را مالید و گفت: «درست می‌شنوم؟ تو از صداقت من خوشت آمده؟»

گرگ زد پشت کمرش و گفت: «چه‌قدر سؤال می‌کنی؟ مگر من به زبان گرگی حرف می‌زنم؟ اتفاقاً بنده هم گرسنه‌ام. بزن بریم با هم دنبال غذا بگردیم.»

و این‌جوری بود که خیلی با هم رفیق شدند. از آن رفیق فابریك‌های باحال. این دو رفیق سال‌های سال دنبال غذا گشتند و چیزهای زیادی با هم پیدا کردند و خوردند و صمیمانه زندگی کردند. یادتان باشد كه صداقت خیلی چیز خوبی است.

تاریخ : جمعه 6 فروردین 1395 ساعت: 03:41 ب.ظ
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ،
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic